eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
بابات اجازه نمی‌ده؟ یعنی نمی‌تونی همون‌جوری که راضیش کردی برات گوشی بخره، تخت بخره، بذاره بری شمال... راضیش کنی؟! ظهور شه هم همینه، چون دغدغه‌ت نیست رضایت نمی‌گیری!
کاروان پیدا نکردی؟ همسفر؟ پس ظهور هم شه، می‌شینی گوشه‌ی خونه!
امروزِ شما در واکنش به مسأله‌ی اربعین و فلسطین فردای شماست در واکنش به ظهور. پای حرفم امضا می‌زنم: سربه‌راه.
در حالت طبیعی همه قهرمانیم :) همه اللهم عجل لولیک الفرج‌گویان :) همه فدایی رهبر :) آماده‌ایم آماده :) بحران فقط جنگ نیست که وعده‌ می‌دی اونجا می‌خوای سنگ تموم بذاری :) بزنگاه‌ها بیشتر از جنگه؛ اربعین امر به معروف و نهی از منکر فرزندآوری در شرایط سخت اقتصادی ممکنه اشتباه کنم، اما تحلیل و هوش سیاسیم می‌گه در ایران جنگ به اون صورت اتفاق نمی‌افته. یعنی کشوری جرأت نمی‌کنه به ما بمب و موشک بزنه. فتنه‌های داخلی داریم، همه تمرکز دشمن هم روی داخله. ولی جنگ پیش نمیاد. جنگ خیلی ساده است! ما قبلا با دست خالی جنگِ با دنیا رو برنده شدیم. الآن که دستمون پُره و اربابِ منطقه‌ایم کسی هوس نمی‌کنه با ما سرشاخ شه. بزنگاه‌ها پیچیده‌ترین مبارزه‌ی ماست. حدیث و روایت هم نبود، دو دو تا چهار تای عقلی کنید به حرفم می‌رسید. اربعین محکِ شما به وقت ظهوره. از من گفتن بود :)
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانوم؟ جانم! چرا ماسک زدید؟! سرما خوردم. خب بردارید. شما ازم می‌گیرید. خب بگیریم! بردارید! این چه حرفیه! خانم اگه ماسک‌تون و برندارید میایم بوس‌تون می‌کنیم که حتما سرماخوردگی بگیریم! ای بابا! حالا چرا پیله کردین به ماسکِ من؟! می‌ریم دهم از شما دور می‌شیم... دلمون تنگ می‌شه... بذارید بیشتر صورت‌تون و ببینیم... [.............]
خانوم شما روتینِ روزانه برای پوست و مو دارید؟ بله عزیزم! هر صبح بعد از بیدار شدن، صورتم و با آب میشورم، پخولی چشمامم تمیز میکنم، مسواک می‌زنم، موهام و شونه می‌کنم، حتما دستشویی هم میرم. چندین ساله مقیّدشم، خیلی جوابه! به شما هم توصیه میکنم😊
اتاقم و تمیز کردم؛ سوراخ‌سنبه‌هاش و گچ کردم؛ گوشیم و مرتب کردم؛ شارژرم درست شده و فردا به دستم می‌رسه و می‌تونم قصه‌م و تموم کنم؛ دوختنی‌ها، شستنی‌ها، جمع کردنی‌ها، نوشتنی‌ها، تقسیم‌بندی‌ کردنی‌ها تموم شد. مختارنامه تموم شد. از بیکاری پروفایلا و بیوگرافیاتون و نگاه کردم. هرچی پیام مونده بود جواب دادم. چند نفری آخرین بازدیدشون خیلی خیلی وقت پیش بود. شماره بودن روی کانالم، آدمِ واقعی نبودن. حذفشون کردم. حالا همه‌مون واقعی‌ایم‌. خب؟ قرار بود بیکار شم چه کنم؟ چه ببینم؟ چه بشنوم؟ یادم نیست! نشستم وسط زندگیم و منتظرم که برم... برم مشّایه... بریم مشّایه. حوصله‌م دیگه به این زندگی نمی‌کشه... بریم. بریم بیابونی که امید ظهورت می‌ده.
