کلهی صبح رفیق زنگ زده بیدارم کرده و میگه پاشو! باید بری مدرسه!
یادم میاد بله! باید برم مدرسه چون کلاس خصوصی قبول کردم!
به جون کندن از آغوشِ تشک و پتوم جدا شدم! اینقدر که تا چند دقیقه نشسته بودم کنارشون و با عشق و حسرت نگاهشون میکردم و سوگوار و مغموم ناسزا نثارِ بنیانگذارِ برگزاری مدارس در شیفتِ صبح میکردم!
یه لیوان چایِ سردِ مونده سر کشیدم و شلوار و مقنعهی اتونکشیدهم و تنم کردم و کولهپشتیم و انداختم و رفتم سراغِ اتوبوسهای غشکرده وسطِ ترافیکهای مشهدِ شبِ شهادتِ امام رضا جان...
یکی از بچههای هشتمِ تیزهوشان، سه برگهی امتحانِ خردادِ فارسی، ریاضی و علومِ هشتمِ مدرسهی ما میرسه دستش.
سه تا رو حل میکنه و میاد به مدیرم میگه ریاضیش مسخره است! ریاضیِ خردادتون انگار ریاضیِ دبستانه(!) علومِ خردادتون باید پیچیدهتر باشه ولی انگار مسخرهبازیه! اما فارسیتون...
بعد از مدیرم میپرسن شما یه مدرسهی غیرانتفاعی برای پولدارایید. شاخصِ درسی ندارید! واقعا بچههاتون تونستن این سؤالا رو حل کنن؟!
مدیرم لبخندی زدن و گفتن بله! چون دبیرمون در این سطح با بچهها کار میکنن!
دخترِ تیزهوشانی گفته ما دبیرمون اینقدر جزئی و کامل و مفهومی نمیگه!
وَ درخواستِ کلاس با من رو میکنه و من و کلهی صبحِ شهریوری که هنوز مچالگیِ اتوبوسِ سفر از تنم در نرفته و دلم میخواد ساااااااعتها تو جام کش و قوس بیام، میکشونه مدرسه!
نکته رو گرفتید؟
عمرا!
پس خودم مینویسم:
معلمها همیشه یا سطحشون پایینه، یا سطح خودشون رو متناسب با مدرسه و مخاطب میارن پایین!
من منکرِ مخاطبشناسی و هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد نمیشم، اما
نوجوان؛ موم هست!
قابلِ شکل دادنه!
منعطفه!
قالبپذیره!
من روستای دورافتادهی بلوچستان و گلستان باشم، هنرستانِ منطقه محروم باشم، نمونهدولتی امام حسین علیه السلام باشم، یا یه غیرانتفاعی معمولیِ بچه پولدارا،
یه جور درس میدم!
بر مبنای تیزهوشان و کنکور.
حتی دانشآموزِ ششم رو.
روانشناسا و مشاورا و معلم قدیمیها و خانوادهها و حامیان کودکان، سرِ بچههای غزّه لالن، اما اینجا میدون گریبان چاک میدن که من اشتباه میکنم!
اما من این کار رو میکنم.😎
سطحِ بچهم و میارم بالا، نه که سطح خودم و بیارم پایین یا اون و همسطح جامعه کنم!
امتحانای کلاسی و ماهانهم، امتحانای تیزهوشان و المپیاد ادبیاته!
سربرگا رو برمیدارم چون اگه بچهها بدونن قبول نمیکنن! چون مطمئنن سطحشون تیزهوشان نیست و از تلاش هم میترسن! چون ننهباباها مفتخور و تنپرور بار آوردن!
بدون اینکه بفهمن، یک سالِ تحصیلی در سطح تیزهوشان محتوا میگیرن و آزمون میشن، فقط امتحان دی و خرداد رو خودم طراحی میکنم که کسی نیفته، اما همونم سطح بالا.
آخر سال به سالآخریام میگم چه کار کردم. به نهما و دوازدهما. بهشون ثابت میکنم اگه هوش خدادادی باشه، تلاش اکتسابیه! بهشون با عملکرد خودشون ثابت میکنم اگه تلاش کنن با یه تیزهوشانی هیچ تفاوتی ندارن!
با مدرک و سند بهشون ثابت میکنم بهترین بودن شدنیه!
نهم نهایی بچهها سر ریاضی و علوم گریه کردن، فشار افتاد از سر امتحان بردن دفتر، اما سر فارسی خندون اومدن بیرون و گفتن فارسی آسون بود!
نمیدونستن زحمت و خون دل منه که به بار نشسته، نیاز هم نبود بدونن، همینکه از پسش برومدن کافیه😊
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیامبر صلوات الله علیه از این پدر و مادرا بیزاره!
بیزار!
از اینکه برای غزّه ناتوانم
سخت آشفتهام
که امام رضاجان؛ امامِ جاهدت فی الله حق جهاده هستند.
مویرگ به مویرگ من طرفدارِ این استراتژیام. چرا؟
چون سازمان ملل نگرانِ اولین موردِ فلجِ اطفالی که در غزّه اتفاق افتاده شده(!)
گروه فرستاده که اطفالِ غزّه رو واکسیناسیون کنن(!)
داره مذاکره میکنه تا وقتی واکسیناسیون تموم بشه، جنگ رو متوقف کنن(!)
یعنی نگرانِ فلج اطفال شده... خب؟
بعد رفته بچههای غزّه رو واکسن بزنه فلج نشن... خب؟
برای این کار داره مذاکره میکنه اسرائیل فعلا جنگ و نگه داره... خب؟
بعد که بچهها نسبت به فلج واکسینه شدن، دوباره جنگ شروع بشه که بچهها بمیرن... خب!
ما در جهانی همینقدر مسخره و مضحک زندگی میکنیم بی اونکه اعتراض کنیم(!)
چند میلیون زائر تو مشّایه بود؟ روز اربعین چند میلیون کربلا بودن؟
جز معدودی دغدغهی غزّه نداشتن... خب؟
ظهور ورای دعاهای ما نیست... ورای عملکردِ ماست... خب؟!
از اینکه غزّه سوژهی قصههام شده و پروفایلِ مذهبیا خسته شدم...
کلافهام که نمیدونم باید برای غزّه چه کار کنم؟
کاش بزنیم. با تمام قوا بزنیم. یک بار برای همیشه تلآویو و حیفا رو بزنیم و استقرارِ صلح رو ببینیم...
خدایا همینکه وظیفهم رو در آخرالزمان نمیدونم یعنی بهدردنخورتم... یعنی زینتت نیستم...
آه.
سربهراه
اهالیِ تپّه؛ ماییم برابرِ کربلای غزّه!
اهالیِ تپّه؛
نه با یزید همراه شدن...
نه با حسین علیه السلام...
در عاشورای کربلا بر تپّه نشستن و برای اونچه میدیدن گریه میکردن... برای حسین علیه السلام دعا میکردن... وَ وقتی امام، علیاصغرش و روی دست گرفت، به یاریِ امام ندویدن... بلکه به سر و سینه کوبیدن و به ضجّه زار زدن و حسین حسینگویان غش کردن...
عزادارِ حسین بودن...
نه شیعهی حسین!