eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
من با دانشجوها سفر کردم، با دهه هشتادی‌ها، با دانش‌آموزها، با بسیجی‌ها و ارگانی‌ها، با خدّام آستان ق
یه آقایی داریم من بهش لقب دادم آقای خوش‌سخن😂 خودش نمی‌دونه ها! بین خودمون بهش می‌گم. ایشون دو تا دختر دوقلو دارن. البته تنها اومدن. شما فکر کن ما خسته... له... گشنه... ضعیف... کثیف... پردرد... تو آتیشِ ساعتِ یازدهِ گرمای کربلا، اسکان‌مون تعطیل شده و مجبور شدیم بیایم کنار خیابون تا اسکان بعدی رو پیدا کنن! اگه دانشجوها بودن غربت‌بازی می‌کردن! اگه ثروتمندا بودن پدرت و درمی‌آوردن! اگه بسیجی‌ها و ارگانی‌ها بودن هر دو طرف دعوا با احادیثِ به نفع خودشون، عوقّت می‌دادن! دیدم که می‌گم! اما اینا... مردم. مردمی که شاید نماز صبحشون تو کربلا قضا شد... شاید بیشترین سطح تحصیل‌شون یکی_دو تا دیپلمه است... شاید ته ته ته شاغل بودنِ خانماشون، ترشی انداختن و سمنو پختن تو خونه است... شاید شوهراشون شلوارکردی‌پوشن و رو قسمتایی از بدناشون تتو دارن... شاید خیلی استحمام نمی‌کنن و بوی عرق‌شون اذیتم می‌کنه... نق‌نقای کوچولو کردن، اما رفتن کنار خیابون کارتن پهن کردن، نشستن دور هم به صحبت😂 آقای خوش‌سخن کارتن کناری ما چهار تا بود. کاروان این‌دفعه ما رو صدا می‌زدن خانومای دانشجو😂 ما آمار همه رو درمیاریم اما آمار به کسی نمی‌دیم. برای همین سن و سال رو نمی‌دونستن و کاظمین که یکی از شاگردام پرید بغلم و صحبت شد فهمیدن معلمم. ایشون خیلی محترم و بانمک بدون این‌که نگاه‌مون کنه گفتن خانومای دانشجو عذر می‌خوام! جسارت نباشه! سجاده برای خانم چه رنگی بگیرم؟ دید کمک می‌کنیم و مسیرها و مغازه‌ها و قیمت‌ها دستمونه، سررسید درآورده بود هی می‌پرسید و می‌نوشت. بنده‌خدا اعتماد کرده بود دیگه، قصه‌ی خودشم گفت. یک سال کار کرده پول جمع کرده برای اربعین... قیمت کاروان شش و نیمه. شاید برای خیلی‌ها هزینه‌ای نباشه. می‌خوام دغدغه‌ رو نشون بدم. می‌خوام مصداق بیارم چرا مطمئن و با امضا می‌نوشتم اگه موندین، تقصیر خودتونه! ببین چقدر دستش تنگه که یک سال کار کرده بتونه مثلا ده تومن جمع کنه اربعین بیاد کربلا... ببین با همون دست تنگ، چقدر اربعینی بوده که هیچ بهانه‌ای مانعش نشده... از تو دیوار به یه کاروان پیام می‌ده و چهار و نیم می‌ریزه که بیاد اربعین... چهار و نیم می‌ریزه و دیگه طرف تلفنش و جواب نمی‌ده... ببین که می‌تونست بهانه بیاره و بگه امام حسین علیه السلام من و نطلبید... اذیتم کرد... اصلا خودش جور کنه... بنده‌خدا قرض می‌کنه و باز از تو دیوار شماره کاروان الآن‌مون و پیدا می‌کنه... می‌گه با ترس و لرز پول ریختم... اما گفتم باید بیام اربعین... ببین چقدر دستش تنگه و در مضیقه اما دل‌گنده که از سوغات دختراش نمی‌گذره... ما گفتیم فلان چیز شش دیناره... خیلی ساده و برادرانه می‌گفت تا سه دینارم پیدا کنم جنسش خوبه؟ خدای من! امام حسین علیه السلام چه عاشقان خالصی داره... من وقتی می‌نویسم هرکی خودش و به اربعین نرسوند بیچاره‌ی عالمه، قصد تحقیر و توهین ندارم. به گردنمه زکات عظیم‌ترین رزق زندگیم و بدم. شما ناراحت شو، به تریج قبات بربخوره، اما تو این سفر مریض بدحال دیدم... بچه‌دار دیدم... یکی از همسفرام بارداره... فقیر که اکثرا... ببین من همسفری دارم که وعده‌های غذایی از اتوبوس پیاده نمی‌شه و این یعنی پولی نداره..