باید برگردم به مشّایه...
باید این شعر و اونجا بخونم...
حوالیِ عمودهای ششصد و ده تا ششصد و بیست...
همونجا که موکبدارِ عِراقی با صدای بلند مدام تکرار میکرد؛
هَلَبِ زُوّار بوسجّاد... هَلَبِ زُوّار بوسجّاد...
فارغ از خود شدم و کوسِ انا الحق بزدم...
فارغ از خود شدم و...
هَلَبِ زُوّار بوسجّاد...
آخ بوسجّاد... بوسجّاد...
@sarbehrah
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا مینویسم از خودم میپرسم خب که چی؟!
یعنی خودم به بیهودگیِ اینجا واقفم، اما پاییزه! پاییز برای نویسندهها فصلِ طغیانِ کلماته! فصلِ یاغیگریِ جملهها! فصلِ مدام حرف زدن با خودت، توی ذهنت!
من هر بار از خودم میپرسم خب که چی؟! و اصلا برای همین آدرسِ اینجا رو دادم به شماهایی که شروعِ دوستیهامون با هم از «نوشتن» بود! یعنی دلم نکشید آدرسِ اینجا رو برای همهی دوستهام و همکارهام و شاگردهام بفرستم، فقط برای شماهایی که سلامِ اولمون حتی با نوشتن بوده فرستادم چون میدونم اینجا ممکنه در کسری از ثانیه بارها و بارها سیاه از کلمات شه!
مثلِ الآن؛ هشتِ صبحِ جمعه... که من دوست دارم از مشّایه بنویسم با زیرصدای هوهوی باد، حوالیِ غروبِ پاسگاهِ زید!
شدنیه! تصورش شدنیه! هشتِ صبحِ مشّایه رو تصور کنید، با هوهوی بادهای پاسگاهِ زید، دمِ غروب!
چطوری بگم؟ چطوری بگم بهتون؟
صبر کنید! باید جور دیگهای شروع کنم!
@sarbehrah
سربهراه
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا مینویسم از خودم میپرسم خب که چی؟! یعنی خودم به بیهودگیِ این
وقتی کسی از چیزی تعریف میکنه، اگر خودش صاحبِ بهترینِ اون چیز نباشه، آدم میگه خب اینکه خودش نچشیده! پس چون نچشیده، برای دلداریِ خودش داره چیزای دیگه رو تبلیغ میکنه!
میخوام بگم نه! من بهترین چیزها رو داشتم و دارم، وَ با علم دارم از مشّایه با شما حرف میزنم!
خدا همهی عمر با من با لطفش برخورد کرده؛ من بهترین خانواده رو دارم، بهترین پدر و مادر و برادرها، من بهترین دبیرستان درس خوندم، بهترین دانشگاه، من بهترین و بهنامترین مدارس تدریس کردم، در بهترین جشنوارهها رتبه آوردم، من بهترین دوستی که یه نفر میتونه داشته باشه رو دارم، بهترین ایامِ کودکی و نوجوانی و جوانی، وای خدا! چه حسابی ازم بکشن بابتِ این نعمات و ناسپاسیهای من...
من دارم از پسِ بهترینها با شما حرف میزنم که اگر تا حالا مشّایهی اربعین رو نچشیدید... برنامه بریزید بچشید!
منظورم از برنامه ریختن، گفتنِ اینکه انشاءالله خدا بطلبه نیست! نه! نه! اینطوری اربعینی نمیشید! من از یه زیارتِ کربلای ساده با شما حرف نمیزنم که حالا آقا بطلبن لطف کردن و نطلبن از راهِ دور هم براتون زیارت مینویسن(!) نه! نه! من دارم از یه سبکِ زندگی با شما حرف میزنم! از یه جهانِ کوچک! از یه تمدنِ بزرگ! از معنای دقیقِ آسایش و آرامش! من دارم شما رو دعوت میکنم به بطنِ زندگی! به منتهای زیباترین آیاتِ قرآن از هدفِ خلقت! از «اِنّی اَعلَمُ ما لاتعلمون»!
