تکلیفتون و امشب مشخص کنید.
تکلیفتون و امشب مشخص کنید.
تکلیفتون و امشب مشخص کنید.
ما وسط نداریم؛
یا حسینی
یا یزیدی.
مردهایی که تو روضهی امشبِ حضرت زینب سلام الله علیها زار میزنن
اما همسرشون شلحجاب یا بیحجابه
با امام حسین علیه السلام نیستن.
ما وسط نداریم.
یا حسینی
یا یزیدی.
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
بنیامین نتانیاهو دستور داد کاروان رو از قتلگاه به سمتِ کوفه عبور بدن.
زنها و بچهها که پیکرهای عزیزانشون رو دیدن، از شترها پیاده شدن و نوحه و عزاداری کردن...
دخترک هم پیاده شد و نیزهها وُ خنجرها وُ سنگها وُ شمشیرشکستهها وُ پوکهها وُ بمبهای سوخته وُ پیکرهای مُقطّع رو کنار زد و رسید کنارِ پیکری بیسر...
بیانگشت...
بیپیراهن...
فَصارَ جِلدُهُ كالقُنفُذ...
هی نگاه کرد و نشناخت... هی پیکرِ متلاشی رو نگاه کرد و نشناخت... هی نگاه کرد و خاطراتی یادش اومد از مردِ بلندقامتی که همین عطرِ بهشتیِ پیکر از نگاهش به مشام میرسید و هی باور نکرد...
ولی خاطرهها که دور نبود... مگه چقدر گذشته و چه قیامتی برپا شده که اون بلندبالای خوشقد و قامت، این پیکری شده که میشه بی قدبلندی کردن و به سرپنجهی پا بلند شدن به آغوشش کشید؟!
مثلا همین دیروز_پریروز... وقتِ وداعِ قبل از میدان رفتن... مگه نه اینکه از اسب پیاده شد تا دستِ کوتاهِ آرزوهای دخترک به بلندای قامتش برسه و دخترک رو به سینه بچسبونه و اشکهاش رو پاک کنه؟
این سینهی چاکچاکِ پارهپارهی خونین، همون کهفُ الحَصینِ سِتُرگِ دیروزه؟!
خودتی بابا؟!
این پارهپارهپیکرِ پُر زخم و داغ، بابای منه؟!
هی از هوش رفت و هی به خاطرهها از جا پرید...
خاطرهها...
خاطرههاش از اون پارهپیکر، تو همون سیزده_چهارده سالگی پیرش کرد...
هی شعرهای بابا یادش میاومد:
لعمرك انّني لا حبّ داراً
تكون بها سكينة و الرّباب
أحبّهما و أبذل جلّ مالي
و ليس لعاتب عندي عتاب
به جانت سوگند! خانهای را كه سكينه و رباب در آن باشند دوست دارم.
آن دو را دوست دارم و همهی ثروتم را در اين راه میبخشم و سرزنشِ ملامتگران در حقم بهجا و شايسته نيست.
بابا پاشو بازم برام شعر بخون...
پاشو بابای خوشقدوبالای حیدریقامتم...
قیام کرده بود با قامتِ ظریفِ دخترانهش پیشِ چشمِ سپاهِ باطل! چشمهای نتانیاهو از شدتِ ترس و خشم، تو چاهِ وَیلِ صورتش دودو میزد... دستور داد لشکریانش جلوی لنزِ دوربینها رو بگیرن... میکروفونها رو بشکنن... خبرنگارا رو تبعید کنن... فوتبال پخش کنن... یکی رو بفرستن تیری به ترامپ پرت کنه و حواسها از قتلگاهِ غزّه پرت شه...
دختری چهاردهساله ولی نشسته بود گودیِ قتلگاه و پارهپیکری رو به آغوش گرفته بود و بلند بلند نوحه میخوند:
بابا پاشو بازم «خیرالنّسا» صدام بزن... قربونصدقهم برو... بابا موهام سوخته... دیگه زیبا نیستم... جنگ زشتم کرده... بمبها پیرم کردن... راهِ مدرسهم تو ویرانیها گم شده... خونهمون آوار شده... دوستم دستش قطع شده... همسایه خونهش سوخته... چادرهامون سوخته... عبای برادرِ بیمارم سوخته... معجرِ مادرم سوخته... دلِ عمه زینب سوخته... کتابِ ریاضیم سوخته... آرزوهام سوخته... دشتهای خندهمون سوخته... خواب و خیالِ بزرگ شدنهامون سوخته...
صدای بیتابیِ سکینه آسمون به آسمون... دریا به دریا... قاره به قاره رو شکافت و به گوشِ «ریچل کوری» رسید...
ریچل دخترِ سااااااالهای بعدِ وهبِ نصرانی بود.
دور بود. دیر بود. اما نورشناس بود.
ریچل تطریز تنش کرد... کوفیه به سر بست... دستِ دوستهاش و گرفت و بُرد جلوی کاخِ سفید...
صدای مظلومیتِ سکینه شد. فریاد زد:
مرگ بر شمر.
مرگ بر اسرائیل.
مرگ بر یزید.
مرگ بر اسرائیل.