‌. اما خودشون و رسوندن اربعین! تویی که بهانه آوردی و خودت و توجیه کردی... تویی که موندی... من با امضا می‌نویسم که بیچاره‌ی عالمی... بی‌چاره! تا دیر نشده یه کاری کن؛ برنامه‌ی اربعین سال بعد رو از الآن می‌نویسن... گیرت مرخصیه، الآن تا اربعین بعدی اضافه‌کار بردار، جای همکارات برو که اون زمان جای تو برن اگه گیرت پوله از الآن کار کن و جمع کن اگه گیرت رضایت شوهر یا خانواده است از الآن تلاش کن هر گیری داری از الآن براش برنامه بریز... اربعین بعد خودت و برسون... البته اگه عمری باشه! امضا: سربه‌راه
دو روی یک سکّه امّتِ امام زمان ارواحنا فداه: برای استراحتِ کوتاه رفتیم یه موکبِ خلوت. در واقع فقط ما چهار تا بودیم و سه خانم عراقی. داشتیم با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم که اونام شروع کردن با ما صحبت کنن. پرسید کجایی هستیم و چند روزه تو راهیم و از این حرفا. صحبت که گل انداخت و فهمیدن چهار تا دوستیم و مردی نداریم، داشتن به محبت و خوبی می‌گفتن بیاین عروس عراقیا بشید😁 حالا ما با ایرانی‌های خودمون کنار نمیایم، همین مونده زن عراقی بشیم😂😂😂 منم منبر براشون رفتم که ایرانی و عراقی نداریم، دیگه اینجا همه امّت امام زمانیم، همه زیر یه پرچمیم، اهل یه ملتیم، همه ملت امام حسین علیه السلام و امام زمانیم. لبخند زدن و حرفم و تأیید کردن❣ آنی بنت خمینی: تو کربلا که اسکان اول‌مون تعطیل شد و بیرون نشسته بودیم تا اسکان بعدی رو پیدا کنن، کنارمون سه_چهار تا پلیس عراقی بودن. اینا نمی‌ذاشتن هیچ‌کس کنارشون بشینه، می‌گفتن ممنوع! ممنوع! ولی برای ما چهار تا کارتن اختصاصی انداختن که بشینیم😂 ما هم استفاده کردیم و نشستیم. یکی‌شون ازم پرسید تو فلسطینی هستی؟😂 به خاطر پرچمم می‌گفت. گفتم نه ایرانی‌ام اما متوجه نمی‌شد یا نمی‌خواست متوجه شه! خلاصه این خیلی از من سؤال می‌پرسید و بعدم برامون دوغ آوردن، شربت آوردن، غذا آوردن و خیلی بهمون رسیدن‌. اون مرده هی از من سؤال می‌پرسید و هی یه چیزی با پلیس دیگه می‌گفتن و می‌خندیدن! هرچی هم می‌آوردن می‌گفت ببرین جای دختر فلسطینی و باز می‌خندیدن. تقریبا حرفاشون و متوجه می‌شدم و می‌فهمیدم دارن چه چرت‌وپرتایی می‌گن. مثل برخی ایرانی‌هامون بودن که نژادپرستن و چرت‌وپرت می‌گن. همیشه همه‌جا یه تعداد نخاله باید باشن که مثل موریانه، گوشه‌ی اتحاد و یک‌رنگی رو بجون و ویران کنن! من هرچقدر بتونم قربون‌صدقه‌ی عراقیا می‌رم و واقعا هم دوست‌شون دارم و ده ساله هی مهمون‌شون می‌شم و ازشون بدی ندیدم. اما هرجا لازم بدونم یه چیزایی رو یادشون میارم😎 بهش گفتم آقا! نحن حامی فلسطین، لٰکن طوفان الأقصی مِن ثورة الایران، آنی بنتُ خمینی! تمام؟!✌️ چشماش گرد شد و آب دهنش و قورت داد و گفت: بنت آیت الله خمینی! اِی (بله)! وَ حساب کار اومد دستش😏
بین‌الحرمین کوفیه انداختم سرم، یه عکس کپی این گرفتم😍 خییییییییییلی قشنگ شده😍 البته هنوز عکسِ شهادتم نیست!