برنامهریزی برای اربعین؛ یعنی از همین حالا کار کنید که پول دربیارید که اربعین برید! یعنی از همین حالا حساب و کتاب کنید و برنامه بریزید که دو هفته مرخصی اربعین داشته باشید! یعنی از همین حالا حواستون به پیادهرویِ روزانه داشتن باشه که پاها و بدنتون ورزیده و آماده بشه برای فشردگی و سختیهای ایام اربعین. یعنی از همین حالا حواستون به شهریورِ سالِ آینده باشه که کارهاتون نمونه دقیقهنود! یعنی از همین حالا وقتی با آقا امام حسین جان صحبت میکنید، با جملات قطعی دربارهی حضورتون در اربعینِ پیشِ رو صحبت کنید! اربعین طلبیدنی نیست! نیست! باید سلولسلولِ وجودت خودش رو اربعینی بدونه که اربعین کربلا باشید! اربعین چیزی ورای یه زیارته! ورای یه طلب! اربعین باید زندگی بشه که قراره برید و زندگیش کنید! یعنی جزو جدانشدنیِ هستی و حیاتِ شما!
و من از ورای همهی بهترینهایی که خدا به من داده میگم؛ اگر بهترینِ بهترینها رو داشته باشید اما در عمرتون مشّایهی اربعین رو نچشیده باشید، شما زندگی نکردید! نه! شما زندگی نکردید! عاشق نشدید! اصلا حیات نداشتید! نمرده به فتوای من به خود نماز کنید!
این فخرفروشی نیست... این تکبر و پُز دادن نیست... میخوام تا زندهاید و فرصت دارید بدونید باید کجا برید... چی و بچشید... چی و به اصرار... به اصرار... به اصرار از خدا بخواید...
وَ من از اربعین به مثابهی یه زیارت یا یه حرکتِ سیاسیِ مهم حرف نمیزنم، گرچه هر دوی اینها هم هست، من دارم از یه سبکِ زندگی با شما حرف میزنم! از یه جهانِ کوچک! از یه تمدنِ بزرگ! از معنای دقیقِ آسایش و آرامش! من دارم شما رو دعوت میکنم به بطنِ زندگی! به منتهای زیباترین آیاتِ قرآن از هدفِ خلقت! به «اِنّی اَعلَمُ ما لاتعلمون»!
@sarbehrah
بزرگواری من و کنارِ چمرانِ بزرگ یاد کرده...
من چه خوشبختم...
هزار الحمدلله...
@sarbehrah
سربهراه
بزرگواری من و کنارِ چمرانِ بزرگ یاد کرده... من چه خوشبختم... هزار الحمدلله... @sarbehrah
تو مشّایه هر تعداد عمودی رو به نیابتِ کسی میرفتم؛
زبلی میکردم و با نیابت گرفتن آبرو میخریدم...
چند عمودی زیرِ سایهی عظیمِ چمرانِ جان پنهان شدم و مشّایه رو زندگی کردم...
هزار الحمدلله...
@sarbehrah
سربهراه
باور کنین من بعد از هر پیامی که اینجا مینویسم از خودم میپرسم خب که چی؟! یعنی خودم به بیهودگیِ این
راجع به پاسگاهِ زید هنوز حرف نزدم؛
چون کلمهها براش ناکافیان!
مزاجم به هم میریزه وقتی زیاد با نور سر و کار دارم بعد یهو برمیگردم به زندگیِ ظلمانیِ خودم...
مثلِ لیوانی که سرد و گرم میشه و تَرَک برمیداره، پر از شکنندگی میشم...
روحی که هوای نور به سرش زده رو انداختم تو جسمی که تن داده به زندگیِ دنیایی و زجرکُش میشم...
از ضعفِ ایمانه ها!
اگر مؤمن بودم، ریسمانهای محکمتری برای اتصالِ دائم به نور میداشتم...
بحرانِ عبودیت!
بحرانِ عبودیت!
دیر یا زود دچارش میشید...
مَفَرّی نیست!
@sarbehrah
الهی به حق رسولالله صلوات الله علیه، آزادیِ قدس، رزقِ جوانیِ ما باشه و هر سال جزو دغدغههامون بشه که از کاروانِ زیارتیِ مسجدالاقصی جا نمونیم...
@sarbehrah
دلم بهجای همهی اضطرابهای آلودهی دنیا،
اضطرابی مقدس میخواد؛
مثلِ اضطرابِ بستنِ مرزها دمِ اربعین...
@sarbehrah
من به مَرَضِ نوشتن مبتلام، خب که چی؟!
واقعا چرا تو این کانال موندید؟!
جز اتلاف وقت و نوشتههایی خب که چی گونه، چه حاصلی براتون داره؟!
من خودم میدونم هیچی!