eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشحال و سرمست بودم که فارسی هفتم رو با پاسخنامه طراحی کردم و یه دسته برگه هم امضا زدم و مونده هشتم که یهووووووو... یادم اومد باید دو املا... دو انشا... وَ پنج دسته دیگه برگه طراحی کنم و امضا بزنم... رفیق گفت تا گور باید برگه امضا کنی😢 دیدم با بکوب کار کردن هم این فاجعه امشب سامون نمی‌گیره، ولو شدم اخبارِ دنیا رو ببینم. دو تا کلیپِ خوب رو که براتون فرستادم، اما یه مطلبی کلیپ‌بردار نیست... من مطمئنم شما نمی‌دونین دانشجوهای آمریکا دارن چیکار می‌کنن... بسیجیِ دانشگاهِ ما جَنَم نداره به عملکردِ ضدّ اسلامی، اعتراض کنه که یه وقت پُستش و ازش نگیرن(!) شماها خودتون این‌قدر بزدل و عافیت‌طلبین که چند تا پُست رو می‌خواستین بازنشر بدید تو گروه‌های بسیج ازم اذنِ بی‌رسم و نشونی گرفتید(!) پس قدِّ جَنَم‌تون باید قدِّ جَنَمِ دانشجوهای آمریکا باشه که بفهمین چه اتفاقِ بزرگی افتاده و چه کارِ خفنی کردن... پولدارخنگولای دانشگاه آزاد و پیام نور که هیچی، تو ذهن‌تون دانشگاه دولتی بیارید. چون سرچ کردم اغلب دانشگاهای خفن، دانشجوهای آزاده‌شون راهپیمایی و تحصّن کردن. پس آدم حسابی‌ها رو بیارین تو ذهن‌تون؛ اونی که واقعنی درس خونده؛ واقعنی کنکور داده؛ واقعنی زحمت کشیده؛ دانشگاهِ واقعنی قبول شده؛ وَ واقعنی سرش به تنش می‌ارزه؛ واقعنی این‌قدر درس و کار داره که مثلِ دانشجوها و استادا و دکتر مهندسای آزادی و پیام‌نوری فرصتِ قمپز در کردن نداره! شما باید دانشجوی دانشگاهِ دولتیِ خفن باشید با معدل الف و حکمِ شاگرد اوّلی که بفهمید قیدِ ادامه‌تحصیل رو زدن به پای عقیده یعنی چی... طرف از تحصیل تعلیق شده... به خاطر فلسطینی که نه هم‌وطنشه... نه هم‌نژادش... نه هم‌زبانش... نه هم‌دینش... هییییییییییچ ربطی به هم ندارن... فقط فهمیده دارن بهش ظلم می‌کنن... طرف اخراج شده! حراستِ دانشگاه پرونده براش باز کرده! پلیس بازداشتش کرده و دادگاه قراره براش برگزار شه و بی خطایی سابقه‌دار شد... وای خدای من! ببین؛ دقت کن؛ بسیجیِ انقلابیِ در امن و امانِ جمهوری اسلامی همین پارسال تابستون، سرلخت تو گروهِ جهادی آورد و هییییییچی نگفت که پُست و حکمش و بیسیمش و نگیرن(!) اون‌وقت طرف تو آمریکای وحشی... رفت تو لیستِ سیاه و حتی دیگه نمی‌تونه به شغلِ دولتی فکر کنه... به بیمه... به خدمات دولتی... اما برای جایی که بهش ربطی نداره فریاد زد! وقتی می‌گم برخی مذهبی و ولایی و انقلابیامون و باید ریخت چاهِ فاضلاب برای اینه! وقتی می‌گم صدا از حوزه و حوزویِ ما در نیومد و مرجعِ تقلیدمون کک‌ش نگزید از اینجاست! وقتی می‌گم لب و دهنین و مُشتی ورّاجِ بی‌خاصیت از این مقایسه‌هاست! کلیپِ بالا رو دوباره ببینید؛ دورِ اون خانوم یه نمازخون... یه روزه‌بگیر... یه بسیجی... یه کربلابرو... یه باحجاب نیست وایسه کنارش بشن دو تا؟ سه تا؟ یه لشکر؟ چرا هست! اما از نوعِ فاضلابیش... از قیامِ دانشجوهای آمریکا ساده نگذر اگه هنوز رگی در تنت مونده که برای ظهور نبض می‌زنه! @sarbehrah
