سربهراه
بچهها میپرسیدن این نمرهی مهرماهه دیگه؟ گفتم نه! این نمره جمع میشه با تلاشِ کلاسیتون، تلاشهای ت
از اینجا به بعد و بلدم... تو این ده سال باااااااااارها چشیدم... تو این ده سال بابتش سه بار مستقیم و دو بار غیرمستقیم از مدارس اخراج شدم!
اینطوری بوده که والدین اومدن مدرسه... خواستن من و ببینن... مدیریت نمرات و فهمیده... من به والدین توضیح دادم و تبیین کردم... والدین نخواستن جز با نمره از مدرسه بیرون برن... من نمرهی بیتلاش نمیدم... فشار میره روی مدیریت... مدیریت نمیخواد والدین رو از دست بده؛ نمیخواد بودجه و اعتبار از دست بده... پس اول با زبانِ خوش دعوتت میکنن به سختگیری نکردن... بعد با تهدیدهای در لفافه سعی در ترسوندنت از اخراج دارن... بعد که میبینن زیر بارِ یکسان کردنِ تلاشگر و بیتلاش نمیری واردِ راهِ تحقیر میشن... بهت اِلقا میکنن تو دبیرِ ضعیفی هستی... تو نتونستی خوب آموزش بدی که نمراتِ خوبی هم بگیری... سعی میکنن تهِ دلت و خالی کنن که تو بیکفایتی... بعد که میبینن سفت و سخت پای «تلاش» ایستادی و هیچرقمه فریبِ بازیشون رو نمیخوری...
اخراج!
من هنوز فریادهای خانم موسوی رو یادمه که تو با این نمره دادنت معدل مدرسه رو میاری پایین...
هنوز یادمه چطور خانم عسگری تو چشمام نگاه کرد و گفت بیشترین کمک مالی به مدرسه رو خانوادهی این دانشآموز دارن و نمیخوام از اینجا بره...
یادمه که یه برگهی پر از امضا از دانشآموزا گذاشتن جلوم با متنی که فقط یه کارمند میتونه بنویسه، نه بچهها(!) که دبیر ادبیاتمون بهدرد نمیخوره و درخواست تعویض داریم...
یادمه از کربلا برگشتم و دیدم از گروه مدرسه حذفم کردن و حقوقم واریز شده و فقط یه پیامک زدن که فعلا مدرسه نیاید تا خبرتون کنیم...
یادمه بهم گفتن شوفاژا خرابه و فعلا کلاسا کنسل، نیاید تا اطلاع بدیم...
همهی اینا هم بعد از رسیدنِ اولین نمراتِ فارسی و انشا به خونوادهها شروع شد...
من این رنجنامهی مبارزه برای آرمانها رو از حفظم!
@sarbehrah
سربهراه
از اینجا به بعد و بلدم... تو این ده سال باااااااااارها چشیدم... تو این ده سال بابتش سه بار مستقیم و
دخترانِ فلسطینی با جانشون در حالِ مبارزه برای آرمانهای عظیمتری هستن... من اما کِششِ روحیِ این پیشِ پا افتادهترین مسائل روزمره رو ندارم...
روحم آوار شده... تنم خسته... قلبم در فشار... بغضم رو به انفجار...
ناگزیریم از مبارزه... ناگزیریم از ایستادگی... ناگزیریم از دفاعِ مقدس... ناگزیریم از مجروح ادامه دادن... از خونین از پا نیفتادن...
ورنه در تاراجِ عقاید خواهیم باخت!
@sarbehrah
سربهراه
دخترانِ فلسطینی با جانشون در حالِ مبارزه برای آرمانهای عظیمتری هستن... من اما کِششِ روحیِ این پیش
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
باید الآن رسیده بودم خونه ولی هنوز تو ایستگاه اتوبوسم... چون خطی که سوار میشم هر نیم ساعت میاد... و وقتی اومد و رفتم که سوار بشم دیدم تو شلوغیِ سمتِ زنانه، دو تا پسر بزرگ نشستن رو صندلی... نه صندلیهای دوتایی، نه! صندلیهای کنارِ همِ ردیفِ آخر(!)
