خاله روضه گرفته. مامان میگه میای؟ میگم آره، روضه میام.
اصلا برای همین بهم گفته، چون مهمونیهای همینجوری رو نمیرم و صلهی رحم رو یا تلفنی به جا میارم یا صبر میکنم موقعیتهای کمگناهتر.
تا پایانِ شهادتِ امام رضا علیهالسلام، خونه و بیرون، سر تا پا مشکیام. جدا از حرمتِ خاصِ این دو ماه برای من، تو خونوادهم مشکیِ تنم مانعِ خیلی چیزاست. امسال که با برادرم سرِ انتخابات از نظرِ فکری نزدیک شدیم، از عاشورا تا الآن اونم مشکی پوشیده، حتی بیرون رو. بدون اینکه چیزی بگم فقط دیده من احترام نگه داشتم.
یا زنداداشم روز تاسوعا اومدن خونهمون، لباسای گلمنگلی پوشیده بود. من و دید کلی معذب شد و شب عاشورا که شد دیدم مانتوی مشکیش و روی لباسش تن کرده.
اما دارم فکر میکنم مشکی برم خونه خاله، باز چپ برم، راست بیام باید جواب پس بدم چرا اینقدر لاغر شدم!
تصمیم میگیرم تیره اما غیر مشکی بپوشم.
وقتِ آماده شدن چشمم میافته به پرچمِ عزای روی دیوارِ اتاقم. از امام حسین علیه السلام خجالت میکشم... امروز سرِ یه لباس اذیت شم، فردا که ظهور شه حتما بهانههای دیگه هم زمینم میزنه...
مشکی میپوشم. سر تا پا. دو برابر لاغر دیده شدنم فدای سر امام حسین علیه السلام.
خاله فهمیده منم دارم میام، هی زنگ میزنه و شوق داره کی راه میافتیم. مامان میگه خاله هی میگه زودتر بیاین دیگه، به خاطر تو میگه اینقدر که همینجوری نمیری جایی.
وقتی میرسیم دخترخاله دندوندرده. باید بره دکتر. پذیرایی و مهمونداری میافته گردنِ من. با خودم فکر میکنم رزقِ پذیراییِ روضهی امام حسین علیه السلام شاید پاداشِ همین مشکیِ تنم باشه که حرمت نگه داشتم. دنیا رو بهم میدن. میرم آشپزخونه و مشغول میشم.
مهمونا یکییکی میان. توشون فقط دو نفر محجبه است که یکیشون حجاب زینتی داره و اون یکی هم اینقدر شلخته است که آدم و از حجاب بیزار میکنه. بقیه حجاباشون به فناست... بیجوراب... ناخنای لاکزده... شالهای به هوا... شلوارهای چسبان...
یه خانم با پسرش وارد میشه. سرم برهنه است. رو ترش میکنم. خاله میفهمه. میگه مدرسه نمیره. قدش فقط بلنده. توضیح نمیدم دیگه به مدرسه رفتن و نرفتن نیست... جامعه رو بلوغِ زودرس برداشته و به لطفِ فجازیِ بیدروپیکر، پسرا همه ممیز شدن... از آشپزخونه بیرون نمیام تا خاله خبر میاره گوشی مادرش و گرفته و رفته اتاق بازی کنه.
روضهخون وارد میشه. دمودستگاهِ بلندگو و میکروفونش و بهراه میکنه. من به خونهی خالهم نگاه میکنم که قوطی کبریته و پچپچ هم روضه بخونی صدا به همه میرسه. به در و پنجرهش نگاه میکنم که از گرما بازه و صدا بیرون هم میره. دیگه دوست ندارم پای اون زیارت عاشورا بشینم. کتاب دعا و مهرها رو پخش میکنم. خندهخنده نهی از منکرم و میکنم و میگم میخواین در و پنجره رو ببندم؟ گرچه بازم صداتون بیرون میره...
اونام خندهخنده جواب میدن نه عزیزم، ممنون. گرمه هوا، باز باشه، کسی بیرون نیست(!)
به سجده که میرسن، کسی از روی مبل بلند نمیشه، مهرا رو میچسبونن پیشونی و کمی خم میشن.
من دستمام و که استکان میشستم خشک میکنم و مهر میذارم زمین و قشنگ سجده میرم.