سربه‌راه
خوشحال و سرمست بودم که فارسی هفتم رو با پاسخنامه طراحی کردم و یه دسته برگه هم امضا زدم و مونده هشتم
این و رفیق فرستاده در بازخورد به پستِ آخرم. من با خونواده‌م از نظرِ عقیدتی خی‌لی اذیت می‌شم؛ یه قلمش اینه که عروسیِ برادرم و به‌خاطرِ گناهانِ مختلفی که قراره اونجا پیش بیاد و اینا ازش منصرف نمی‌شن نمی‌رم و غذاش و منِ شکمو قراره نخورم چون اثراتِ محیط رو گرفته... اما والله بالله تالله قسم یه تارِ موی گندیده‌ی خونواده‌م و با دنیا عوض نمی‌کنم❤️ خدا برامون حفظ‌شون کنه رفیق... خدا آگاه و عاقبت بخیرشون کنه❣ چون دیشب پستِ اربعین و گذاشتم و برخی میمون‌های مذهبی‌نما، یه یادآوری بکنم که همین باباهای غیرِ مذهبیِ من و تو تا حالا اجازه دادن بارها و بارها و بارها به سفرِ سختِ اربعین بریم... همین باباهای غیرِ مذهبی‌مون اون سالی که داعش هنوز عراق بود و من و تو طاقتِ موندن نداشتیم، دل تو دلشون نبود تا برگردیم اما اومدن محضر و رضایت‌نامه‌ی وحشتناکی رو امضا زدن و بابتِ امضاشون کلی پول دادن که زیرش نوشته بود دزدیده شدن و قطع عضو و کشتن‌مون پای خودشونه و کاروان مسؤولیتی رو قبول نمی‌کنه... من هنوز بغض و وحشتِ بابام رو سرِ امضاش تو محضر یادمه... اما همون بابا من و سپرد به خدا و بی‌طاقتیم و درک کرد و دوستانمون با باباهای مذهبی اجازه نگرفتن و گوشه‌ی خونه دق کردن اربعین رو... خدا خونواده‌هامون رو عاقبت بخیر می‌کنه... می‌دونم❣ ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. برو حکمتی که از امیرالمؤمنین علیه السلام برات فرستادم بنوش، قلبت سبک شه😍 @sarbehrah
سربه‌راه
این و رفیق فرستاده در بازخورد به پستِ آخرم. من با خونواده‌م از نظرِ عقیدتی خی‌لی اذیت می‌شم؛ یه قلمش
اتوبوس نزدیکِ بغداد خراب شد... ما رو شب بردن یه جایی که یه دروازه‌ی بزرگ داشت... این‌قدر تو بیابونای داغِ عِراق معطل شده بودیم که خسته و لِه بودیم... نفهمیدیم ما رو کجا بردن... رفتیم داخلِ یه عمارتِ آجریِ بزرگ و تودرتو... پر از نخل و حوض و پله و اتاق... اولین اتاقی که نشون‌مون دادن بچه‌ها ولو شدن... من مسؤول امداد بودم... مشغول رسیدگی به زائرا شدم... یکی آسم داشت، یکی سرطان، یکی کمردرد، چند نفر مشّایه‌نرفته تاول، وَ عده‌ی زیادی فقط نیاز داشتن خودشون و برای کسی لوس کنن... تا به همه رسیدم دو و سه نیمه‌شب بود و همه خواب... رفیق مسؤول اجرایی بود و اونم کاراش و کرده بود و شام داده بود همه رو... فقط خودم و خودش بیدار بودیم... له و خسته... منتظر بود بریم با هم بخوابیم که نذاشتم... هزار الحمدلله نذاشتم... هزار الحمدلله کنجکاوی و سرِ پرشورم به خستگیم چربید... وقتی می‌گم خسته و له، یعنی واقعا خسته و له... ما حدود چهل نفر رو رسیدگی کرده بودیم... من دونه دونه رو یا