اینقدر تعجب کردم که به خودم شک بردم! دوباره نگاه کردم به این امید که دخترن ولی از این خدازدههای کشف حجابی...
(فکر کن از بدتر به بد پناه ببریم...)
اما دیدم نه! واقعا بین اون همه زن و دختر، دو تا پسر نشستن و ککِ هیییییییچ کس هم نگزیده! غیرتِ هیییییییچکس نجوشیده!
لقمههایی که میخوریم حلاله؟!
رفتم جلو که به راننده بگم، در و بسته بود. زدم به شیشه، یه دستی تکون داد و باز نکرد... دوباره زدم، یکی از مسافرا گفت چیه؟ گفتم عقب قسمت خانوما پسر نشسته! به راننده گفت. راننده از همون پشت درِ بسته گفت من چه کار کنم؟! گفتم یعنی چه؟! باید پیادهشون کنی! گفت خودت برو پیاده کن!
بالای سرش جای آینه رو نگاه کردم کدش رو بردارم، از پشت شیشه دیده نشد، رفتم جلو که از کدِ روی اتوبوس عکس بگیرم، سریع شروع کرد به حرکت. من هم سریع خودم و انداختم جلو اتوبوس و ایستادم. مجبور شد به ترمز! عکس گرفتم برای اعلام کد با ساعت و تاریخ به ۱۳۷. من که عکسم و گرفتم دیدم از رو صندلیش بلند شده و داره دادوبیداد میکنه. پسرا هم بلند شدن و اومدن جلو.
من اون و دیگه سوار نشدم، از اَشباه الرجال بیزارم!
به کشف حجابا که خدمات میدن و به ریشِ من و شما و اون بَنِرِ روی شیشهی اتوبوس میخندن(!) همین مونده از این به بعد بِلولیم بین مردا(!)
عجب!
✓ همشهریها! شما هم با ۱۳۷ تماس بگیرید و گزارش بدید (باید ساعت و تاریخ و مکان هم بگید، پیوی ازم بگیرید).
سینهزنِ امام حسین علیه السلام نه بیتفاوته،
نه لقمههای پدرش ناپاکی داشته!
@sarbehrah
سربهراه
بچهها میپرسیدن این نمرهی مهرماهه دیگه؟ گفتم نه! این نمره جمع میشه با تلاشِ کلاسیتون، تلاشهای ت
اینایی که میگن فلسطینیها خودشون و به کشتن دادن(!) چه کاری بود خب؟! کنار میومدن با اسرائیل حداقل چند سال بیشتر زندگی میکردن(!)
اینا تو مدرسه از برخی همکارانِ جنایتکارِ من، مُفت مُفت نمره گرفتن و مُفت مُفت باد شدن و مُفت مُفت بالا رفتن!
ماجرا فقط یه نمره و معدل ساده نیست!
@sarbehrah
چهارتایی ایستاده بودیم جایی بین حرم و اون گنبد آبیه که آخر نفهمیدم خونه امام عسکری علیه السلام بوده یا مسجد... که اینقدر سیل جمعیت تو اون محوطه خواب بودن که نمیشد بری فضولی...
من زیارتنامه خوندم... هر کدوم دعایی کردیم و همه آمین گفتیم...
از سامرّا اتّحاد یادمه... رفاقت... دستهجمعی رشد کردن... تکخور نبودن...
از سامرّا حسرت یادمه؛ همیشه فقط تشنهی اربعین بودم اما اینبار یه زیارت تو خلوتی هم میخوام... میخوام بتونم به همهجا سرک بکشم... نقشهی حرمها رو تو ذهنم ثبت کنم... بلدِ حرم باشم... تروتمیز باشم... وقت برای خلوت داشته باشم... حالم خوب باشه و سرِ پا باشم...
از سامرّا شلوغی یادمه... سیلِ جمعیت...
از سامرّا اون خانمهای ایرانی رو یادمه که تو حیاط و جایی که مردها رفتوآمد دارن خوابیده بودن اما سرلخت...
