eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایی که به حضرت سلیمان علیه السلام، تاج و تخت و ثروت و صولت و عبودیت عطا کردی؛ به من نیز لکسوس ۵۷۰ مشکی‌ِ بابرکتی که ابزارِ قرب الهی و تشدیدِ عبودیت و خدمت به خلق باشد عطا بفرما🤲❤️ العجل العجل العجل الساعه الساعه الساعه😊
کلاسِ درسِ عملی یکی از نهم‌یکی‌های خودم از دی‌ماهِ سالِ گذشته پیگیرِ کلاس خصوصی بود. از اصولِ کاریمه که هم‌زمان با کلاسام، شاگردام و خصوصی نمی‌گیرم، چون کلاسم تکمیله از نظر درسی و وظیفه‌شه که سر کلاس متوجه شه، نه که خیالش راحت باشه چون با من خصوصی داره سرکلاس شوت باشه. اینم دانش‌آموزِ مطلوبی نبود... پیچوندمش. دور بعد اردیبهشتِ امسال پیگیر شد برای تقویتیش که امتحان خرداد رو رد کنه. دیگه بهش شناخت داشتم و می‌دونستم این درسِ من و نمی‌خواد، هم‌صحبتی با من و می‌خواد. درباره‌ی مشکلاتش راهکار داده و کمک کرده بودم و حرف تازه‌ای نداشتم. عرضه و عملشم حقیقی نبود و تمایلی به وقت گذروندن باهاش نبود، حتی اگه قرار باشه پول بگیرم. پیچوندمش. بعد از امتحان خرداد گفت تابستون بیام کلاس خصوصی که دهم بتونم انسانی بردارم و قوی باشم؟ بر مبنای شناختم که از این کلاس درنمیاد و این فقط می‌خواد با من بی‌هدف و بی‌عمل وقت بگذرونه، گفتم تابستون درگیرم. پیچوندمش. هفته‌ی پیش زنگید که انسانی انتخاب کردم و می‌خوام ادبیاتم قوی شه و از این حرفا. دیدم انتخاب رشته کرده، بستم روی بزرگ شدنش و واقعا پی درس بودن. یک دور هفت خانِ کلاس خصوصی‌هام و بهش گفتم و جای هیچ بی‌برنامگی براش نذاشتم. گفت قبول. پرسیدم مشکل مالی نداری؟ گفت نه. اگه می‌گفت آره تخفیف می‌دادم. اما گفت نه. با مؤسسه‌ای که اونجا می‌رم خصوصی صحبت کردم و کلاس رزرو کردم و برنامه ریختم. بهش زمان و مکان دادم و باز ازش پرسیدم مشکل مالی نداری؟ چون همه‌ی هوشم می‌گفت این مشکل مالی و حتی خونوادگی داره و بی اطلاع خونواده داره کلاس می‌گیره. اما بازم گفت نه! برنامه رو ریختیم و من تموم روزای زوج این هفته رو براش کلاس رزرو کردم. به محض این‌که با مؤسسه بستم زنگ زد که می‌شه کلاسمون و یک هفته‌ی دیگه شروع کنیم؟ آب سرد ریختن روم... که من این آدم و می‌شناختم اما بازم فریبِ فرشته‌ی شونه‌راستم و‌ خوردم که آدما ممکنه تغییر کنن و همیشه بهشون بد نگاه نکنم(!) من واقعا آدم‌شناسیم حرف نداره. از رفیق بپرسید که من راجع به هرکس چه نظری دادم و چی شده تهش متوجه می‌شید. این‌بارم باید به تلخیِ شناخت خودم اتکا می‌کردم نه به رویای دنیایی بی زرنگ‌بازی(!) پرسیدم چرا؟ گفت وضع مالی‌مون به هم ریخته، نمی‌تونم الآن هزینه کلاس بدم. من به هی سوال پرسیدنم فکر کردم که: مشکل مالی نداری؟ بهش گفتم من که از شما سوال کردم... چرا نگفتی؟ گفت نه! اون موقع مشکل نداشتیم، یهو پیش اومده! گفتم فلانی! از آخرین باری که گفتی نه مشکل مالی نداریم پنج ساعت می‌گذره! گفت ببخشید و فلان و اینا. دستی دارم ولی کارتی ندارم بریزم براتون... گفتم دستی یا کارتی مهم نیست. اگه هزینه نداری کلاست و کنسل کنیم. (من اصلا از اون معلما یا کلا آدمایی نیستم که بدون بررسی دقیق خودم، کسی بتونه ازم کار مجانی بکشه! هر کار و خدمت رایگانی محکوم به شکسته و من اصلا از این مذهبی اسکولا نیستم که به اسم هیئتی و جهادی از اصول و زندگی‌شون زدن و تو توهم خدمتن! تو اندیشه اسلامی آقا حد و حدود انفاق رو مشخص کردن و تقریبا هشتاد درصد خدمات مذهبیا انفاق نیست! هرگز برای هیچ‌کس رایگان کار نکردم و هر ارگانی خواسته به اسم جهادی و بسیجی و هیئتی از عقایدم استفاده کنه رو بیشتر ازشون پول گرفتم. اولین باری هم که رفتم مدرسه اصلا زیر بار کمک‌دبیر و این زرنگ‌بازیا نرفتم، کم گرفتم چون سابقه نداشتم، اما گرفتم! ماه به ماه! یعنی حتی این مدلی نیستم که یه ماه حقوقم و نریزن بمونم! می‌رم! مگر تشخیص بدم که واقعا تلاش کردن اما دستشون خالیه. بچه مذهبی باااااااااید ثروتمند باشه و لازمه‌ش کار کردن و اقتصادی بودنه. خدمت و جهاد هم باید دقیق و بابرنامه باشه، نه برای خوش‌آمد این و‌ اون. خصوصا ارگان‌های مذهبی که بچاپ‌شون ملسه و بدتر از کفار به اسم دین ازت کار رایگان می‌کشن...) فرصت تخفیف این خانم هم با دروغ و فریب سوخته دیگه. با ترس گفت کنسل می‌کنید؟! گفتم بله! شما از کی دنبال کلاس خصوصی با منی و هی وقت من و گرفتی که در این‌باره حرف بزنی؟! من صفر تا صد قواعدم و گفتم، غریبه هم نیستی بگم من و نمی‌شناسی، شاگردمی، نظم و برنامه‌م و می‌دونی! من با مؤسسه حرف زدم، من تو موسسه به دبیر منظم و دقیق‌شون شهره‌ام، اون‌وقت شما هیچی نشده دبّه کردی و اعتبار کاری من رو زیر سؤال بردی؟! گفت نه نه! ببخشید! دستی میارم. کلاس و بذارید. خلاصه شد امروز و اولین جلسه. پنج‌شنبه محل شب‌کارم حالم بد شد. دیروز رفتم زیر سرم با چهارتا آمپول. از خوردن نوشیدنی حتی آب، میوه و هرچیز خوشمزه‌ای منع شدم و تموم روز پی در پی دل و روده‌م و بالا آوردم و مادرم پرستاریم و کرد و من تنها یه دغدغه داشتم:
مامان تا فردا باااااااید خوب بشم! این دختره جای این و نداره که من کلاس و عقب بندازم! خودم و تشنه و گشنه و با سرم و آمپول به امروز رسوندم که با حال نزار راه بیفتم و یه خیابون تا مدرسه مونده، دختره بزنگه بگه ببخشید من تو راهم ولی پول و روی میز جا گذاشتم! دروغ... بازی... فریب... من این و از دی‌ماه شناختم... چرا با خودم گفتم بزرگ شده؟! گفتم اشکالی نداره. امروز بگذره کلاست کلا کنسل. از موسسه زنگ زدن و گفتن شاگردتون اومده و تو کلاس منتظرتونه. گفتم بابت کلاسی که اشغال کردم تا پایان هفته بفرمایید خسارت تقدیم کنم و به شاگردم بگید برو که معلمت نمیاد. لطف کردن و به خاطر سابقه‌ی همکاری‌مون با وجود اصرار من، خسارتی نگرفتن😊 الحمدلله رب العالمین🙏 بعد از چند دقیقه دیدم از موسسه باز زنگ می‌زنن. شاگردم بود. با این‌که چند دقیقه پیش با موبایل خودش به من زنگ زد، ولی گفت موبایلم مشکل داره از موسسه تماس گرفتم. شما نمیاید؟ گفتم نه عزیزم! کلاس شما کاملا کنسله. تشریف ببرید منزل. وااااااااااااا رفت پشت تلفن! به تته‌پته گفت ی ن ی نمی... یا ید؟ قاطع گفتم شنیدی که عزیزم! روز خوش! مفت و مجانی، بهش تدریس کردم زرنگ‌بازی همیشه جواب نمی‌ده.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مسخره رو دیدم یاد جهادی افتادم: رفته بودیم یکی از روستاهای کلات. محروم بود اون موقع‌ها. مدرسه‌شون تو کانکس بود طفلیا. اسکان و کلاسای ما هم همون مدرسه، یعنی کانکس بود. یه کانکس هم گوشه‌ی حیاط مخصوص سرویس بهداشتی بود با سه حلقه چاه که برق و آب نداشت و وضع ناجوری داشت و کسی ازش استفاده نمی‌کرد. می‌موند دو تا دستشوییِ چسبیده به کانکسِ آشپزخونه که یادمه آشپز گروه می‌رفت دستشویی، از دستشویی می‌گفت وقت نمک ریختن به غذاست و این‌ور ما شفاف می‌شنیدیم و می‌ریختیم😁 ولی یکی‌شون شلنگ داشت و یکی آفتابه... هر دو هم بی‌برق. جمعیت پسرا و دخترا هم زیاد بود و کفاف نمی‌داد! پسرای کوچولوی روستا که اعتقادی به بهداشت نداشتن... می‌رفتن همون آفتابه‌ایه و... پسرای بزرگ روستا هم که مراعات گروه دخترا رو نمی‌کردن و عصرا میومدن تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می‌کردن و باز دستشویی و آفتابه و... درواقع فقط ما دخترشهریا بودیم که طرفدار اون یه حلقه‌ی شلنگ‌دار بودیم! آفتابه هم از این مسخره‌های سوسول نبود ها! آفتابه‌ بود! اینجا نگه دارید، بریم هفته‌ی دومِ اردو و تعویض نیرو و رسیدنِ مربی‌های جدید از شهر. هانیه جهادی‌اول بود. فازش، فازِ اردوهای الآن بود. شام به شام،ناهار به ناهار می‌گفت من دلستر می‌خوام! دلستر انگور هم می‌خوام! آقا این دهن ما رو گلاب کرده بود! ما دیدیم نمیشه! باید این و جهادیش کنیم! یه شب که سفره شام و انداختن، رفتم دستشویی، با نورِ گوشی یه دور آفتابه رو با ریکا شستم، سه بار زیر آب گرفتم که پاک باشه، توش آب کردم، روش انگور کشیدم، بردم سر سفره، بچه‌ها دست و پاش و گرفتن خوابوندن، منم بهش دلستر انگور دادم😍
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی شاگردم تلاشگره و ازم بیش از کلاس می‌کشه، بعد از کلاس رو به بیهوشی‌ام... یه بیهوشی و ضعفِ شیرین😍 می‌مردن بقیه تنبلکام این‌جوری بودن؟!😒
هیچ‌کدوم از دو همکارم مصاحبه‌ی آموزش و پرورش قبول نشدن. از نظر عقیدتی بسیار بسیار خوشحالم و خدا رو شاکر😍 ان‌شاءالله جاشون انسان‌های صادق و شریف قبول شده باشن. امیدوارم این دو تا هم دیگه برای استخدامی چادر سرشون نکنن...
تو دورهمی رفیقانه‌مون می‌خوایم باز سیر مطالعاتی کار کنیم. این‌بار مسؤولش دوستِ نی‌نی‌هاست. رفیق می‌گه من شبیه مذهبیا آقای پناهیان رو دور نریختم اما بعد از انتخابات از اولویتم خارج شدن. تو چی می‌گی؟ می‌گم بابا مذهبیا که رد دادن! رسما فحشش می‌دن... قشنگ دین و ایمون‌شون بند شخصه، نه دین! من هنوز گوش می‌دم و دنبال چراییِ انتخاباتم تو حرفاشون، اما از سیری که پیش گرفتن راضی نیستم. یه تضاد هم تو حرفای جدیدشون با آقا پیدا کردم که باید بیشتر روش کار کنم. سیر مطالعاتیِ قبلی‌مون دو سال و نیم طول کشید. دو سال و نیم برای ما دیگه یه عمره. هم‌نشینی با یه نفر اثر داره، این‌‌که دیگه سیر مطالعاتیه و می‌رسه به ناخودآگاه با ممارست ما. احتیاط کنیم ایشون رو برنداریم فعلا، بهتره. بعد داریم می‌گردیم دنبال یه جایگزین. هر اسمی می‌گیم توش یه ان‌قلتی پیدا می‌کنیم... استاد فلانی... حاج‌آقا بیساری... جز آقای قرائتی که خدا حفظ‌شون کنه و استاد رحیم‌پور ازغدی، گزینه‌ی بی‌ان‌قلتی روی میزمون نمونده. آقای قرائتی بیشتر اخلاقی کار می‌کنن و استاد رحیم‌پور تاریخی. ما بسته به نیاز الآن‌مون اعتقادی و سیاسی می‌خوایم. می‌رسیم به چه کنم؟ چه کنم؟ همین‌قدر قحط‌الرجال و آخرالزمانی... می‌گم جز امام و خود آقا کسی مونده؟ بچه‌ها می‌گن امام نه، اعتقادی کار کردن با امام خیلی سخته. راست می‌گن سر چهل حدیث من ساده می‌کردم زبان رو توضیح می‌دادم بازم ثقیل‌شون بود. برا خودمم ثقیل بود. می‌مونن آقا. بچه‌ها می‌گن تو دوره‌ها و این‌جور برنامه‌ها رسمه باز استادای دیگه حرفای آقا رو تفسیر می‌کنن. می‌گم من این سر سوزن ایمانم و ارثی و آب خوردنی به دست نیاوردم، خیلی مراقبت می‌کنم، سر هر قبری حتی نمی‌شینم که اثرات روحی نذاره، واقعا نمی‌تونم اعتماد کنم صدای هر کسی رو گوش بدم، یا نفس هر کسی یه مدتی تو زندگیم باشه و اثر بذاره. همه رو گشتیم دیگه، کسی که مطمئن باشه و ان‌قلتی نداشته باشه پیدا نکردیم. رفیق می‌گه رو سخنرانی‌های خود آقا کار کنیم، یا طرح کلی اندیشه اسلامی. مربی نمی‌خواد ولی؟ می‌گم بخوادم من یکی از مربی و مربی‌بازی خوشم نمیاد! هرکی مربی داشته و داره، تهش به جای خدا، به مربیه سجده می‌کنه! اصلا مذهبیا بدفهمن، عقب‌مونده‌ان، می‌رن تو یه کانال چون مذهبیه، ولی به جای مذهب، جذب صاحب کانال می‌شن! بعد اون اگه ضدمذهب شه، اینا یا افسرده می‌شن ضدمذهب می‌شن، یا به پیروی از مربی‌شون بازم ضدمذهب می‌شن! طرفدارای شجاعی رو نگاه کنین؟ به جای اتصال به خدا، متصل به شجاعی شدن! یا طرفدارای علامه مصباح... آخ غریب علامه مصباح... خودش کوه علم و عبودیت... طرفداراش آویزون و مشرک! ینی من بین طرفدارای علامه که می‌رم، به لج‌شون می‌شم ضدعلامه😂این‌قدر که علامه خداشونه و متعصبن، خووووووب اذیت‌شون می‌کنم😂 عارف‌مسلکای چلمن! علامه این‌همه به اسلام و مسلمین خدمت کرد، اون‌وقت این کورای انگشت‌بین به‌جای خورشیدنگر، با کاراشون غریب‌ و گمناکش کردن... پوف! بازار مربی و مربی‌گری رو مذهبی‌چلمنا داغ کردن، همونا که به جا امر به معروف و نهی از منکر، به جا دانشگاه و تحصیل، به جا فعالیت و مشارکت، می‌چپن گوشه غارشون خودسازی کنن😂 یا حتی سبیلِ پشت لبشون و نمی‌زنن پلشتا که شوهر کنن و ایمان‌شون و کامل(!) امام و آقا و شهدا مگه مربی داشتن؟ می‌رفتن محضر عالِم، آموزش می‌دیدن و می‌رفتن پی عمل. به نظرم تو این شرایط حساس و هردمبیل، فقط بچسبیم به امام و آقا و شهدا، خصوصا شهدای انقلاب و دفاع مقدس که حکم شهدای صدر اسلام رو دارن. سخت موافقیم و از جدا شدن از اینها ترسان و هراسان. دوست نی‌نی‌ها رفته پی بررسی سخنرانی‌های آقا، ببینه می‌شه سیری و بابرنامه و زمان‌دار پیدا کرد یا نه. خدا برای روزهای سخت‌تر و هولناک‌تر، حفظ‌مون کنه و عاقبت‌بخیر... دیگه به چشمای خودمونم نمی‌تونیم اعتماد کنیم!
