سربهراه
«بیسیمبهدست ایستادم ضلعِ جنوبیِ مسجدِ سهله. مدیریت میکنم انتظاماتِ خواهران کارش رو دقیق انجام بده
تو را به فضلِ تو میخوانم و امیدم هست
اگر به قدرِ تمامِ جهان خطاکارم...
@sarbehrah
بهجای نیمکتِ ایستگاه، نشستم لبهی جدول، کنارِ خیابون تا اتوبوس بیاد. فقط جای مدرسهی شاگردِ پسرمه که شبها تو تاریکی برمیگردم و میتونم راحت بشینم لبهی خیابون.
چه اصراری دارم به لبهی خیابون نشستن؟ من و یادِ مشّایه میندازه... یادِ استراحتهای بیستدقیقهای بعد از صد عمود...
تهِ خیابون ماه، قلمبه و نورانی، انگار افتاده رو پشتِ بومِ یه خونه. خیلی نزدیک و زیباست. زیر لب شهریار میخونم:
امشب ای ماه به دردِ دلِ من تسکینی
آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی
کاهشِ جانِ تو من دارم و من میدانم
که تو از دوریِ خورشید چهها میبینی...
گریهم میگیره... از دستِ خودم عصبانی که نه، حالم به هم میخوره...
یک روز بعد از تولدم گناه کردم... امروز ضعفِ نَفْس از خودم نشون دادم... شیطانشاد شدم...
ویران بودم قبل از کلاسم. شاگردِ پسرم ولی حالم و خوب میکنه؛ بس که باهوشه... بس که ادبیات میفهمه... بس که فکرش فراتر از درسِ منه... بس که اهلِ مطالعه است و بعد از تدریسِ ضمایر، از مولوی شعر میخونه و میپرسه: مثلِ اینجا؟... بس که من و سرِ ذوق میاره... بس که هر دو سال یک بار چنین دانشآموزهایی رزقم میشه... بس که این پسر فراتر از کتاب از من میکِشه و طلب میکنه...
بعد از کلاسم، معاون ازم میخواد کلاسهای تقویتی و المپیادی پنجم و ششمِ دبستان رو قبول کنم. میگم به منظمی و استمرارِ متوسطه باشه هستم، و اگرنه تا رسیدیم به اولین تستِ سخت و خانوادهها یادشون اومد نباید روی بچهشون فشار بیاد نه! تضمینِ نظم و استمرار میدن. میگم در خدمتم.
حالِ خوبِ کلاسم اما گندی که زدم رو از یادم نمیبره... باید روزه بگیرم؛ نه روزی که خونهام و راحت، نه! باید تو یکی از روزای مدرسه روزه بگیرم... که از زنگِ اوّل بوی عدسیِ مامانِ مدرسه بلند میشه و صدای شکمِ همهمون رو درمیاره... که هر زنگِ تفریح، هلاک و تشنه به عشقِ یه لیوان چای میای دفتر... که ساعتِ آخر بچههات چیپس باز میکنن و بهت تعارف میکنن... آره! چهارشنبهها سخت و فشرده است... چهارشنبهی هفتهی بعد باید روزه بگیرم... خاک بر سرم... خدا غرقِ نعمتم کرده و من...
هزار استغفرالله!
اتوبوس اومد...
برای سربهراه شدنم دعا کنید... باید پاک بشم تا به آرزوم برسم...
بااااااااااید.
@sarbehrah
سربهراه
بهجای نیمکتِ ایستگاه، نشستم لبهی جدول، کنارِ خیابون تا اتوبوس بیاد. فقط جای مدرسهی شاگردِ پسرمه ک
زمان:
حجم:
542.1K
استاد شهریار
(سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی)
@sarbehrah
سربهراه
بهجای نیمکتِ ایستگاه، نشستم لبهی جدول، کنارِ خیابون تا اتوبوس بیاد. فقط جای مدرسهی شاگردِ پسرمه ک
فارسی تقویتیِ سوم دبستان هم افتاد روز چهارشنبه :)
تمومِ مقاطع رو پوششِ ادبی دادم دیگه😂
ضمنا چهارشنبه هفته بعد زمان افطار سرِ کلاسم😐 اما عقبنشینی نمیکنم تا نفْسم بفهمه دنیا دست کیه.
@sarbehrah
میخوام گروههای اسمی رو آموزش بدم. روی تخته نوشتم: هسته + وابسته.
شاگرد پسرم با لهجهی نابِ خودش شروع میکنه به خوندن:
دیوانه و وابستهی اقبالِ خودت باش!
دیروز گفتم هر دو سال از این شاگردا دارم، امروز تصحیح میکنم؛ هر پنج سال از این شاگردا دارم! بچههای نهمِ خودم که با زن، زندگی، آزادی مدرسه رو خفه کردن، حتی سیمین دانشور رو نمیشناختن و سووشون رو نتونستن درست بخونن(!)
