eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام یه قصه‌ی پنج صفحه‌ای در یک هفته نوشتم با هدفِ انتقاد از شهردارِ مشهد در رابطه با رسیدگی به منطقه‌ی اسماعیل‌آباد در دوره‌ی روحانی لعنت الله علیه. فرستادم برای یه جشنواره‌‌ی خفن. نفر اول شدم، نقدم و رسوندم و با قلمم نسبت به محرومیتِ منطقه‌ی مذکور خدمت کردم، جایزه سکه‌ گرفتم، با سکه‌م لپ‌تاپی خریدم که یه شاغل باید چند ماه حقوقش و جمع کنه تا بتونه بخره. این یک نمونه از «فایده‌ی مادی»ِ قصه نوشتنام. کتاب چاپ کردن برای رزومه‌سازی و تو دهنا افتادن خوبه، اما تخصص و هنر بهت نمی‌ده. درواقع هر صاحب کتابی، نویسنده نیست که اگه بود ما حتما یه دولت‌آبادی دیگه، یا یه دانشور دیگه رو می‌تونستیم ببینیم! فضای مجازی که قتلگاه استعداده! هرکی نویسنده‌ی فجازیه، نویسندگیش هم فیک و فجازیه. شما اینجا در معرض خواننده‌ی بی‌تخصصی. با سلیقه شما رو می‌خونه. خوشش بیاد تعریفش بی‌تخصصه و الکی بادت می‌کنه و از رشد متوقف، خوشش نیاد بی‌تخصص ایراد می‌گیره و الکی ناامیدت می‌کنه و باز متوقف. نگاه به قلمبه‌سلمبه نظر دادنا نکنین، هرچه قلمبه‌سلمبه‌تر، بی‌سوادتر. اما شرکت در جشنواره‌های اساسی که داورهاش نویسنده‌‌های متخصص حوزه‌ی ادبیاتن، خودش یه کارگاهه. ایرادت و می‌گه و رشدت می‌ده. از اساس هم اگه بتونی از نگاه یه متخصص خوب بنویسی هنرمندی، نه که داستانت هرچه بازدید بخوره برنده‌تره(!) کاری که تو مسابقات الکی فجازی می‌کنن و مشتی بی‌سواد مردم رو متوهم! مثلا شما جشنواره‌ی عبرات رو که در حال برگزاریه ببینید؛ شما اونجا با داوران بین‌المللی سنجیده می‌شید! این یعنی تخصص! این یعنی هنر! اینم «فایده‌ی معنوی»!
سربه‌راه
سلام یه قصه‌ی پنج صفحه‌ای در یک هفته نوشتم با هدفِ انتقاد از شهردارِ مشهد در رابطه با رسیدگی به منطق
من قبلا به لطف خدا، به عنایت امام رضاجان، بدون این‌که یه ریال خرج کنم، به درخواست یه سازمان و با حمایت خودشون کتاب نوشتم و چاپ کردم و ذوقش و بردم. کتاب بعدی باشه برای وقتی که یکی از تخم‌مرغام بلبل شد و نوایی برای موندگاری داشت. صبور هم هستم. شاهکارهای ادبیات ایران و جهان، حاصلِ سنینِ پختگیِ نویسنده‌هان... اون نقطه‌ای که جهان رو نوردیدن و حرفی برای زدن نه... بلکه حرفی برای موندگار شدن دارن! باکس سؤال و جواب؟! مگه الآن داریم روی دیوار نقاشی می‌کنیم؟! خب حرف می‌زنیم دیگه! من شده سین کنم بعدتر جواب بدم، اما به قول بچه‌هام پاسخگو هستم و یادم نمیاد پیامی رو بی‌جواب گذاشته باشم! نیازی به این ادااصولا نیست، سوالی دارید که ارزش وقت من و شما رو داره بپرسید، دیر یا زود حتما جواب می‌دم.
شبکه چهار گذاشته بود. اگه آشپزی دوست دارید، یا فیلم‌های سبک وینتیج، یا از جزئیات لذت می‌برید، و البته صبرِ آرامشِ فوق‌العاده‌ی این مدل فیلم‌ها رو دارید، حتما ببینینش. مزه‌ی غذاها.
