eitaa logo
سربه‌راه
208 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
327 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
استخون‌درد؛ آب‌ریزش بینی؛ پفِ صورت؛ بی‌حالی؛ بی‌قراری؛ تشک؛ پتو؛ پالتو؛ سی‌شرت؛ دارو؛ سوپ؛ این یادگا
از روی تشکم نیم‌خیز می‌شم و خودکار قرمز و برمی‌دارم و دفترِ اول رو باز می‌کنم. چه انشای زجرآوری نوشته... بد وَ خیلی بد! [سرفه] می‌گردم بین جملاتی که نه دروغ باشه، نه از زندگی ناامیدکن! می‌نویسم برای بار اول قابل قبوله... می‌رم سراغ دفتر دوم. [سرفه] فاجعه‌ای پس از فاجعه‌ای! [سرفه‌های شدید] باز گشت‌وگذار دارم بین جملات. روان‌شناسی آموزش می‌گه اگر بنویسم چه فاجعه‌ای، روانِ دانش‌آموز به هم می‌ریزه(!) قبول! اما قبول نمی‌کنم به حرفِ روان‌شناسی آموزش کنم و بنویسم اوه عزیزم! حتما بین این همه خط وقتی تونستی این یه خط و درست بنویسی باز هم می‌تونی! [سرفه پشت سرفه] روان‌شناسی آموزش از غرب اومده... مثل روان‌شناسی... مثل جامعه‌شناسی... مثل علوم و دانش‌های نوظهور دیگه... که ما صد برابر کاملش و در اسلام داریم ولی عقلِ فهم و قدرشناسیش و نه! هر چیز غربی هم داره روی ریلِ اومانیسم حرکت می‌کنه؛ مَن! مَن! به من دروغ بگید چون من باید حالش خوب باشه! به من حقیقت رو نگید چون من نباید با حقیقت روبه‌رو شه! به من ایرادم و نگید چون من امیدش و از دست میده! من اومده فقط خوش بگذرونه! من اومده فقط کیف کنه! حال کنه! همه عالم فدای من! من! من! [سرفه] نه! من ادامه‌دهنده‌ی این فریب نیستم. پای هیییییچ انشای بدی نمی‌نویسم خوب! بچه‌ها باید بدونن یا تلاش نکردن یا استعداد ندارن، حتی اگر ناامید بشن! خودکار قرمز و کنار دفترها رها می‌کنم و می‌رم زیر پتو. حتی یک کلمه من و به وجد نیاورد... @sarbehrah
خدایا! اگه بناست با این خستگیا آدم شم، قوتم بده... قوتم بده...
رقمِ سنم دیوانه‌وار سرعت گرفته و بذارید بگم من اگه با عقلِ الآنم برگردم به ده یا پونزده سال پیش چه کار می‌کردم؛ بیشتر درس می‌خوندم؟ نه! بیشتر درس خوندن تغییردهنده‌ی دنیا نیست! به‌کفایت درس خوندن متغیره! کسی این و به من نگفت... اما مهم نیست! بیشتر هنر یاد می‌گرفتم؟ نه! برای یادگیری هنر هیچ‌زمانی دیر نیست! شما بگو یک روز قبل از مرگ! پول و استعداد داشته باش، هنرمند میشی! این و هم کسی به من نگفته بود! بیشتر کتاب می‌خوندم؟ نه! همه به من گفتن کتاب خوندن خیلی خوبه، اما دیر فهمیدم عمل کردن به خونده‌ها بهتره! این مهمه ولی بحثم این هم نیست. بیشتر کار می‌کردم؟ ابدا! من همه‌ی عمرم کار کردم که زندگی کنم، زندگی نمی‌کنم که کار کنم! این و از اول خودم زبل بودم! جوری کار کردم که واقعا بتونم زندگی کنم و خوش بگذرونم. پس چی؟ بیشتر با پدر و مادرم وقت می‌گذروندم! آره! این و با بغض می‌نویسم... نه! دیگه شد اشک و ریخت... با اشک‌ می‌نویسم... که اگه با عقلِ الآنم برگردم به ده-پانزده سال قبل، ساعات بیشتری با پدر و مادرم می‌گذرونم. در برابر اختلاف عقاید و سلایقمون، سکوت می‌کنم. نه سکوتی پذیرنده و تسلیم، سکوتی که مانع درگیری و دوری بشه. بیشتر باهاشون بیرون می‌رم. بیشتر کنارشون به حرف‌هایی می‌گذرونم که مطمئنم سطحی‌ترین حرف‌های دنیان. چای غروب و دیگه پشت میز کارم نمی‌خورم، کنار اونا پای بساط غیبت می‌خورم. بیشتر نگاهشون می‌کنم... تموم روزهایی که صورت‌شون جوان بود... تن‌شون بی‌درد... من مشغول فتح مرحله به مرحله‌ی بالا بودم... و حالا که چشمم بهشون افتاده، صورت‌شون چروک شده و تن‌شون دردمند... موهای قشنگ مادرم سفید شده و دندونای محکم پدرم یکی بود، یکی نبود... همین که هستن خدا رو شکر، اما به‌عنوان کسی که در درس بهترین بوده، در شغل فعال‌ترین، در امور اجتماعی پررنگ، اهل کتاب، اهل تفریح... به‌عنوان کسی که دوستانی دارم بهتر از آب روان، اعتراف می‌کنم تنها و تنها و تنها آدم‌های امنِ دنیا همین پدر و مادری‌ان که شاید خیلی هم شبیه هم نباشیم... می‌شه برای آدم شدنم، شاکرشدنم، قدرشناس‌شدنم و سلامت پدر و مادرم یه صلوات بفرستید؟ @sarbehrah
یه زمانایی از عمرم و نمی‌فهمم! خودم و نمی‌شناسم! یکیش دوران کارشناسیم و که گند زدم به بهترین و گرون‌ترین کتابام... وَ معدلم! این بوستان سعدیمه... رفتم بردارم از روی این درسِ فردا رو بدم، دیدم بهتره تو کتابخونه خودم دفن شه تا بچه‌ها ببیننش! کلیله و دمنه‌م که بماند! پشیمونی سودی داره؟ نه! هزار استعفرالله! @sarbehrah
برای علم ما رو فرستادن مدرسه؛ برای هنر پیش یه استاد؛ برای هر کاری ما رو به یه بلدش هدایت کردن؛ اما هیچ‌کس... با تاکید می‌نویسم، هیچ‌کس ما رو برای کسب عبودیت جایی نفرستاد...! حال‌ندارتر از اونم که بتونم دقیق شرح بدم... به‌نظر من چیزی به اسم بحران سن و سال وجود نداره، بحران شخصیت یا حتی هویت، بحران اقتصادی و اجتماعی و افسردگی بعد از زایمان و قبل از تاهل و بعد از تاهل که شوخیه(!) ما همه دیر یا زود دچار بحرانِ عبودیت می‌شیم... حلقه‌ی مفقوده‌ای که نه خانواده بابتش برنامه‌ریزی کرد... نه مدرسه... نه جامعه‌... @sarbehrah
سربه‌راه
برای علم ما رو فرستادن مدرسه؛ برای هنر پیش یه استاد؛ برای هر کاری ما رو به یه بلدش هدایت کردن؛ اما ه
ده ساله معلمم و فکر می‌کنم دیگه با آموزش و پرورش نمی‌شه انسان تنید و تنِ دنیا کرد... یا خانواده‌ها طرحی نو براندازند... یا هر فردِ آزادِ آتش‌به‌اختیار کاری کنه... @sarbehrah
سربه‌راه
ده ساله معلمم و فکر می‌کنم دیگه با آموزش و پرورش نمی‌شه انسان تنید و تنِ دنیا کرد... یا خانواده‌ها ط
برای من معلمی دیگه معراج نیست... من برده‌ی استثمارِ نوینِ آموزش و پرورشم؛ برده‌ی بخشنامه‌ها و بودجه‌بندی‌ها و اضطرابِ عقب نموندن کتاب از تعطیلی‌های در هجومِ آشفته... برده‌ی فرزندانِ خانواده‌های متموّل که به غیرانتفاعی میان تا نمرات خوب بگیرن... @sarbehrah
اندوه بر پیکره‌ام غلیان دارد اما هزاران صلوات به جانِ رسول‌الله❤️ @sarbehrah
خدایی که من و بی‌لیاقت، به بارگاهِ عرشِ خودت در کربلا اذن دادی؛ تا جوانم مکه و مدینه‌النبی رو هم روزیم کن... @sarbehrah
هزار صلوات به نامِ رسول‌الله❤️ @sarbehrah
