eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تفاوت اجرا در شهرداری... با تفاوت اجرا در قوه‌ی مجریه چقدر هست؟ تفاوت اجرا در قرارگاه خاتم با اجرا در قوه‌ی مجریه چقدر هست؟ رهبری فرموده بودن میزان کار دیگر ارگانها در مقایسه با قوه‌ی مجریه نزدیک به صفر هست... آقای قالیباف تا حالا نه رئیس‌جمهور شدن نه معاون اجراییِ دولت بودن، نه وزیر بودن نه هیچی... ایشون آدم اجرایی در قواره‌ی قوه‌ی مجریه نیست! در مورد دولت آقای رئیسی مرامِ خودشون نبود که این مسایل رو بگن اما حالا باید بازگو شه: ایشون در شرایطی دولت رو از روحانی تحویل گرفت که خزانه خالی بود... ذخایرِ مواد غذایی استراتژیک نهایتا برای دو هفته در کشور موجود بود و فجایعی مثل کرونا داشت جولان می‌داد و... مثل یه بمب که ضامنش رو کشیده بودن و دادن دست آقای رئیسی... ایشون هیچ‌وقت این چیزا رو نگفت... فقط شب و روزش رو گذاشت و کار کرد... آدمایی که توی هیچ سیستمِ اجرایی قرار نگرفتن متوجه نمی‌شن این وضعیت ینی چی... اما با این‌همه آقای رئیسی کشور رو از انسدادِ رابطه‌ی صرف با غرب خارج کرد؛ پیمان بریکس... شانگهای... آزاد کردن پول‌های بلوکه‌شده... ساخت واکسن کرونا... افزایش فروش نفت تا ۲ میلیون بشکه... برگردوندن خیلی از کارخانه‌جات تعطیل مثل هپکو... ایشون کارهای مبنایی زیادی انجام دادن... آقای جلیلی، شهید رئیسی نیستن اما به مواضعِ ایشون نزدیک‌ترن و می‌شه امید داشت همین مسیر رو ادامه بدن. شما در آقای قالیباف ادامه‌ی این مسیر رو می‌بینید؟! اگر ایشون کارنامه‌ی موفقی داشتن آرا در تهران در طول ۴ سال با همون میزان مشارکت چرا از یک میلیون و ۲۰۰ هزار تا به ۴۰۰ هزار تا نمی‌رسید؟!
چیزی که من فهمیدم اینه که آقای جلیلی رفته یازده سال مسایل کشور رو با افراد کف میدون و متخصصِ همون صنف و رَسته بررسی کرده... توی این یازده سال کلی اطلاعات مفید و کاربردی پیدا کرده... اکثر جاهایی هم که بهش راه دادن ایده‌هاش رو عملیاتی کرده و جواب هم داده... خودش هم هم دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده و هم نماینده رهبری توی اون شورا... بخش اعظم مسئولیت ایشون نظارت بر عملکرد دولت‌هاست... و در مواقعی که موضوعی امنیتی می‌شه ورود می‌کنن... بعد اومده بعد این همه سال نفر و تیم پیدا کردن و اطلاعات تخصصی کف میدون رو  آنالیز کردن می‌گه می‌خوام رئیس اجرائی کشور بشم... صادقانه عمل کرده. من نمی‌گم برنامه جای اجرا رو می‌گیره، مشکلم اینه چرا بقیه‌ی کاندیدها در برابرِ این برنامه، برنامه‌ای ندارن! باشه اونا اجرایی‌تر، کو برنامه‌شون؟! مشکلم اینه چرا برنامه‌ی آقای جلیلی رو با ارائه‌ی برنامه‌ی‌خودشون زیر سؤال نمی‌برن و چرا دارن خاله‌زنک‌بازی می‌کنن و به یقه‌ی آقای جلیلی گیر می‌دن؟! مشکلم اینه چرا برنامه‌ی آقای جلیلی رو نه تنها نقد علمی و کارشناسی نمی‌کنن بلکه هوچی‌گری می‌کنن که برنامه داشتن ملاک نیست؟ عجیب‌ترش هم باور کردنِ آدمای بی‌تحلیله!
تشخیص داشتن و در کلان‌مسائل کشور، قدرت و شجاعتِ تصمیم داشتن برای رئیس‌جمهور خیلی مهمه. توی طول تاریخ بعد از انقلاب نه رفسنجانی این تشخیص رو داشته نه خاتمی، نه احمدی‌نژاد و نه روحانی... تا حالا بیشترین قدرت تشخیص و تصمیم سهم آقای رئیسی بوده. مثلا ظریف در فن مذاکره و زبان بدن و تکنیک‌های اجرایی در مذاکره آدم کمی نبود، لعنت‌الله بلد بود چه کنه اما در تشخیص و تصمیم دچار اختلال بود... وَ گند زد به منافع ملی‌مون...
