دو روی یک سکّه
امّتِ امام زمان ارواحنا فداه:
برای استراحتِ کوتاه رفتیم یه موکبِ خلوت. در واقع فقط ما چهار تا بودیم و سه خانم عراقی. داشتیم با هم میگفتیم و میخندیدیم که اونام شروع کردن با ما صحبت کنن. پرسید کجایی هستیم و چند روزه تو راهیم و از این حرفا. صحبت که گل انداخت و فهمیدن چهار تا دوستیم و مردی نداریم، داشتن به محبت و خوبی میگفتن بیاین عروس عراقیا بشید😁 حالا ما با ایرانیهای خودمون کنار نمیایم، همین مونده زن عراقی بشیم😂😂😂
منم منبر براشون رفتم که ایرانی و عراقی نداریم، دیگه اینجا همه امّت امام زمانیم، همه زیر یه پرچمیم، اهل یه ملتیم، همه ملت امام حسین علیه السلام و امام زمانیم.
لبخند زدن و حرفم و تأیید کردن❣
آنی بنت خمینی:
تو کربلا که اسکان اولمون تعطیل شد و بیرون نشسته بودیم تا اسکان بعدی رو پیدا کنن، کنارمون سه_چهار تا پلیس عراقی بودن. اینا نمیذاشتن هیچکس کنارشون بشینه، میگفتن ممنوع! ممنوع! ولی برای ما چهار تا کارتن اختصاصی انداختن که بشینیم😂 ما هم استفاده کردیم و نشستیم.
یکیشون ازم پرسید تو فلسطینی هستی؟😂
به خاطر پرچمم میگفت. گفتم نه ایرانیام اما متوجه نمیشد یا نمیخواست متوجه شه!
خلاصه این خیلی از من سؤال میپرسید و بعدم برامون دوغ آوردن، شربت آوردن، غذا آوردن و خیلی بهمون رسیدن.
اون مرده هی از من سؤال میپرسید و هی یه چیزی با پلیس دیگه میگفتن و میخندیدن! هرچی هم میآوردن میگفت ببرین جای دختر فلسطینی و باز میخندیدن. تقریبا حرفاشون و متوجه میشدم و میفهمیدم دارن چه چرتوپرتایی میگن. مثل برخی ایرانیهامون بودن که نژادپرستن و چرتوپرت میگن. همیشه همهجا یه تعداد نخاله باید باشن که مثل موریانه، گوشهی اتحاد و یکرنگی رو بجون و ویران کنن!
من هرچقدر بتونم قربونصدقهی عراقیا میرم و واقعا هم دوستشون دارم و ده ساله هی مهمونشون میشم و ازشون بدی ندیدم. اما هرجا لازم بدونم یه چیزایی رو یادشون میارم😎
بهش گفتم آقا! نحن حامی فلسطین، لٰکن طوفان الأقصی مِن ثورة الایران، آنی بنتُ خمینی! تمام؟!✌️
چشماش گرد شد و آب دهنش و قورت داد و گفت: بنت آیت الله خمینی! اِی (بله)!
وَ حساب کار اومد دستش😏
#اربعین۱۴۰۳
#سفرنامه
میخوام شب جمعهای چند تا صلوات ازتون بگیرم؛
هدیه به امام حسین علیه السلام سه تا صلوات بفرستید نذر برگشتنِ پول آقای خوشسخن...
سه تا صلوات هم نذر خوب شدن چشمای امیرحسین، زائرکوچولوی کاروان❣
سه تا صلوات نذر حل شدن مشکل مریم...
سه تا صلوات نذر شفای بیماران...
سه تا صلوات نذر حل شدن مشکل آقامجتبی...
دستاوردِ این سفرِ اربعینم چی بود؟
اینکه من بسیار بسیار انسانِ ناسپاسی هستم...
هر کدوم از همسفرام ماجراهایی داشتن که واقعا میشه با هر کدوم یه قصهی تراژیک نوشت... یه سوگنامهی بلند... مرثیههایی عمیق...
مردمانی ساده با مشکلاتی پیچیده...
