eitaa logo
سربه‌راه
208 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
این جمعیت‌ها فریب‌مون نده! مردم برای امام حسین علیه السلام عزاداری می‌کردن وقتی امام کاظم علیه السلام تو زندان بود...!
اسکنِ مغزِ اونی که دوست داره با آمریکا مذاکره کنیم ولی تو هیئت با جمعیت صدا می‌زنه هیهات من الذّله رو می‌خوام!
اسکنِ مغزِ زنی که برای علی‌اصغر علیه السلام اشک می‌ریزه اما طعنه می‌زنه پولامون و نظام می‌فرسته برای فلسطین می‌خوام!
با ماشینی که از کنارم رد شد و همین امشب همین الآن نیناش‌ناش گذاشته بود و صداشم بلند کنار میام. بی‌ چاره‌ایه قابل ترحم. اما با عزاداری که گِل به سرش مالیده شمع دستشه زنجیر روی شونه‌ش ولی به آقای پزشکیان رأی داده وَ به آزادیِ دین و عقیده معتقده هرگز کنار نمیام.
تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. ما وسط نداریم؛ یا حسینی یا یزیدی.
مردهایی که تو روضه‌ی امشبِ حضرت زینب سلام الله علیها زار می‌زنن اما همسرشون شل‌حجاب یا بی‌حجابه با امام حسین علیه السلام نیستن. ما وسط نداریم. یا حسینی یا یزیدی‌.
هیئت تمام شد و همه رفتند و تو هنوز، بالای تَل نشسته‌ای و گریه می‌کنی... مردها روضه‌هاشون و خوندن؛ سینه‌هاشون و زدن؛ موکباشون و جمع کردن؛ وَ رفتن! حالا یه زینبه و یه کاروان زن و بچه... دهه‌ی زنانه‌ی محرّم رو با احترام دعوتید به روضه؛ ساعتِ ۹ شب همین‌جا. با وضو تشریف بیارید. نگاه‌تون سرِ چشم🏴🥀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات بنیامین نتانیاهو دستور داد کاروان رو از قتلگاه به سمتِ کوفه عبور بدن. زن‌ها و بچه‌ها که پیکرهای عزیزان‌شون رو دیدن، از شترها پیاده شدن و نوحه و عزاداری کردن... دخترک هم پیاده شد و نیزه‌ها وُ خنجرها وُ سنگ‌ها وُ شمشیرشکسته‌ها وُ پوکه‌ها وُ بمب‌های سوخته وُ پیکرهای مُقطّع رو کنار زد و رسید کنارِ پیکری بی‌سر... بی‌انگشت... بی‌پیراهن... فَصارَ جِلدُهُ كالقُنفُذ... هی نگاه کرد و نشناخت... هی پیکرِ متلاشی رو نگاه کرد و نشناخت... هی نگاه کرد و خاطراتی یادش اومد از مردِ بلندقامتی که همین عطرِ بهشتیِ پیکر از نگاهش به مشام می‌رسید و هی باور نکرد... ولی خاطره‌ها که دور نبود... مگه چقدر گذشته و چه قیامتی برپا شده که اون بلندبالای خوش‌قد و قامت، این پیکری شده که می‌شه بی قدبلندی کردن و به سرپنجه‌ی پا بلند شدن به آغوشش کشید؟! مثلا همین دیروز_پریروز... وقتِ وداعِ قبل از میدان رفتن... مگه نه این‌که از اسب پیاده شد تا دستِ کوتاهِ آرزوهای دخترک به بلندای قامتش برسه و دخترک رو به سینه‌ بچسبونه و اشک‌هاش رو پاک کنه؟ این سینه‌ی چاک‌چاکِ پاره‌پاره‌ی خونین، همون کهفُ الحَصینِ سِتُرگِ دیروزه؟! خودتی بابا؟! این پاره‌پاره‌پیکرِ پُر زخم و داغ، بابای منه؟! هی از هوش رفت و هی به خاطره‌ها از جا پرید... خاطره‌ها... خاطره‌هاش از اون پاره‌پیکر، تو همون سیزده_چهارده سالگی پیرش کرد... هی شعرهای بابا یادش می‌اومد: لعمرك انّني لا حبّ داراً تكون بها سكينة و الرّباب أحبّهما و أبذل جلّ مالي و ليس لعاتب عندي عتاب به جانت سوگند! خانه‌ای را كه سكينه و رباب در آن باشند دوست دارم. آن دو را دوست دارم و همه‌ی ثروتم را در اين راه می‌بخشم و سرزنشِ ملامت‌گران در حقم به‌جا و شايسته نيست. بابا پاشو بازم برام شعر بخون... پاشو بابای خوش‌قدوبالای حیدری‌قامتم... قیام کرده بود با قامتِ ظریفِ دخترانه‌ش پیشِ چشمِ سپاهِ باطل! چشم‌های نتانیاهو از شدتِ ترس و خشم، تو چاهِ وَیلِ صورتش دودو می‌زد... دستور داد لشکریانش جلوی لنزِ دوربین‌ها رو بگیرن... میکروفون‌ها رو بشکنن... خبرنگارا رو تبعید کنن... فوتبال پخش کنن... یکی رو بفرستن تیری به ترامپ پرت کنه و حواس‌ها از قتلگاهِ غزّه