وقتی صدای محزون و زیبای زن به روضه خوندن پخش میشه، سعی میکنم از گوشه و کنار آشپزخونه استکان و ظرف جور کنم که پای شیر آب مشغول باشم. همینطوری از صدای زنانه چندشم میشه، وای به حال اینکه ضد اصول و مبانی اسلامی هم باشه!
یادمه هفتمیهای بلام یه بار گفتن خانم عروس شدین باید ما رو دعوت کنین بیایم براتون سنگ تموم بذاریم قِرکُشتون کنیم. دیدم فضا مهیاست، گفتم عروسی من فقط ذکر آیات قرآن داره و گل خوشبوی صلوات. دعوتتون میکنم محمدیپسند صلوات بفرستید :)
گفتن وای خانووووووم! خب بگین مولودیخون بیاد! دفزن بیارن!
گفتم هیچکدوم اینا اسلامی و شرعی نیست. مگه مرد باشه، که مرد آوردن بین خانومها هم اصولی نیست!
از همین حرفم باب سوالات جدی باز شد که خانوم مگه نمیگن برای عروسی حضرت زهرا سلام الله علیها دفزن آوردن؟! مگه صدای زن برای زن حلال نیست؟! و کلی سوالای خوب دیگه که همه رو جواب دادم و از اون جلسه هروقت بلاها بحث رو ازدواجی میکردن، برای من صلوات میفرستادن :)
دخترخالهم از دکتر برمیگرده و دیگه مهمونا یکییکی دارن میرن و من پای سینک دارم ظرفای میوه رو میشورم. اصرار میکنه بشینم و خسته شدم و از این حرفا که بهش میگم نیازی به تعارف نیست، به خاطر تو یا خاله کار نمیکنم، برای امام حسینه. لبخند میزنه و دیگه اصرار نمیکنه.
داریم حاضر میشیم برگردیم خونه که خاله میگه فلان روز هم دارم. بازم بیا. میگم نه خاله. ممنون. روضهخون زن بود... بیمراعات بود... یه مرد صداش و شنیده باشه این روضه اثرش و نداره... چیزایی که میگفت سند نداره... بعد از روضه هم نشستین به غیبت...
نه احکامی گفته شد... نه تذکر حجابی...
هیچی به هیچکس اضافه نشد... رشدی اتفاق نیفتاد... من اهل روضهای که بزرگتر از قبل از روضهم نکنه نیستم.
مامان بعدش دعوام کرد که چرا گفتم :) ولی گفتم :)
خالهم و بعد از یک ماه و نیم دیدم و از گناهِ کبیرهی ترک صلهی رحم خودم رو نجات دادم. انشاءالله همین برام از این روضه بمونه. نیتها با خدا، اما از کوزه همان برون تراود که در اوست! این روضه، باغ نبود، برهوتِ کویر بود!
اربعین به اربعین، وصیتنامهم و بهروز میکنم.
الحمدلله ربالعالمین سالِ کاریِ بابرکتی داشتم و مقروضِ مادی نیستم.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
اما معنویاتِ مانده به دوشم سنگینی میکنه...
خدایا به من اراده و توان و برکت بده، قبل از ظهور همهی دِینهای معنویم و اَدا کنم... برکت بده دیگه مقروضِ مادی نشم... برکت بده ظهور شد تازه به فکر نیفتم آی نماز قضاهام! آی روزههای قضام! آی نذرای موندهم! آی حلالیت... آی ردّ مظالم...
خدایا این عقب بودن و کند رفتن رو فقط شما میتونی اصلاح کنی...
خدایا ما رو چنان سبکبال کن که آمادهی قیامکردهی ظهور باشیم و به محضِ شنیدنِ ندای امام، با دلی قرص و مطمئن، بدون هیچ سرافکندگی و اتصالی، به یاریِ امام بشتابیم...
از خودم ناامیدم و به خدا امیدوار.
سلام
ممنونم
کلمات رو کامل بنویسید، نگران نباشید نمیمیرید!
سوال دوم رو فردا جواب میدم.
سوال اول رو اگه خودتون شک دارید، ملاک فقط و فقط ولی فقیه هست. رهبر شیعیانِ عالَم بر رهبرِ اهل تسنن نماز خوندن. تکلیف روشنه.