می‌خوام شب جمعه‌ای چند تا صلوات ازتون بگیرم؛ هدیه به امام حسین علیه السلام سه تا صلوات بفرستید نذر برگشتنِ پول آقای خوش‌سخن... سه تا صلوات هم نذر خوب شدن چشمای امیرحسین، زائرکوچولوی کاروان❣ سه تا صلوات نذر حل شدن مشکل مریم... سه تا صلوات نذر شفای بیماران... سه تا صلوات نذر حل شدن مشکل آقامجتبی...
دستاوردِ این سفرِ اربعینم چی بود؟ این‌که من بسیار بسیار انسانِ ناسپاسی هستم... هر کدوم از همسفرام ماجراهایی داشتن که واقعا می‌شه با هر کدوم یه قصه‌ی تراژیک نوشت... یه سوگ‌نامه‌ی بلند... مرثیه‌هایی عمیق... مردمانی ساده با مشکلاتی پیچیده... سنگ‌هایی برای پاهای لنگ... می‌خواستم به شش‌گوشه که رسیدم بگم آقا همه‌چیز در بدترین شکلِ ممکنه و من خسته... اما بعد از شنیدنِ قصه‌ی هر کدوم از همسفرام، به شش‌گوشه که رسیدم گفتم آقا «من» در بدترین ظرفیتِ ممکنم و خسته... بعد از سفر باید بشینم و برای این دستاورد برنامه بریزم... چه کنم که تا اربعینِ بعد شاکر... یا راضی باشم؟! مقابلِ ناسپاسی کدومه؟ شکر یا رضایت یا چی؟ باید تلاش کنم به مقامِ شکر برسم یا رضایت یا چی؟ یا صاحب‌الزمان! از شما مدد...
از آلرژی‌هام در سفرهای زیارتی: کلمه‌ی حق‌الناس! هر زائری منافعش به خطر بیفته، فتوا می‌ده حق الناسه! مذهبیای چلمنِ خودخواه! صف دستشویی... جا و مکان تو اسکان... صف غذا... صف ضریح... سر تا پاشون و حق‌الناس گرفته، هرجا در خطرن دین رو سپرشون می‌کنن(!) تجربه بهم ثابت کرده هرکی بیشتر حق‌الناس حق‌الناس به زبون میاره، ظالم‌تر و وحشی‌تر و تا گردن زیر حق‌الناسه!
سربه‌راه
از آلرژی‌هام در سفرهای زیارتی: کلمه‌ی حق‌الناس! هر زائری منافعش به خطر بیفته، فتوا می‌ده حق الناسه!
مثل مذهبی بی‌عرضه‌هایی که وقتی بهشون ایراد می‌گیری، احادیث دل شکسته‌ی مؤمن رو عَلَم می‌کنن😂
از دردهای جاری یکی این‌که همه‌ی مسؤولینِ کاروان‌هایی که باهاشون بودم از من و رفقام کمتر کربلا و اربعین رفتن... ما بیشتر اون کشور و مکان‌هاش و می‌شناسیم... اما ما نمی‌تونیم کاروان ببریم و گروه داشته باشیم و اونا از قِبَلِ این کار دارن آبرو و اعتبار جمع می‌کنن(!)
سربه‌راه
از دردهای جاری یکی این‌که همه‌ی مسؤولینِ کاروان‌هایی که باهاشون بودم از من و رفقام کمتر کربلا و اربع
ما از واجبات و اصول نمی‌زنیم برای همین کار کردن با ما سخته برای همین مذهبی بی‌عرضه‌ها و صورتی‌ها و لب‌ودهنا کنار ما تحقیر می‌شن اما همه از واجبات و اصول می‌گذرن که تأیید و جذب بگیرن... وَ می‌گیرن!
سربه‌راه
یادم بندازید بعد از اربعین برگشتم در تمجید از آقای دهقان حتما بنویسم. حتما بنویسم. که آقای دهقان یکی
آقای دهقان در گذرِ زمانه از واجبات و اصول نگذشت... برای همین کاروانش از هم پاشید... نیرو کم آورد... و حالا داره معدود زائر رو اونم با سختی به اربعین می‌رسونه... این مرد تنها خادمِ حقیقیه که تو عمرم دیدم... الآنش و نمی‌دونم اما تا آخرین باری که با کاروانش بودم مثلش و ندیدم همه‌ی کارها به دوشش بود بی اون‌که دیده شه همه‌ی فشارها روی اون بود بی اون‌که تند شه همه‌ی فحشِ سختی‌ها به اون بود بی‌ اون‌که پاسخ بده قاطع. محکم. منظم. بابرنامه. هدف‌مند. چندبعدی. عالِمِ عامل. بی‌بهانه‌. وَ فقط دنبال تأیید گرفتن از یک نفر... برای همین کاروانش از هم پاشید!
