اتاقم و تمیز کردم؛
سوراخسنبههاش و گچ کردم؛
گوشیم و مرتب کردم؛
شارژرم درست شده و فردا به دستم میرسه و میتونم قصهم و تموم کنم؛
دوختنیها، شستنیها، جمع کردنیها، نوشتنیها، تقسیمبندی کردنیها تموم شد.
مختارنامه تموم شد.
از بیکاری پروفایلا و بیوگرافیاتون و نگاه کردم. هرچی پیام مونده بود جواب دادم. چند نفری آخرین بازدیدشون خیلی خیلی وقت پیش بود. شماره بودن روی کانالم، آدمِ واقعی نبودن. حذفشون کردم. حالا همهمون واقعیایم.
خب؟ قرار بود بیکار شم چه کنم؟ چه ببینم؟ چه بشنوم؟
یادم نیست!
نشستم وسط زندگیم و منتظرم که برم...
برم مشّایه...
بریم مشّایه. حوصلهم دیگه به این زندگی نمیکشه... بریم. بریم بیابونی که امید ظهورت میده.
همه عاشقِ رفتنن و پفکلاسِ باید برویم دارن، اما من از رفتن خستهام... زیادی رفتم و نرسیدم...
دلم موندن میخواد... قرار... سکون...
آدمِ موندن
خونهی موندن
رابطهی موندن
خیابونِ موندن
شهرِ موندن
کشورِ موندن
دنیای موندن
آسمونِ موندن
گروه و کانال و دورهمیهای موندن...
بهترین دعایی که در حق افراد میکنم، اونم نه همه، فقط آدمایی که بهشون ارادت و علقه دارم، آرامشه... بس که خودم گشتم و نبود...
باید برم مشّایه
چند روزی هوای موندن نفس بکشم!
ظهور؛
تنها زمان و مکانِ موندنه...
تنها قرار...
تنها سکینه...
تنها آرامش...
آدمایی که کولهبهپشت همیشه در رفتنن، از دور غبطهبرانگیزن، اما خبر ندارین اینا دنبال چیزیان که پیداش نمیکنن...
هی میرن چون جایی برای موندن ندارن...
اگه رودرروی شما نشسته بودم هرگز این چیزهایی که مینوشتم رو بهت نمیگفتم. از اینکه من دربارهی حقیقتی که همین فردا میبینمش و براش تلاش میکنم، برای کسی حرف بزنم که حتی برای بچهها و نوههاشم محتمل نمیبینه، رنج میکشم...
تنها کسی که باهاش چشم تو چشم از ظهور حرف میزنم و میدونم باورش داره، رفیقمه.
ما تا مجازی هستیم میتونیم راحت دربارهی ظهور، همینقدر نزدیک و حقیقی صحبت کنیم. غیر از رفیق، در حقیقی فقط با یک نفر دیگه صحبت کردم...
سربهراه
دخترای هفتمم گفتن خانوم! ستایش براتون چیزی آورده. ستایش سرش و برده بود زیرِ میز و خجالت میکشید. ست
برای کاری رفته بودم مدرسه. خبر بهش رسیده بود. خودش و رسونده بود. دمِ دفتر بست نشسته بود که کِی کارم تموم شه. تموم که شد گفت میخوام باهاتون حرف بزنم. رفتیم تو یکی از کلاسا. شروع کرد آسمون ریسمون بافتن و از کارای مامان و باباش گفتن که چقدر حرصش و درمیاره و چقدر رو اعصابشه و چقدر اذیتش میکنه. از چیزای خندهداری حرف زد که وقتی منم همسنِ اون بودم خیال میکردم بغرنجترین دردهای دنیان و فقططططط مخصوص من!
من شنوندهی خوبیام. خیلی خیلی بهتر از مشاور مدرسه. برای همین بچهها سراغِ من میان نه اون. اون میخواد همه رو درمان کنه. من ولی میشنوم. کمک باشه بعد. اول میشنوم. آدمِ شنیدن الآن قحطه. همه میخوان نظر بدن. همه میخوان کمک کنن. همه میخوان از خودشون بگن. همه میخوان عقب نمونن. من شنوندهی خوبیام. برای همین همکار شبکارم که فقط بیست دقیقه تو اتوبوس هم و دیدیم همهی مشکل زندگیش و به من میگه و رفیق صمیمیش که شبای کار با همدیگه نفس میکشن حتی، نمیدونه!
