خون میریخت از دستش... خون...
آخ...
اومده بود من و بگه برم باهاشون بازی کنم... دستش موقعِ دویدن کشیده به لبهی تیزِ در... پاره شده... تا استخونش...
دخترای دیگه خون رو دیدن و مدرسه به هم ریخت... همه ترسیده بودیم... اورژانس خبر کردیم... اومدن گفتن باید بریم بیمارستان... مدیر حاضر شد بره که با همون حالش گفت خانم فارسی بیاد... چادر سرم کردم و رفتم... دمِ آمبولانس گفتن فقط یک همراه میتونه بیاد... مدیر داشتن سوار میشدن که گفت خانم فارسی بیاد... مدیر گفتن عزیزم من باید باهات باشم... گفت خانم فارسی بیاد... ترسیده و لج کرده بود... پرستاره گفت برو داخل دراز بکش بریم... گفت خانم فارسی بیاد...
من سوار شدم و مدیر گفت خودم میام بیمارستان...
کاغذِ وجودم به اون سبز و قرمزی و اکلیلی بودن، مچاله شد...
مانتوم خونی بود... خونه اومدم تیشرتِ زیرِ مانتوم خونی بود... کفشام خونی بود...
آخ...
تو راه خندوندمش... ازش کلی عکس و فیلم گرفتم برای استوری کردنش... مقنعهش و سرش گره زدم و موهاش و از پشت دادم تو مانتوش و گفتم من قرتی نمیبرمت دکتر ها! خندید... دخترکم خندید... اونجا گفتن باید بره اتاق عمل تا دستش و ترمیم کنن... مادرش رسید... میخواستم بیام میگفت کِی برمیگردین...
عزیزم...
عزیزم...
به رفیق گفته بودم بیاد پیشم... حالم بد بود اما سرِ پا بودم... گریه نکردم... گریههام موند برای اتاقم... خلوتم...
رفیق و من و مدیرم بودیم که فهمیدیم شارلاتان اومده مدرسه یه نمرهای که من کم کردم و بگیره... مدیر و مؤسس هم اومدن... دعوا شده... مدیر اصلی خسته شده و گفته نمره رو برگردونین... معاون گفته خانم فارسی عصبانی میشن... من جرأت ندارم... مدیر اصلی خودشون نمره رو برگردوندن...
ما فقط با سرعت به سمتِ مدرسه میومدیم... من آماده بودم که برسم و به محضِ دیدنِ شارلاتان بخوابونم زیرِ گوشش...
من اونلحظه هر کاری ازم برمیومد... من اون لحظه میتونستم شارلاتان رو هشت پاره کنم...
خدا حواسش به من هست... مویرگی و مثلِ فیلما وقتی داشتم به سمتِ مدرسه میومدم، شارلاتان از مدرسه خارج شد و حتی من و ندید... من اولویتم دخترا بود که نگرانِ دوستشون بودن... وارد مدرسه شدم و به دخترا از دوستشون خبر دادم...
همکارای دیگهم بودن، مدیر و مؤسس، وَ همه دیدن که کلِ مدرسه دورم ایستاده بودن که بغلشون کنم و خداحافظیِ آخرِ سال...
دخترا که رفتن مدیر اصلی من و بردن تو یکی از کلاسا که صحبت کنیم. صحبتا تکراری بود. گفتم از فردای خودم خبر ندارم... خدا عاقبتبخیرم کنه... زبونم لال شاید منم شل شدم... اما از ترسِ فردا نمیتونم الآن رو رها کنم... الآن قوتِ قلبش و دارم... معلمی میکنم... کلاسِ بیچالش که هنر نیست معلمش باشم، هنرِ معلمی من امثالِ دخترِ شارلاتانن... گفتم حسابِ دخترم از پدرش جداست... دوربینای مدرسه رو امروز چک کنین... میبینین کی کمرم و گرفته بود و با نهما میجنگید من و ببره تیمشون...
