eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
[صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] از مدرسه برگشتم و چون شبا بدخواب شدم، خسته و له دارم بیهوش می‌شم. مادر بیماره و این روزا علاوه بر رفت‌وآمدِ مراسمِ پیشِ رو، کلی هم رفت‌وآمد داریم برای عیادتِ مامان. نمی‌تونم سرِپا باشم و می‌رم دو ساعت بخوابم. [صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] بدخواب و عصبی بیدار می‌شم و بازم خونه پر از مهمانه. چای می‌ذارم و یکی‌شون میاد بالای سرم‌. دارم شام می‌ذارم و اون‌یکی میاد بالای سرم. یکی می‌گه تو چای دارچین بریزی و گل‌محمدی برای مامانت خوبه. اون‌یکی قابلمه‌م و لبریز از آب می‌کنه و می‌گه پیازداغ درست نکن برای مادرت بده. اون یکی بالای سرِ مادرم نشسته و از دردوبلاهای خودش می‌گه و می‌ناله که عقب نمونه. یکی با یه داردوای عطاری میاد خونه و مادرم هم بیش از حرفِ دکترش، هرکی هرچی گفت و می‌گه چشم. چایم تلخ می‌شه... برنجم بی‌مزه... مادرم افتاده‌تر... [صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] جمعیت متفرق می‌شه، وقت می‌کنم نماز بخونم. دارم سالاد درست می‌کنم که از اونایی که برای شام موندن میاد بالای سرم. معتقده نباید گوجه رو این‌قدر ریز کنم. تا می‌رم استکانا رو جمع کنم، یه جفت دست تو سالادم داره گوجه ریز می‌کنه. سالادم آب می‌ندازه... [صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] ذهنم مشغولِ داداش کوچیکه است. تا فرصت می‌کنم ببینمش می‌گم همستر... حرفم تموم نشده که می‌گه دارم... همه‌ی کارا و مهمونا رو رها می‌کنم و فقط به حرف زدن با اون می‌گذرونم... توجیه می‌کنه... مثلِ اون‌یکی کار که گفتم دارن سرت کلاه می‌ذارن و توجیه کرد و وقتی خوب تیغش زدن بی‌سروصدا اون کار و ول کرد... از تهِ دل دعا می‌کنم هرچه زودتر ضرر کنه تا از این بازی بیاد بیرون... رهاش می‌کنم و برمی‌گردم به آشپزخونه... [صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] مردا میان... بدوبدو می‌رم مانتو و روسری و جوراب و چادر می‌پوشم... خودم و می‌رسونم که چای بیارم براشون... تا نبودم ولی دست‌هایی سفره‌ی خودمونی‌ِ رنگ‌ورورفته‌مون رو به جای سفره‌ی مهمان پهن کرده... ظروفِ معمولیِ خودمون و به‌جای ظروفِ مهمان گذاشته سرِ سفره... روی غذام روغن داغ کرده ریخته و غذام و روغن برداشته..‌. مامان کنارِ سفره درازه و داردواهای تجویزِ مهمونا رو تنشه... وارفته می‌شینم کنارِ سفره‌ی تابه‌تای رنگ‌ورورفته و با لبخندی بی‌جون مهمون‌داری می‌کنم... [صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] اسکناسِ نو گرفتن و دارن نحوه‌ی شاباش دادن رو با هم هماهنگ می‌کنن... به داداش‌کوچیکه که می‌رسه، بعد از توضیحاتِ اونا من بهش می‌گم فقط موقعِ رقص نده، وقتی ایستادن بهشون پول بده که حرام واردِ زندگی‌شون نشه... یکی می‌گه پولِ قسط و قرضاشون می‌شه، تو زندگی‌شون نمی‌ره که! بی‌جون و رنگ‌ورورفته می‌گم قسط و قرضِ زندگی‌شونه دیگه! حرام حرامه! شما که هفته‌ای یه بار به قرآن‌دوره‌ای! نخوندی قرآن؟! ساکت می‌شن و من و‌ سنگین نگاه می‌کنن... [صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه] رفیق حالش بد شده و رفته درمانگاه... فردا کلاس خصوصی دارم و با این آژیر تا صبح خواب ندارم... باید زنگ بزنم ۱۹۷ و اعتراض کنم پلیس پیگیرِ مشکلم نبوده... باید فراموش کنم ورودیِ حرام به زندگی‌مون چقدر راحت‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم... باید به فطرتِ پاکِ برادرم فکر نکنم که اگه چندصدایی و تفکراتِ غیرمؤمنانه اطرافش نبود، حتما درست رو تشخیص می‌داد... باید به این فکر نکنم که چرا دارم سرِ چیزهایی که مثلِ آفتاب روشنه درستی‌شون باید مبارزه کنم... صدای آژیرِ جایی که نمی‌دونم و از ساعتِ شش توی اتاق و مغزِ منه و بابتش دو بار با پلیس تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد که قطع بشه دیگه امانِ نوشتن برام نذاشته... تنها خبرِ خوب‌ِ حالا همینه که زیارت عاشورای امروزم مونده... پناه بر پناه.