این فیلم هم درباره‌ی آشپزیه اما دقیقا در تضاد با فیلم بالا. هیجانی، معمایی، اضطراب‌زا، گاهی ترسناک. من جفت‌شون و دوست داشتم. با این هوشِ هیجانیم سرشار شد، با بالایی دقت و آرامشم. مِنو.
یکی از شاگردای کلاس نویسندگیم و دیدم‌. داشتم می‌گفتم اگه کمکی ازم برمیومد شماره‌م و که داری؟ که دوستش گفت فقط شماره‌ی شما رو تو قاب گوشیش داره! قابش و باز کرد و یادداشتی که در جواب توصیف خودش، سر کلاسم نوشته بودم رو دیدم... 😍😭😍
چون قرار نیست از فالوورم پول دربیارم! سؤالت رو از روی مسخرگی پرسیدی، اما جوابت بخشی از حقیقت دنیای مجازیه. یه بررسی کن؛ کانالای مخاطب‌محور یا از ابتدا کسب درآمد دارن یا به‌مرور برنامه‌ی یه آنلاین‌شاپ. برای این‌که ازش خرید کنی توی مخاطب رو نیاز داره قربون‌صدقه‌ت بره و به سازت برقصه! من فعلا الحمدلله نیازی به پولِ توی مخاطب ندارم. شعور و آگاهیت و می‌خوام که این مورد نیازی به وابستگی و ترسِ از دست دادنت نداره! بودی، جهان یه باشعور بیشتر داره، نبودی هم با همین قحط‌الرجال سر می‌کنیم.
خدایی که به حضرت سلیمان علیه السلام، تاج و تخت و ثروت و صولت و عبودیت عطا کردی؛ به من نیز لکسوس ۵۷۰ مشکی‌ِ بابرکتی که ابزارِ قرب الهی و تشدیدِ عبودیت و خدمت به خلق باشد عطا بفرما🤲❤️ العجل العجل العجل الساعه الساعه الساعه😊
کلاسِ درسِ عملی یکی از نهم‌یکی‌های خودم از دی‌ماهِ سالِ گذشته پیگیرِ کلاس خصوصی بود. از اصولِ کاریمه که هم‌زمان با کلاسام، شاگردام و خصوصی نمی‌گیرم، چون کلاسم تکمیله از نظر درسی و وظیفه‌شه که سر کلاس متوجه شه، نه که خیالش راحت باشه چون با من خصوصی داره سرکلاس شوت باشه. اینم دانش‌آموزِ مطلوبی نبود... پیچوندمش. دور بعد اردیبهشتِ امسال پیگیر شد برای تقویتیش که امتحان خرداد رو رد کنه. دیگه بهش شناخت داشتم و می‌دونستم این درسِ من و نمی‌خواد، هم‌صحبتی با من و می‌خواد. درباره‌ی مشکلاتش راهکار داده و کمک کرده بودم و حرف تازه‌ای نداشتم. عرضه و عملشم حقیقی نبود و تمایلی به وقت گذروندن باهاش نبود، حتی اگه قرار باشه پول بگیرم. پیچوندمش. بعد از امتحان خرداد گفت تابستون بیام کلاس خصوصی که دهم بتونم انسانی بردارم و قوی باشم؟ بر مبنای شناختم که از این کلاس درنمیاد و این فقط می‌خواد با من بی‌هدف و بی‌عمل وقت بگذرونه، گفتم تابستون درگیرم. پیچوندمش. هفته‌ی پیش زنگید که انسانی انتخاب کردم و می‌خوام ادبیاتم قوی شه و از این حرفا. دیدم انتخاب رشته کرده، بستم روی بزرگ شدنش و واقعا پی درس بودن. یک دور هفت خانِ کلاس خصوصی‌هام و بهش گفتم و جای هیچ بی‌برنامگی براش نذاشتم. گفت قبول. پرسیدم مشکل مالی نداری؟ گفت نه. اگه می‌گفت آره تخفیف می‌دادم. اما گفت نه. با مؤسسه‌ای که اونجا می‌رم خصوصی صحبت کردم و کلاس رزرو کردم و برنامه ریختم. بهش زمان و مکان دادم و باز ازش پرسیدم مشکل مالی نداری؟ چون همه‌ی هوشم می‌گفت این مشکل مالی و حتی خونوادگی داره و بی اطلاع خونواده داره کلاس می‌گیره. اما بازم گفت نه! برنامه رو ریختیم و من تموم روزای زوج این هفته رو براش کلاس رزرو کردم. به محض این‌که با مؤسسه بستم زنگ زد که می‌شه کلاسمون و یک هفته‌ی دیگه شروع کنیم؟ آب سرد ریختن روم... که من این آدم و می‌شناختم اما بازم فریبِ فرشته‌ی شونه‌راستم و‌ خوردم که آدما ممکنه تغییر کنن و همیشه بهشون بد نگاه نکنم(!) من واقعا آدم‌شناسیم حرف نداره. از رفیق بپرسید که من راجع به هرکس چه نظری دادم و چی شده تهش متوجه می‌شید. این‌بارم باید به تلخیِ شناخت خودم اتکا می‌کردم نه به رویای دنیایی بی زرنگ‌بازی(!) پرسیدم چرا؟ گفت وضع مالی‌مون به هم ریخته، نمی‌تونم الآن هزینه کلاس بدم. من به هی سوال پرسیدنم فکر کردم که: مشکل مالی نداری؟ بهش گفتم من که از شما سوال کردم... چرا نگفتی؟ گفت نه! اون موقع مشکل نداشتیم، یهو پیش اومده! گفتم فلانی! از آخرین باری که گفتی نه مشکل مالی نداریم پنج ساعت می‌گذره! گفت ببخشید و فلان و اینا. دستی دارم ولی کارتی ندارم بریزم براتون... گفتم دستی یا کارتی مهم نیست. اگه هزینه نداری کلاست و کنسل کنیم. (من اصلا از اون معلما یا کلا آدمایی نیستم که بدون بررسی دقیق خودم، کسی بتونه ازم کار مجانی بکشه! هر کار و خدمت رایگانی محکوم به شکسته و من اصلا از این مذهبی اسکولا نیستم که به اسم هیئتی و جهادی از اصول و زندگی‌شون زدن و تو توهم خدمتن! تو اندیشه اسلامی آقا حد و حدود انفاق رو مشخص کردن و تقریبا هشتاد درصد خدمات مذهبیا انفاق نیست! هرگز برای هیچ‌کس رایگان کار نکردم و هر ارگانی خواسته به اسم جهادی و بسیجی و هیئتی از عقایدم استفاده کنه رو بیشتر ازشون پول گرفتم. اولین باری هم که رفتم مدرسه اصلا زیر بار کمک‌دبیر و این زرنگ‌بازیا نرفتم، کم گرفتم چون سابقه نداشتم، اما گرفتم! ماه به ماه! یعنی حتی این مدلی نیستم که یه ماه حقوقم و نریزن بمونم! می‌رم! مگر تشخیص بدم که واقعا تلاش کردن اما دستشون خالیه. بچه مذهبی باااااااااید ثروتمند باشه و لازمه‌ش کار کردن و اقتصادی بودنه. خدمت و جهاد هم باید دقیق و بابرنامه باشه، نه برای خوش‌آمد این و‌ اون. خصوصا ارگان‌های مذهبی که بچاپ‌شون ملسه و بدتر از کفار به اسم دین ازت کار رایگان می‌کشن...) فرصت تخفیف این خانم هم با دروغ و فریب سوخته دیگه. با ترس گفت کنسل می‌کنید؟! گفتم بله! شما از کی دنبال کلاس خصوصی با منی و هی وقت من و گرفتی که در این‌باره حرف بزنی؟! من صفر تا صد قواعدم و گفتم، غریبه هم نیستی بگم من و نمی‌شناسی، شاگردمی، نظم و برنامه‌م و می‌دونی! من با مؤسسه حرف زدم، من تو موسسه به دبیر منظم و دقیق‌شون شهره‌ام، اون‌وقت شما هیچی نشده دبّه کردی و اعتبار کاری من رو زیر سؤال بردی؟! گفت نه نه! ببخشید! دستی میارم. کلاس و بذارید. خلاصه شد امروز و اولین جلسه. پنج‌شنبه محل شب‌کارم حالم بد شد. دیروز رفتم زیر سرم با چهارتا آمپول. از خوردن نوشیدنی حتی آب، میوه و هرچیز خوشمزه‌ای منع شدم و تموم روز پی در پی دل و روده‌م و بالا آوردم و مادرم پرستاریم و کرد و من تنها یه دغدغه داشتم:
مامان تا فردا باااااااید خوب بشم! این دختره جای این و نداره که من کلاس و عقب بندازم! خودم و تشنه و گشنه و با سرم و آمپول به امروز رسوندم که با حال نزار راه بیفتم و یه خیابون تا مدرسه مونده، دختره بزنگه بگه ببخشید من تو راهم ولی پول و روی میز جا گذاشتم! دروغ... بازی... فریب... من این و از دی‌ماه شناختم... چرا با خودم گفتم بزرگ شده؟! گفتم اشکالی نداره. امروز بگذره کلاست کلا کنسل. از موسسه زنگ زدن و گفتن شاگردتون اومده و تو کلاس منتظرتونه. گفتم بابت کلاسی که اشغال کردم تا پایان هفته بفرمایید خسارت تقدیم کنم و به شاگردم بگید برو که معلمت نمیاد. لطف کردن و به خاطر سابقه‌ی همکاری‌مون با وجود اصرار من، خسارتی نگرفتن😊 الحمدلله رب العالمین🙏 بعد از چند دقیقه دیدم از موسسه باز زنگ می‌زنن. شاگردم بود. با این‌که چند دقیقه پیش با موبایل خودش به من زنگ زد، ولی گفت موبایلم مشکل داره از موسسه تماس گرفتم. شما نمیاید؟ گفتم نه عزیزم! کلاس شما کاملا کنسله. تشریف ببرید منزل. وااااااااااااا رفت پشت تلفن! به تته‌پته گفت ی ن ی نمی... یا ید؟ قاطع گفتم شنیدی که عزیزم! روز خوش! مفت و مجانی، بهش تدریس کردم زرنگ‌بازی همیشه جواب نمی‌ده.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مسخره رو دیدم یاد جهادی افتادم: رفته بودیم یکی از روستاهای کلات. محروم بود اون موقع‌ها. مدرسه‌شون تو کانکس بود طفلیا. اسکان و کلاسای ما هم همون مدرسه، یعنی کانکس بود. یه کانکس هم گوشه‌ی حیاط مخصوص سرویس بهداشتی بود با سه حلقه چاه که برق و آب نداشت و وضع ناجوری داشت و کسی ازش استفاده نمی‌کرد. می‌موند دو تا دستشوییِ چسبیده به کانکسِ آشپزخونه که یادمه آشپز گروه می‌رفت دستشویی، از دستشویی می‌گفت وقت نمک ریختن به غذاست و این‌ور ما شفاف می‌شنیدیم و می‌ریختیم😁 ولی یکی‌شون شلنگ داشت و یکی آفتابه... هر دو هم بی‌برق. جمعیت پسرا و دخترا هم زیاد بود و کفاف نمی‌داد! پسرای کوچولوی روستا که اعتقادی به بهداشت نداشتن... می‌رفتن همون آفتابه‌ایه و... پسرای بزرگ روستا هم که مراعات گروه دخترا رو نمی‌کردن و عصرا میومدن تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می‌کردن و باز دستشویی و آفتابه و... درواقع فقط ما دخترشهریا بودیم که طرفدار اون یه حلقه‌ی شلنگ‌دار بودیم! آفتابه هم از این مسخره‌های سوسول نبود ها! آفتابه‌ بود! اینجا نگه دارید، بریم هفته‌ی دومِ اردو و تعویض نیرو و رسیدنِ مربی‌های جدید از شهر. هانیه جهادی‌اول بود. فازش، فازِ اردوهای الآن بود. شام به شام،ناهار به ناهار می‌گفت من دلستر می‌خوام! دلستر انگور هم می‌خوام! آقا این دهن ما رو گلاب کرده بود! ما دیدیم نمیشه! باید این و جهادیش کنیم! یه شب که سفره شام و انداختن، رفتم دستشویی، با نورِ گوشی یه دور آفتابه رو با ریکا شستم، سه بار زیر آب گرفتم که پاک باشه، توش آب کردم، روش انگور کشیدم، بردم سر سفره، بچه‌ها دست و پاش و گرفتن خوابوندن، منم بهش دلستر انگور دادم😍