ولی به عقبموندههای ذهنیِ مذهبینما بگو:
سنّیای که اسرائیل ازش وحشت داره، سگش شرف داره به شیعهای که سرطانِ انگشت گرفت بلکه از همستر خرج قضای حاجتش و دربیاره😎😜
بعدم رهاش کن دودش بلند شه😂✌️
سربهراه
سلام ممنونم کلمات رو کامل بنویسید، نگران نباشید نمیمیرید! سوال دوم رو فردا جواب میدم. سوال اول
شیعه کجا بود حاجی؟!
بهت راهِ عملی میگم، انجام بده، غیر از این بود بیا تف بفرست برام!
برو از هر کی علی علی میکنه و من خاکِ پای ابوترابم و پروفایلش علوی و بیوگرافیش غلامِ علی و غدیر خودش و شرحهشرحه میکنه، بپرس نهجالبلاغه رو یک بار کامل خونده؟!
به مولا علی پیدا نمیکنی😊
شیعه کجا بود که خواب از اسرائیل بگیره؟!
ما رو فقط خدای سیدعلی خامنهای نگه داشته!
سربهراه
سلام ممنونم کلمات رو کامل بنویسید، نگران نباشید نمیمیرید! سوال دوم رو فردا جواب میدم. سوال اول
سوال دومت:
بله محتوای کتابا رو در مقطع متوسطه اول و دوم و پایه ششم که مطلعم مفید میدونم. قطعا میتونه بهتر شه اما اینی هم که الآن هست مفیده.
به حجم نسبت به زمان و دبیر منتقد هستم که بحثش جداست.
در مورد کتاب دینی احتمالا از این ژست این مطالب چه به دردِ بچهها میخوره دیدید!
همکار خودم میگفتن مگه بچهها کار میکنن، حقوق دارن که خمس بدن که خمس درسشونه؟!
گفتم نه عزیزم! الآن کار نمیکنن، اما بزرگ میشن و شاغل. از زبانِ خانواده حتی نماز رو نشنیدن و داشتی خودت و شرحه میکردی چرا والضالین به گوششون نخورده! اونوقت نمازی که خونواده هم نخونه، بالاخره از درِ یه مسجدی رد شدن به گوششون خورده، اما خمس و کجا ببینن و بشنون؟!
تمومِ مطالبی رو که اصطلاحا مورد تمسخره؛ خصوصا ایمان، تقوا و عمل صالح، باید تو همین سن یاد بگیرن، چون بزرگ میشن خودشون دنبالش نمیرن. من همیشه حرم عصبانی میشدم چرا شیوخ یهسره دارن احکام میگن و سیاسی حرف نمیزنن، بعد از نهی از منکرِ کاشت ناخنم که درباره احکام با خانمها همصحبت شدم دیدم اوووووووو! چه اوضاع گل وبلبله!
یه بار از یه خانومه پرسیدم شما با این سن و سال و شاغل بودن و گوشی به دست بودن، چطور تا حالا این حکم و نشنیدی؟ گفت من سخنرانی گوش نمیدم! الان از شما فهمیدم! دیدم هم کار شیوخ درسته فقط روشهاشون باید عمومیتر شه، هم امر به معروف و نهی از منکر واقعا مؤثره.
بچه کوچیک از غذا خوردن بدش میاد، پفک دوست داره، تو پفکش میدی؟! نه دیگه! غذاش میدی رشد کنه. بزرگ شد خودش خواست پفک بخوره بمیره.
دین هم همینه. راه مطمئن رشده. شده بچه رو بگیری بین پاهات فرار نکنه، عر بزنه، ضجه بزنه، باید بریزی حلقش. بزرگ که شد خودش هر غلطی میخواد بکنه.
اما برگردیم سر بحث معلمی و دبیر که اون بالا نوشتم.
کتاب دینی به خاطر مباحث احکامی و سیاسی و عقیدتی خشک و سخته. قبول ندارم دافعه داره، نه. دافعه تلقینِ حزب ابلیسه. اما من مدیر بودم یکی از بچههای بینهایت رو میذاشتم دینی تدریس کنه.
بچههای بینهایت زیادی لطیف و تو هپروتن. از دین فقط خدای گلگلی رو نشونشون دادن که مثلا خلأ زندگیشون پر شه. اما خدای جهنم و عمل و وظیفه و تکلیف رو یادشون ندادن. اینا بیان کتاب دینی مدرسه رو تدریس کنن، چیز معقول و منطقی از آب درمیاد.