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزا لیستِ ثبت‌نامی‌ها رو بررسی می‌کنم. اونایی که می‌شناسم و بوی خاتمی و روحانی و احمدی‌نژاد لعنت‌الله علیهم رو می‌دن که می‌ذارم کنار. اونایی که شناختی بهشون ندارم و نمی‌رم دنبالِ اسم و رسم و مدرک و کارشون. می‌رم دنبالِ نقش‌شون تو بزنگاه‌ها؛ فلانی تو اغتشاشات ۴۰۱ چه موضعی داشته؟ فلانی تو آبان ۹۸ نظرش چی بوده؟ فلانی سال ۸۸ چی گفته؟ در مورد برجام چه نظری داشته؟ سند ۲۰۳۰ رو چطور دیده؟ می‌رم دنبالِ ارتباطات شون؛ با کی عکس داره؟ چرا با فلانی بوده؟ چرا فلان مهمونی بوده؟ چرا رفته فلان کشور؟ الان کیا دوروبرشن؟ ضد کیا هست و کیا ضد اونن؛ چطوری با مخالفاش برخورد می‌کنه؟ چرا مخالف داره؟ باهاشون مباحثه و مناظره داشته یا نه؟ پدرو مادرش کی هستن و با چه لقمه‌ای و کجا بزرگ شده؛ خانواده‌ش چطورن و چه شرایطی دارن؟ بعد سااااااعت‌ها وقت می‌ذارم ببینم چه کنش و واکنشی با امام خامنه‌ای داشته و داره؛ آقا نظرشون چیه درباره‌شون؟ خودش نظرش درباره‌ی آقا چیه؟ راستش تا اینجا انتخاباتِ سختی به نظر نمیاد! گزینه‌های مؤمن نداریم که بین‌شون دنبالِ تقوا باشیم. هنوز همون نظرِ قبلیمه که طبقِ آخرین سخنرانیِ آقا، اخلاق‌مداره و ازش تخریبِ رقیب و تمسخر و تحقیر ندیدم. من برام مهمه تو دنیا به نجابت من و بشناسن... چنان‌که تاریخ نوشته معاویه باهوش بود اما علی باهوشِ باشرف... علی نجیب... من برام مهمه بسترِ نسل‌های آینده انسان‌های شریف باشن، نه سلیطه‌ها و پاچه‌دریده‌ها و بی‌ناموس‌ها و مذهبی بی‌عرضه‌های زرزرو... من انتخابات رو وصلِ به ظهور می‌بینم و سربازانِ ظهور از ناپاکان نیستن! تا این لحظه. @sarbehrah
من پرورده‌ی مکتبی هستم که فریبِ دشمن رو نمی‌خوره. پس نظرِ رسانه‌های غربی درباره‌ی انتخابات و کاندیدها دقیقا و مطمئنا برام جایگاهی نداره که حتی بشینم روش فکر کنم ببینم درسته یا نه(!) شکرِ خدا مذهبی صورتی نیستم که با اسلام رحمانی خودم و فریب بدم و خیال کنم باشعورتر و فهیم‌تر از امام خمینی و امام خامنه‌ای هستم که بتونم روی حرف‌شون نقد بیارم! یادمه دانشگاه که هلوکاست رو به نقل از آقا دروغ خوندم، هم‌کلاسیا و استاد عصبانی بهم گفتن آقا! آقا! آقا! آقات نباشه تو خودت می‌تونی فکر کنی؟ وَ من جواب دادم اتفاقا این‌قدر باهوشم و خوب فکر کردم که تونستم تشخیص بدم وقتی ولی فقیهم رو اعلم دونستم که مرجع تقلیدم باشن، افتخارم تقلیدِ دقیق و بی‌چون‌وچرا از ایشونه! رسانه‌های خارجی تنها کاربردشون برای من در انتخابات؛ اطمینان از انتخابِ تا این‌لحظمه! از شهید همت آویزه‌ی گوشمه که: نگاه کنید آتش دشمن کدام سمت را می‌کوبد، همان جبهه خودی است. رسانه‌های غربی سخت مشغولِ کوبیدنِ یک نفرن! @sarbehrah
سربه‌راه
مغروقی که سر از آب برآوَرَد و لَختی کند؛ آن‌گاه که بسپارد «سلامم را به حضرتِ ارباب برسانید».
