eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
333 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
سه‌راهیِ گاز رو که فقط گاز به خاطرِ فندکِ اتومات بهش وصله، دیروز از برق کشیدم و برای روشن کردنِ گاز
سال‌ها قبل چند تا خونواده رفته بودیم گردش. چقدر از گردش‌های خونوادگی بیزارم و چاره‌ای جز صله‌ی رحم نیست... باغِ فوق‌العاده سرسبزی بود سمتِ زُشکِ مشهد. همه‌ی فسق‌وفجورهای عقیدتی و احکامی و سیاسی‌شون به کنار، پوستِ هندونه رو پرت می‌کردن تو دشت. خواستم با عملم نهی از منکر کنم. بلند شدم رفتم با دستِ خودم، کثافات‌شون و جمع کردم تو کیسه‌زباله. ازم تشکر کردن و قربون‌صدقه‌م رفتن و شروع کردن به چیپس و پفک خوردن و پوستاش و رها کردن تو دشت(!) نهی از منکرِ لسانی کردم و تذکر دادم می‌تونن بدونِ آسیب زدن به طبیعت خوش بگذرونن. بعد از ناهار مردشون به همه گفت این دختر خیلی به دردِ جامعه می‌خوره، سالمه و دلسوز. عاقله و تحصیل‌کرده. همه‌شون تأیید کردن و من و برای دسته‌بیل‌های الدنگ‌شون خواستگاری کردن و شروع کردن تخمه شکستن و پوستاش و رو دامنِ زیبای دشت تُف کردن(!) تصمیم گرفتم منم نظرم و نسبت بهشون بگم! گفتم از نظرِ من شماها انسان‌های احمقی هستید. البته از نظرِ منطقی، انسان نیستید، صرفا حیواناتِ ناطق هستید. درست رو تشخیص می‌دید، اما خوی حیوانی‌تون به سبکِ زندگی‌تون غالبه. چون سرشتِ حیوانی دارید، نمی‌تونید رفتارهای انسانیِ متناسب با کالبدِ انسانی داشته باشید. مسأله عناد یا لجاجت‌تون نیست، مسأله ظرفیتِ شماست. ظرفیتِ حیوانی، گنجایشِ مظروفِ انسانی نداره. @sarbehrah
با یه تصویرِ لطیف و زنانه از کارِ دستِ مادرم که امید به زندگی رو در من شکوفا می‌کنه❣ می‌خوام حرف‌های تلخ رو ادامه بدم: تدریج! قبلا هم ازش نوشتم...
طرف قبل از ازدواجش پوششِ کامل و تیره داشت. مقیّد و اصولی. بعد از ازدواج هنوزم مقیّده، اما برای این‌که تو خونواده‌ی شوهر بالاخره مرتب‌تر و به‌روزتر دیده شه، به‌جای چادرِ ساده، چادرِ نگین‌دار می‌پوشه و به‌جای روسریِ تیره، روسریِ رنگِ شاد. یا دوستی دارم درس‌خون و مقیّد و اصولی. اصولی یعنی می‌دونه فرقِ دانشگاه دولتی با غیردولتی (با هر اسمی) چیه. تا ارشد رو از فردوسی گرفت و سرِ دکتری خیلی اذیت‌ش کردن. هی مصاحبه ردش می‌کردن. استادهای سکولار در فردوسی روی خوش به دانشجوهای حزب‌اللهی نشون نمی‌دن... چندین سال هی آزمون داد و هی رفت مصاحبه و از دانشگاه فردوسی کوتاه نیومد... اما در آخرین دیدار داشت به دانشگاه‌های دیگه هم فکر می‌کرد و می‌گفت مهم مدرک دکتراست که بگیرم دیگه... تدریجِ فردی. برای فرد ارزش‌هایی بی‌سروصدا و یواش‌یواش، کم‌رنگ می‌شن وَ جاشون و می‌دن به غیرارزش‌ها... کم‌کم از خودش می‌پرسه من که گناه و حرامی نمی‌کنم! چادر سرمه! فقط نگین‌دار... من که درسم و می‌خونم! فقط آزاد یا پیام نور یا دولتیِ بی‌اعتبارِ یه شهرِ دور...
