بزرگترین و بهترین راهِ جذبِ دانشآموزام به حرم چیه؟
با آب و تاب حرف زدن از شیرِ مرغ تا جونِ آدمیزاد داشتنِ کتابخونهی آستان قدس!
اینطور که دربارهی کتابی، با پیازداغِ زیاد صحبت میکنم و بعد که از تشنگی هلاک شدن و هی پیام دادن خانم این و از کجا بگیریم؟ میگم کتابخانهی غنیِ آستان قدس رضوی!
سرِ کلاس باشم که واویلا! از بخشهای مجزّای کتابخونه به تفکیکِ سن و مقطع میگم، از چینشِ زیبای بخشِ نوجوون، سلفسرویس، سالن مطالعه، اینکه چایخونههای چهارگوشهی حرم غالبا صبحا صبحونه میدن و ظهرا شربت و عصرا هندونه و میشه بعد از کتابخونه یه شکمگردی هم تو حرم داشت، نمایشگاه کتاب برای خرید در بدو ورود به کتابخونه، سرویس بهداشتی تمیز و در دسترس😄
وَ پای بچههام به حرم باز میشه😍
جذبِ مشتری با من، مابقیش با امام رضا جان. جدا از حقوقم، پورسانت هم بهم میدن آقا😎خوشحساب و خوشمعامله😉
امروز یکی دیگه رو راهیشون کردم😁 صبحِ بابرکتی شروع شد✌️
سربهراه
اِسراء اَلبُحَیصی میکروفنبهدست وسطِ خون و آتیشِ قصهم بود که بره جشنوارهی جهانی و عَلَمِ کلمههای من و به دوش بگیره و دوشادوشِ دخترای محترمِ غزّه به سلاحِ هنر و رسانه بجنگه که شارژرِ لپتاپم مُرد و لپتاپ از هوش رفت!
مادرِ یکی از شاگردای هفتمم که برام عزیزه، پیام داد از میقات برگشته و کارت دعوت ارسال کرد منم ولیمهی سعی و حجشون رو باشم. آدمبهدور و خسته و زخمیام و جز مشّایه و آسمونِ عِراق و بوی جنونبخشِ ظهور، حوصلهم به معاشرت و آدمها و لبخند زدن نمیکشه. اما معلمجماعت حقِ خستگی نداره. خودم انتخاب کردم. خودم این پیچیدهترین شغلِ عالَم رو انتخاب کردم و با «انسان» سروکلهزدن رو برگزیدم! با دخترام کافه و جشن تولدی که توش جایی برای حضرت مهدی علیه السلام نیست نرفتم. اما اینجا جای رفتنه و صد برابرِ یک سال کلاسداری و حرف زدنم، اثر داره. مینویسم به دیدارِ زائرِ خدا شتافتن وظیفمه، با افتخار خدمت میرسم. وَ میدونم این خبر به شب نکشیده بین هفتما... هشتما... نهما میچرخه و قطع به یقین، چند تاییشون میان که خانمشون و ببینن.
انتخابِ شیکترین لباسها و کیف و کفش و ساعت و زیورآلاتی که در کمالِ تناسب و زیبندگی باشن رو میذارم برای بعد. شارژرِ لپتاپ رو برمیدارم و از کلهی ظهر میزنم بیرون که هم اِسراء رو از خون و آتیش نجات بدم، هم تا نرفتم سفر کلمههام و به جشنواره جهانی برسونم، هم برای حاجیهخانوم هدیه بگیرم. روی کارت نوشته بودن حضورتون هدیه است، پس هدیه نیارید، من هم کلهقند و دستهگل نمیبرم. معلم هستم و باید معلمی کنم. وقتی بدون یک کلمه حرف، تا گیرهی روسریم روی بچهها اثر میذاره، چرا از این فرصتها با سستی عبور کنم؟!
از نظر مالی نزدیک به مضیقهام. اما خدا روزیرسونه. مطمئنم عزت دست خودشه و نه من رو فراموش میکنه، نه کرمی ظریف و نحیف زیرِ سنگی کفِ اقیانوس رو.
پاتوق کتاب به پاتوق کتاب... بهنشر به بهنشر... حجِ دکتر شریعتی و خسی در میقاتِ جلال رو قحطی زده! فرصت ندارم تا کتابفروشیِ امام برم. به حامد عسکری راضی میشم. به اکراه! آقای عسکری ببخشید، اما قلمت بلد نیست من رو به حیرت وادار کنه! عموما باسوادتر از من ننوشتی و نشده که به من چیزی اضافه کنی. آبم با شما به یک جوی نمیره. شما هم بهتر که مخاطبِ بدپسندِ نقنقویی مثلِ من نداشته باشی.
به فروشنده میگم دیگه دربارهی حج چی دارید؟ قلمِ حامد عسکری قوی نیست.
فروشندهی محترم، به جد میگرده و فقط حجِ مطهری رو پیدا میکنه. گوهر رو ولی پیچیده بودن تو پوستِ پیاز به قیمتِ پفک! یادِ سالهای هفتاد و هشتادم؛ دستهایی سبزِ لجنی از دلِ خرداد کتابهای صادق هدایت رو جمع کرد و چو انداخت علی گوسفندها رو دزدیده! الانسانُ حریصٌ مِن ما مُنِع! به بچه بگو صادق هدایت جیزززززز! با سر میافته دنبالِ جیززززز! بعد همزمان کتابای مطهری رو مفت و رایگان بریز توی مساجد... مدارس... بساطِ دستفروشها...