آقای رفیعی هم از آقای قالیباف حمایت کردن😢 چرا؟
خَیَالُکَ فِی عَیْنِیْ وَ اِسْمُکَ فِی فَمِیْ وَ ذِکْرُکَ فِی قَلْبِیْ اِلَی اَیْنَ اَکْتُبُ؟ @sarbehrah
غرقِ درس دادنم و از این‌که با هر تست و نکته، بچه‌های کلاس ششمی رو به وجد میارم و هی می‌شنوم «چقدر باحاله فارسی»، «از ریاضی که پیچیده‌تره» ذوق‌مرگ می‌شم. کلاسا فشرده است و دو ساعته، دیروز هر یه تست و نکته می‌گفتم بطریِ آبم و سر می‌کشیدم، امروز ولی روزه‌ام و هلاک شدم. همه‌ی نَفْسم و گذاشتم وسط که روزه نگیرم، گفتم همه‌ش بیرونم، شلوغم، کارم حرف زدنیه، ایستادنیه، بدنم خالی می‌کنه، چندین روزه مثلِ آدم نخوابیدم، برگه‌هام مونده، مادر هی مهمونی گرفته، دیشب از شدتِ فشار پیام زدم مدیرم نمی‌تونم تا ۲۸م نمرات و برسونم، لطف کردن و درک کردن و بهم خدا قوت گفتن، اما رفیق نشست زیرِ پام که روزه‌های قرضت زیاده و فردا یه روزِ خاصه و تو بعدش پشیمون می‌شی... راست می‌گه! از اونایی‌ام که اگه مسأله‌ای معنوی رو تنبلی کنم بعد خودم، خودم و می‌ندازم جهنم! آی رفیق! ثوابِ روزه‌ی امروزم همه‌ش مالِ تویه❤️ کلاس تموم شده و من حتی فردا عید هم کلاس دارم چون بچه‌ها پنج‌شنبه آزمون دارن. بیست دقیقه‌ی آخرِ کلاسم بودم که در زدن و وقتی در باز شد ششمی‌های ترم قبلم بودن. همون بلاهایی که قدّ نهمام فارسی بلدن😊 صدام و شنیده بودن تو سالن... ردّ صدا رو گرفته بودن و کلاسم و پیدا کردن. بغلم کردن و می‌بینم همه‌شون داخلِ کلاس سرک می‌کشن، می‌گم چیه؟ می‌گن می‌خواستیم ببینیم بازم تخته رو سیاه و کبود کردین که دیدیم بله😂 وَ مثلِ موشا می‌خندن😍 رؤیا می‌گه خانم رحم کنین! تازه‌واردن😂 بعد از کلاس دیگه دانش‌آموزی مدرسه نیست. من عاشقِ آب خوردن از آبخوریِ حیاطم❣می‌پرم پای شیر و مثلِ دخترام با پاش‌پاشِ آب دست و صورت می‌شورم و می‌رم که برم حرم...
