eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از توضیح دادنِ چیزهایی که بصیرت نمی‌خواد فقط دو چشمِ معمولی با تواناییِ دیدن می‌خواد وَ دیده شده و انکار می‌شه خسته‌ام. باید ظهور شه باید آرامش قبل از ظهور فقط یه واژه‌ی بی‌باره یه انتزاعِ بی‌انضمام
یا صاحب‌الزمان! از شما مدد...
وَ پس از پرتابِ آخرین تیر جان سپرد...
مادرم زنگ زدن که هیئتِ کوچه‌پشتی داره تو بلندگو صدا می‌زنه پرچمِ حرمِ امام حسین علیه السلام رو آوردیم که اذنِ محرم بگیریم. دارن هی صدا می‌زنن مردم برن مراسم. می‌گه پرچمه گفتم بهت خبر بدم دوست داری بیا. گفتم نه نمیام، شب میام می‌گم چرا. چرا با این‌که پرچمِ ارباب رو بو می‌کشم و برام خودِ گنبده نمی‌رم؟ چون این هیئتیه که ایامِ کرونا که آقا فرمودن رعایتِ دستورالعمل‌ها، مصداقِ عملِ حسنه است، هیئت و مراسم رو بدونِ هیییییچ دستورالعملی... وَ با این شبهه‌ی پوسیده که مراسمِ اهلِ بیت علیهم السلام ویروس نداره(!) با شلوغی برگزار کردن... همون ایامِ نحسِ روحانی لعنت الله علیهم که روزی هفتصد کشته داشتیم... چون این هیئتیه که کلی نیرو و بودجه داره اما جز سینه و زنجیر زدن و ریش گذاشتن، برای امام حسین علیه السلام کاری نمی‌کنن و شما لخت و عور هم بری هیئت، تذکر نمی‌دن، امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنن، به کار فرهنگی عقیده‌ای ندارن و از فرصت و رزقی که دارن استفاده نمی‌کنن و دلسوزِ حقیقیِ جوان‌های محله نیستن... چون این هیئتیه که کلی بلندگو برای صدا زدنِ مردم که بیان زیارتِ پرچم داره، اما صدای بلندِ دعوتِ مردم به رأی دادن و اصلح نداره... پرچمِ آقا رو تو این هیئت، قرآنِ سرِ نیزه می‌بینم که مردم رو از دورِ امام پراکنده می‌کنه و سرشون و‌ به هرچی به جز امام بند می‌کنه... به پرچمِ امام دعوت می‌کنه، اما به رأیی که منجر به حکومتِ امام بشه نه... هیئت‌های ضِراری که درشون تو ظهور تخته می‌شه. به قولِ دکتر شریعتی؛ مردم امامِ شهید رو دوست دارن چون «تکلیف» نداره، اما امامِ زنده با «تکلیف» میاد...
سربه‌راه
مادرم زنگ زدن که هیئتِ کوچه‌پشتی داره تو بلندگو صدا می‌زنه پرچمِ حرمِ امام حسین علیه السلام رو آوردی
پارسال دو روز بعد از عاشورا یک چهارراه مونده به حرم یه خانومِ خدازده‌ی بی‌حجاب رو نهی از منکر کردم. زد به غربت‌بازی و کلی آدم دورمون جمع شدن. حتی یک نفر هم‌صدای من نشد؛ مشکی پوشیده بودن... یه عده‌شون از حرم میومدن... یه عده‌شون به حرم می‌رفتن... وَ اغلب‌شون برای حضرت زینب سلام الله علیها گریه کرده و سینه زده بودن... وقتی معرکه تموم شد، عجیب و غریب به من نگاه می‌کردن و با هم پچ‌پچه می‌کردن... وَ مطمئنم در روزهای آتی باز هم به هیئت می‌رفتن و برای امام حسین علیه السلام خودشون و هلاک می‌کردن...
تا وقت هست هیئت و روضه‌ای رو انتخاب کنین که بعد از سینه زدن و اشک ریختن برای امام حسین علیه السلام شما رو بی‌قرارِ ظهور کنه... پای منبر و مداحی بشینید که بعدش دیگه نتونید دنیا رو بی امام تحمل کنید... از من گفتن بود.
خیلیا کارِ خیر می‌کنن، اما برای این‌که یا وجدان‌شون آروم شه، یا حال‌شون خوش باشه، یا مسیرِ زندگی‌شونه و کاری جز این بلد نیستن، یا دلایلی دیگه... برای همین با ایییییییییییین‌همه کارِ خیر، ما هنوز ظهور نداریم! چون هدف از کارِ خیر، زمینه‌سازیِ ظهور نیست... امام زمان ارواحنا له الفداء تشریف بیارن، قبل از ویرانیِ مراکزِ فسادِ دنیا، به نظرم یه سری خیریه و هیئت و مسجد و پایگاه و بسیج و قرارگاه رو از دنیا محو کنن... طرحِ کلی اندیشه‌ی اسلامی صفحاتِ ۵۰_۵۱ یا حوالیش رو بخونین؛ هر انفاقی، انفاق نیست! انفاق یعنی شما خلأیی رو پُر کنین. اردو جهادی می‌برن مناطقِ محروم، هدیه می‌دن... عزت نفس رو از بین می‌برن... دستِ گدایی داشتن رو پرورش می‌دن... استعدادیابی نمی‌کنن... از ظرفیتِ منطقه استفاده نمی‌کنن... به مردمش ماهی‌گیری یاد نمی‌دن... ماهی می‌دن... مناسبتی می‌شه می‌رن ماهی می‌دن... عکس می‌گیرن... رزومه می‌کنن... شهریا خودشون و باد می‌کنن که کمک به محرومین کردن... برمی‌گردن! محروم می‌مونه و یه کفشِ نو یا یه تین روغن اما بدونِ شغل... بدونِ مسؤولیت‌پذیری... بدونِ امید... بدونِ فهمِ توانمندیش... چشم‌به‌راهِ خلقِ خدا که بیان چیزی بندازن جلوش...