از سامرّا بیشتر تو ذهنم نمونده... تصاویرِ خاطراتم از کربلا همیشه غلبه دارن به مابقیِ سفر... میتونم از سه روز کربلا بودنم سیصد پُست بذارم و سه قرن حرف بزنم! اما سامرّا دیگه تصویری تو ذهنم نداره...
شش یا هفتِ شهریور بود که سامرّا بودم... حدود دو ماهِ پیش...
هزار الحمدلله بابتِ جوانی و سلامتم که به زیارت گذشت❤️
@sarbehrah
سربهراه
چهارتایی ایستاده بودیم جایی بین حرم و اون گنبد آبیه که آخر نفهمیدم خونه امام عسکری علیه السلام بوده
یا صاحبالزمان!
سرتون سلامت! مبارک باشه میلادِ پدرتون❣عیدیمون ظهورتون باشه الهی... 🌿
تقدیم به شما: لینک
@sarbehrah
امروز ۹ ساعت بکوب کار کردم. کمرم و دستِ تخصصیم درد میکنه. چشمام خسته است و ذهنم احتمالِ خطا داره.
کار بااااااااید فردا برسه؛ هم حرف زدم و باید پاش بمونم، هم نباید خودم رو در موقعیتی قرار بدم که حرف از کسی بشنوم! خدا نعمتِ عزّت عطا فرموده و من باااااااید ازش مراقبت کنم.
اما نفْسم قلقلکم میده؛ من و به خواب دعوت میکنه... به «حالا مهم نیست دیر بشه»... «بدقولا خوشبختتر از تو زندگی میکنن»...
زنگ میزنم رفیقم و بهش میگم برم بخوابم؟
رشدم میده؛ نمیذاره به نفْس تن بدم، میگه امشب تا صبح بیدار بمون و کار کن و کار و برسون!
میدونم چرا قاطع چنین چیزی میگه؛ چون میشناسه من و... میدونه فردا شه و خستگیم در بره خودم و میخورم که چرا به خودم کمی رنج ندادم که عزّتم حفظ شه...
بهم میگه به فرداشب فکر کن که راحتی و میشه بخوابی، امشب ولی باااااید کارت و برسونی.
میگه تو اردوجهادی چطوری میتونی یهشبه کلی کار کنی و از خودت بکشی و خسته نشی؟ فکر کن امشب جهادیای...
این جمله برای من حکمِ اسفناج رو داره برای ملوانِ زبل! حکمِ عصا برای حضرتِ موسی علیه السلام!
این جمله به من جون تزریق میکنه! قدرتم میده!
«مثلِ اردوجهادی»...
اردوجهادی...
اردوجهادیِ جان...
صبح مدرسه دارم... تا ظهر... ظهر باید برم خرید هدیه برای روز دانشآموز برای شاگردام... بعد از خرید باید برم کلاسِ شاگرد پسرم... بعد باید برم به امام رضاجان تسلیت بگم؛ میشه شبِ وفاتِ خواهرشون...
بعدش میتونم برگردم خونه.
به ظاهر روز سختیه، اما حتما اندازهی ظرفمه که خدا برام مقدّر کرده. به جبر پیشِ پام گذاشته و من این سربهراه شدنِ جبری رو خودم تمنّا دارم!
پس میرم چای میارم و شروع میکنم؛
در اين كشتي درآ، پا در ركابِ ماست درياها
مترس از موج،
بسم الله
مُجريٰها
وَ مُرسيٰها.
@sarbehrah
اینجاییم با رفیق. وسطِ یه روزِ شلوغ که فشارش روی قلبم هنوز نفس کشیدنم و آزار میده...
شب میام و مینویسم... فعلا با رفیق، بیخبر زدیم به دل تاریخ...
@sarbehrah
به آقا تسلیت گفتیم و میرم که به کلاسِ بعدیم برسم.
من رنج میکشم چون ظرفم و بزرگ نکردم؛ چون خودم و تربیت نکردم؛ چون مؤمن نیستم!
@sarbehrah