eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اندوه بر پیکره‌ام غلیان دارد اما هزاران صلوات به جانِ رسول‌الله❤️ @sarbehrah
خدایی که من و بی‌لیاقت، به بارگاهِ عرشِ خودت در کربلا اذن دادی؛ تا جوانم مکه و مدینه‌النبی رو هم روزیم کن... @sarbehrah
هزار صلوات به نامِ رسول‌الله❤️ @sarbehrah
امروز رسیدیم به تک‌بیتِ شروعِ فصل. یه تک‌بیت از امام خمینی رحمه‌الله علیه. وقتی از روی تک‌بیت خوندم و شروع کردم به گفتنِ قلمروهای شعری، یکی از دخترا که اسمِ شاعر رو خونده بود، باتعجب پرسید: خانوم! این امام خمینی که اینجا نوشته، همون امام خمینیه؟! من یه خمینیسمِ تمام‌عیارم! اصلا بزرگترین دلیلِ محکم ایستادنم سمتِ انقلابِ اسلامی، همین عبدِ خالص و جسور؛ روح‌الله الموسوی الخمینی هست، مردِ استوارِ نترسِ سه‌دیدارِ نادر ابراهیمی... مردِ لطیفِ عاشقِ خط به خطِ خاطراتِ قدسِ ایران... مردِ خائفِ مُستجیرِ گریه‌های نیمه‌شبِ سرِ سجاده... آخ که استوارترین اتصالِ من با پرچمِ جمهوری اسلامی، همین مردِ «هیچ»ِ شبِ پیروزیِ انقلابه... این خدای براندازی و عُرضه... مردِ صفحه به صفحه‌ی چهل حدیث که از اوجِ قدرت، دعوتت می‌کنه به اظهارِ عجز در بارگاهِ الهی... اما هنوز هفته‌ی دومِ مدرسه‌ایم... بچه‌ها هنوز رابطه‌ی دوستانه‌ای با من ندارن... رابطه‌ی دوستانه که نباشه، اعتمادی هم نیست... من هنوز یه معلمم که چادریه! که مذهبیه! که اولِ کلاسش بسم الله می‌گه و سرِ سرودِ کشور، بلند می‌شه و می‌ایسته... اینها متاسفانه خودش عاملِ دافعه است... فعلا تا جلبِ اعتمادها باید فقط از سوادم مایه بذارم... باید بالاترین سطحِ علمیِ خودم رو ارائه بدم که تمومِ دافعه‌ها رو در خودش حل کنه و بگن این خانم چادریه، خیلی بارشه... باید سوادم حرفِ اول رو بزنه تا بتونم به باب‌های دیگه هم ورود کنم... پس تموووووووووووومِ عشق و علاقه و لرزشِ قلبم رو موقعِ شنیدنِ اسمِ امام، پنهان می‌کنم و بی‌کوچک‌ترین تفاوتی در چهره، خیلی علمی و درسی جواب می‌دم: بله، همون آیت‌الله خمینی هستن. وَ دهانِ بچه‌ها به تعجب باز می‌شه... یکی که جسورتره حرف می‌زنه؛ اشتباه نشده؟! این و تی‌وی نشون می‌دن نمی‌تونسته حرف بزنه! بعد جز دعا، شعر می‌گفته؟! من با ادبی‌ترین لحنی که بلدم، با زیباترین احساساتی که در خودم نهفته دارم، شروع می‌کنم به از بر خوندنِ طلیعه‌ی غزلی از امام: من به خالِ لبت ای دوست گرفتار شدم چشمِ بیمارِ تو را دیدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و کوسِ انا الحق بزدم همچو منصور خریدارِ سرِ دار شدم... آه که باید چشم‌های ازحدقه‌دراومده‌ی بچه‌ها رو می‌دیدید... می‌گم کلی هم شعر عاشقانه برای همسرشون دارن... و بچه‌ها... بچه‌های مسخ‌شده‌ی اینستاگرام... بچه‌های افیون‌شده‌ی من و تو و اینترنشنال... با تمامِ فطرتی که هنوز سالمه... درهم‌برهم سوال می‌پرسن: برای خانمش؟! شعر عاشقانه؟! همین امام؟! و من که دلم می‌خواد برای هر بار سوالِ همین امام که با تمسخر پرسیده می‌شه بزنم زیر گریه اما محکم خودم رو نگه داشتم و علمی رفتار می‌کنم که مطلب به درستی بهشون منتقل شه. می‌گم یادداشت می‌کنم جلسه‌ی بعد دیوان ایشون رو بیارم و چند غزل ایشون رو برای شما بخونم... حالا بچه‌ها مشتاقن که کتابی رو ببینن که دیوان شعره و غزل‌های عاشقانه داره... و شاعرشون همون امامیه که... لعنت به صداوسیمایی که امام رو اون‌طور که هست معرفی نکرده... لعنت به آموزش‌وپرورشی که امام رو اون‌طور که هست معرفی نکرده... لعنت به وزارت ارشاد که امام رو اون‌طور که هست معرفی نکرده... لعنت به معلمی که رسالتش رو با وجدان و دانش ادا نکرده... لعنت به... آه! @sarbehrah