ما چهار نفر چند سالِ پیش سی و چهار نفر بودیم؛ نیروی پای کارِ جهادی و مدام این روستا به اون روستا، برده‌ی دانشگاه و بسیج دانشجویی که اعتقادی به کارِ مستمر نداشت... اما چاره‌ای جز تحمل نداشتیم چون پول نداشتیم! از یه جایی دیدیم نمی‌تونیم این فریب و ریا رو تحمل کنیم... از سی نفر و دانشگاه و بسیج جدا شدیم... برنامه ریختیم... بلندمدت بستیم... پای استمرارش عهد بستیم... تصمیم گرفتیم حاج والی باشیم و یه منطقه رو بکنیم بشاگردمون و سال‌ها براش وقت بذاریم تا از آب و گِل دربیاریمش... هر کدوم چسبیدیم به کارمون تا پول دربیاریم و برده‌ی پولدارهای بی‌فکر نباشیم... پول درآوردیم اما دیگه نیرو نداشتیم! یا ریزشِ عقیدتی... یا ریزشِ اجتماعی... بلوچستان پول داشتیم... طرح داشتیم... نقشه‌های پنج ساله داشتیم... پای کار نداشتیم... اردوجهادی‌هارفته‌ها این‌قدر اردوی بدونِ جهاد رفته بودن، جهادیِ ما تو بلوچستان رو سخت‌گیری و تندرویی و عقده دیدن و کار نکردن... دوست داشتن فقط بیان به بچه‌ها هدیه بدیم... بوسشون کنیم... باهاشون گرگم به هوا بازی کنیم... عکس بگیریم... دریا بریم... بازار چابهار بریم... برگردیم و از هم تقدیر کنیم...
هدایت شده از سربه‌راه
تلخ‌ترین حقیقتی که آقای دکتر جلیلی در جوابِ توهین‌های پزشکیان فرمودن: کار کردن، مطالعه کردن، برنامه داشتن امروز ضدّ فضیلت شده... آه....
من یه سوسولِ مامانی بودم که کودکی و نوجوانیم در رفاهِ محض گذشته. یه تک‌دختر که «نه» نشنیده بود و تا خمیازه می‌کشیدم می‌بردنم دکتر و آزمایشگاه که طوریم نباشه. از نظرِ عقیدتی یه خدازده‌ی غرق در تاریکی. اون موقعی که زن، بردگی، هرزگی نبود، من تو هفده سالگی با مانتوی جلوباز و کلاه تردد می‌کردم. چی سفره‌ی زندگیم و تکوند؟ به فاصله‌ی شش ماه اولین سفرِ کربلام که اربعین بود، وَ اولین سفرِ جهادی که جفتش و خودم نمی‌خواستم برم! من تو مشّایه و اردوجهادی فهمیدم چقدر پوچم! چقدر خالی! چقدر به‌دردنخور! ظهور و امام زمان رو نمی‌شناختم. اونجا هم نشناختم متأسفانه. فقط وقتی با اولین تاول دردم اومد و بابام نبود زود من و ببره دکتر و تو جهادی شام بهم املت دادن و من گوجه دوست نداشتم و نخوردم و از گشنگی رو به موت بودم و مادرم نبود سریع برام پلوگوشت درست کنه، اونجا فهمیدم چقدر بی‌خاصیتم و مصرف‌کننده‌ی منابعِ مادی و معنویِ آفرینش بدونِ هیچ خروجیِ مفیدی! یه خودخواهِ خودمحور که با خوی تکبّر و نازپروردگی بزرگ شده و تا بخواد اون اثرات رو پاک کنه پیر شده! من از جهادی، زندگی کردن و یاد گرفتم. من تو جهادی به دعای عهد معتاد شدم. من تو جهادی یاد گرفتم اگه یه لیوان چای موند و ده نفر آدم، برم یه جایی گم و گور شم تا اون لیوان و کسِ دیگه‌ای برداره بنوشه. من و جهادی بیدار کرد. جهادی اسرافام و به رخم کشید. جهادی به زندگیم محتوا داد. من از جهادی یاد گرفتم نتیجه مهم نیست، تلاش و امیدواری مهمه. من از جهادی کار کردن به امیدِ حتی یک نفر در دنیا رو یاد گرفتم. جهادی به من «تکلیف» داد و زندگی بر مبنای «من» رو از من گرفت. جهادی «راحتیِ روزمرگی» و ازم گرفت و به من «رنج و سختیِ حیات» داد. من تو جهادی یه نصفِ شب بیدار شدم و دیدم همه یه‌ دست مشغولِ نمازن و برای اولین بار نمازشب رو دیدم و شنیدم! اردو جهادیِ عیدِ پارسال حتی برای نماز صبح بیدار نمی‌شدن... حتی مسؤولینش... وقتی نهی از منکر کردیم و امر به معروفِ نمازِ اولِ وقتِ به جماعت، ما رو تندرو... خلافِ هدفِ گروه... خودنمایش‌گر... مغرور... بی‌ادب... شورشگر... وَ دافعه‌دار خوندن و تهدید به اخراج کردن(!) اردوهای جهادی‌ای که رضایتِ امام زمان ازش به مشام می‌رسید و «انسان» تربیت می‌کرد محو شد... اردوهایی که رضایتِ نفس ازش به مشام می‌رسه و «من‌های مذهبیِ خطرناک» تربیت می‌کنه باب! ما مذهبی‌های ولاییِ انقلابیِ همین‌قدر نابه‌جا!