من این روزها کتاب «علی» دستمه. به خاطرِ «بُغضاً لِأبیه» که به آقا گفتن...
صفحات که جلوتر میره بیشتر عاشقِ انتخاباتی که گذشت میشم...
بیشتر شکر میکنم...
میدونید؟ من حدودِ دو سال متمرکز و مستمر، هفتهای سه روز، بدونِ دوره و استاد، روی صحبتهای استاد پناهیان کار کردم. همزمان همون ایام، بدونِ دوره و استاد، روی چهلحدیثِ امام خمینی کار کردم. چهلحدیث رو خودم برای همین رفقام تدریس کردم و با هم دربارهش صحبت میکردیم.
دقیق یادمه جفتشون دنبالِ این بودن که فراتر از اشخاص باشم و فقط و فقط اصول و مبانیِ اسلام و انقلاب رو پیشِ رو داشته باشم.
انتخاباتِ ۴۰۳ انگار آزمونِ عملیِ اون دو سال بود...
استاد پناهیان،
محمود کریمی،
سردار حاجیزاده،
آقای عالی،
ایستادن روبروم...
من و با همهی وجود به تشکیک رسوندن...
بعد من یادم اومد استاد پناهیان با صدای بلند تو سیرای مطالعاتیشون فریاد میزد:
ولی فقیه!
ولی فقیه را دریابید!
تو سیرِ تعلیم و تربیت یادمه تأکید داشتن به بچهها احترام به پدر یاد بدیم، مدیرا معلمی بگیرن که بینیاز و بیترس جلوی پای مدیر بلند شن و ادب کنن، ولیّ کلاس (نماینده/مبصر) رو جایگاه بهش بدیم که بچهها بهش احترام بذارن، تأکید داشت هفت سالِ دوم بچه باید غلامِ محض باشه، آی مادرا! لوسش نکنین! هفت سالِ دوم ولایتپذیری یاد گرفت، گرفت... نگرفت پدرش درمیاد!
استاد عالی حرم اومده بودن زدن روی دستهی صندلی و گفتن ولایت فقیه! اول و آخرش ببینید ولایت فقیه چی میگن...
انتخاباتِ ۴۰۳ من امتحانم و بیست گرفتم...
استادام روبروم...
من سستشده...
با استناد به خودشون...
استادام و کنار گذاشتم و
چسبیدم به ولایت فقیه...
خوب تدریس کردین استاد پناهیان🙏
خوب فرمودین آقای عالی🙏
مداحیهای شما خوب ناخودآگاهِ من رو ولایتپذیر بار آورده آقای کریمی🙏
چه انتخاباتِ رشدداری بود...
جوندار و محکزن...
نه اینکه دیگه خیالم راحت باشه و بگم عاقبت بخیرم...
نههههههه!
صفّین سختترین جنگِ امام علی علیه السلام بود...
جنگِ بُرده رو باختن...
سرِ لغزیدنِ یارانشون...
تو اون جنگ خیلیا که در تنفسِ علی علیه السلام متبرک شده بودن، لغزیدن...
خدا عاقبت بخیرم کنه...
اما از انتخاباتی که گذشت
وَ انتخابم
وَ تلاشی که برای انتخابم کردم
واقعا حالم خوبه...
حالِ خوبِ جدی و واقعی...
حالی که هر وقت یادِ اون ایام میفتم لبخند به لبم میشینه...
نه از انتخابِ سادهی بین جلیلی یا پزشکیان که اظهر من الشمسه، نه!
از اون تیکهی سختِ جلیلی_قالیباف.
سرِ جلیلی_پزشکیان مبارزه بود. همهی حق علیه همهی باطل.
مبارزه کِیف داره. تلاشت و بکنی، ببری یا ببازی کیفش برات میمونه.
اما سرِ جلیلی_قالیباف محاسبه بود!
سخت... نفسگیر... مویرگی...
ولایت فقیه نجاتم داد.
من همممممممه رو کنار زدم و یک بارِ دیگه امام خامنهای رو دیدم.
من این روزها کتاب «علی» دستمه. به خاطرِ «بُغضاً لِأبیه» که به آقا گفتن...
و هنوز پیدا نکردم روضهخونی که این «بُغضاً لِأبیه» رو باز کنه...
من روضهی «بُغضاً لِأبیه» نیاز دارم...
مکشوف...
باز...