باید برگردم به مشّایه... باید این شعر و اونجا بخونم... حوالیِ عمودهای ششصد و ده تا ششصد و بیست... همون‌جا که موکب‌دارِ عِراقی با صدای بلند مدام تکرار می‌کرد؛ هَلَبِ زُوّار بوسجّاد... هَلَبِ زُوّار بوسجّاد... فارغ از خود شدم و کوسِ انا الحق بزدم... فارغ از خود شدم و... هَلَبِ زُوّار بوسجّاد... آخ بوسجّاد... بوسجّاد... @sarbehrah
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا می‌نویسم از خودم می‌پرسم خب که چی؟! یعنی خودم به بیهودگیِ اینجا واقفم، اما پاییزه! پاییز برای نویسنده‌ها فصلِ طغیانِ کلماته! فصلِ یاغی‌گریِ جمله‌ها! فصلِ مدام حرف زدن با خودت، توی ذهنت! من هر بار از خودم می‌پرسم خب که چی؟! و اصلا برای همین آدرسِ اینجا رو دادم به شماهایی که شروعِ دوستی‌هامون با هم از «نوشتن» بود! یعنی دلم نکشید آدرسِ اینجا رو برای همه‌ی دوست‌هام و همکارهام و شاگردهام بفرستم، فقط برای شماهایی که سلامِ اولمون حتی با نوشتن بوده فرستادم چون می‌دونم اینجا ممکنه در کسری از ثانیه بارها و بارها سیاه از کلمات شه! مثلِ الآن؛ هشتِ صبحِ جمعه... که من دوست دارم از مشّایه بنویسم با زیرصدای هوهوی باد، حوالیِ غروبِ پاسگاهِ زید! شدنیه! تصورش شدنیه! هشتِ صبحِ مشّایه رو تصور کنید، با هوهوی بادهای پاسگاهِ زید، دمِ غروب! چطوری بگم؟ چطوری بگم بهتون؟ صبر کنید! باید جور دیگه‌ای شروع کنم! @sarbehrah
سربه‌راه
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا می‌نویسم از خودم می‌پرسم خب که چی؟! یعنی خودم به بیهودگیِ این
وقتی کسی از چیزی تعریف می‌کنه، اگر خودش صاحبِ بهترینِ اون چیز نباشه، آدم می‌گه خب این‌که خودش نچشیده! پس چون نچشیده، برای دلداریِ خودش داره چیزای دیگه رو تبلیغ می‌کنه! می‌خوام بگم نه! من بهترین چیزها رو داشتم و دارم، وَ با علم دارم از مشّایه با شما حرف می‌زنم! خدا همه‌ی عمر با من با لطفش برخورد کرده؛ من بهترین خانواده رو دارم، بهترین پدر و مادر و برادرها، من بهترین دبیرستان درس خوندم، بهترین دانشگاه، من بهترین و به‌نام‌ترین مدارس تدریس کردم، در بهترین جشنواره‌ها رتبه آوردم، من بهترین دوستی که یه نفر می‌تونه داشته باشه رو دارم، بهترین ایامِ کودکی و نوجوانی و جوانی، وای خدا! چه حسابی ازم بکشن بابتِ این نعمات و ناسپاسی‌های من... من دارم از پسِ بهترین‌ها با شما حرف می‌زنم که اگر تا حالا مشّایه‌ی اربعین رو نچشیدید... برنامه بریزید بچشید! منظورم از برنامه ریختن، گفتنِ این‌که ان‌شاءالله خدا بطلبه نیست! نه! نه! این‌طوری اربعینی نمی‌شید! من از یه زیارتِ کربلای ساده با شما حرف نمی‌زنم که حالا آقا بطلبن لطف کردن و نطلبن از راهِ دور هم براتون زیارت می‌نویسن(!) نه! نه! من دارم از یه سبکِ زندگی با