پرت شه... دختری چهارده‌ساله ولی نشسته بود گودیِ قتلگاه و پاره‌پیکری رو به آغوش گرفته بود و بلند بلند نوحه می‌خوند: بابا پاشو بازم «خیرالنّسا» صدام بزن... قربون‌صدقه‌م برو... بابا موهام سوخته... دیگه زیبا نیستم... جنگ زشتم کرده... بمب‌ها پیرم کردن... راهِ مدرسه‌م تو ویرانی‌ها گم شده... خونه‌مون آوار شده... دوستم دستش قطع شده... همسایه خونه‌ش سوخته... چادرهامون سوخته... عبای برادرِ بیمارم سوخته... معجرِ مادرم سوخته... دلِ عمه زینب سوخته... کتابِ ریاضیم سوخته... آرزوهام سوخته... دشت‌های خنده‌مون سوخته... خواب و خیالِ بزرگ شدن‌هامون سوخته... صدای بی‌تابیِ سکینه آسمون به آسمون... دریا به دریا... قاره به قاره رو‌ شکافت و به گوشِ «ریچل کوری» رسید... ریچل دخترِ سااااااال‌های بعدِ وهبِ نصرانی بود. دور بود. دیر بود. اما نورشناس بود. ریچل تطریز تنش کرد... کوفیه به سر بست... دستِ دوست‌هاش و گرفت و بُرد جلوی کاخِ سفید... صدای مظلومیتِ سکینه شد. فریاد زد: مرگ بر شمر. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر یزید. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر ابن‌زیاد. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل‌. مرگ بر انگلیس. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر آل سعود. مرگ بر اسرائیل. نتانیاهو وحشت کرد... دست بُرد و قرآن گذاشت جلوی قُرّاءِ اَلأزهر... دستور داد: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَق! قاری‌ها... حاجی‌ها... اهلِ صوم و صلاة... به چهارده روایت... به صوت و تجوید و تحدیر... «وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوت‌»نخونده، هی قرآن خوندن... هی قرآن خوندن... سکینه‌ی چهارده‌ساله تو قتلگاه پیر شد... قاری‌ها هی قرآن خوندن... سکینه‌ی‌ چهارده‌ساله تو قتلگاه کمر خم کرد... حاجی‌ها هی دورِ کعبه چرخیدن... ریچل زیرِ تانک‌های نتانیاهو متلاشی شد و دوستاش تو دادگاهِ بایدن متهم شدن... مسلمون‌ها هی قِر دادن و به متمایل به استکبار رأی دادن و باز قرآن خوندن... @sarbehrah
سکینه بزرگ شد و ریچل فراموش. نتانیاهو به گندمِ ری نرسید ولی به حکومتِ ایمان‌ها چرا! سکینه از قتلگاهِ رفح به سقیفه‌ی عربستان رسیده بود. از تنهایی و غربت نترسیده بود و عمر به عمر «روایتِ فتح» کرده بود. مرتضی آوینی رو «تبیین» یاد داده بود و روح‌اللهِ خمینی رو انقلاب. به یمن جزوه‌ی «مقاومت» فرستاده بود و به دانشجوهای آمریکا ایمیلِ «بصیرت». شنیده بود جمعه‌ها خالد بن عبدالملک به منبر می‌ره و بدگوییِ پدربزرگِ خیبرشکنش رو می‌کنه... از تحریم نترسید. از گرونیِ گوشت و مرغ نترسید. از اخراج شدن از دانشگاه نترسید. از بیکار شدن نترسید. از قوم و خویش و فامیل خجالت نکشید. از پچ‌پچه‌های همسایه‌ها وحشت نکرد. تهمت‌ها و بدگمانی‌ها سستش نکرد. رفت و جلوی خالد ایستاد و لعنش کرد. تو مجلسی که مروان پدربزرگِ اُحُدشناسش رو سبّ می‌کرد، باشجاعت مروان رو لعن کرد. دخترِ عثمان طعنه زد که من دخترِ شهیدم(!) صدای اذان از مأذنه بلند شد و وقتی مؤذن صدا زد: اشهد انّ محمّدا رسول الله سکینه جوابِ طعنه رو داد: محمّد پدرِ منه یا پدرِ تو؟! سکینه سلام الله علیها آخرین تصویرِ بابا رو از چهارده سالگی هرگز فراموش نکرد؛ بلندبالاتر از همه، بالای نیزه... هنوز هم در خیالش، به نازِ دخترونه گردن کج می‌کنه و برای بابای به نیزه روضه می‌خونه: تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتاده‌ست دلِ سودازده از غصّه دونیم افتاده‌ست هم‌چو گَرد این تنِ خاکی نتواند برخاست از سرِ کوی تو زان‌رو که عظیم افتاده‌ست سایه‌ی قدِّ تو بر قالبم ای عیسیٖ‌دم عکسِ روحی‌ست که بر عَظمِ رَمیم افتاده‌ست... @sarbehrah