چهل و پنج دقیقه شنیدم. پویا و دقیق.
حرفاش تموم شده و دیگه دستاش نمیلرزه. لبخند میزنه. میگه خانوم! چقدر سبک شدم.
لبخند میزنم. میگم هرچی مونده روی دلت بگو. میشنوم. لبخند میزنه. میگه خیلی گفتم! نمیخواستم همهش و بگم ولی نمیدونم چی شد! وای خانوم هیچی نمونده که نگفته باشم!
حالا استرس گرفته که من حتی بدترین عادتِ خصوصیِ باباش و میدونم... دستاش و میگیره جلوی دهنش. میگه وااااای! خانووووووم! الآن من و دیگه دوست ندارین؟!
دستاش و میگیرم بین دستام. قبلِ هر حرفی باید اول این ترسش بره. شفاف و صریح میگم من دوستت دارم. با اشتباهاتت دوستت دارم. با کارهای خوبت دوستت دارم. با اعتماد و اضطرابت دوستت دارم. نترس!
دستام و تو دستاش فشار میده.
میگه یه چیزی بگین.
حالا وقتشه. میگم ازت یه سؤال بپرسم؟
با ذوق میگه آره!
دستاش و رها نمیکنم. با همون اتصال ازش میپرسم
احساس تنهایی میکنی؟
وَ چشمهاش خیس میشه...
من تهِ چهل و پنج دقیقه رو فهمیدم.
تنهایی. تنهایی. تنهایی.
تنها حسِ تنهاییه که تو هر چقدر هم دورت شلوغ باشه باز بیقراری و بهانهگیر و حساس.
میگم میخوام یه چیزی بهت بگم که شاید بهم بخندی... شاید تو دلت مسخرهم کنی... شاید حتی باورش نکنی... فراموشش کنی...
اما من میخوام بهت بگم.
وَ برای اولین بار توی این مدرسه
واضح، علنی، شفاف و صریح دربارهی ایشون صحبت میکنم.
میگم برو خونه. برو اتاقت. برگه بذار. هرچی به من گفتی رو بنویس. برای امام زمان. میشناسی امام زمان و؟
با حیرت جواب میده آره. امام دوازدهم!
من شروع میکنم از ظهور گفتن... چنان بیپرده که انگار رفیق روبرومه... با همون شوق... با همون گل انداختن گونههام... با همون بغضهای گاهبهگاه... با همون سرافکندگی از خویش و سرافرازی به او... بیست دقیقه از تنها قرار و سکینهی عالم وَ تنها دلیل و هدف تلاشهامون براش حرف میزنم. با حرارت بهش میگم دنبال انگیزه نباش، انگیزه فریبه، چرته، انگیزه بگیر نگیره، تو هرچی دنبال انگیزه باشی تهش میلنگی، برو دنبال هدف. هدف همیشگیه. ثابته. نامیراست. هدف خسته هم بشی تو رو میکِشه. صبوری کن برای صبور بودن به بحبوحهی ظهور. همکاری کن برای آمادهی همکاری بودن در آمادهسازی ظهور. درس بخون برای تخصص داشتن در ظهور. قابل اعتماد باش برای سرداری ظهور. مهربان باش برای گمشدههای ظهور. بچسب به امام زمان که در ظهور خودشون بیان دنبالت. حرفات و به امام زمان بگو که ظهور با تو بیشتر حرف بزنن. پسند و تأیید ایشون رو بخواه که ظهور پسند و تأییدشون باشی. با ایشون مشورت کن که ظهور با تو مشورت کنن. با امام باش که ظهور امام هم با تو باشن. ظهور وَ هرکه ظهوریه رو بچسب.