از خوشی‌های جهانم؛ خریدنِ عطر از نمایشگاه داخل حرم امام حسین علیه السلام❣ سبزه اسمش جذاب بود و زرده اسمش ریحانه. الکی نیست که شاگردام می‌گن بوی بهشت می‌دین خانوم! از بهشت عطر می‌خرم❣
رسیدم خونه. چادرم و انداختم تو تشتِ آب و با آبِ خاکی‌شده‌ش غسل کردم. خاکِ اون جاده رو شفای محض می‌دونم و بهش همیشه امید دارم... بعید می‌دونم ثوابی برده باشم اما اگه چیزی یافت شد رو تا شیطان ندزدیده هدیه کردم به امام زمان ارواحنا فداه و پدر و مادرم. اربعینِ سختی بود؛ بهتره بگم سختی خاصیتِ اربعینه. و البته سختیِ خود اربعین هزاران برابر کمتر از سختی قبل از اربعینه! اسکان‌ها خیلی خیلی دور بود و همون یه باری که رفتم شش‌گوشه به قدری خوابمون میومد که واقعا هیچی نفهمیدیم. هرچقدر اینجا بی‌خوابی می‌کشم، اونجا از شدت خستگی نشسته بیهوش می‌شدم و همین برام لذت‌بخشه... عارف‌مسلک و جزو صلحا و خواص هم نیستم که بلد باشم با خستگی هم زیارت کنم، نه! یه معمولیِ نابلدم و وقتی رسیدم سامرّا این‌قدر گرسنه بودم که فقط وضو گرفتم و رفتم دور ضریح یه فرج خوندم و رفتم دنبال صبحانه و تا خوردیم هم باید برمی‌گشتیم جای اتوبوس! مشهد بعد از ده روز گرمای بی‌تعارفِ عراق برام سرده. بعد از حمام از سرما می‌لرزیدم و مادرم باور نمی‌کرد. نرسیده پیامک زدن که به جای شبایی که مرخص گرفتم، باید این هفته شب‌کاری برم و ساعت بهشون بدم. ساعت می‌دم و خرده‌لوازمی که دارم رو مرتب می‌کنم و می‌چینم سر جاشون. اتاقم و همیشه قبل از رفتن می‌سابم و حالا تمیزه و کاری ندارم. برای مادرم و برادرم سفر و با سانسور سختی‌هاش تعریف می‌کنم و فقط عکس‌های خوراکی‌ها و خوش‌گذرونی‌ها رو نشون می‌دم. شکرِ خدا به کسی رو ندادم که ازم بپرسه غذا چطور بود و تونستی بری بازار یا نه(!) تو این چند سال با قاطعیت و صراحت فهموندم که این چیزا برام جایگاهی نداره و تحمل این سوالای چرت رو ندارم! پس اگه معرفت ندارین بپرسین از امام حسین علیه السلام چه خبر؟ لال بشید و از غذا و جای خواب و قیمت کاروان هم نپرسید(!) همه‌ی کارام و قبل از سفر کردم و جز یه کتاب نصفه‌خونده کاری ندارم. پس به تلویزیون هم می‌رسم و متاسفانه در اولین دیدار، باز حضور خانم‌هایی در مسابقات و برنامه‌ها با دستکش که یعنی ناخن کاشت دارن، حالم و می‌گیره... یادم میاد برگشتم به روزمرگی! یادم میاد مبارزه از نو شروع شده... راستش مکان‌های زیارتی خیلی بهم خوش نگذشت. خواب‌آلود و خسته بودیم و در هپروت... اما مشّایه... مشّایه... به دقیق‌ترین و صادق‌ترین معنا من در مشّایه زندگی کردم... من چهار شب و سه روز در مشّایه زندگی کردم و حالا در بدوِ روزمرگی، یادآوریش هم شیرین و رؤیاییه... هم دشوار چون دیگه نیست... مشّایه دقیقا برای من نمودی از ظهوره... از زندگی در عدالت و سعادت... در شهر چطور عدالت و سعادت پیدا کنم؟!