امروز رسیدیم به تک‌بیتِ شروعِ فصل. یه تک‌بیت از امام خمینی رحمه‌الله علیه. وقتی از روی تک‌بیت خوندم و شروع کردم به گفتنِ قلمروهای شعری، یکی از دخترا که اسمِ شاعر رو خونده بود، باتعجب پرسید: خانوم! این امام خمینی که اینجا نوشته، همون امام خمینیه؟! من یه خمینیسمِ تمام‌عیارم! اصلا بزرگترین دلیلِ محکم ایستادنم سمتِ انقلابِ اسلامی، همین عبدِ خالص و جسور؛ روح‌الله الموسوی الخمینی هست، مردِ استوارِ نترسِ سه‌دیدارِ نادر ابراهیمی... مردِ لطیفِ عاشقِ خط به خطِ خاطراتِ قدسِ ایران... مردِ خائفِ مُستجیرِ گریه‌های نیمه‌شبِ سرِ سجاده... آخ که استوارترین اتصالِ من با پرچمِ جمهوری اسلامی، همین مردِ «هیچ»ِ شبِ پیروزیِ انقلابه... این خدای براندازی و عُرضه... مردِ صفحه به صفحه‌ی چهل حدیث که از اوجِ قدرت، دعوتت می‌کنه به اظهارِ عجز در بارگاهِ الهی... اما هنوز هفته‌ی دومِ مدرسه‌ایم... بچه‌ها هنوز رابطه‌ی دوستانه‌ای با من ندارن... رابطه‌ی دوستانه که نباشه، اعتمادی هم نیست... من هنوز یه معلمم که چادریه! که مذهبیه! که اولِ کلاسش بسم الله می‌گه و سرِ سرودِ کشور، بلند می‌شه و می‌ایسته... اینها متاسفانه خودش عاملِ دافعه است... فعلا تا جلبِ اعتمادها باید فقط از سوادم مایه بذارم... باید بالاترین سطحِ علمیِ خودم رو ارائه بدم که تمومِ دافعه‌ها رو در خودش حل کنه و بگن این خانم چادریه، خیلی بارشه... باید سوادم حرفِ اول رو بزنه تا بتونم به باب‌های دیگه هم ورود کنم... پس تموووووووووووومِ عشق و علاقه و لرزشِ قلبم رو موقعِ شنیدنِ اسمِ امام، پنهان می‌کنم و بی‌کوچک‌ترین تفاوتی در چهره، خیلی علمی و درسی جواب می‌دم: بله، همون آیت‌الله خمینی هستن. وَ دهانِ بچه‌ها به تعجب باز می‌شه... یکی که جسورتره حرف می‌زنه؛ اشتباه نشده؟! این و تی‌وی نشون می‌دن نمی‌تونسته حرف بزنه! بعد جز دعا، شعر می‌گفته؟! من با ادبی‌ترین لحنی که بلدم، با زیباترین احساساتی که در خودم نهفته دارم، شروع می‌کنم به از بر خوندنِ طلیعه‌ی غزلی از امام: من به خالِ لبت ای دوست گرفتار شدم چشمِ بیمارِ تو را دیدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و کوسِ انا الحق بزدم همچو منصور خریدارِ سرِ دار شدم... آه که باید چشم‌های ازحدقه‌دراومده‌ی بچه‌ها رو می‌دیدید... می‌گم کلی هم شعر عاشقانه برای همسرشون دارن... و بچه‌ها... بچه‌های مسخ‌شده‌ی اینستاگرام... بچه‌های افیون‌شده‌ی من و تو و اینترنشنال... با تمامِ فطرتی که هنوز سالمه... درهم‌برهم سوال می‌پرسن: برای خانمش؟! شعر عاشقانه؟! همین امام؟! و من که دلم می‌خواد برای هر بار سوالِ همین امام که با تمسخر پرسیده می‌شه بزنم زیر گریه اما محکم خودم رو نگه داشتم و علمی رفتار می‌کنم که مطلب به درستی بهشون منتقل شه. می‌گم یادداشت می‌کنم جلسه‌ی بعد دیوان ایشون رو بیارم و چند غزل ایشون رو برای شما بخونم... حالا بچه‌ها مشتاقن که کتابی رو ببینن که دیوان شعره و غزل‌های عاشقانه داره... و شاعرشون همون امامیه که... لعنت به صداوسیمایی که امام رو اون‌طور که هست معرفی نکرده... لعنت به آموزش‌وپرورشی که امام رو اون‌طور که هست معرفی نکرده... لعنت به وزارت ارشاد که امام رو اون‌طور که هست معرفی نکرده... لعنت به معلمی که رسالتش رو با وجدان و دانش ادا نکرده... لعنت به... آه! @sarbehrah