همه عاشقِ رفتنن و پف‌کلاسِ باید برویم دارن، اما من از رفتن خسته‌ام... زیادی رفتم و نرسیدم... دلم موندن می‌خواد... قرار... سکون... آدمِ موندن خونه‌ی موندن رابطه‌ی موندن خیابونِ موندن شهرِ موندن کشورِ موندن دنیای موندن آسمونِ موندن گروه و کانال و دورهمی‌های موندن... بهترین دعایی که در حق افراد می‌کنم، اونم نه همه، فقط آدمایی که بهشون ارادت و علقه دارم، آرامشه... بس که خودم گشتم و نبود... باید برم مشّایه چند روزی هوای موندن نفس بکشم! ظهور؛ تنها زمان و مکانِ موندنه... تنها قرار... تنها سکینه... تنها آرامش... آدمایی که کوله‌به‌پشت همیشه در رفتنن، از دور غبطه‌برانگیزن، اما خبر ندارین اینا دنبال چیزی‌ان که پیداش نمی‌کنن... هی می‌رن چون جایی برای موندن ندارن...
اگه رودرروی شما نشسته بودم هرگز این چیزهایی که می‌نوشتم رو بهت نمی‌گفتم. از این‌که من درباره‌ی حقیقتی که همین فردا می‌بینمش و براش تلاش می‌کنم، برای کسی حرف بزنم که حتی برای بچه‌ها و نوه‌هاشم محتمل نمی‌بینه، رنج می‌کشم... تنها کسی که باهاش چشم تو چشم از ظهور حرف می‌زنم و می‌دونم باورش داره، رفیقمه. ما تا مجازی هستیم می‌تونیم راحت درباره‌ی ظهور، همین‌قدر نزدیک و حقیقی صحبت کنیم. غیر از رفیق، در حقیقی فقط با یک نفر دیگه صحبت کردم...
سربه‌راه
دخترای هفتمم گفتن خانوم! ستایش براتون چیزی آورده. ستایش سرش و برده بود زیرِ میز و خجالت می‌کشید. ست
برای کاری رفته بودم مدرسه. خبر بهش رسیده بود. خودش و رسونده بود. دمِ دفتر بست نشسته بود که کِی کارم تموم شه. تموم که شد گفت می‌خوام باهاتون حرف بزنم. رفتیم تو یکی از کلاسا. شروع کرد آسمون ریسمون بافتن و از کارای مامان و باباش گفتن که چقدر حرصش و درمیاره و چقدر رو اعصابشه و چقدر اذیتش می‌کنه. از چیزای خنده‌داری حرف زد که وقتی منم هم‌سنِ اون بودم خیال می‌کردم بغرنج‌ترین دردهای دنیان و فقططططط مخصوص من! من شنونده‌ی خوبی‌ام. خیلی خیلی بهتر از مشاور مدرسه. برای همین بچه‌ها سراغِ من میان نه اون. اون می‌خواد همه رو درمان کنه. من ولی می‌شنوم. کمک باشه بعد. اول می‌شنوم. آدمِ شنیدن الآن قحطه. همه می‌خوان نظر بدن. همه می‌خوان کمک کنن. همه می‌خوان از خودشون بگن. همه می‌خوان عقب نمونن. من شنونده‌ی خوبی‌ام. برای همین همکار شب‌کارم که فقط بیست دقیقه تو اتوبوس هم و دیدیم همه‌ی مشکل زندگیش و به من می‌گه و رفیق صمیمیش که شبای کار با هم‌دیگه نفس می‌کشن حتی، نمی‌دونه! چهل و پنج دقیقه شنیدم. پویا و دقیق. حرفاش تموم شده و دیگه دستاش نمی‌لرزه. لبخند می‌زنه. می‌گه خانوم! چقدر سبک شدم. لبخند می‌زنم. می‌گم هرچی مونده روی دلت بگو. می‌شنوم. لبخند می‌زنه. می‌گه خیلی گفتم! نمی‌خواستم همه‌ش و بگم ولی نمی‌دونم چی شد! وای خانوم هیچی نمونده که نگفته باشم! حالا استرس