@sarbehrah
سربهراه
فیلمی که از شدتِ «هوش» و «دقت» همیشه به وجدم میاره. @sarbehrah
بریم «هوش» و «دقت» ببینیم کِیف کنیم :)
@sarbehrah
سربهراه
بریم «هوش» و «دقت» ببینیم کِیف کنیم :) @sarbehrah
به برادرم میگم دو تا داداشن که یکی هوش داره، یکی قدرت. تو کدوم و انتخاب میکنی؟ میگه هوش. میگم هوش واقعا جذابه و منم دلم میخواد انتخابش کنم، اما قدرت رو انتخاب میکنم.
میگه با هوش میتونی قدرت بهدست بیاری. میگم نشدنی نیست اما غالبا احمقها قدرت رو تصاحب و باهوشها رو استخدامِ خودشون میکنن.
بعد تو ذهنم همهی کارهایی مرور میشه که با هوش پیش نرفت چون قدرتی نداشتیم؛
تحصیل... شغل... جهادی... کاروان عتبات... بسیج دانشجویی... فعالیت فرهنگی... حتی ازدواج(!)
@sarbehrah
من یک خواهرشوهرم!
۱. زنداداشم و مادرم دارن میگن با خرجای الآن نمیشه ازدواج کرد(!) طفلی جوونا(!) وامِ ازدواج پول خونهشونم نمیشه(!) تو این مملکت با این پولا نمیشه کاری کرد(!)
من میپرّم وسط آه و نالهشون و میگم: اتفاقا من نشستم حساب کردم، دقیقا با همین پولِ وام، هم دختر میتونه جهاز کامل بگیره، هم پسر میتونه تیکههاش و بگیره، هم میتونن مراسم بگیرن، یه چیزی هم میمونه میتونن بدن برای خونه.
زنداداشم میگه نه نمیشه!
میگم چرا عزیزم میشه! یه زندگی یهسری لوازم ضروری نیاز داره که تمامش با همین وام میشه. اونایی که نمیتونن (نگفتم شما و داداشم) اولا دنبال ضروریات نیستن؛ دنبال لوکس و تجملیهان، ثانیا ایرانی نمیخرن؛ دنبال فلان مارک خارجیان، ثالثا مراسمشون یه ازدواج نیست، چشموهمچشمیه! شما همین الآن برگه بیار با هم یه ازدواجِ واقعی رو قیمت بزنیم، ببین با این وام میشه یا نمیشه! یعنی حکومت قشنگ خرج شروع یه زندگی رو در اختیار جوونها گذاشته.
سکوت میکنن و یهو نگران گرمای هوا میشن :)
۲. دارن راجع به مراسم عروسی صحبت میکنن. مادر میگه خب اونور سال عیدی، چیزی هست مراسم و باهاش بگیریم؟
من میپرّم وسط حرف و به شوخی و خنده میگم: شما که باید خارج از اعیاد بگیرید. مجلسِ پر از گناهی که توش آهنگ هست، بدحجابی هست، محرم-نامحرم هست، اسراف هست، خودنمایی و فخرفروشی هست، غیبت هست، هزار جور گناه ریزودرشت دیگه هست که پسند ائمه نیست، پس نباید مثلا شب میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها بگیرید یا عید غدیر! دلِ ائمه رو شاد نمیکنید هیچ، میشکنید!
سکوت میکنن و یهو یادشون میاد برای شب باید چی بپزن :)
۳. مادر میگه همسایه گفته دخترت بچه بود که عروسیا میومد و میرقصید، حالا میخواد برای برادرش نیاد! مردم چی میگن؟!
زنداداشم که راضی شده و قبول کرده مراسمشون نباشم، با مظلومیت نگاهم میکنه و امید داره حرفِ مردم روم اثر داشته باشه(!)
منم جواب میدم: سلامش برسون بگو بچه که بودم نادون بودم، حالا عاقل شدم میفهمم چی درسته، چی غلط!
فکر کنم جوابم در کُنه، کمی فحش پنهان داشت! چون سکوت کردن و یهو متفرّق شدن :)
@sarbehrah
سربهراه
گوشهی اتاق دور از چشمِ تو بخاری با من گرم گرفته! @sarbehrah
آبا موزیکSariGelin-02.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
باران نمیبارد، امتحانی چشمبهراهِ بیست نیست، چند برگه انشای بیرمق گوشهی میز سُماق میمکند، آینه صورتش را شُسته، لباسها اتو خوردند، ادکلن نوشیدند، عصاقورتداده بر شانهی جالباسیها خبردار ایستادهاند، من آزاد! آزاد از بندهای انفرادی، دراز کشیدهام کنار بخاری... به دو فنجانِ سفالیِ سوغاتِ سیستانم نگاه میکنم... به قوریِ سفالیِ سوغاتِ کلات... کویر در خاطراتم کهیر زده... جایش سرخ شده... وَرَم کرده... میخارد... باران نمیبارد! چشمهایم در سرابِ کویر غرق شده...
@sarbehrah