آقا فرمودن هرکس دعای عرفه رو با معنی بخونه، قبل از دعاش با بعد از دعاش فرق داره... من به آقا اعتماد دارم. شمام اعتماد کنید. التماس دعای ظهور... فقط ظهور. @sarbehrah
دبیرِ ادبیّاتم که در جنونِ ادبیّات‌دوستی‌ام دَمید، مرا با این‌جا آشنا کرد. گفته بودند اینجا معتبرترین کتابخانه‌ی مشهد است (وَ شاید هم باقدمت‌ترین). آن روزها نوجوان بودم و با قدرشناسی از این روشِ تربیتیِ صحیح، اجازه‌ی مسیرهای دور را نداشتم، کسی هم در خانواده اهلِ کتاب نبود که مرا به رؤیایی که دبیرم در ذهنم ساخته بود برساند. لاجرم تا رفعِ محدودیت‌های به‌جای سنّی و عقلی، صبوری پیشه کردم. دانشگاه قبول شدم و در قلّه‌ی جوانی، جهانم وسیع گشت. روزی از دانشگاه راه افتادم و پُرسان‌پُرسان در پی‌اش آمدم. سال‌ها از آن روزها می‌گذرد اما، هنوز همان‌طور است که بوده... وَ من چقدر دوست می‌دارم از آقای رجب‌زاده بابتِ حفظِ همه‌چیزِ اینجا مثلِ قبل (سهوی یا عمدی) تشکر کنم... جوان‌ترین روزهای عمرم پُر شده از خاطره‌ی پیاده‌رویِ خیابان‌های احمدآباد... تقی‌آباد... دانشگاه... ابن‌سینا بعد از کلاس‌های دانشگاه وَ رسیدن به اینجا... سرِ چهارراه، چندین کتاب‌فروشیِ دیگر است، کمی بالاتر وَ در سه‌راهِ ادبیات نیز همین‌طور. همه را سر می‌زدم و عبور می‌کردم، اما به اینجا که می‌رسیدم، می‌ماندم... گاه حتی به ساعت کشیده... چشمم به کتاب‌ها می‌افتاد... به چاپ‌ها... به انتشارات... من حتی جای هر کتاب را در قفسه‌ها می‌دانستم... وَ چه بَهجت‌آفرین بود که حتی همین هم حفظ شده است... هجده سالگی تا بیست و چهار سالگی‌ام ایستاده بود پای این قفسه‌ها... ساکت و صبور... گاه پولی داشته و کابینِ کتابی کرده و مالکش شده... گاه چون عاشقی ندار، تنها آمده و به دیدنِ معشوق ناگزیر شده... آقای رجب‌زاده‌ی بزرگ که پیرمردِ سرِ حالی بود، با عینک و قدّی معمولی، جدی و بدونِ لبخند، مرا می‌شناخت. بی‌آنکه از من سؤالی بپرسد یا من به او چیزی بگویم، فهمیده بود کدام قفسه‌ها... کدام نویسنده‌ها... کدام انتشارات را پسندیده‌ام... غریبه‌ی آشنایی بود... باری مغازه جمعیت نداشت، آقای رجب‌زاده‌ی بزرگ پشتِ میزش، دمِ در نشسته بود و از پشتِ عینکش کتابی می‌خواند. من با سلامی وارد شدم و راهِ قفسه‌ی همیشگی را پیش گرفتم که صدایم زد: دخترم! با تعجب برگشتم و نگاه‌شان کردم. گفتند از دکتر شریعتی کتابِ تازه‌ای آورده‌ایم. سیدمهدی شجاعی هم کارِ جدیدی منتشر کرده. وَ بلند شدند و سمتِ قفسه‌های دلخواهم آمدند و کتابِ دکتر شریعتی را به دستم دادند. حالِ گُلی را داشتم که پای درخت‌های تنومند روییده بود و به چشمِ کسی نمی‌آمد، اما باغبان حواسش به من هم بوده و در هُرمِ آفتاب به صورتم آب پاشیده. سلام و علیکِ ما از آنجا شروع شد. دیگر نامم را می‌دانست و حتی از پشتِ تلفن هم می‌توانستم بدانم از کارهای سلینجِر چه کتاب‌هایی آمده است. اینجا همه‌چیز به قاعده بود؛ کتابفروشی‌ای که حتی اگر بدونِ خرید بیرون می‌آمدی، خجالت نمی‌کشیدی... کسی بالای سرت نبود که کتابی را به تو تحمیل کند یا برای سریع‌تر به نتیجه رسیدن و راحت شدنِ خودش، اضطرابت دهد... صندلی و جای نشستن نداشت، اما می‌توانستی کتابی را که پولِ مالکیتش را نداری، هر روز عصرها بیایی و ایستاده همان پای قفسه بخوانی... آقای رجب‌زاده اگر مشغولِ فروختن نبود، یا خودش در حالِ کتاب خواندن بود، یا صحبت کردن با کسی درباره‌ی انتشارات، کتاب‌های چاپی یا پرینتی، نویسنده‌ها... بعد از اینجا و آقای رجب‌زاده من دیگر کتاب‌فروشی