ماساژ داده بودم یا تاولاشون و پماد زده بودم یا دارو بهشون خوروندم... رفیق کلی برای شام دادن و هماهنگیِ صبحونه‌ی فردا دویده بود... ما هم آدم بودیم و با همون آدما چندین ساعت وسطِ بیابونای داغِ عِراق زیرِ خورشیدِ وحشیِ اون سرزمین معطلی کشیده بودیم و تازه فحشای زائرا رو هم خورده بودیم! له بودیم... له! اما هزار الحمدلله مثلِ وقتی که ساعتِ دهِ شب رفتم وادی‌السلام، اون‌شب هم کنجکاویِ دیدنِ اون عمارت رو به خواب و استراحت و تجدیدِ قوا ترجیح دادم! دستِ رفیق و گرفتم و گفتم بیا ببینیم اینجا چه خبره... چقدر رفیق فرداش خوشحال بود که مانعِ کله‌خریم نشده... نیمه‌شب تو اون گشت‌وگذار چی پیدا کردیم؟ محلِ نماز خوندنِ مولا علی علیه السلام وقتی از جنگِ نهروان برمی‌گشتن... مقامِ ایشون و جایی که استراحت کردن... جای نماز خوندنِ حضرت مریم سلام الله علیها... حضرت عیسی علیه السلام... حضرت ابراهیم علیه السلام... چشمه‌ای که زیرِ پای حضرت مریم سلام الله علیها جاری شد... خشک شد و امام علی علیه السلام دوباره جاریش کردن... شیرِ آبِ روی سنگ رو باز کرده بودیم و هی به نیتِ هم‌کاروانیامون که خواب بودن و نمی‌دونستن می‌خوردیم و به سر و صورت‌مون می‌زدیم... نوشته بود اونجا خونه‌ی حضرت عیسی‌ علیه السلام بوده... سنگی که حضرت عیسی علیه السلام رو بعد از تولد روشون گذاشتن اونجا بود... مزار حضرت یوشع علیه السلام به روایتی اونجاست... محل ردّ الشمس برای امیرالمؤمنین علیه السلام اونجاست... از این‌که نخوابیدیم و خدا توفیق‌مون داده اینها رو ببینیم سرمست بودیم... عمارت‌ها رو همه رو دیدیم و هرچی عقب‌تر می‌رفتیم تاریک‌تر و ساکت‌تر می‌شد... اما ما تازه اجیر و حریص شده بودیم که نکنه چیز دیگه‌ای باشه و ما از دستش بدیم! به عمارتِ تاریکِ آخر هم رفتیم... حتی دستِ رفیق و گرفتم و از پله‌هاشم بالا رفتیم... بالا... بالا... بالا... تا پشتِ بوم... پشتِ بومی که یه دنیا نخل توی تصویرش بود... اونجا بود که از دوردست... شاید حوالیِ بغداد... صدای تیراندازی شنیدیم... داعش هنوز تو عراق بود و طبقِ آخرین اخبار بغداد... برای همین حالِ همه از خراب شدنِ اتوبوس تو اون نقطه بد بود... برای همین اولِ سفر همه از پا افتاده بودن چون حرص و جوش می‌زدن... صدا رو که شنیدیم، یادمه دست تو دستِ هم یه‌نفس تمووووووومِ راهِ اومده رو دویدیم و رفتیم تو اتاقی که بهمون دادن و چپیدیم زیرِ پتو... نفس‌نفس می‌زدیم و قرار گذاشتیم به کسی چیزی نگیم که هول نکنن... صبح که خبر دادن اتوبوس رو درست کردن و باید راه بیفتیم، تازه بیدار شده بودیم و هنوز کسی بیرون نرفته بود ببینه کجاییم... ما هم چیزی نگفتیم چون مسؤول کاروان به محض اومدنِ اتوبوس می‌خواست ما رو از بغداد دور کنه... از در که بیرون اومدیم و دروازه‌ی عمارت و دیدیم و نوشته‌ی سردر رو، تااااااازه فهمیدیم کجاییم! وَ هزاااااار الحمدلله که من و رفیق روزی‌مون شد همه‌جاش و زیارت کنیم... مسجدِ بُراثا... من و رفیق مسجدِ بُراثا رو نفس کشیدیم... بعد از گوگل، می‌تونین به مفاتیح‌الجنان هم رجوع کنین و اعمال مسجد بُراثا. هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... هزار الحمدلله. @sarbehrah
