برای علم ما رو فرستادن مدرسه؛
برای هنر پیش یه استاد؛
برای هر کاری ما رو به یه بلدش هدایت کردن؛
اما هیچکس... با تاکید مینویسم، هیچکس ما رو برای کسب عبودیت جایی نفرستاد...!
حالندارتر از اونم که بتونم دقیق شرح بدم...
بهنظر من چیزی به اسم بحران سن و سال وجود نداره، بحران شخصیت یا حتی هویت، بحران اقتصادی و اجتماعی و افسردگی بعد از زایمان و قبل از تاهل و بعد از تاهل که شوخیه(!)
ما همه دیر یا زود دچار بحرانِ عبودیت میشیم...
حلقهی مفقودهای که نه خانواده بابتش برنامهریزی کرد... نه مدرسه... نه جامعه...
@sarbehrah
سربهراه
برای علم ما رو فرستادن مدرسه؛ برای هنر پیش یه استاد؛ برای هر کاری ما رو به یه بلدش هدایت کردن؛ اما ه
ده ساله معلمم و فکر میکنم دیگه با آموزش و پرورش نمیشه انسان تنید و تنِ دنیا کرد...
یا خانوادهها طرحی نو براندازند...
یا هر فردِ آزادِ آتشبهاختیار کاری کنه...
@sarbehrah
سربهراه
ده ساله معلمم و فکر میکنم دیگه با آموزش و پرورش نمیشه انسان تنید و تنِ دنیا کرد... یا خانوادهها ط
برای من معلمی دیگه معراج نیست...
من بردهی استثمارِ نوینِ آموزش و پرورشم؛
بردهی بخشنامهها و بودجهبندیها و اضطرابِ عقب نموندن کتاب از تعطیلیهای در هجومِ آشفته...
بردهی فرزندانِ خانوادههای متموّل که به غیرانتفاعی میان تا نمرات خوب بگیرن...
@sarbehrah
سربهراه
برای من معلمی دیگه معراج نیست... من بردهی استثمارِ نوینِ آموزش و پرورشم؛ بردهی بخشنامهها و بودجه
پناه بر خدا از بحرانِ عبودیت!
@sarbehrah
خدایی که من و بیلیاقت، به بارگاهِ عرشِ خودت در کربلا اذن دادی؛
تا جوانم مکه و مدینهالنبی رو هم روزیم کن...
@sarbehrah
امروز رسیدیم به تکبیتِ شروعِ فصل. یه تکبیت از امام خمینی رحمهالله علیه.
وقتی از روی تکبیت خوندم و شروع کردم به گفتنِ قلمروهای شعری، یکی از دخترا که اسمِ شاعر رو خونده بود، باتعجب پرسید: خانوم! این امام خمینی که اینجا نوشته، همون امام خمینیه؟!
من یه خمینیسمِ تمامعیارم! اصلا بزرگترین دلیلِ محکم ایستادنم سمتِ انقلابِ اسلامی، همین عبدِ خالص و جسور؛ روحالله الموسوی الخمینی هست، مردِ استوارِ نترسِ سهدیدارِ نادر ابراهیمی... مردِ لطیفِ عاشقِ خط به خطِ خاطراتِ قدسِ ایران... مردِ خائفِ مُستجیرِ گریههای نیمهشبِ سرِ سجاده... آخ که استوارترین اتصالِ من با پرچمِ جمهوری اسلامی، همین مردِ «هیچ»ِ شبِ پیروزیِ انقلابه... این خدای براندازی و عُرضه... مردِ صفحه به صفحهی چهل حدیث که از اوجِ قدرت، دعوتت میکنه به اظهارِ عجز در بارگاهِ الهی...
اما هنوز هفتهی دومِ مدرسهایم... بچهها هنوز رابطهی دوستانهای با من ندارن... رابطهی دوستانه که نباشه، اعتمادی هم نیست... من هنوز یه معلمم که چادریه! که مذهبیه! که اولِ کلاسش بسم الله میگه و سرِ سرودِ کشور، بلند میشه و میایسته...
اینها متاسفانه خودش عاملِ دافعه است... فعلا تا جلبِ اعتمادها باید فقط از سوادم مایه بذارم... باید بالاترین سطحِ علمیِ خودم رو ارائه بدم که تمومِ دافعهها رو در خودش حل کنه و بگن این خانم چادریه، خیلی بارشه... باید سوادم حرفِ اول رو بزنه تا بتونم به بابهای دیگه هم ورود کنم...