تنها قرار و آرامش و سکینهی ما ظهوره... زندگی در حکومتِ امام...
دو خطِ آخر رو در حالی گفتم که دستِ راستم و گذاشتم روی قلبِ خودم و دستِ چپم رو روی قلبِ اون.
قلبش چنان میکوبید که گفتنی نیست...
کنده شده بودیم از زمین...
وقتی از کلاس بیرون میومدم بیهوا به آغوشم کشید. بی هیچ حرفی. وَ رفت. وَ تا این لحظه دیگه نیومد پیوی من... شادِ من... ایتای من... دنبالِ من.
امید دارم که گمشدهش و جُسته.
داشتم میرفتم عابربانک که یه مردِ جوان صدام کرد. برگشتم، اومد جلو، سلام علیک کرد. یه کاغذ جلوم باز کرد که توش خرچنگقورباغههای یه پزشک بود. گفت برای خریدِ همین چند تا دارو فقط ۱۵ هزار تومن لازم دارم.
دقیق نگاهش کردم. سالم بود. حتی لباساش کهنه نبود. هیچ عیبِ ظاهریای هم نداشت.
گفتم لنگِ ۱۵ هزار تومنی؟! گفت آره! گفتم برای ۱۵ هزار تومن یه پسرِ جوون اومدی گردن کج کردی پیشِ یه دخترِ جوون؟!
خندید گفت احتیاجه دیگه! خدا محتاجت نکنه.
گفتم قبلا پسرا یه غروری داشتن... برو کار کن، چهارستونِ تنت سالمه شکرِ خدا!
گفت کار کجا بود!
برگهش و جمع کرد داشت میرفت که گفتم ببین!
برگشت نگاهم کرد. گفتم از سرِ اون چهارراه تا چهارراهِ بعدی، دو طرفِ خیابون مغازه است. شروع کن از یه کنار بگو یک ساعت براتون کار میکنم ۱۵ هزار تومن بهم بدید. تا ظهر پونصد هزار تومن شیرین و حلال به جیب نزدی، تُف بفرست به آبا و اجدادِ من! کار هست، شعور و غیرتش نیست!
سربهراه
#سرگذشت
✅✅✅کتابخونه قلم واقعا جای شیک و نوجوانپسندی هست، یعنی فضای اجرا خوب بود و تمیز. سرمایش هم داشت ولی جمعیت زیاد بود جواب نمیداد.
میگفتن هیچ هزینهای برای تبلیغات نکردن، اما الحمدلله استقبال عالی و سالن پر بود و برای سانس بعدی هم طبقه پایین کلی آدم منتظر بودن و تهیهکننده که حاجآقا حلیمی بودن، میگفتن دنبال سانس سوم هستن اینقدر استقبال بالاست.
تهیهکننده #حاجآقا بود :) #عمامهبهسر :) آفرین به حاجآقایی که از حجرهی حوزه بیاد روی #صحنه برای نوجوانها، #بانوجوانها :)
مجری محجبه بود و احتمالا دانشآموز، در برنامههای فرهنگی مشهوره اما فامیلش یادمون نیومد. مسلط و خوب بود. به جز ادا و اصولِ زیاد که کلا مجریجماعت داره!
ازمون صلوات میگرفت و حتی نذاشت انتهای نمایش کسی دست بزنه. خیلی حواسجمع و بهموقع، صلوات از جمعیت میگرفت :)
صوت و تصویر بدونِ نقص بود.
طراحی لباس و دکور خوب بود.
چهرهی اهل بیت علیهم السلام پوشیده بود.
کار مختصر و مفید بود. (۵۰ دقیقه)
در کنار رنجها، خطبهخوانیهای حضرات و صحبتهاشون هم بود. (شور و شعور)
مستند و معتبر بود.
با حفظ حرمت و پرهیز از روضهی باز بود.
تمومِ بازیگرها #دختر ، #دانشآموز و مقاطع مختلف بودن.
پوشش و گریمشون حتی در نقش مرد، پوشیده و #محجوب بود.
مجری انتهای نمایش، از #غزه گفت و نقش ما در زمانهمون.