ذوق داشتم از بینِ هدیه‌های امروز، دسته‌گلِ زیبام و اینجا بذارم، اما زنگِ آخر با هفتما داشتم. یکی از دخترام گفت می‌شه ده دقه‌ی آخرِ کلاس باهاتون صحبت کنم؟ اون یکی دخترم ارائه‌ی نیایشِ آخرِ کتاب رو داشت. مطلب و بررسی کردم و سپردم اون ادامه بده و با دخترم رفتیم بیرون. به محضِ این‌که نشستم گفت خانوم مادر و پدرم دارن جدا می‌شن! من پرسیدم چرا؟ دخترم اشکاش ریخت و گفت چون پدرم رفته با یه زنِ دیگه... من وا رفتم... اون‌قدری که ذهنم قفل کرده بود و سؤالی نمی‌پرسیدم، اما دخترم خودش همه‌چی و می‌گفت... وقتی مهدکودک می‌رفته باباش خیانت می‌کنه... با دوستِ مادرش... دوستِ مادرش یه بچه داشته اما از شوهرش طلاق می‌گیره... بعد می‌چسبه به شوهرِ دوستش... یعنی مادرِ دخترم... گفت یک ساله فهمیده... مادرش می‌دونسته اما به خاطرِ دخترم تحمل کرده... یک سالِ پیش تلفنِ باباش و جواب می‌ده و می‌شنوه یه زنه... روی دعواهای مادر و پدرش حساس می‌شه و بالاخره می‌فهمه... گفت همیشه دوست داشتم داداش داشته باشم و هر بار به مامانم می‌گفتم می‌گفته فعلا نمی‌شه... بزرگ شدی برات توضیح می‌دم... حالا که فهمیده مادرش کارای طلاقش و کرده... وقتی می‌گفت من و از مادرم می‌گیرن هق‌هق می‌زد... خلافِ عقیده‌م حرف زدم و گفتم حالا طلاق نه... با پدرت صحبت کنیم اشتباهش و جبران کنه و اون خانوم و ول کنه و بچسبه به زندگیش... معلومه به خاطرِ دخترم گفتم... بچه‌ی طلاق خیلی آسیب می‌بینه... زنِ مطلّقه خیلی آسیب‌پذیره... با نفرت گفت نع! من می‌خوام طلاق بگیرن. من دیگه نمی‌خوام غصه خوردنِ مادرم و ببینم... گفتم به خانوم مشاور گفتی؟ گفت نه! نگین! گفتم به خانوم مدیر؟ گفت نه! نگین! گفتم نمی‌تونم تنهایی کمکت کنم... گفت فقط خواستم باهاتون حرف بزنم... یه دخترِ کلاس هفتمی می‌شه چند ساله؟...لعنتی! کاش می‌شد پدرش و بسپارن به من... آستینام و بالا بزنم... تا جایی که جونِ بی‌ارزشش بالا بیاد بزنمش... کاش می‌شد با میخ بکوبمش دیوار و کلِ شهر رو بگم به روش تف کنن... بی‌غیرتِ بی‌مسؤولیت... بی‌غیرتِ هرزه... بی‌غیرتِ کثافت... وقیح شش ساله هم با این زنه، هم با اون زن... آه از دلِ مادرِ دخترم... آه از دلِ دخترم... بی‌غیرت تو قهرمانِ این دختر بودی... کاش می‌شد این مردک و بسپارن به من... @sarbehrah