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی ازم می‌پرسید چکار کنیم که سربه‌راه باشیم و آخرالزمان خودمون و حفظ کنیم و از این حرفا... والله به خدا کار شاخی نمی‌خواد بکنیم! قبلا گفتم، این‌بارم از زبانِ ولی فقیه‌مون می‌گم: نمازای واجب‌مون. هر اربعین کربلا باشیم... هر نیمه‌شعبان جمکران... چله پشت چله دعای عهد... از شدت امر به معروف و نهی از منکر نسبت به فحش شنیدن و کتک خوردن بی‌ترس باشیم... خیّر باشیم... جهادی باشیم... مادر باشیم... پدر باشیم... معلم نسل‌ها باشیم... پیغمبر باشیم... هر چهارشنبه حرم باشیم... تا حواسمون به نمازامون نباشه، هیچی نیستیم و نمی‌شیم!
سربه‌راه
گاهی ازم می‌پرسید چکار کنیم که سربه‌راه باشیم و آخرالزمان خودمون و حفظ کنیم و از این حرفا... والله ب
من از بین قطراتِ بارانِ احادیث و روایات درباره‌ی نماز، یه صحبت از شهید چندین ساله خیلی خیلی خیلی به دل و جان و عقیده‌م نشسته... خصوصا از وقتی رؤیای مسؤول خواهرانِ امام زمان بودن رو در وجودم پرورش می‌دم... هر وقت یه جهادی می‌رم، یه کار فرهنگی می‌کنم، از اربعین برمی‌گردم، خلاصه‌ یه کاری می‌کنم که نفْسم چاق می‌شه و دارم با خودم کِیف می‌کنم، زارت یه نماز صبح ازم قضا می‌شه... درجا یاد حرف شهید می‌افتم و قشنگ به رؤیای ظهورم سیلی می‌خوره... خیلی زیاد به این حرف اعتقاد دارم... بلوچستان وقتی داشتم نیرو انتخاب می‌کردم دنبال نمازخونا می‌گشتم... مطمئن بودم هرچه نیروی نمازخونم بیشتر باشه، ولو خیلی همه‌فن‌حریف نباشن، کارم برکت می‌گیره... در نماز همیشه دنبالِ یه برترم... یکی که به‌جای «اَدای نماز»، پی «اقامه‌ی نماز» باشه... در خواستگارها هم این مورد رو خیلی بررسی می‌کنم؛ به‌جای «اَدای نماز»، پی «اقامه‌ی نماز» باشه... خدا رو شکر فرمانده‌ی گروه یقیمون الصلاة بودن اما نیروها با وجود مذهبی بودن فقط اداکننده بودن... سخت معتقدم هر کار فرهنگی و خیری که به در بسته می‌خوره، به خاطر وضعیت نمازای افرادشه... یه خونواده اگه زیاد گیر و گرفتاری داره، به خاطر نمازای خونواده است... این‌که می‌نویسم بده و می‌دونم باید همیشه مراقبت کنم و خدا سربه‌راهم کنه، اما ایام مدرسه خیلی بیشتر مراقب نمازامم. می‌ترسم نمازی رو سبک بشمرم و اثر وضعیش به شاگردام برسه و ذمه به گردنم بمونه و آخرت گیرتر از اینی که هستم بشم... هرجا زمین می‌خورم، کم میارم، خسته می‌شم، رزقم کم می‌شه... برمی‌گردم به نمازام... اصلا دلتنگیم برای آقا اباعبدالله علیه السلام رو از روی نمازام می‌سنجم... بدبختِ عالمم روزی که نمازی رو مراقبت نکنم و زیارت عاشورام تأخیر بخوره یا یادم بره... آخ... هزار استغفرالله... هزار استغفرالله... کدوم حرف شهید قاب شده به عقل و دلم؟ نخبه‌ی درس‌خونِ خفنِ ژورنالیستِ نترسِ مؤمنِ خمینی؛ شهید حسن باقری: بی‌تعارف بگویم، آن نیرویی که نمازش را اول وقت نمی‌خواند، خوب هم نمی‌تواند بجنگد!
رفیق پیگیره دوباره ارشد بخونه. زنگ زده یه دپارتمان که برنامه بگیره، ازش پرسیدن چرا می‌خواین دوباره ارشد بخونین؟ شما که مدرک دارین! این ساده هم برداشته حقیقت و گفته که: چون خدا استعداد بهم داده و من می‌خوام این استعداد هدر نره، علاوه بر رشته‌ی خودم، دیدم این رشته هم می‌تونه به کشور کمک کنه، گفتم پیگیرش شم. مَرده گفته شما تنها کسی هستی که چنین دلیلی برای درس خوندن داری و بعد از بوقِ ممتد، دیگه آدمِ سابق نشده😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