عوامل نمایش همه جوان و کاراولی بودن :)
عوامل نمایش در انتهای کار، مختصر و مفید صحبت کردن.
بدون ثبتنام برای بلیط هم هرکی اومد راه دادن. (میتونه منفی هم باشه چون شاید اونی که ثبتنام کرده رسیده و جا نشده بیاد داخل)
#غافلگیری داشتن و از همهی فضای سالن برای نمایش استفاده کرده بودن.
اوج نمایش برای من اومدنِ فرشتهها بود😍 پردازش این صحنهشون فوقالعاده بود❣
❌❌❌با بیست دقیقه تأخیر شروع شد.
صدا و صحبتشون زنده نبود، صداگذاریشده بود.
حرکت در زمانِ قدیم و جدید رو متصل و یکپارچه تشخیص ندادم.
عواملی که دیالوگهای معجر و حجاب رو در نمایش کار کرده بودن، خودشون عباپوش، محجبهی زینتی، وَ در مواردی با مقادیری دیده شدن مو و آرایش بودن... (!)
روی پوستر نوشته زیر هفت سال قبول نمیکنن، اما چند نفری بیشعور با نوزاد اومده بودن و اونام مانع ورود نشدن و بچه وسط نمایش نق و گریه داشت که برای بازیگر تئاتر، خصوصا بچهها، خیلی برهمزنندهی تمرکزه.
مداحیهای قبل و بعد از نمایش، از پویانفر بود که دیگه نمیشه به عنوان یه آدم مطمئن بهش تکیه کرد. در بزنگاهها خطش مخدوش شد. مثلِ حامد زمانی طفلک هم یهو بیخبر نذاشتنش کنار،دلسوزها بهش رسوندن خط مشخص کن، نکرد! آزموده را دوباره آزمودیم... رفوزه شد!
تفکیک مخاطب نداشتن؛ کوچولوها باید جلو مینشستن، از عقب دید براشون سخت بود. پسرها جدا از دخترها. ردیفها باید تمیز و منظم پر میشد.
یک نکته: با بچهها و نوجوانها خوشاخلاق باشید. شعور از بزرگترا انتظار میره که نوزاد نیارن یا بچهی زیر هفت سال، اما نوجوانها شر و شیطونن، فرهنگشم داشته باشن، خاصیت سنشونه. نمیتونن ده دقیقه سکوت کنن. خصوصا پسرها که مزه میپرونن. باهاشون بدرفتاری نکنین. تذکر بدید اما جوری که شرمنده شن و بگن چشم و مشتاق باز بیان سمت ما. در تقابل با نوجوانها یادتون باشه اینا هموناییان که در آینده میگیم چرا مسجد و حوزه و بسیج نمیان!
حتما تذکر بدید، اما تندی نکنید! سروصدایی کردن، تیکهای انداختن، مزهای پروندن، از راهش تذکر بدید.
جمعبندی شخصی:
۱. گروه نمایش #مذهبیصورتی هستن... آقا تکلیف رو در جذب مشخص کردن، پس مراقب باشید. (لینک)
۲. در سطح کار دانشآموزی، کار خیلی خوبی بود. حتما ازش حمایت کنید.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
لَا تَتَّبِعُوا
از چی؟
خُطُوَاتِ الشَّيْطَان.
خطوات یعنی گام به گام... قدم به قدم... یواش یواش... آروم آروم...
تدریج یادتونه صحبت کردیم؟
دور و برتون میبینین فلانی عوض شده، کشِ چادرش شُل شده، روسریش رفته عقب، با نامحرم میخنده، نمازاش بخوننخون شده، متمایل شده به گفتمان دربارهی فلسطین، نسبت به اسماعیل هنیئه ظنّ سوء داره و یوهوووو یاد شیعیانِ پاراچنار افتاده :)
یهو اینطوری نشدن... یهشبه عوض نشده...
یواش یواش!
شیطون پاورچین پاورچین و بیسروصدا از درزای ایمانمون وارد میشه:
اولین قدم چیه؟
اگه گفتین؟
ما رو
به کارای معنوی
دلسرد میکنه...