اگه بابا بگه فیلمی قشنگه و بشینیم با هم ببینیم، تیتراژِ اولِ فیلم که شروع شه و اولین اسم رو بنویسه، بابا کلللللللللللِ فیلم رو تعریف می‌کنه و تو می‌مونی و حوضت😐 اما داداش کوچیکه این‌طوریه که پریشب گفت این فیلم و دیدم قشنگ بود و به سلیقه تو هم می‌خورد. امشب نشستیم ببینیم، فیلم به‌جاهای حساسش رسیده و هیجانی شده که من عینِ ماهیِ از آب بیرون‌افتاده در بال‌بال زدنم که بگو چی میشه؟ فرار می‌کنه؟ زنده می‌مونه؟ کدومشون خیانت کرده؟ اون‌وقت داداش پاش و انداخته رو پاش و در حالِ اسپری کردنِ موهاش، با لبخندِ مونالیزا می‌گه اسپویل نمی‌کنم، با هیجانِ فیلم لذت ببر 😶😫😖 ولی خی‌لی فیلمِ خفنی بود و خدایی لذت هم بردم👌 بارک‌الله به داداش😎 بازیگرِ هر هفت دختر هم یه نفره🤩 @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
۱. مؤسس که از بعدِ طوفانم تو مدرسه و اتمامِ مسأله‌ی شارلاتان به‌دستِ خودم، دید من فریبِ نصیحت‌های خاله‌خرسانه‌ش رو نمی‌خورم و نمی‌تونه هم محتاجِ تخصصم باشه، هم برای روشِ نمره دادنم تعیین‌تکلیف کنه، قیدِ ادامه همکاری با من رو زده و دیگه برای سالِ آینده به من پیشنهادی نداد، تا جایی که دیروز برنامه‌ی سالِ بعدِ خانم ریاضی و علوم و زبان رو بستن، اما به من چیزی نگفتن! ولی مجبووووووووور شد جلوی کلللللللللللِ دبیرهای دو شعبه‌ی متوسطه اول و دوم، من و صدا کنه روی سِن و با دستِ خودش دسته‌گل و کارتِ هدیه رو تقدیم‌م کنه چون انشای دخترم تو خوارزمی منتخب شد :) اون به من گفت ولی نعمتِ ما والدین هستن و من به اون گفتم ولی نعمتِ من خداست. خدا عزّتم داد :) ۲. هفتم‌هام درسِ آدم‌آهنی و شاپرک رو با کاردستی‌ای درست کردن که همممممممه‌چیزش از وسایلِ دورریز بود. اگه وسایل، تحقیق‌ها و هر چیزی که مربوط به درسِ منه خریدنی، اسراف و ساخته‌ی دیگران باشه، ازشون نمره کم می‌شه. بالعکس اگه از دورریزها باشه، زحمت و تلاشِ خودشون، نمره است که ریخت‌وپاش می‌کنم! کللللللللی هم سرِ اجرای طنزشون خندیدیم با هم :) هشتم‌ها رو بردم حیاط و مسابقه‌ی زوووووووشعر برگزار کردم؛ یعنی باید یک‌نفس دو‌ شعرِ حفظی‌ای که باید برای امتحان از کتاب حفظ کنن رو می‌خوندن و اگه تُپُق می‌زدن یا نادرست می‌خوندن می‌سوختن. برای نفر اول چهار نمره، نفر دوم سه نمره و نفر سوم دو نمره ریخت‌وپاش کردم و نمی‌دونین چه رقابتی شد و خون و خون‌ریزی‌ای :) نهما از پنجره دیده بودن و زنگِ بعد التمااااااس می‌کردن اونا رو هم ببرم بازی :) مدیر و معاون بی هییییییچ هماهنگی‌ای دیروز کللللللی عکس و فیلم از کلاسِ من گرفتن برای تبلیغِ سالِ جدیدِ مدرسه، وَ این در حالی بود که تمامِ زنگِ تفریح رو داشتن خانوم ریاضی و علوم و زبان رو توجیه می‌کردن که یه برنامه‌ی پویایی بریزید ما بیایم فیلم بگیریم از کلاس. اون سه تا هم به خودشون افتاده بودن :) به همکارم که آموزگاری قبول شده بود و گفت اینا دنبالِ تخصص نیستن که من راستِ زندگیم رو بگم، گفته بودم می‌فهممت اما باور نکرد! امیدوارم حالا که دید سالِ بعد رو با اون بستن و با من نه، بفهمه :) خدا رو شاکرم که در اووووووجِ عزت و احترام وَ به‌خاطرِ استقامتم بر درست من رو کنار گذاشتن :) ۳. تو همین کانال نوشته بودم مدیری که چند سالِ پیش به خاطرِ نمره‌ی حرام ندادن سرم