گفت مملکت خرابه... گفتم مملکت ماییم. اگه برای ما نشدنیه، حتما برای نماینده مجلس هم نشدنیه... حتما ریاست جمهوری هم یه شارلاتانی پا گذاشته رو خرخرهش... حتما همه دلیلی دارن برای کمکاری...
تو بیمارستان بالای سر بچهم که بودم، جلوی مدیرم موبایلم زنگ خورد... یه مدرسه متوسطه دوم تو الهیه من و میخواست... خدا چقدر قشنگ چیده همهچیز رو... گفتم الآن در شرایط خوبی نیستم... اطلاع میدم بهتون...
به مدیر اصلی گفتم. گفتم شما نمره دادید... طبق شرطم شما رو بخیر و من رو به سلامت. درک میکنم معذوریت شما رو... شما هم من رو درک کنید...
بلند شدم بیام که بلند شدن و گفتن نمره رو پس میگیرم. بمونید. پابهپاتون هستم.
مؤسس گفتن دوازدهمِ نهایی رو خودت باید بگردونی...
تو کلللللللِ سالهای تدریسم این اولینباره که یه مدیر قبول میکنه پای من بمونه...
من اینقدر کار کردم که میدونم سیبِ رزق تا به دستم برسه صد تا چرخ میخوره... این یعنی حتی یک هزارم نبستم که مهرماه مدرسه هستم یا نه... توکل به خدا... توسل به امام زمان ارواحنا فداه... تلاش میکنم و به فکرِ فردام هستم، اما همونقدرم آمادهام که همهچیز بچرخه و کن فیکون شه... زندگیم و ریختم گوشهی عبای آقا صاحبالزمان و اعتماد دارم به ایشون... هرچی بشه خیرمه. عزت و سربلندیمه. مثلِ امروز.
ولی امروز،
حتی اگه فقط همین یک روز باشه
برای من ارزشمنده...
دست گذاشتم روی سینه و به ادب به مدیر و مؤسس گفتم اگه خیال کنید از روی لجبازی یا چیزی شبیه به اینه که از نمرهی مفت کوتاه نمیام، مدیونم میشید. من دارم مسیرِ معلمی رو میرم. این کمترین وظیفهی معلمیه. چون همه نمیکنن شما فکر میکنید من خاصم، در حالی که معمولی منم و اونایی که این نیستن خاصن!
مدیرم با بچهش اومده بود. گفتم همهی زورم و میزنم که فردای بچهی شما بهتر از امروزِ من و شما باشه. گریه کردن... من دیگه اینجا سرپُر بودم... چشمهام خیس شد... چند قطرهای هم ریخت... اما لجوجانه شکستن رو نگه داشتم برای اتاقم... برای خلوتم...
حالا خونهام... لباسهای خونیم تو حمام... سرم رو به انفجار... دخترم بیمارستان... مشهد سیل...
منی که مینویسه؛ عصارهای از خون و خنده و اشکه...
برای دخترم دعا کنید سلامتیش حفظ شه... بهش امشب آسون بگذره... خدا قوتش بده... امام زمان ارواحنا فداه کنارش باشن...
برای من دعا کنید عاقبت بخیر شم... نفْسم برای امروز شاکر و متواضعِ الله باشه... برای من دعا کنید مایهی سربلندی اسلام و انقلاب باشم... برای من دعا کنید شل نشم...
@sarbehrah
دوستم بهم مسیری داده که امنه و تو خطِ سیلِ احتمالیِ مشهد نیست. گفته بود پایانه فلسطین پیاده شم. پایانهش و شنیدم، فلسطین و نه!
پایانه پیاده شدم اما پایانهای که درست پای کوههای مشهده و سیلخور و هوا ابری😂😂😂
عاشقم من عاشقی بیقرارم رو لطفا پخش کنید😁
قرار بود فردا بریم کوه، ولی بهخاطرِ هشدارِ سیل، برنامه رو خونگیش کردیم و رفقا جمع شدیم دورِ هم.
چهارمیمون دیرتر از همه رسید، اما با هدیه... چه هدیهای...
عکسای نیمهشعبانمون رو قلبی انداخته کفِ قاب و زیرش دعای ظهور نوشته و بارکد گذاشته...