شل میکنه...
راحت میکنه...
سست و فشل میکنه...
اول به مهمونم برسم، بعد نمازم و با تمرکز میخونم... درسم واجبتره، روزه ضعفم میده نمیتونم به واجبم برسم... رنگ تیره پوستم و آسیب میزنه، خدا مجوز نداده به خودم ضرر برسونم، روسری رنگی بهجای تیره... من که دارم ساق دست میپوشم، جذب هم داشته باشم به حجاب، تورتوریش و بپوشم... دفاع از شیعهها واجبتره، هنیئه که سنّیه... اربعین تو گرماست، گفتن عراق سرخک داره، خدا که واجب نکرده، باشه یه فرصت بهتر برم زیارت...
به اینجا رسید، شیطون با نفس امّاره میزنن قدّش، میرن مرحلهی دوم!
قدم دوم چیه؟
شک!
نسبت به چیزایی که شل شدی، شک میکنی!
حالا از کجا معلوم اربعین تکلیف باشه؟! کی گفته نشونهی مؤمنه؟! تفسیرش که از امام معصوم نیست! کجای قرآن از فلسطین گفته؟! اصلا بر چه مبنایی ما باید مدافع فلسطین باشیم؟! چرا فلسطینیا برای نجات جونشون تقیه نکردن؟! کشته شدن اینهمه مسلمون چه واجب؟! چرا صلح نکردن؟! کی گفته ولی فقیه اطاعت کردن داره؟! حدیثی نداریم که بگه عبا حجاب نیست! کاشت ناخن چرا غسل نداشته باشه؟! دین سختگیری نداره...!
وَ شروعِ گامِ سوم:
رَیب...
پناه بر خدا از رَیب...
دربارهی معانی ریب در قرآن جستجو کنید تا بدونید چی میگم...
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...
به ریب که بیفتیم... دور از دین و ایمانمون... پناه بر خدا... قدمِ آخر راحته...پناه بر خدا...
کفر.
قدمِ آخر کفره.
شیطان قسم خورده...
تا به کفر نرسونه بیخیال نمیشه...
پناه بر خدا...
یهشبه نیستاااااا!
تدریجیه...
تدریج خبر نمیکنه...
پناه بر خدا...
یه صبح پا میشی
میبینی دیگه اسم اباعبدالله علیه السلام ضربان قلبت و به هم نمیریزه...
پناه بر خدا...
میگفتی ظهور بشه، امام یار بخوان بابات و راضی میکنی؟
ظهور شه امام پول بخوان، در جا کارت میکشی و دیگه به چالهچولههای زندگیت فکر نمیکنی؟
ظهور شه با هر کاروان و هر مدل آدمی کنار میای و خودت و میرسونی؟
ظهور شه میتونی گرما و سرما و سختی رو تحمل کنی؟
ظهور شه کارت رو حتما ول میکنی و به امام میشتابی؟
ظهور شه جگرگوشهت و تقدیم امام میکنی؟
😊 خودت اینا که میگی باور میکنی؟!
تو هر کار الآن بکنی، ظهورم همونی.
پای حرفایی که مطمئنم امضا میزنم:
سربهراه.
#مشهد
گنبدسبز، خیابون آخوند خراسانی، نزدیک حرمه اگه اومدید. جای قشنگ و خوشدرختیه.
کلیسای مشهد هم نزدیکشه ولی من هیچوقت کلیسا نرفتم، خیلی دوست دارم اما حس امنیت ندارم برم داخل، تا دم درش رفتم ولی پرهیز کردم از رفتن.
با گنبدسبز و عرفا هم آبم تو یه جوی نمیره، عرفا بیشتر عزلتنشین بودن و من کفِ میدونپسندم ولی این آقای شیخ محمد مؤمن حداقل واقف هم بوده و کلی آبانبار باقیات صالحاتش کرده و نشون میده برای مردم فقط دعا نمیکرده(!) کار هم میکرده :)
اینجا یاد یکی از دوستای عارفمسلکم افتادم😁