«بُغضاً لِأبیه» دردِ امام حسین علیه السلامه...
«بُغضاً لِأبیه» بغضِ امام حسین علیه السلام رو میشکنه...
«بُغضاً لِأبیه» تشنگیِ حقیقیه...
ما «بُغضاً لِأبیه» تو روضهها نداریم که روضههامون رشد نمیده... تفکرِ ظهور نمیده... عطش برای دیدنِ امام در حکومت نمیده...
من از روضههای بی «بُغضاً لِأبیه» خستهام...
از روضههای لبهای امام خشک شده بود خستهام...
ای روضهخوانِ مقتلِ کربلا، بیاااااا
سربهراه
حسن روحالأمین وقتِ کشیدنِ این تابلو چند بار شهید شده؟!
حسن روحالأمین نقاش نیست؛
روضهخونه...
واعظه...
سخنرانه...
شاعره...
مداحه...
لعنتی پدرت و درمیاره...
به خدا اَمونت نمیده...
تابلوی «مضطر»ش و دیدین؟
روضه خواستین با اشکِ پیوسته
برید یه جای خلوت
تنها
در سکوت
(نه برای اینکه بهتر درک کنید... نه! درکی نمیخواد... روضهی باز کشیده... برای اینکه زدین زیرِ هقهق بقیه با تعجب بهتون زل نزنن...)
تو گوگل بزنید مجموعه آثار حسن روحالأمین
وَ هی اشک بریزید و صدا بزنید آقا امام حسین... آقا امام حسین...
سربهراه
فقط تابلوی «بعد از فاطمه» رو نبینید...
اون مردِ غریبی که سر به زانو گذاشته؛
اسداللهِ خیبرشکنه!
صاحبِ ذوالفقار!
پهلوانِ بدر و اُحد!
علمدارِ رسولالله!
ای روضهخوانِ غروبِ مِنا، بیاااااا
هدایت شده از سربهراه
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه بخوام چیزی بنویسم که اتمامِ حجّتم باشه با مردم، این پُستمه.
مردمِ من!
ستادهای آقای پزشکیان پاساژها و مغازههای شیک و مجلّل تو بهترین نقاطِ شهره؛
اما اصلیترین ستادِ آقای جلیلی؛ حسینیه است...
راهمون به روشنیِ آفتابه.
یا علی✋
@sarbehrah
باور نمیکنم امام حسین علیه السلام، علی اصغرش و بگیره روی دست، جلوی چشمِ اونهمه خونخوار، که فقط بگه تشنه است...
نه!
باور نمیکنم دشت رو از «علی»ِ بزرگترش پُر کرده باشه و بیدلیل «علی»ِ کوچکترش رو روی دست ببره...
چه پاره پاره علیِ زیرِ دست و پاش...
چه پارهی تنِ ششماههاش روی دستهاش...
اتمامِ حجّت بود...
برای عاقبتبخیریِ ما...
حتی علیِ در کورهی تبش، گوشهی چادر...
ذخیره گذاشت برای عاقبتبخیریِ ما...
از «بُغضاً لِأبیه» شروع شد
به علی علی در دشت رسید...
سربهراه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
از روضهی حسینیهی آیتالله خامنهای برمیگردیم؛
با بندریِ تندی که امام حسین علیه السلام شام مهمونمون کردن؛
با چاینباتِ دارچینیِ بعدش؛
با بارونی که میزنه؛
عجول و بیمراعات...
مثلِ مشّایه
مثلِ آخرین مشّایهم
مثلِ نیمهی شعبان
مثلِ آخرین عمودهای خیسِ اشک و بارون
آخرین موکبهای شمع و شای
مثلِ مشّایه
دِربِ العِشِگ...
چهل روز دیگه مشّایهایم
چهل روزِ دیگه پای موکبهای خوراک و روضهایم
چهل روزِ دیگه عمود به عمود خوشبخت و سرمستیم
چهل روز دیگه در ظهوری کوچک و نمادین، تنفّس میکنیم
چهل روزِ دیگه مشّایه...
همونجایی که آخرینبار مثلِ امشبِ مشهد خیسِ بارون بود...
خدایا به ما رحم کن
به ما باز هم لطف کن
به ما عمر بده
توان بده
سلامت بده
توفیق بده
رزق بده
به مشّایه برسیم
به مشّایه برسیم
به مشّایه برسیم