سنگهایی برای پاهای لنگ...
میخواستم به ششگوشه که رسیدم بگم آقا همهچیز در بدترین شکلِ ممکنه و من خسته... اما بعد از شنیدنِ قصهی هر کدوم از همسفرام، به ششگوشه که رسیدم گفتم آقا «من» در بدترین ظرفیتِ ممکنم و خسته...
بعد از سفر باید بشینم و برای این دستاورد برنامه بریزم...
چه کنم که تا اربعینِ بعد شاکر... یا راضی باشم؟!
مقابلِ ناسپاسی کدومه؟
شکر
یا رضایت
یا چی؟
باید تلاش کنم به مقامِ شکر برسم یا رضایت یا چی؟
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
از آلرژیهام در سفرهای زیارتی:
کلمهی حقالناس!
هر زائری منافعش به خطر بیفته، فتوا میده حق الناسه!
مذهبیای چلمنِ خودخواه!
صف دستشویی... جا و مکان تو اسکان... صف غذا... صف ضریح...
سر تا پاشون و حقالناس گرفته، هرجا در خطرن دین رو سپرشون میکنن(!)
تجربه بهم ثابت کرده هرکی بیشتر حقالناس حقالناس به زبون میاره، ظالمتر و وحشیتر و تا گردن زیر حقالناسه!
#اشباهالرجال
سربهراه
از آلرژیهام در سفرهای زیارتی: کلمهی حقالناس! هر زائری منافعش به خطر بیفته، فتوا میده حق الناسه!
مثل مذهبی بیعرضههایی که وقتی بهشون ایراد میگیری، احادیث دل شکستهی مؤمن رو عَلَم میکنن😂
از دردهای جاری یکی اینکه همهی مسؤولینِ کاروانهایی که باهاشون بودم از من و رفقام کمتر کربلا و اربعین رفتن... ما بیشتر اون کشور و مکانهاش و میشناسیم...
اما ما نمیتونیم کاروان ببریم و گروه داشته باشیم و اونا از قِبَلِ این کار دارن آبرو و اعتبار جمع میکنن(!)
سربهراه
از دردهای جاری یکی اینکه همهی مسؤولینِ کاروانهایی که باهاشون بودم از من و رفقام کمتر کربلا و اربع
ما از واجبات و اصول نمیزنیم
برای همین کار کردن با ما سخته
برای همین مذهبی بیعرضهها و صورتیها و لبودهنا کنار ما تحقیر میشن
اما همه از واجبات و اصول میگذرن که تأیید و جذب بگیرن... وَ میگیرن!
سربهراه
یادم بندازید بعد از اربعین برگشتم در تمجید از آقای دهقان حتما بنویسم. حتما بنویسم. که آقای دهقان یکی
آقای دهقان در گذرِ زمانه
از واجبات و اصول نگذشت...
برای همین کاروانش از هم پاشید...
نیرو کم آورد...
و حالا داره معدود زائر رو اونم با سختی به اربعین میرسونه...
این مرد
تنها خادمِ حقیقیه که تو عمرم دیدم...
الآنش و نمیدونم
اما تا آخرین باری که با کاروانش بودم
مثلش و ندیدم
همهی کارها به دوشش بود
بی اونکه دیده شه
همهی فشارها روی اون بود
بی اونکه تند شه
همهی فحشِ سختیها به اون بود
بی اونکه پاسخ بده
قاطع. محکم. منظم. بابرنامه. هدفمند. چندبعدی. عالِمِ عامل. بیبهانه. وَ فقط دنبال تأیید گرفتن از یک نفر...
برای همین کاروانش از هم پاشید!
رسیدم خونه.
چادرم و انداختم تو تشتِ آب و با آبِ خاکیشدهش غسل کردم.
خاکِ اون جاده رو شفای محض میدونم و بهش همیشه امید دارم...
بعید میدونم ثوابی برده باشم اما اگه چیزی یافت شد رو تا شیطان ندزدیده هدیه کردم به امام زمان ارواحنا فداه و پدر و مادرم.