ندیدم که خودش سلینجر بشناسد و توصیه کند آلبر کامو را از کدام کتاب شروع کنی... از بیست و پنج سالگی شلوغ‌تر شدم... پرسفرتر... پر رفت‌وآمدتر... اولویت‌ها و ضرورت‌ها جابه‌جا شد و هزینه‌ی‌ خریدِ کتاب، جای دیگری در زندگی‌ام پیدا کرد... حتی مسیرِ رفت‌وآمدهایم از خیابانِ ابن‌سینا کیلومترها دور شد... آن‌قدر دیر و دور به اینجا سر می‌زدم که دیگر آقای رجب‌زاده‌ی بزرگ را ندیدم و پسرشان آقای رجب‌زاده‌ی کوچک پشتِ میز نشست... امشب بعد از حرم و افطار، رفیق پیشنهادِ گشت‌و‌گذار در خیابان‌ها را داد. نه با سر، که با جان پذیرفتم... «اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت»... نمی‌دانم چطور شد که مسیرمان از حرم به احمدآباد و تقی‌آباد رسید و راسته‌ی خیابانِ دانشگاه... گفتم می‌دانی چند سال است به کتابفروشیِ امام نرفتم؟ آنجا بوی جوانی‌ام را می‌دهد... خاطره‌ی خوشِ لبخندهایم در قفسه‌هایش جاری‌ست... رفیق دستم را گرفت و به طُرفة‌العینی سر از آنجا درآوردیم... هجده ساله شدم... با لبخند به آقای رجب‌زاده‌ی کوچک سلام کردم و نپرسیدم آقای رجب‌زاده‌ی بزرگ چطورند... دوست دارم خوب باشند و هنوز سرِ حال، وَ در خانه مشغولِ مطالعه از پشتِ عینک... @sarbehrah
گام‌های سرخوشانه برمی‌داشتم و با ذوق به رفیق می‌گفتم این قفسه‌ها باید جای کتاب‌های دکتر شریعتی باشد... وَ رفیق با نشان دادنِ «حسین وارثِ آدم» درست در همان ردیفی که گفته بودم به شوقم می‌افزود... از آقای رجب‌زاده جای کتاب‌های مصطفی مستور را که آن سال‌ها کمتر پیدا می‌شد و قفسه‌ای آن را نداشت، اما حالا شُهره شده پرسیدم... مثلِ پدرش با شوق از جا بلند شد و با لبخند و حوصله آمد و خم شد و نشان‌مان داد... همه‌ی آنچه داشت را دارم و دو جلدی که از مستور ندارم را نداشت... همه‌چیز دست‌نخورده، جوانی‌ام را به رخ می‌کشید... شبیخونِ خاطرات، خلوتِ ذهنم را به خاک و خون کشیده بود و من آمیخته‌ای از خنده و خسران بودم... اگر با عقلِ امروزم به عمرِ آن روزها بازمی‌گشتم؛ کمتر می‌خواندم و بیشتر عمل می‌کردم... أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَل؟! وقتِ رفتن، رفیق چشمش به کتابچه‌ی کوچکی خورد. برداشت و با شگفتی گفت: شازده کوچولوست! شگفت‌زده شد چون شازده‌ کوچولویم را سال‌ها قبل به یکی از شاگردهایم امانت دادم و هرگز برنگشت... دیگر نتوانستم آن را بخرم چون چاپ‌های جدید نه دلنشین بود، نه با ترجمه‌ی درست... نمی‌توانستم با خریدِ چاپِ ناسِره، خاطره‌ی چاپِ سِره‌ام را جبران کنم... این یکی اما دلنشین بود و دیدنش مرا به ذوق آورد. پرسیدم مترجمش؟ وَ رفیق اسمِ احمدِ شاملو را نشانم داد... همان حوالی چشمم به چاپِ زیبا و قدیمی از ماهیِ سیاهِ کوچولو خورد... آن‌قدر قدیمی و اصل که قیمتش نُه هزار تومان بود و پشتش برچسبِ هزینه‌ی جدید زده بودند! برای من کتابخانه داشتن به کثرت نیست، به عالی‌ترین انتخاب‌هاست... به این‌که پنج کتاب داشته باشی یا روی هم پانزده تا، پنجاه تا، اما هر کدام قدرِ پانصد کتاب بِیَرزد... حیفم می‌آمد اگر از دست‌شان می‌دادم... تا داشتم محاسبه می‌کردم دمِ عیدِ غدیر و اِطعامِ ولایت، کتاب بخرم یا نه، رفیق غیب شده بود و کتاب‌ها را خریده بود و آورده بود که به من هدیه دهد... یک خاطره‌بازی طلبش از من، حالا که امشب هجده ساله‌ام کرد... وَ مرا با ترجمه‌ی اصیلِ شازده «کوچولو» و چاپِ قدیمی و عتیقه‌ی ماهیِ سیاهِ «کوچولو» به خانه بازگرداند... همین‌قدر کوچولو کوچولو چه عیٖدم مبارک است امشب. @sarbehrah