eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا قلبی که برای تو می‌تپه رو سربلند کن.
اومدم حرم از امام رضا جان تشکر کنم دیشب خدا با قرآن بهم گفت امروز معجزه می‌کنه امروز اداره معجزه کرد و پرونده‌ی شارلاتان برای همیشه بسته شد با پیروزی من😍😍😍😍😭😭😭😭😭😭😭 اشکِ شوقهههههههه😭😭😭😭😭😭😭😭
دیشب بعد از مناظره، یه کتک‌خورده‌ی لِه بودم. زن‌داداشِ بابرکتم دید شام‌نخورده اومدم اتاقم، برام شام نگه داشت و اصرار کرد قبل از خواب حتما شام بخورم وگرنه دیشب در تلخ‌ترین حالتِ روحی به سر می‌بردم. قبلِ خواب با رفیق مشورت کردم چی‌ بپوشم؟ به فاصله‌ی دو روز می‌خواستم من و سر تا پا متفاوت ببینن که تصور کنن یه پولدارِ بی‌نیازم و بیشتر جلزولز کنن😂 اگه هضمِ این مسائل تو آموزش و پروش براتون سخته، خیلی خوبه، دست به باوراتون نزنین، چون اینجا زیرساختی‌ترین نقطه‌ی کشوره که یه ملت رو یا عاقبت بخیر می‌کنه، یا عاقبت به شر! پزشکیان اگه ناحق و دروغگو و بی‌ادبه، بخشیش ممکنه از خانواده باشه، اما بخشیش حتما زیرِ سرِ یکی از معلماشه که بهش ادب، صداقت و با زورِ بازوی خود به جایی رسیدن رو یاد نداده! در آموزش و پروش هرچه شما ذلیل‌تر و برده‌تر باشی، برای اونا نیروی خوبی هستی... از عزّت و بی‌نیازیِ تو وحشت دارن... از این‌که این دو تا رو تعلیم کنی بیشتر وحشت دارن... چراش با خودتون... ... ... یه ستِ جدید با چادرِ نو و کفشِ هم‌‌رنگ گذاشتم کنار. دفترنمره‌م و برداشتم و ریزنمراتم. دراز کشیدم بخوابم و این‌قدر خسته بودم که باید بیهوش می‌شدم... اما نشدم... بلند شدم و قرآنم و تو تاریکی بغل کردم. خیلی شفاف به خدا گفتم من یک بار چنین جلسه‌ای رو گذروندم و با معدل الف و شاگرداولی، مدرکی که براش از جونم مایه گذاشتم و از دست دادم... این‌بار دیگه توان ندارم... قرآن باز کردم... حضرتِ لوط علیه السلام داشتن از قومشون به خدا شکایت می‌کردن: قَالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يَا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِين... حضرتِ لوط علیه السلام دستاشون و بلند کردن به آسمون و با گردنِ خمیده و اشک‌های روان از خدا کمک خواستن: رَبِّ نَجِّنِي😭😭😭 صبح رفیق هم با من تا اداره اومد و تا وقتی برگردم منتظرم موند... رفیق یازده سال معلمیِ من و دیده... گفت امروز نتیجه‌ی ۹ ماه ایستادگیِ تو نیست، نتیجه‌ی یازده سال ایستادگیِ تو با دو بار اخراج به خاطرِ نمره‌ی ناحق ندادنه... فقط اون می‌دونست امروز چقدر برای من مهم بود... من اون‌قدر مؤمن نیستم که دلم به دعای حضرت لوط علیه السلام گرم شه... آماده‌ی همون اتفاقی بودم که برای ارشدم افتاد... با یک تفاوت: موقعِ ارشد امام زمان نداشتم... امروز داشتم. یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... وَ رفتم اداره. می‌دونستم مدیرم میان اما واقعا جا خوردم مؤسس هم اومدن... خیلی شرمنده شدم... ایشون سنّی ازشون گذشته و به قدرِ کافی پای من بودن... کجا بیشتر شرمنده شدم؟ وقتی مدیرم دو برگه قراردادِ خام درآوردن و تو تاریخِ پارسال یه رقمِ بالا نوشتن و تو تاریخِ امسال، سه برابرش... وَ دادن امضا کنم... می‌دونین؟ اون روز گفتم هرجا بیشتر بدن می‌رم، اون مردک حرصش گرفته بود، گفته بود دفعه بعد قراردادشم بیارین ببینیم... با یه قراردادِ سوری که در دنیای امروزِ ما ریسک برای مدرسه محسوب می‌شه، کلی بهم عزّت دادن... حتی ازم عذرخواهی کردن که در واقعیت توانِ پرداختِ چنین رقمی رو ندارن و من از شرمندگی آب شدم...😭 مدیرم یه دسته برگه‌ی دیگه درآوردن... با ذوق نشونم دادن و گفتن اینا رو هم ببینین و کِیف کنین... چند تا نمودار بود که ستونِ عالی‌ش صد در صد و نود و خرده‌ای درصد بود... دیدم بالای هر نمودار نوشته نظرسنجی آنلاین از دانش‌آموزان درباره‌ی من... معاییرِ دبیری بود و من زیرِ ۹۷ درصد نداشتم...اون سه درصد هم تو نمودار درکِ دبیر از دانش‌آموز بود که منظور سخت‌گیریمه... یه برگه هم امضای والدین بود مبنی بر رضایت از کارم... خدای من... من این‌همه نیستم و این‌همه هرچه هست رحمِ خداست به من... فقط. فقط.😭 به مدیر و مؤسسم گفتم من امروز بسته بودم بهم فحش ناموسی هم دادن یه قطره اشکم و کسی نبینه، شما که همین اولش من و رسوا کردین😭😭😭 اشکِ شوق بود... باید بنویسم که یادم نره... باید حواسم به همین انگشت‌شمار آدمایی که ریسک کردن و پای منِ پرچالش موندن باشه... باید این‌قدر قدرشناس باشم که از اعتماد کردن مثلِ خودم دلسرد نشن... باید به جای همه‌ی اونایی که من و دلسرد و ناامید کردن، به اینا ثابت کنم اشتباه نکردن و دنیا هنوز جای امیدواری داره... آدما هنوز جای تکیه کردن دارن... خدایا توفیقم بده شکرگزارِ واسط‌هات باشم که شکرگزاریِ عملی از شما هم هست... اما می‌دونین از چی‌ روی ابرام؟ از این‌که حتی به این برگه‌ها و قرارداد نرسید و من و با خودم سنجیدن😍 دو تا مردکِ بی‌ادبی که اون روز با فریاد با من حرف زدن، با خانومه که دستاش می‌لرزید، و ما تو اتاق بودیم که کارشناسای کمیسیون رسیدن. یکی‌شون استاد ادبیات بود، یکی‌شون معلم ادبیات. حرفِ هیچ‌کس و گوش ندادن😂خیلی جدی و خشک و ترسناک، دفترنمره‌م و بررسی کردن، ریزنمراتم و، وَ فقط از خودم سؤال پرسیدن. کللللللللل ۹ ماه رو ازم شرح گرفتن.
بعد به مردکِ بی‌ادب نگاه کردن و گفتن حق با دبیره. ایشون کارشون دقیقه و تخصص‌شون عالیه. مشکل از ولیِ دانش‌آموزه. شما اصلا نباید اجازه می‌دادید ۹ ماه طول بکشه. من فقطططططط برگشته بودم و با لبخندی که از صد تا فحش بدتر بود به مردک نگاه کردم😂😁✌️ مردک بلند شد به بهانه‌ی تلفن از اتاق رفت😂😂😂 استاده گفت انشای پایانی رو زیاد دادی. گفتم مستمر سخت می‌گیرم تلاش یاد بگیرن و تخصص، پایانی راحت می‌گیرم برداشتِ رنجشون به دستشون برسه. مردک برگشت و مثلِ یه طلبکارِ متهم‌شده‌ی زخمی، آش‌ولاش از استاده پرسید نتیجه چی شد؟ استاده خیییییلی جدی و قاطع گفت نامه بزنید پدرش که نمره‌ی دبیر درسته. اگه اصرار داره نمره غلطه، مشکلی نیست، نمره‌ی مستمر و بالا می‌بریم، نمره‌ی انشا رو زیرِ پونزده می‌دیم. انشای دخترش افتضاحه و دبیر با دلسوزی امضا کرده😂😂😂 نکته رو گرفتین؟ با انشا معامله کرد چون سرِ انشا قاعده‌ی صد در صدی وجود نداره که مردک بتونه پی‌اش رو بگیره😂😂😂 مدیرم یواشکی بهم گفتن خانم فارسی! من قیافه‌ی شارلاتان و می‌خوام ببینم😂 اما من نه... قبلا نوشتم؛ شارلاتان برای من طبیعیه... باسواد نیست... فرهنگی نیست... افتخارش بی‌خدا بودنشه... بیش از این ازش توقع نمی‌رفت... اما تو این اداره همه‌ی مرداش پیشونی‌شون جای مُهره و دست‌شون تسبیح... رئیس اداره‌ش برای نمره گرفتن از من به من چیزی گفت که اینجا که هیچی... تو دفترِ یادداشت‌هام برای امام زمان هم ننوشتم... اینجا همه همکار صدام زدن و برای راحت کردن خودشون من و متهم کردن... اینجا همه به تخصص و سوادِ من اقرار کردن و مثلِ ارشدم خواستن یا برده‌شون بشم یا زیرِ پا لهم کنن... قیافه‌ی شارلاتان مالِ خودش... من دوست داشتم قیافه‌ی تک‌تکِ بی‌وجدان‌هایی که ۹ ماه من و متهم کردن چون نمره‌ی زور ندادم رو ببینم... خصوصا رئیسه رو که پشتِ سرش بنرِ بزرگِ ایوان طلای امام حسین علیه السلام بود... جلسه تموم شد و از استاده پرسیدم وَ این پایانِ ماجراست یا هنوزم باید مبارزه کنم؟ به احترامم بلند شد و خیلی هوشمندانه ازم پرسید: شما وجدانی و شرعی پای این مسأله موندید، درسته؟ همه‌ی یازده سال معلمیم از سویدای قلبم جوشید و تا پشتِ چشمام رسید... اما نذاشتم بریزه... فقط استاده سرخ شدنِ چشمام و دید... نذاشت چیزی بگم. گفت خیالتون راحت. امروز کار شما تمامه وَ بعد از این وظیفه‌ی آقایون... وَ اشاره کرد به مردک... مدیرم برگه‌ها رو گذاشتن روی میز و گفتن ما نظرسنجی هم کردیم، همه از ایشون راضی‌ان. استاده حتی نگاه نکرد. گفت نیازی نیست. اینجا تخصص و تعهد دبیر بررسی شد. بفرمایید. بلند شدم، مؤسسم که جای مادربزرگم هستن برام بلند شدن😭😍 مدیرم به محضِ بیرون اومدن از اتاق، بغلم کردن😭😍 وَ من فقط تو دلم دورِ امام زمان گشتم... صبح از رفیق خداحافظی می‌کردم، بهش گفتم من مادری‌ام که ۹ ماه سختی کشیده و حالا داره می‌ره اتاق عمل... دو ساعتِ دیگه یا خمیده و شکسته با بچه‌ای که مُرده به دنیا اومد برمی‌گردم... یا طفلِ زحمتم به آغوشِ چشمامه و خنده به عمرم می‌زنه... الحمدلله ربّ العالمین❣ الحمدلله ربّ العالمین❣ الحمدلله ربّ العالمین❣ یا صاحب‌الزمان! از شما از شما از شما تشکر😭😍❤️❣ ماشاءالله و لا حول و لا قوّة الا بالله.
چون امروز حرف از نهم دویی‌هام شد، کلی یادشونم و دلتنگ‌شون❤️ بعد داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود با نهم دویی‌هام برم تبلیغ برای آقای جلیلی، این‌جوری بود که فاطمه یه قابلمه دستش بود و روش ضرب می‌گرفت، بقیه دورش به دست زدن و‌ قِر دادن، سردسته‌شونم جلوی گروه در حالِ خوندن که آقامون جنتلمنه جنتلمنه جلیلی عشق منه عشق منه سلطان سلطان جون بله قربان 😂😂😂😂😂😂😂
آقای زاکانی ساعت پنج اردوگاه ثامنن من شب‌کارم نمی‌تونم برم😒 کوفتِ هرکی رفت نشه
سربه‌راه
بعد به مردکِ بی‌ادب نگاه کردن و گفتن حق با دبیره. ایشون کارشون دقیقه و تخصص‌شون عالیه. مشکل از ولیِ
درسم نشد کارم شد زندگی همینه؛ یه بار می‌شه، یه بار نمی‌شه پس شدن_نشدن مهم نیست باید کارِ درست و انجام داد.
خدایا یادم می‌مونه خیتم نکردی❤️
یادم می‌مونه به مردک گفتم خدا پشتیبانمه و ضایعم نکردی❤️
یادم می‌مونه آبروم و نبردی❤️