هم‌سنِ من باشید یادتونه چند سالِ پیش حرم در ورودی‌ها و داخلِ صحن‌ها، حتی به نازک بودنِ جوراب هم حساس بود... تذکر می‌داد و جوراب می‌داد به زائر! دیروز حرم بودم و سیلِ زوّاری رو می‌دیدم که جورابِ کالج دارن با شلوار کوتاه و مچِ پای کلی زن که در معرضِ دیده با صرف نظر از حجاب چادر و روسری که غصه شده در حرم... من کنکوری بودم، خاله‌م یه بار به مادرم گفت این بچه خودش و کُشت، فوقش فردوسی نیاورد بفرستش آزاد. اون موقع دانشگاه آزاد فحش بود... مادرم از جا پرید و گفت خدا نکنه! یا فردوسی یا عروسش می‌کنم! اما همین پریشب داشت می‌گفت دخترِ فاطمه خانم «ماشاءالله» دانشگاه آزاد قبول شده(!) وقتی بهش گفتم دانشگاه آزاد قبولی نمی‌خواد، هر خنگولی پول داشته باشه می‌تونه بره، یه چیزایی از گذشته‌ها یادش افتاد! پنج سالِ پیش با یه کلاسِ دهمی تو دبیرستان از اساس چالش داشتم. روش تدریسم خشن بود. مادرِ یکی از دخترا اومده بود اعتراض. یادمه وقتی واردِ دفتر شدم جلوی پام بلند شد. بعد نشست و اعتراض کرد. معلمی در جامعه شأنیت داشت. اما حالا شأنیتِ جامعه شده ناخن‌کاری(!) تدریجِ اجتماعی. برای جامعه ارزش‌هایی بی‌سروصدا و یواش‌یواش، کم‌رنگ می‌شن وَ جاشون و می‌دن به غیرارزش‌ها... کم‌کم عموم از خودش می‌پرسه ما که گناه و حرامی نمی‌کنیم! جوراب پامونه، حالا روی پا و مچِ پا دیده شه عیبی نداره... اومده حرم نور می‌گیره... درس می‌خونه دیگه... بینِ اون‌که از لذت‌ها خودش و محروم کرده و اساسی درس خونده و کنکور رتبه آورده و دولتی قبول شده، با اون‌که همه دوراش و زده و حالا با پول مدرک گرفته فرقی نیست... مهم شاغل بودن و پول درآوردنه! معلم و ناخن‌کار فرقی نداره!
کدوم خطرناک‌تره؟ فرد یا اجتماع؟
چرا از ظریف بدم میاد؟!
اینجا رو بخونید. منظورِ دقیقم، پیام‌هاست. پیام‌ها رو بخونید.
خاتمیِ عزیز... دوره‌ی عالیِ خاتمی... دیپلماسیِ معقول... من بنویسم اینها «دروغ» هست، شما حتی کنجکاو نمی‌شید برابرم گارد بگیرید! یعنی حتی بازخوردِ منفی نداره، مثبت که پیشکش! چرا؟ تدریج. ما به‌مرور نسبت به «دروغ» در سیاست بی‌حس شدیم!
به‌مرور... بی‌سروصدا... یواش‌یواش... دروغ رو با تکرار با رسانه با زیباسازی با کلمات راست جلوه دادن و در اذهان تثبیت کردن! حتی اونی که عیوب و نقص‌های دوره‌ی خاتمی رو زندگی کرده امروز یادش نیست... چون تو ذهنش «دروغ»ی که ندیده به تدریج جایگزینِ راستی که دیده شده...
تو شورای شش نفره‌ی خلافت بعد از شهادتِ پیغمبر حقِ امیرالمؤمنین در خطر بود... آینده‌ی امّتِ اسلام در خطر بود... امام علی علیه السلام می‌تونست دروغِ مصلحتی بگه(!) کلاه‌شرعیِ مذهبی‌های همیشه‌ی تاریخ! حتی خودمون! اما صراحتا! شفاف! قاطع! چی فرمودن؟ برای رسیدن به خلافت دروغ نخواهم گفت.