گرفته که من حتی بدترین عادتِ خصوصیِ باباش و می‌دونم... دستاش و می‌گیره جلوی دهنش. می‌گه وااااای! خانووووووم! الآن من و دیگه دوست ندارین؟! دستاش و می‌گیرم بین دستام. قبلِ هر حرفی باید اول این ترسش بره. شفاف و صریح می‌گم من دوستت دارم. با اشتباهاتت دوستت دارم. با کارهای خوبت دوستت دارم. با اعتماد و اضطرابت دوستت دارم. نترس! دستام و تو دستاش فشار می‌ده. می‌گه یه چیزی بگین. حالا وقتشه. می‌گم ازت یه سؤال بپرسم؟ با ذوق می‌گه آره! دستاش و رها نمی‌کنم. با همون اتصال ازش می‌پرسم احساس تنهایی می‌کنی؟ وَ چشم‌هاش خیس می‌شه... من تهِ چهل و پنج دقیقه رو فهمیدم. تنهایی. تنهایی. تنهایی. تنها حسِ تنهاییه که تو هر چقدر هم دورت شلوغ باشه باز بی‌قراری و بهانه‌گیر و حساس. می‌گم می‌خوام یه چیزی بهت بگم که شاید بهم بخندی... شاید تو دلت مسخره‌م کنی... شاید حتی باورش نکنی... فراموشش کنی... اما من می‌خوام بهت بگم. وَ برای اولین بار توی این مدرسه واضح، علنی، شفاف و صریح درباره‌ی ایشون صحبت می‌کنم. می‌گم برو خونه. برو اتاقت. برگه بذار. هرچی به من گفتی رو بنویس. برای امام زمان. می‌شناسی امام زمان و؟ با حیرت جواب می‌ده آره. امام دوازدهم! من شروع می‌کنم از ظهور گفتن... چنان بی‌پرده که انگار رفیق روبرومه... با همون شوق... با همون گل انداختن گونه‌هام... با همون بغض‌های گاه‌به‌گاه... با همون سرافکندگی از خویش و سرافرازی به او... بیست دقیقه از تنها قرار و سکینه‌ی عالم وَ تنها دلیل و هدف تلاش‌هامون براش حرف می‌زنم. با حرارت بهش می‌گم دنبال انگیزه نباش، انگیزه فریبه، چرته، انگیزه بگیر نگیره، تو هرچی دنبال انگیزه باشی تهش می‌لنگی، برو دنبال هدف. هدف همیشگیه. ثابته. نامیراست. هدف خسته هم بشی تو رو می‌کِشه. صبوری کن برای صبور بودن به بحبوحه‌ی ظهور. همکاری کن برای آماده‌ی همکاری بودن در آماده‌سازی ظهور. درس بخون برای تخصص داشتن در ظهور. قابل اعتماد باش برای سرداری ظهور. مهربان باش برای گمشده‌های ظهور. بچسب به امام زمان که در ظهور خودشون بیان دنبالت. حرفات و به امام زمان بگو که ظهور با تو بیشتر حرف بزنن. پسند و تأیید ایشون رو بخواه که ظهور پسند و تأییدشون باشی. با ایشون مشورت کن که ظهور با تو مشورت کنن. با امام باش که ظهور امام هم با تو باشن. ظهور وَ هرکه ظهوریه رو بچسب. تنها قرار و آرامش و سکینه‌ی ما ظهوره... زندگی در حکومتِ امام... دو خطِ آخر رو در حالی گفتم که دستِ راستم و گذاشتم روی قلبِ خودم و دستِ چپم رو روی قلبِ اون. قلبش چنان می‌کوبید که گفتنی نیست... کنده شده بودیم از زمین... وقتی از کلاس بیرون میومدم بی‌هوا به آغوشم کشید. بی هیچ حرفی. وَ رفت. وَ تا این لحظه دیگه نیومد پی‌وی من... شادِ من... ایتای من... دنبالِ من. امید دارم که گمشده‌ش و جُسته.