داد کشید و اخراجم کرد، همین تابستانِ پارسال زنگ زد و من و می‌خواست، یا اون‌یکی مدرسه که به اون پولدارخنگوله نمره پولی ندادم و اخراجم کردن، هنوووووووووووز دنبالِ دبیرِ ادبیاته و رفیق هر بار آگهی‌شون رو تو دیوار می‌بینه با ذوق بهم زنگ می‌زنه و می‌گه ببین هنوز درگیرن :) یا از همممممه جذاب‌تر مدیرِ متوسطه اولی بود که بچه‌های پرروی تلاش‌نکن رو از کلاس بیرون کردم و اونم با من جلسه گذاشت و گفت یا اینا رو برگردون کلاس یا برو، من رفتم و من و کجا دید امسال؟ تو مدرسه‌ی نمونه‌دولتی‌ای که دبیرِ تخصصیِ بچه‌های آزمون‌های خاصم :) آخ که من اون قفل بودنِ زبانش و در سلام و علیک چقدر دوست داشتم وقتی گفت شما اینجایید؟ وَ من بهش گفتم پارسال هم دبیرِ نمونه‌دولتیِ امام حسین علیه‌السلام بودم :)) خدا عزتم داد و من بنیانی و اصولی این ذلیل شدنِ همه‌ی آدمایی که تخصص و درستی رو کنار زدن و، پول و پارتی رو بالا بردن دوست دارم. من از آدمای ضعیف و بی‌عرضه‌ای که به‌جای مبارزه با باطل، عَلیل و اِفلیج می‌چپن گوشه‌ی خونه و پروفایل می‌ذارن که آهِ مظلوم رو خدا جواب می‌ده، متنفرم! تو نوجوانیم خوندم دکتر شریعتی رو که مظلوم، ظالم‌تر از ظالمه، چون اونه که به ظالم جسارتِ ظلم می‌ده! من بعد از هر مدرسه، پرتلاش‌تر از قبل، گشتم دنبالِ کار و همون مسیرِ همیشه رو ادامه دادم و متوقف نشدم و نمی‌شم چون هنوز ظهور نشده و وقتِ استراحت نیست! بعد از اینجا هم باز تلاش می‌کنم و از خودم معلمِ قوی‌تر، متخصص‌تر، به‌روزتر و آگاه‌تری می‌سازم تا هر روزی که دوباره توفیق پیدا کنم و سرِ کلاسی حاضر شم و مبارزه رو پرتلاطم‌تر ادامه بدم :) ۴. یکی از هشتمام کلی شعر حفظه و هر وقت خسته می‌شم بلند می‌شه برام شعر می‌خونه. یک‌شنبه گفتم اَرِحْنا یا سارینا به سعدی! (یعنی با سعدی راحتم کن، آسایشم بده. پیامبر به بلال این جمله رو می‌گفتن برای اذان). دیدم از تو کیفش یه عالمه کاغذ درآورد و گشت دنبال سعدی. فهمیدم از روی گوگل می‌نویسه و حفظ می‌کنه و کتابی نداره. قبلا یادتون باشه براش یه کتاب شعر هدیه بردم (یحیی: سید حمیدرضا برقعی). سعدی نداشت. گفت می‌شه پروین بخونم؟ گفتم چرا؟ گفت پروین دوست دارم. خندیدم و گفتم شبیه‌شم هستی. خوشحال شد :) دیروز براش پروین اعتصامیِ کتابخونه‌م رو هدیه بردم و جلوی بچه‌ها بهش دادم. روی ابرا بود :) بلاگرفته اونم هدیه‌ی روز معلمِ زیبایی بهم داد و بابِ سلیقه‌م :) @sarbehrah
سربه‌راه
۱. مؤسس که از بعدِ طوفانم تو مدرسه و اتمامِ مسأله‌ی شارلاتان به‌دستِ خودم، دید من فریبِ نصیحت‌های خا