سربه‌راه
دارم می‌رم کلاس که یه لکسوس 570 مشکیِ تمیز از جلوم رد شد. از بعد از اون من احساس می‌کنم هنوزم خواسته
لکسوسم یه چیزِ دیگه‌ست ولی اینم خفنه ها! هی مامان بابا رو باهاش ببری زیارت نجف😍 سوارش شی تو مشّایه هی بری برگردی زائرا رو برسونی کربلا😍ظهور شد باهاش سرویس ببری جنوبِ آفریقا نیرو برسونی برای تدریسِ توحید، صلواتی زائرِ قدسم سرِ راه بزنی😍 واااااااویلتاااااااااااا😍😍😍😍
پیراشکی‌ها سوخت چون ما کنارِ هم با حرف‌هایی که می‌تونیم فقط به هم بگیم، خوش می‌گذروندیم. مَتٰی ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ... دَعِ الدُّنْیا و اَهْمِلْها❣
با هم‌رنگ‌ها تا رنگِ خدا؛ مثلِ نمازهای به نیّتِ وحدت... مثلِ آقای رحیم‌پور ازغدی سرِ صبحانه... مثلِ حذفِ تخمه خوردن‌ها و فیلم‌های طنز از دورهمی به احترامِ شهادتِ جوادالأئمه علیهم‌السلام...
سربه‌راه
یک زیارتِ نیابتیِ کاملِ امام رضا علیه‌السلام خواهم رفت از طرفِ کسی که نکات و توصیه‌های انتخاباتیِ سخ
به وقتِ شرعی فرصتِ این تلخیص و به پایان رسید و البته برخلافِ قبلی‌ها، این یکی رو مشتاق نبودید و انجام ندادید که به گردوخاکِ روی میزم بعد از یک شبی که خونه نبودم :) فقط دو نفر انجام دادن که طبقِ قرار، زیارتِ کاملِ نیابتی رو با افتخار انجام می‌دم. فقط یه نکته از دلِ همین دو مورد هم بگم. این سه لینک رو مطالعه بفرمایید تا بیام عرض کنم. لینک یک لینک دو لینک سه.
سربه‌راه
به وقتِ شرعی فرصتِ این تلخیص و #تحلیل به پایان رسید و البته برخلافِ قبلی‌ها، این یکی رو مشتاق نبودید
من بسیجی‌ها رو به پلشتی می‌شناسم. مذهبی‌ها رو به کثیف کار کردن و کارِ کثیف کردن. جهادی‌ها رو هردمبیل و گندکار. هیئتی‌ها که دیگه اصلا یه وضعی... اسمشم می‌ذارن خاکی بودن و جهادی بودن :/ همیشه دیر و عقب و بی‌فکر و بی‌برنامه و با تأخیر و بی‌سلیقه و پلشت! ولی به امام خمینی نگاه می‌کنم؛ می‌بینم ایشون همیشه عبا و قباشون رو تا می‌زدن، لای پارچه‌ی سفید می‌ذاشتن، پهن می‌کردن کنارِ اتاق که چروک نشه... می‌بینم پلیسِ فرانسه ساعت رو از روی رفت‌وآمدِ امام متوجه می‌شدن بس که دقیق بودن و با زمان‌بندی... می‌بینم ایشون ساعت هشت قرار داشتن، طرف هشت و ده دقیقه می‌رسه می‌گن برو فردا بیا... به امام خامنه‌ای نگاه می‌کنم؛ می‌بینم وقتِ سخنرانی روبروشون ساعته و با زمان‌بندی فرمایشات دارن... می‌بینم همیشه لباس‌های قبلی‌شون تنش‌شونه اما اتوکشیده و متناسب... می‌بینم دورشون همه‌چی ساده است اما تمیز... تشییعِ آقای رئیسی یهویی شد اما اگه با یه مذهبی یا یه جهادی یا یه هیئتی یا یه انقلابی و ولاییِ دیگه جز دوستام بودم، باور کنین شب می‌گفتم فردا بنر درست کنیم، می‌رفتن کارتن‌پاره می‌آوردن... خودکار... کاغذآچهار... اعتراضم می‌کردی با ذوق می‌گفتن این‌جوری می‌فهمن ما از مردمیم(!) اصلا جهادی‌ایم(!) بابا شهدا از خاکی‌ها بودن(!) ولی دوستام و دیدین؟ ما هیییییییچ خریدی نداشتیم، بچه‌ها از مقواتکه‌های توی خونه آورده بودن اما تمیز. برگردین کلیپ و نگاه کنین: دور مقواها برش‌خورده... روشون علامتِ سیاهِ عزا... دورشون کادرشده... اون‌یکی می‌تونست با پلشتی یه ماژیکِ سیاه بیاره فقط، ولی هرچی ماژیکِ سرکجِ خطاطی داشته بود آورده بود... خودم می‌تونستم جمله درنیارم و همون‌جا که رفتیم یه‌چی بنویسم، ولی وقت گذاشتم و جمله و عبارت طرح کردم. کارِ نیکو کردن از پُر کردن است! آدمای پلشت، همه‌چی‌شون پلشته! تحلیل نظم امرکم از آقا رو خوندین تو لینکای بالا؟ یعنی نظام اسلامی! آدمای پشلت نمی‌رسن به تفکرِ تمدنی! آدمایی که منظم نیستن، تناسب‌ها رو به‌جا نمیارن، نمی‌تونن کلان هم فکر کنن و برای همین نمی‌فهمن «احمدی‌نژاد مقابلِ ولی فقیه ایستاد» یعنی چی و «انتخاباتِ ایران مؤثر بر آینده‌ی فلسطینه» یعنی چطور! دانش‌آموزای من سیزده_چهارده ساله‌ان. اما یاد گرفتن باید برگه‌ای که حتی توش غایبینِ کلاس رو نوشتن و همون‌جا از دفتر‌چه‌شون کندن، تمیز باشه و اول کناره‌ش و که از دفتر جدا کردن صاف می‌برن و یک‌دستش می‌کنن بعد به من تحویل می‌دن! بخشی از نمره‌ی کلاسیِ من، آراستگیِ ظاهر و کلاس‌شونه. نهم‌دویی‌های من سرِ هیچ‌کلاسی مقنعه سر نمی‌کنن و کسی هم حریف‌شون نمی‌شه چون همه بهشون گفتن قانونِ مدرسه است یا حجاب الزامیه. اما سرِ کلاسِ من بدونِ حتی یک تذکر، غالبا سرشونه چون یادشون دادم هرچیزی باید متناسب با جایگاه و در عین تمیزی و نظافت باشه. من کاغذِ شلوغ و چروکِ با مدادنوشته‌ی شمای ولایی رو زشت می‌دونم چون آموخته‌های انقلابی و اسلامیم به من یاد داده کار باید متقن و درست و کامل انجام بشه. بخشی از این تفکر رو هم لینک دادم. پریروز که مدرسه نمره وارد می‌کردم، تنها معلمی بودم که نمره وارد کرده بود، بقیه جلوی ستون‌هاشون خالی بود... خیلی اذیت شدم و خیلی روم فشار بود اما می‌دونین چرا دفترام و کامل کردم؟ چون تنها دبیرِ انقلابی و مذهبیِ اون مدرسه‌ام و تو چشم! چون اونجا هیچ‌ افتخار و هیچ خدانکرده تحقیری فقط به پای من نوشته نمی‌شه... می‌گن همون خانوم انقلابیه... همون خانوم حکومتیه... همون‌که برای رئیسی سیاه پوشید... ارشد گوشتِ تنم آب شد و شاگرد اول شدم که گوشتِ تنِ همکلاسیای ضدانقلابم و آب کنم و بشنوم و کیف کنم وقتی استادم گفت: تویی که اربعین نبودی و جزوه نداشتی و شاغل هم هستی بالاترین نمره شدی... امام علی علیه‌السلام فرمودن: ادای هرکی و دربیارین شبیهش میشین. پس ادای امام خامنه‌ای رو دربیاریم... ادای امام خمینی رو... ادای شهید چمران رو... ادای شهید آوینی رو... ادای شهید سلیمانی رو... ادای شهید رئیسی رو... شبیهشونم نشیم، حداقل آبروداری کردیم!