میخوای چیزی از چشم بیفته، بذارش جلوی چشم!
تزریقِ فکرهای مسموم به همین راحتی! تحریمِ فکرهای سالم به همین سهولت!
نه چاپِ کتاب تمیز بود... نه جلد، آراسته... نه صفحهآرایی با سلیقه...
مطهریِ معلم رو برمیگردونم قفسه، وَ صد و شصت و هفت هزار تومان رو میدم به حامد عسکری که رایگان هم گرونه!
ساعت نزدیکِ دهِ شبه. مغازهای نگرانِ اِسراء نبود که شارژرم رو زنده کنه... برمیگردم که مدیرم پیام میدن.
اولین چالشِ سالِ تحصیلیِ جدید شروع شد؛ نصب تلگرام برای عضو شدن در گروهِ همکارا که تا این لحظه در شاد بود.
گفتم خستهام. گفتم الآن کشش هیچ معاشرتی ندارم چه برسه به چالش. اِسراء وسطِ خون و آتیش مونده و شریعتی و جلال مفقود شدن و من و حامد عسکری تو یه رَسته افتادیم و روشهای نبردمون زمین تا آسمون فرق داره...
به صراحت و قاطعیت مینویسم تلگرام نصب نمیکنم. حامد عسکری موبایل رو از دستم میگیره و با قلمِ لوسش شروع میکنه به قربونصدقهی مدیرم رفتن. تند که نگاهش میکنم بهم میگه این همون زنیه که اعتبارش و گذاشت وسط و بهت میدون داد! موبایل و میگیرم و شروع میکنم به تبیین. دلایلم رو میگم و عذرخواهی میکنم و تأکید میکنم برای حفظ اصول تلگرام نصب نمیکنم.
مدیرم از تبیین و توضیحم خوشحال میشن. تحسینم میکنن. میگن اجازه بدید حضوری صحبت کنیم. ترکیبِ من و حامد عسکری اولین چالش رو به سلامت رد میکنه. اما اِسراء هنوز میانهی خون و آتیشه و جیرجیرکِ پشتِ پنجرهی اتاقم، خستگیناپذیر، تسبیح میگه.
سربهراه
اِسراء اَلبُحَیصی میکروفنبهدست وسطِ خون و آتیشِ قصهم بود که بره جشنوارهی جهانی و عَلَمِ کلمههای
یادمه یکیتون پرسیده بود چرا از مسخره شدن یا عجیبغریب بودن از نظر دیگران ناراحت نمیشم؟
بچه بودم یه دو سالی زیاد سر و کارم به دندونپزشکی افتاد. دیگه از آمپولش و کشیدن نمیترسیدم. نسبت به این چیزا سِر شده بودم. الآن دندون عقلم اوضاعش وخیمه ولی از کشیدن میترسم نمیرم.
ربانهام تموم شده بود، مادرم میرفتن بیرون، گفتم یه ربان هم بگیر دور کادوم ببندم. پرسید چی گرفتی؟ گفتم کتاب. خندید گفت دختر کی برای مکهرفته کتاب میبره؟! کلهقند بگیرم ببری؟
گفتم معلمِ دخترشونم، نه دخترخالهی جاریش!
مادرم کلی خندید و کلی مسخرهم کرد :)
مدل من از تو خونه و خونواده پوستکلفت شدیم😁 از نعماتِ داشتنِ خونوادهی متفاوت هم لازم بود بگم😂😎
بار الها
بحق حضرت حمزهی سیدالشّهدا علیه السلام
ما رو جزو خیّرینِ خالص و گمنام قرار بده🤲
پروردگارا
بحقّ آقا ابوطالب علیه السلام
ما رو از سرمایهگذاران و حامیانِ مالیِ حکومتِ امام زمان ارواحنا له الفدا قرار بده🤲
هر سال با دیدنِ مختارنامه سعی میکنم خودم رو تحلیل کنم ببینم به حق نزدیک شدم یا به باطل.
امسال هم میدونم کدوم خصوصیاتِ کدوم شخصیت رو بیشتر داشتم،
اما خودم دلم میخواد عبدالرحمن باشم؛
سخت باور کرد
دیر باور کرد
تا تحقیق نکرد باور نکرد
برای تحقیق و رسیدن به حقیقت، امروز و فردا نکرد
تأخیر نکرد
دستدست نکرد
وقتی باور کرد بیعت کرد
بیعتِ با مبنا کرد
بیعتِ با پشتوانه کرد
هیاهو و شور و غوغا نکرد
فکر کرد
بیعتِ با عقل و منطق کرد
در خوشیها مستی و غفلت نکرد
قبل از بیعت شک کرد اما بعد از تحقیق و بیعت، دیگه یقین کرد
در بحرانها تشکیک نکرد
در سختیها تندی و عهدشکنی نکرد
تمرّد و نافرمانی نکرد
در حضورِ رهبرش تملّق نکرد
در غیابِ رهبرش خیانت نکرد
کارشکنی و سستی نکرد
در سختی و آسانی حرفش رو دو تا نکرد
پشت به رهبرش نکرد
تا آخرش هم به بیعتش وفا کرد
حرف نزد و عمل کرد.
خاصترین شخصیتِ مختارنامه است برای من.