۵. تنها دبیرِ مدرسه هستم که سیرِ هدیه گرفتنم هنووووووز ادامه داره و مدیرم هر زنگِ تفریح می‌گن بازم هدیه گرفتین؟ :) ۶. نهم دو فقط از من حرف‌شنوی داره و فقط من و دوست داره. برای اردو مدیر از من خواستن باهاشون حرف بزنم که ثبت‌نام کنن، چون اعتصاب کرده بودن و نمی‌خواستن برن، برای نگه داشتن‌شون سرِ جلسه‌ی امتحان بدونِ تقلب، من رو صدا می‌زنن، وَ اگه خراب‌کاری‌ای کنن فقط من می‌تونم جمع‌شون کنم تو کلاس. دیروز رفتم باهاشون درباره‌ی خانم علوم صحبت کنم که باهاش راه بیان، چون کاری کردن که بازم گریه کرد... کارِ خیلی خیلی بدی کردن... وقتی واردِ کلاس شدم و چهل دقیقه حرفاشون و شنیدم، فهمیدم خانم علوم خیلی باهاشون کل‌کل می‌کنه و زیاد تحقیرشون می‌کنه... راستش دیگه دلم برای خانم علوم نسوخت... چون اونم حرفِ خیلی خیلی بدی بهشون زده بود... ۷. پسر ششمیم در رفاه و آسایش و یه خونواده‌ی فرهنگی زندگی می‌کنه... اما دیروز فهمیدم حالش خوب نیست و کمی افسرده است... این یکی رو باید سر حوصله بنویسم... دل‌ودماغم و رنجور کرده... لعنتیا چرا به بچه‌هاتون زندگی کردن یاد نمی‌دید؟! ۸. یکتا با فریاد می‌گفت ۰/۲۵ از خانم فارسی گرفتنم غنیمته، تو رو خدا آشتی کنید! همه معلم‌ها دوست دارن این چهار تا جدا از هم باشن، چون وقتی با همن کلاس دیگه کلاس نیست، اما من دیروز دیدم از هم جدا نشستن، یعنی که قهرن. من خودم شرّ بودم و هستم، بلدم شرّها رو چطور آروم کنم و کلاسم و حفظ، از کنارِ هم بودنِ دوستا همیشه استقبال کردم و جداشون نمی‌کنم، چون وقتی با کسی باشی که باهاش حال می‌کنی، هوش و توان و انرژیت صد برابره. گفتم دو نمره به خردادِ کل کلاس اضافه می‌کنم اگه همه با هم آشتی باشید و جلسه‌ی بعد اخراجی‌های کلاس بازم دورِ هم باشن! وقتی می‌رفتم یکتا رفته بود روی میز و رو به اون چهار تا التماس می‌کرد که نمره نیاز داره :)) ۹. همکارم صبح اومد نشست کنارم و پرسید سؤالای مصاحبه رو کمکم می‌کنی؟ گفتم حتما! جمله‌بندی رو هم یادت می‌دم که دروغ نشه. داشتم بهش مسیر راهپیمایی‌ها و محل برگزاریِ نمازجمعه و شرایطش رو می‌گفتم که معاون‌مون سر رسید و گفت بگو کرونا داشتم نرفتم راهپیمایی... گفتم دروغ می‌شه... به دروغ قبول شه حقوقش شبهه‌دار می‌شه... دوباره بهم خندیدن :) دستِ همکارم و گرفتم و گفتم دیدی دخترا چطور درس جواب می‌دن؟ آبشارِ فلان در فلان ارتفاع است و فلان جنگل. با فعلِ سوم‌شخص می‌گن چون خودشون نرفتن و ندیدن. شما هم درس جواب بده. اون‌جوری هم جواب دادی، هم دروغ نگفتی. همه ساکت شدن. گفتم تا می‌تونی با دروغ نرو جلو. بذار پولی که از بیت‌المال بهت می‌رسه شیرین باشه و گوارا. اون‌وقت کمش برکت می‌کنه و جایی خرج می‌شه که نور بگیره زندگیت. دخترت عاقبت‌بخیر می‌شه. اما به دروغ، هیچ پولی نه برکت داره، نه نور و شادی. بقیه‌ی سؤالاشم از خودم پرسید و زنگِ آخر وقتِ خداحافظی کلی ازم تشکر کرد. ۱۰. باید هدیه‌هام و جمع‌و‌جور کنم، اتاقم پر شده از وسیله و گل. میزم زیرِکوهِ برگه دفن شده و آخرِ هفته‌ی سختی دارم... ۱۱. تلاش کردم جمعه قم باشم، نشد... خانوم ببخشید و حلال کنید که جوری زندگی نکردم که بتونم روزِ تولدتون خدمت برسم و گوشه‌ی چادرتون رو بوسه بزنم... فقط ازم ناامید نشید... سربه‌راه می‌شم. @sarbehrah