پروفایل شادم این دو تاست، یکی از شاگردام پیام داده خانوووووووم! بابام هی پروفایلای شما رو میبینه، هی با من دعوا میکنه😢
نکنین این کارا رو😭
جواب دادم عزیزِ من!
پدرت حتما طرفدار آزادی هستن و ابدا پروفایل من ایشون رو خشمگین نمیکنه. حتما شما از رفتار ایشون بد برداشت کردین❣
خیلی ادبی و شیک پدر رو بردم زیر سؤال و بنیانهای فکریِ تزریقشدهش و شکستم
😂😂😂😂😂✌️✌️✌️
دیروز گرمازده شده بودم. مامان امروز گفت ناهار آبدوغخیار درست کنم؟ خوبه برات.
من رفتم ورودیِ کربلا... اونجایی که دیگه مشّایه به سر اومده و چون جاده به خیابون وصل میشه یه قسمتِ طولانیای موکب برای استراحت نیست.
پذیرایی و نذورات هست، اما دیگه موکب و غذای سیرکننده نیست چون فضا برای این کارا نیست.
بعد تو گرما مجبوری بری و به همون شربت و میوه و این خردهتغذیهها اکتفا کنی تا وارد شهر کربلا شی.
اون تیکه که شلوغی به اوج خودش رسیده و امکان توقف هم نداری خیلی خسته میشی. انگار هرچی میری نمیرسی.
بعد یادم میاد داشتیم میمردیم! به خلشخلش راه میرفتیم و اینقدر از درد و گرما و شلوغی تحت فشار بودیم که سکوت کرده و بی هیچ حرفی با هم فقط میرفتیم که وارد شهر شیم.
خسته... گرسنه... دردآلود... گرمازده... بیحوصله... عصبی...
یهو دستِ چند زائر، کاسههای پر از آبدوغخیار دیدیم...
یادم میاد مثل تشنهای تو بیابون، چشم گردوندیم و موکبی که آبدوغخیار میداد یافتیم...
اون کاسههای بزرگ... اون غلظتِ ماست و دوغ... اون خیارها... اون نعناع... اون گلمحمدی... اون سیر... اون یخ... اون سبزیمعطر... اون پیاز... اون گردو... اون نونِ خشکِ تریتشده...
نفری دو_سه کاسه خوردیم و زنده شدیم و دوباره خندون و شاد راه افتادیم...
انگار مردهای زنده شه، اخمهامون باز شد... دردهامون آروم گرفت... خُلقمون برگشت... آفتاب شکست خورد... وَ دوستیها جون گرفت...
بهشت با همهی نعماتش، فقط شعبهای از مشّایه است...
بیچاره اونکه نچشیده...
بیچارهتر اونکه نمیخواد بچشه...
بیچارهها.
منظورم کبابترکی و گوشتهای بریونِ مشّایه نیست که یادم نمیاد تو اینهمه سال اربعین رفتن، حتی یک بار خورده باشم. از نجف به بعد دیگه گوشت نمیخورم به احترامِ کاروانی که این مسیر رو داغدار و محزون عبور کرد و گوشت برای من فوقالعاده غذای لذیذیه و یه گوشتخوارِ افراطیِ خوشخوراکم که از خوردنش لذت میبرم.
منظورم اون چیزیه که از غذاهای این مسیر واردِ سلولهات میشه و هر سلولت روزنهی نور.
چطور بگم؟
خیال کن شای عراقیِ مشّایه، سوختِ موشکِ تن و روحته!
تا اربعینِ بعدی سرِ پا نگهت میداره!
شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش:
شای!
شای عِراقی!
هَلَبیکُم یا زوّارِ بوسجّاد!
نفری پنج صلوات هدیه کنیم به مادرِ محترمِ امام زمان ارواحنا فداه، به نیتِ اربعینی شدنِ هرکی داره تلاش میکنه و هنوز موانعی سرِ راهشه.
سربهراه
نفری پنج صلوات هدیه کنیم به مادرِ محترمِ امام زمان ارواحنا فداه، به نیتِ اربعینی شدنِ هرکی داره تلاش
ناامید نشید
دست از طلب نکشید
با همهی وجودتون تلاش کنید
فریب نخورید که بمونید دلتون اونجا باشه انگار زائرید(!)
نه هر اربعینرفتهای اربعینیه...
نه هر جاموندهای دلش اونجا...
هرکی میدونه چطور میره و چطور مونده...
الهی نمونید... الهی نمونیم... الهی بحق حضرت رقیه سلام الله علیها از اربعین نمونیم...
حاج موسی رضایی1_309200133.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
میتونم در رثای «هلبیکم یا زوار بوسجاد» مثنوی مثنوی بنویسم...
دریا دریا اشک بریزم...
سلول سلول بمیرم...
سربهراه
نفری پنج صلوات هدیه کنیم به مادرِ محترمِ امام زمان ارواحنا فداه، به نیتِ اربعینی شدنِ هرکی داره تلاش
چطور برای کنکورتون تلاش کردید؟
برای شغل پیدا کردن به چند نفر رو انداختین؟
چقدر توسل کردید بچهدار شید؟
از چیا گذشتید که مدل گوشیِ دستتون رو ارتقا بدید؟
با چه زبون و محبتی بابا رو راضی کردید شهر دیگه برید دانشگاه؟ مامان و راضی کردید برید جشن تولد دوستتون؟
با همون همّت اربعین رو بگیرید!
بگیرید!
زیارت اربعین قسمت و روزی نیست،
گرفتنیه!
بگیرید!