نه خدای بدون تکلیف،
نه تکلیف بدون خدا.
کتاب دینی اینقدر مطلب جدی داره که با ده من عسل نمیشه خوردش،
بچههای بینهایت هم اینقدر در هپروتن که قشنگ با اولین بحث جدی عقیدتی ـــ سیاسی، دودوی تو چشماشون و میتونی ببینی!
اینور یه دستش گنده است، بقیه تنش مورچه،
اونور تنش گنده است، دست و پاش مورچه!
ترکیب این دو تا رو ما لازم داریم.
احکام با روح و فلسفهش، روح و فلسفه با احکامش.
غذا مفید و سالمه، بستگی داره چطور به بدن برسه؛
با قاشق یا با پنجول.
اونوقت معلوم میشه کی میشینه سر سفره، کی چندشش میشه در میره.
کلی نوشتم
برگشتم خوندم
ویرایش کردم
کلمه به کلمه اشک ریختم
و درست قبل از ارسال
پاکش کردم. انگار که اصلا نوشته نشده!
اربعینی بود
تنها سختیِ حقیقی و واقعیِ اربعین بود که ده سال است اربعین به اربعین مو از من سپید کرده...
وَ دیدم این یکی از آن چیزهایی است که فهیمترین مخاطب هم نخواهد فهمید
وَ دیدم این یکی از آن چیزهایی است که اگر فهم نشود در حقش بیحرمتی میشود
وَ دیدم این یکی از آن چیزهایی است که هرکس «دچار»ِ اربعین باشد، نگفته میداندش...
وَ دچار
یعنی عاشق.
وَ فکر کن که چه تنهاست، اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...
سربهراه
به خاطر اشتیاقم نسبت به هنرِ مذهبی و انقلابیِ همراه با تخصص و زیبایی، اینجا رو برام فرستادید.
واقعا حظ بردم❣ واقعا برخی کارهاشون با نمونههای غربی برابری میکنه و حتی بر اونها برتری.
اگر به کارتون میاد، از گروهشون حمایت کنید، معرفیشون کنید، مشهورشون کنید.
من بلاگر نیستم و تبلیغات نمیکنم. روحشونم خبر نداره دارم ازشون مینویسم. معرفیِ شخص و جای خوب رو امر به معروف میدونم، حرکت به سوی تشکیلات، اتحاد بین حزبالله، کاشتنِ بذر امید، حمایت از کسبوکارهای حقیقی و مورد نیاز، شریک شدن در اجر معنویشون، وَ انشاءالله معروفهای دیگری که در این امور از دید من پنهانه.
Basem-Kaebalaee [Music-Saz.ir]Basem-Kaebalaee - Abass-Ya-Ayoni.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
دست میکشم به انگشتای پام... دلشون لک زده برای دُرهای شفافِ تاول...
پوستِ صورتم شفاف شده و بیتابِ سوختن و سیاه شدنه زیرِ خورشیدِ بیتعارفِ عِراق...
بوی دودِ چوبهای داخلِ تینِ روغنِ موکبها به وقتِ اذانِ صبح تو ذهنم بهپاست که روش سپنجهای تندِ بیابونیِ میریختن...
صدای به هم خوردنِ نعلبکیها میاد که زیرصدای فریادِ مشتاقِ مردِ دشداشهپوشِ سیهچهرهایه که هی صدا میزنه هَلَبیکم یا زوّار بوسجّاد... هلبیکم...
برای بوسجّاد شنیدن از لهجههای تند و کوبندهشون دلم بیقراره...
یا بوسجّاد! مگه قبل از این خوبی داشتم که اذنِ دیدارم دادی؟! من ده ساله تنها غبارِ آلودهی مشّایهی شمام...
یا بوسجّاد! اینبار هم چشم بپوش از بدیهام... چشمبسته من و بینِ خوبانِ عالَم راه بده...
یا بوسجّاد!
گفته بودم تو بِه ز من سرِ کویَت هزاااااااااارها داری
ولی بدان که گدایت
فقط
تو را
دارد.
یا بوسجّاد...
بفداک یا بوسجّاد...