بارکد و که باز میکنی دعای فرجه... رمزِ سفرِ نیمهشعبانمون؛
#با_ذکر_دعای_فرج
هدیههای عمیق...
خاطراتِ عمیق...
دوستیهای عمیق...
امشب نمازمون وحدت بود...
زیارت عاشورامون دستهجمعی...
چایمون، چای روضه...
هزار الحمدلله که دنیا هنوز مجالِ تنفس داره❣
@sarbehrah
با دخترم تماس گرفتم. دیر عملش کردن. میگه خوبه. رگ و تاندون پاره شده. فکر میکردم فقط دست و بیحس میکنن، اما خودش و بیهوش کردن. مادرش زنِ چلمنیه... میگه نمیدونم... گفتن خوبه...
بچه طلاقه... دیشب یه نفر بالاسرش نمونده... یه دخترِ ۱۴ ساله، شب تو بیمارستان تنها بوده...
قدرِ پدر و مادراتون و بدونین... ما تو مدارس تا دلتون بخواد ننه بابای بیعاطفه میبینیم... روضهش بلنده... تابستون از والدین و مشکلاتِ دخترام مینویسم... اینا فقط پول میدن اما عاطفه و محبت...
متشکرم از دعا و پیگیریتون.
انشاءالله که خوب باشه... من به مادره اعتماد نمیکنم، پس لطفا سرِ نمازاتون و تو خلوتتون با خدا همچنان دعا کنید دستش سالم شه... دردی نمونه براش... خدا قوتش بده...
مأجورین انشاءالله🌿
حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت
عاشق که باشی شعرهای محشری دارد
با خواندنِ بعضی غزلها تازه میفهمی
هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد...
#آزمون_دبیری
@sarbehrah
سربهراه
حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت عاشق که باشی شعرهای محشری دارد با خواندنِ بعضی غزلها تازه میفهمی هر
صبح دوستم صبحانهم داد و از زیرِ قرآن ردم کرد و من نخونده رفتم آزمون. فقط ادبیاتها رو تست زدم و از انتخابِ بیتها لذت بردم.
هیچی برای یادداشت نبود، پشتِ کارتِ آزمونم نوشتم :)
آزمونِ زیبایی بود؛ بیتهای محشری داشت...
@sarbehrah
غیبتشکن، تجمّلبرانداز، موبایلسوز، تفاخرخرابکُن، توهین و تهمتِ سیاسیبریز، فاصلهی نسلپُرکُن، تولیدِ ملّی، بازیِ حلال وَ قیمتمناسب!
دیشب با رفقا بازی کردیم و جذاب بود. پیشنهادم برای دورهمیها، مهمانیها، سفر، اردو، مدرسه و... .
#دورهمی_سالم
#بازی
@sarbehrah
بعد از دیدنِ فیلم هم از یکِ نیمهشب تا اذانِ صبح نشستیم به مباحثه و از شعارِ تبلیغاتیِ امام خامنهای برای زمانِ ریاستجمهوریشون شروع کردیم.
@sarbehrah
سربهراه
بعد از دیدنِ فیلم هم از یکِ نیمهشب تا اذانِ صبح نشستیم به مباحثه و از شعارِ تبلیغاتیِ امام خامنهای
پیشنهادم برای دورهمیها، مهمونی، شبنشینی، دیدارها و... مقایسهی این شعار با شعارِ سایرِ نامزدهای ریاستجمهوری از بعدِ انقلابه و تحلیل و گفتمان دربارهش بر مبنای اسلام، انقلاب و قیام عاشورایی و تمدن مهدوی.
نکاتتون رو برای منم بفرستید با اشتیاق و علاقه میخونم.
از نقاطِ تلخ شروع میشه و ظاهرش خار در چشم و استخوان در گلو هست، اما مسیر، متقن و درست پیش بره به امید و بلندای قلهها میرسین...
خدا از عمرِ بیبرکتِ من بکاهد و به عمرِ بابرکتِ امام خامنهای بیفزاید.
@sarbehrah