پس تموووووووووووومِ عشق و علاقه و لرزشِ قلبم رو موقعِ شنیدنِ اسمِ امام، پنهان میکنم و بیکوچکترین تفاوتی در چهره، خیلی علمی و درسی جواب میدم: بله، همون آیتالله خمینی هستن.
وَ دهانِ بچهها به تعجب باز میشه...
یکی که جسورتره حرف میزنه؛
اشتباه نشده؟! این و تیوی نشون میدن نمیتونسته حرف بزنه! بعد جز دعا، شعر میگفته؟!
من با ادبیترین لحنی که بلدم، با زیباترین احساساتی که در خودم نهفته دارم، شروع میکنم به از بر خوندنِ طلیعهی غزلی از امام:
من به خالِ لبت ای دوست گرفتار شدم
چشمِ بیمارِ تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوسِ انا الحق بزدم
همچو منصور خریدارِ سرِ دار شدم...
آه که باید چشمهای ازحدقهدراومدهی بچهها رو میدیدید...
میگم کلی هم شعر عاشقانه برای همسرشون دارن...
و بچهها... بچههای مسخشدهی اینستاگرام... بچههای افیونشدهی من و تو و اینترنشنال... با تمامِ فطرتی که هنوز سالمه... درهمبرهم سوال میپرسن:
برای خانمش؟!
شعر عاشقانه؟!
همین امام؟!
و من که دلم میخواد برای هر بار سوالِ همین امام که با تمسخر پرسیده میشه بزنم زیر گریه اما محکم خودم رو نگه داشتم و علمی رفتار میکنم که مطلب به درستی بهشون منتقل شه.
میگم یادداشت میکنم جلسهی بعد دیوان ایشون رو بیارم و چند غزل ایشون رو برای شما بخونم...
حالا بچهها مشتاقن که کتابی رو ببینن که دیوان شعره و غزلهای عاشقانه داره... و شاعرشون همون امامیه که...
لعنت به صداوسیمایی که امام رو اونطور که هست معرفی نکرده... لعنت به آموزشوپرورشی که امام رو اونطور که هست معرفی نکرده... لعنت به وزارت ارشاد که امام رو اونطور که هست معرفی نکرده... لعنت به معلمی که رسالتش رو با وجدان و دانش ادا نکرده...
لعنت به...
آه!
@sarbehrah
باید برگردم به مشّایه...
باید این شعر و اونجا بخونم...
حوالیِ عمودهای ششصد و ده تا ششصد و بیست...
همونجا که موکبدارِ عِراقی با صدای بلند مدام تکرار میکرد؛
هَلَبِ زُوّار بوسجّاد... هَلَبِ زُوّار بوسجّاد...
فارغ از خود شدم و کوسِ انا الحق بزدم...
فارغ از خود شدم و...
هَلَبِ زُوّار بوسجّاد...
آخ بوسجّاد... بوسجّاد...
@sarbehrah
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا مینویسم از خودم میپرسم خب که چی؟!
یعنی خودم به بیهودگیِ اینجا واقفم، اما پاییزه! پاییز برای نویسندهها فصلِ طغیانِ کلماته! فصلِ یاغیگریِ جملهها! فصلِ مدام حرف زدن با خودت، توی ذهنت!
من هر بار از خودم میپرسم خب که چی؟! و اصلا برای همین آدرسِ اینجا رو دادم به شماهایی که شروعِ دوستیهامون با هم از «نوشتن» بود! یعنی دلم نکشید آدرسِ اینجا رو برای همهی دوستهام و همکارهام و شاگردهام بفرستم، فقط برای شماهایی که سلامِ اولمون حتی با نوشتن بوده فرستادم چون میدونم اینجا ممکنه در کسری از ثانیه بارها و بارها سیاه از کلمات شه!
مثلِ الآن؛ هشتِ صبحِ جمعه... که من دوست دارم از مشّایه بنویسم با زیرصدای هوهوی باد، حوالیِ غروبِ پاسگاهِ زید!
شدنیه! تصورش شدنیه! هشتِ صبحِ مشّایه رو تصور کنید، با هوهوی بادهای پاسگاهِ زید، دمِ غروب!
چطوری بگم؟ چطوری بگم بهتون؟
صبر کنید! باید جور دیگهای شروع کنم!
@sarbehrah