اربعینِ سختی بود؛ بهتره بگم سختی خاصیتِ اربعینه. و البته سختیِ خود اربعین هزاران برابر کمتر از سختی قبل از اربعینه!
اسکانها خیلی خیلی دور بود و همون یه باری که رفتم ششگوشه به قدری خوابمون میومد که واقعا هیچی نفهمیدیم.
هرچقدر اینجا بیخوابی میکشم، اونجا از شدت خستگی نشسته بیهوش میشدم و همین برام لذتبخشه...
عارفمسلک و جزو صلحا و خواص هم نیستم که بلد باشم با خستگی هم زیارت کنم، نه! یه معمولیِ نابلدم و وقتی رسیدم سامرّا اینقدر گرسنه بودم که فقط وضو گرفتم و رفتم دور ضریح یه فرج خوندم و رفتم دنبال صبحانه و تا خوردیم هم باید برمیگشتیم جای اتوبوس!
مشهد بعد از ده روز گرمای بیتعارفِ عراق برام سرده. بعد از حمام از سرما میلرزیدم و مادرم باور نمیکرد.
نرسیده پیامک زدن که به جای شبایی که مرخص گرفتم، باید این هفته شبکاری برم و ساعت بهشون بدم. ساعت میدم و خردهلوازمی که دارم رو مرتب میکنم و میچینم سر جاشون.
اتاقم و همیشه قبل از رفتن میسابم و حالا تمیزه و کاری ندارم.
برای مادرم و برادرم سفر و با سانسور سختیهاش تعریف میکنم و فقط عکسهای خوراکیها و خوشگذرونیها رو نشون میدم.
شکرِ خدا به کسی رو ندادم که ازم بپرسه غذا چطور بود و تونستی بری بازار یا نه(!) تو این چند سال با قاطعیت و صراحت فهموندم که این چیزا برام جایگاهی نداره و تحمل این سوالای چرت رو ندارم! پس اگه معرفت ندارین بپرسین از امام حسین علیه السلام چه خبر؟ لال بشید و از غذا و جای خواب و قیمت کاروان هم نپرسید(!)
همهی کارام و قبل از سفر کردم و جز یه کتاب نصفهخونده کاری ندارم.
پس به تلویزیون هم میرسم و متاسفانه در اولین دیدار، باز حضور خانمهایی در مسابقات و برنامهها با دستکش که یعنی ناخن کاشت دارن، حالم و میگیره...
یادم میاد برگشتم به روزمرگی!
یادم میاد مبارزه از نو شروع شده...
راستش مکانهای زیارتی خیلی بهم خوش نگذشت. خوابآلود و خسته بودیم و در هپروت...
اما مشّایه...
مشّایه...
به دقیقترین و صادقترین معنا
من در مشّایه زندگی کردم...
من چهار شب و سه روز
در مشّایه
زندگی
کردم و حالا در بدوِ روزمرگی، یادآوریش هم شیرین و رؤیاییه... هم دشوار چون دیگه نیست...
مشّایه دقیقا برای من نمودی از ظهوره...
از زندگی در عدالت و سعادت...
در شهر چطور عدالت و سعادت پیدا کنم؟!
این شال رو خیلی خیلی دوست دارم. یه پاکستانی توی مشّایه شال هدیه میداد. من شال نمیپوشم. میدونم کمکاربرد توی کمدم بیخود جا میگیره. اما به هیچکس نمیدمش چون هیچکس با شنیدنِ «این شال از مشّایه است»، چشمهاش برق نمیزنه و ضربان قلبش به هم نمیریزه! اگه قیمت و ارزش مادیش رو زیر سوال ببره که بعید میدونم خونی نریزم! نمیشه هدیهای به این ارزشمندی رو به کسی داد که ارزشش و نمیفهمه! شما طلای سنگینت و میدی دست بچه دو ساله برات نگه داره؟!
اون جاکلیدی رو هم تو مشّایه هدیه دادن.
این دو تا از مشّایه برام مونده... خوراکیهاش جذب سلولام شد تا اربعین بعد انشاءالله❣