شما حرف می‌زنم! از یه جهانِ کوچک! از یه تمدنِ بزرگ! از معنای دقیقِ آسایش و آرامش! من دارم شما رو دعوت می‌کنم به بطنِ زندگی! به منتهای زیباترین آیاتِ قرآن از هدفِ خلقت! از «اِنّی اَعلَمُ ما لاتعلمون»! برنامه‌ریزی برای اربعین؛ یعنی از همین حالا کار کنید که پول دربیارید که اربعین برید! یعنی از همین حالا حساب و کتاب کنید و برنامه بریزید که دو هفته مرخصی اربعین داشته باشید! یعنی از همین حالا حواستون به پیاده‌رویِ روزانه داشتن باشه که پاها و بدن‌تون ورزیده و آماده بشه برای فشردگی و سختی‌های ایام اربعین. یعنی از همین حالا حواستون به شهریورِ سالِ آینده باشه که کارهاتون نمونه دقیقه‌نود! یعنی از همین حالا وقتی با آقا امام حسین جان صحبت می‌کنید، با جملات قطعی درباره‌ی حضورتون در اربعینِ پیشِ رو صحبت کنید! اربعین طلبیدنی نیست! نیست! باید سلول‌سلولِ وجودت خودش رو اربعینی بدونه که اربعین کربلا باشید! اربعین چیزی ورای یه زیارته! ورای یه طلب! اربعین باید زندگی بشه که قراره برید و زندگیش کنید! یعنی جزو جدانشدنیِ هستی و حیاتِ شما! و من از ورای همه‌ی بهترین‌هایی که خدا به من داده می‌گم؛ اگر بهترینِ بهترین‌ها رو داشته باشید اما در عمرتون مشّایه‌ی اربعین رو نچشیده باشید، شما زندگی نکردید! نه! شما زندگی نکردید! عاشق نشدید! اصلا حیات نداشتید! نمرده به فتوای من به خود نماز کنید! این فخرفروشی نیست... این تکبر و پُز دادن نیست... می‌خوام تا زنده‌اید و فرصت دارید بدونید باید کجا برید... چی و بچشید... چی و به اصرار... به اصرار... به اصرار از خدا بخواید... وَ من از اربعین به مثابه‌ی یه زیارت یا یه حرکتِ سیاسیِ مهم حرف نمی‌زنم، گرچه هر دوی اینها هم هست، من دارم از یه سبکِ زندگی با شما حرف می‌زنم! از یه جهانِ کوچک! از یه تمدنِ بزرگ! از معنای دقیقِ آسایش و آرامش! من دارم شما رو دعوت می‌کنم به بطنِ زندگی! به منتهای زیباترین آیاتِ قرآن از هدفِ خلقت! به «اِنّی اَعلَمُ ما لاتعلمون»! @sarbehrah
بزرگواری من و کنارِ چمرانِ بزرگ یاد کرده... من چه خوشبختم... هزار الحمدلله... @sarbehrah
سربه‌راه
بزرگواری من و کنارِ چمرانِ بزرگ یاد کرده... من چه خوشبختم... هزار الحمدلله... @sarbehrah
تو مشّایه هر تعداد عمودی رو به نیابتِ کسی می‌رفتم؛ زبلی می‌کردم و با نیابت گرفتن آبرو می‌خریدم... چند عمودی زیرِ سایه‌ی عظیمِ چمرانِ جان پنهان شدم و مشّایه رو زندگی کردم... هزار الحمدلله... @sarbehrah
سربه‌راه
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا می‌نویسم از خودم می‌پرسم خب که چی؟! یعنی خودم به بیهودگیِ این
راجع به پاسگاهِ زید هنوز حرف نزدم؛ چون کلمه‌ها براش ناکافی‌ان! مزاجم به هم می‌ریزه وقتی زیاد با نور سر و کار دارم بعد یهو برمی‌گردم به زندگیِ ظلمانیِ خودم... مثلِ لیوانی که سرد و گرم می‌شه و تَرَک برمی‌داره، پر از شکنندگی می‌شم... روحی که هوای نور به سرش زده رو انداختم تو جسمی که تن داده به زندگیِ دنیایی و زجرکُش می‌شم... از ضعفِ ایمانه ها! اگر مؤمن بودم، ریسمان‌های محکم‌تری برای اتصالِ دائم به نور می‌داشتم... بحرانِ عبودیت! بحرانِ عبودیت! دیر یا زود دچارش می‌شید... مَفَرّی نیست! @sarbehrah