مرگ بر ابنزیاد.
مرگ بر اسرائیل.
مرگ بر آمریکا.
مرگ بر اسرائیل.
مرگ بر انگلیس.
مرگ بر اسرائیل.
مرگ بر آل سعود.
مرگ بر اسرائیل.
نتانیاهو وحشت کرد... دست بُرد و قرآن گذاشت جلوی قُرّاءِ اَلأزهر... دستور داد:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَق!
قاریها...
حاجیها...
اهلِ صوم و صلاة...
به چهارده روایت...
به صوت و تجوید و تحدیر...
«وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوت»نخونده،
هی قرآن خوندن... هی قرآن خوندن... سکینهی چهاردهساله تو قتلگاه پیر شد... قاریها هی قرآن خوندن... سکینهی چهاردهساله تو قتلگاه کمر خم کرد... حاجیها هی دورِ کعبه چرخیدن... ریچل زیرِ تانکهای نتانیاهو متلاشی شد و دوستاش تو دادگاهِ بایدن متهم شدن... مسلمونها هی قِر دادن و به متمایل به استکبار رأی دادن و باز قرآن خوندن...
@sarbehrah
سکینه بزرگ شد و ریچل فراموش. نتانیاهو به گندمِ ری نرسید ولی به حکومتِ ایمانها چرا!
سکینه از قتلگاهِ رفح به سقیفهی عربستان رسیده بود.
از تنهایی و غربت نترسیده بود و عمر به عمر «روایتِ فتح» کرده بود. مرتضی آوینی رو «تبیین» یاد داده بود و روحاللهِ خمینی رو انقلاب. به یمن جزوهی «مقاومت» فرستاده بود و به دانشجوهای آمریکا ایمیلِ «بصیرت».
شنیده بود جمعهها خالد بن عبدالملک به منبر میره و بدگوییِ پدربزرگِ خیبرشکنش رو میکنه...
از تحریم نترسید. از گرونیِ گوشت و مرغ نترسید. از اخراج شدن از دانشگاه نترسید. از بیکار شدن نترسید. از قوم و خویش و فامیل خجالت نکشید. از پچپچههای همسایهها وحشت نکرد. تهمتها و بدگمانیها سستش نکرد. رفت و جلوی خالد ایستاد و لعنش کرد.
تو مجلسی که مروان پدربزرگِ اُحُدشناسش رو سبّ میکرد، باشجاعت مروان رو لعن کرد.
دخترِ عثمان طعنه زد که من دخترِ شهیدم(!) صدای اذان از مأذنه بلند شد و وقتی مؤذن صدا زد:
اشهد انّ محمّدا رسول الله
سکینه جوابِ طعنه رو داد:
محمّد پدرِ منه یا پدرِ تو؟!
سکینه
سلام الله علیها
آخرین تصویرِ بابا رو از چهارده سالگی هرگز فراموش نکرد؛
بلندبالاتر از همه، بالای نیزه...
هنوز هم در خیالش، به نازِ دخترونه گردن کج میکنه و برای بابای به نیزه روضه میخونه:
تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادهست
دلِ سودازده از غصّه دونیم افتادهست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتواند برخاست
از سرِ کوی تو زانرو که عظیم افتادهست
سایهی قدِّ تو بر قالبم ای عیسیٖدم
عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادهست...
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
هراسان و لرزان به خانه رسید. واردِ حیاط شد و شروع کرد گریه کردن...
در کوچههای مسخشدهی شام، شیعه حقِ تنفس ندارد، چه رسد به گریه بر عظیمترین ماتمِ شیعه!
هنگامهی تشکیکِ شیعههای سست و پربهانهی علی، نوچگانِ معاویه کارِ فرهنگی میکردند... کارِ فرهنگیِ مستمر... با رسانههای بهروز و قوی!
صبح به صبح گوسفندانِ مردم را غارت میکردند و آفتاب طلوع نکرده جار میزدند:
علی دزدیده! علی غارتتان کرده! علی پولتان را به جیب زده! کارِ خودشان است! علی پزشکیان را انتخاب کرده! علی برجام را تأیید کرده! علی... علی... علی...!
مظلومِ مقتدر را که در محرابِ کوفه، فرق شکافتند، مسخشدههای شام متحیّر میپرسیدند:
علی مگر نماز میخواند؟!
گلّه گلّه به تشییع روان شدند. هر کدام پلاکاردی به دست گرفته و رویش نوشته:
پشیمانم! برای عذرخواهی آمدهام!
وَ البته بعد از علی، دوباره به آیینِ پدرانشان بازگشتند و کابینهای ضعیف و «ظریف» را بر منبر نشاندند...
شیعه در اینچنین کوچهها مجالِ نفس کشیدن نداشت، چه رسد به گریه بر ماتمی ابدی! حالا اما در حیاطِ خانهاش با صدای بلند زار میزد و شانههایش میلرزید.
دخترش؛
دُرّةالصّدف
هراسان از اندرونی بیرون آمد و پدر را گریان دید.
بابا چه شده؟!
از میانهی هقهقهای عبدالله بن عمر انصاری فهمید که اقیانوس را سر بریدند و عالَم را تا ظهورِ منتقمش کویرِ عطش برداشته...
اینک اقیانوس به نیزه... «آفتابِ در حجاب» را غُل و زنجیرکرده... به اسارت... از حوالیِ حلب میبرند تا کاخِ حامیِ حقوقِ حیوانات... آنکه چون آدمیان را مطیعِ خود نمیبیند و عقدهی فرمانروایی دارد، میمون و سگِ بیزبان را که به او معترض نمیشوند به همدمی برگزیده...
عُلیامُخَدّرهی بنیهاشم را که پدر و برادرانِ غیورش، او را در قُرُقِ مسجدالنّبی به زیارت میبردند، میبرند تا کاخِ حامیِ حقوقِ زنان... آنکه به رقّاصهها و برهنگانِ غیرشیعه، ده امتیاز برای وزارت میدهد و کابینهاش را به گیسوانشان میآراید که مُلکِ شیعه را حکمفرمانی کند(!)
دُرّةالصّدف پس از شنیدنِ اخبار، پایینِ پای بابا زانو میزند:
بابا! مَردها مگر مُردهاند؟!
وَ شانههای بابا دوباره میلرزد...
دُرّةالصّدف درس و مشقِ بهوقتِ تکلیفِ اوجب را رها میکند؛
از سیلی خوردنها و فحش شنیدنها دلش خالی نمیشود؛
دانشگاه و شغل، فریبش نمیدهد؛
حرفِ مردم را پشتِ سرش وامینهد؛
رزمجامه میپوشد؛
رجز میخواند:
«زندگی پس از کشته شدنِ اهلِ هدایت سودی ندارد. به خدا برای رهاییِ سرِ امام و اُسرای کربلا تمامِ تلاشم را میکنم.»
وَ از خانه بیرون میشتابد.
@sarbehrah
کوی به کوی ظلمِ رواشده را فریاد میزند و برای قیام علیه باطل، یار میطلبد.
مردها میشنوند اما هایوهوی قیمتِ گوشت و مرغِ یزید، علیلشان کرده! پس زنها به یاری میشتابند... آنچنانکه بعد از عاشورا نیز، اولین قیام علیه ابلیس، زنانه بود؛
زنانِ بنیاسد.
وَ این دومین قیامِ بعد از عاشورا هم زنانه... دخترانه؛
دُرّةالصّدف.
مردهای تاریخنویس با سرافکندگی نوشتهاند دُرّةالصّدف را هفتاد زن لبیک گفتند.
طیبه ساداتِ زمانی، بعد از سه اخراج از دبیرستان به خاطرِ حجاب، با رتبهی ممتاز، دانشگاهِ فردوسیِ مشهد قبول شده بود. آن موقعی که دخترها جز برای ازدواج و زاییدن، زاییده نمیشدند! نان داده نمیشدند! اصلا آدم حساب نمیشدند!
طبس را زلزله آمده بود. با خاک یکسان شده بود. فَرَح در آخرین بازدیدش از طبس، قبل از زلزله، اجازهی بازسازی نداده بود... گفته بود باید بافتِ باستانی و تاریخیِ باشکوهِ طبس حفظ شود...
طبس به زلزلهای آوار شده بود روی مردمش... محمدرضای چُلمنِ پهلوی، کارگزارِ یزید بود در ایران. وامانده بود از مدیریتِ ویرانی...
وامانده، ابنِ وامانده!
روح الله الموسوی الخمینی، آخوندِ حوزههای سکولار نبود... فلسفه میخواند و به همین جُرم، آخوندهای اهلِ خودسازی و عزلت، تا کاسهی آبش را نجس میدانستند...
آخوندها که مشغولِ خودسازی بودند چون ابدیت در پیش دارند(!) و به طبس و زلزله و یزید و پهلوی و مردم کار ندارند، روحاللهِ فلسفهخوان، اعلام کرد مردم به کمکِ مردم بشتابند... طیبه سادات نیز آن زمان که دخترها در حسرتِ زنِ برترِ مجلاتِ زنِ روز بودند، به طبس شتافت...
آنموقع که پروفایلِ دخترچادری با دوربینِ عکاسی مُد نبود، طیبه سادات دوربین بهدست، «تبیین»ِ ظلمِ پهلوی میکرد...
ساواک دنبالِ عکسهایش از زلزلهی طبس بود... شنیده بود آن موقع که کارِ فرهنگی کردن کلاس نداشت، طیبه سادات اعلامیه رد و بدل میکرد...
گرفتند و مجبور شدند آزادش کنند... طیبه سادات اما دلش از یزید خون بود... آن موقع که اردوهای جهادی هنوز چلوکباب و مخلّفات نمیدادند، به مناطقِ محروم سر زده بود که پیکِ دُرّةالصّدف خبرش رساند کجایی که اقیانوس به نیزه شده و آفتاب به اسارت رفته؟!
طیبه سادات مدرکِ دانشگاه و رزومهی بسیج و حکمِ فرماندهیِ اردوهای جهادی را وانهاد و خودش را به قیامِ حق رساند.
@sarbehrah