سیرِ مطالعاتیمون شروع شد و کتاب رو خریدم که بتونم یادداشت بنویسم و روی متن کار کنم.
دو تا ماژیک هم برای مدرسه خریدم که بچهها ذوق کنن. مدرسه سه رنگ بهمون ماژیک میده: مشکی، آبی و قرمز.
هفتما از صورتی خوششون میاد و نهما از بنفش، اما همهشون از اینکه معلمشون براشون ماژیکِ رنگی خریده بیشتر ذوق میکنن😊
خوششون میاد براشون ذوق به خرج بدی😍
سربهراه
2⃣سؤال: چرا ابوبکر و عمر پیروز شدن و با رضایتِ جامعه قشنگ و راحت خلافت کردن، اما امیرالمؤمنین علی عل
حواسم هست که جوابش ندادید😊
فقط بگم که من معلمِ سختگیریام. اگه دخترام از فرصتی استفاده نکنن، حتما ازون فرصت محرومشون میکنم تا قدرِ نعمت بدونن!
گفتگوی ناشناس رو همیشه باز گذاشتم تا اگه ابهامی بود، رفع شه.
دقیقا وَ فقط برای این هدف راه ارتباطی گذاشتم.
وَ اگه پاسخ سوالام و نگیرم و مباحثه شکل نگیره و در کنار هم رشد نکنیم و انتخابتون یه خوانندهی منفعل باشه، من حتما از نعمتِ فرصتِ گفتمان محرومتون میکنم😊
پینوشت:
«نقشِ انسان رفاه نیست! خوردن و خوابیدن و خوش بودن نیست! انسان برای خوشی، به اینهمه استعداد احتیاج نداشت.»
سربهراه
2⃣سؤال: چرا ابوبکر و عمر پیروز شدن و با رضایتِ جامعه قشنگ و راحت خلافت کردن، اما امیرالمؤمنین علی عل
پاسخهاتون تا الآن غلطه!
هی گفتم تابستون کتاب بخونین، عمرتون به اَتَینا گذشت و تهشم هیچ!
بی تاریخ صدر اسلام، از آخرالزمان نمیترسید؟!
چه مذهبیهای دانا و شجاعی داریم ما😂
3⃣سؤال جدید:
الکی و با پیشفرض جواب ندید! قشنگ بشینید فکر کنید، تصور کنید بعد راست حسینی جواب بدید!
ترجیح میدید همه لخت و برهنه تو خیابونا باشن، یا عباپوش و با آرایشهای مخصوص و کاشت ناخن و مژه و صورتیطور و چادرای نگیندار و زینتی و مدل روسریهای عجقوجق و...
قشنگ تصور کنید ها! در حالت دوم دیگه هیچ لخت و برهنهای نداریم. میتونیم راحت و بیاعصابخردی بیرون بریم. پارک، سینما، دانشگاه... همه پوشیدهان، برهنهای نداریم.
اما عباپوش، با آرایشهای خاص این مدل و حجاب استایل، خیلی زیباتر و وجیهتر و چشمپسندتر.
#خاکستری_سفید_نیست
سربهراه
پاسخهاتون تا الآن غلطه! هی گفتم تابستون کتاب بخونین، عمرتون به اَتَینا گذشت و تهشم هیچ! بی تاریخ صد
تابستون که پَررررررر!
از منِ دوست یا خواهر یا مادر😂 این و یادگار داشته باشید، بهش عمل کنید، یک سالِ دیگه همین موقع بررسی کنید بهتون خدمت کردم یا خیانت:
۱. تنظیمات هشدار اذان رو برای خودتون فعال کنید، هشت دقیقه قبل از اذان خبرتون کنه. برید کارای وضو و نماز. اذان شد آماده و با طمأنینه سر صف جماعت یا جانمازِ خودتون باشید.
۲. روزی هجده دقیقه مطالعه کنید. تحت هر شرایطی. با هر مشغلهای. سالم یا بیمار. در شرایط عادی یا بحران. چرتوپرت نه ها! کتاب درستدرمون بخونید دو تا سؤال بدیهی رو بتونید جواب بدید! عین مسخشدهها از این کانال به اون کانال سخنرانی این و اون و گوش ندید خیال کنید خیلی دانایید(!) مثلِ آدم وقت بذارید یه موضوع رو کامل بفهمید.
آسمون مثلِ معلمی که جلسهی اوله واردِ کلاس شده و میخواد خودی نشون بده، نه خیلی جدی و قاطع، اما بادی به غبغب انداخت و فریادِ نهچندان بلندی زد و صورتش کمی رنگ عوض کرد.
شهریور دیگه هویتش رو از دست داد، دیگه تابستون نیست، پاییزه!
باد میوزه. هر چند ثانیه نمِ بارونی میزنه و آسمون انگار از چیزی دلخور باشه، هی زیرِ لب با خودش غرغر میکنه.
میشه از نو چای دم کرد. مسواک کرد. مو شونه کرد. پنجرهها رو باز کرد. وَ زیرِ بادی که از پنجره میوزه، با غرغرای آسمون خوند. نوشت. آشپزی کرد. سبزی پاک کرد. نون پخت. بچه رو بغل زد و باهاش بازی کرد.
اندوه هنوز در جهان جاریه. جایی حوالیِ مومیاییهای اهرامِ ثلاثه، زخمی شده و زخمش چرک کرده و چرکها شده عفونت و عفونت پخش شده تو رگهای عالَم،
اما بارون که میزنه یعنی خدا هنوز به آدما امیدواره...
هوا، هوای زندگیه. گونهی شهریور رو ببوسید و بپرید بغلِ پاییز.
داره بارون میاد😍
این رفت کفِ صفحهی موبایلم.
چرا؟
چون من معلمِ موبایلبهدستیام؛
کتابای درسی، نمونهسؤالام، ترتیبِ بحثام و جزوههام همه تو موبایلمه.
بچهها زیاد موبایلم رو میبینن. چون جدیدا اول فکر میکنن من از روی کتابنامه یا گامبهگام درس میدم، حتما و به یه بهانه میان سر گوشیم و میبینن نهههههه! همون کتابِ خودشونه، فقط PDF و مطمئن میشن معلمشون باسواده.
اما دیگه کمکم با گوشیم در ارتباطن و خیلی چیزا رو میبینن؛
مثلا نداشتنِ اینستاگرام!
نداشتنِ اپلیکیشنهای متفاوت!
گالریِ امن و قابلِ بازدید!
عکسهای همیشه آمادهی ظهور و پاک!
خلوت بودنِ موبایل!
پوشهبندی و نظم!
وَ تصویرِ صفحه و محافظِ قفل!
اول میبینن تصویره تاره... پس کنجکاو میشن :)
حتما موبایلم و میگیرن که ببینن و کمکم میفهمن کیه...😍
کیفِ موبایلم هم پره از یادگاریهای مشّایه. برچسبِ امام زمانیِ نیمهشعبان... یا صاحبالزمانِ اربعین... قدسِ اربعین...
همه رو هم موکبدارها نامنظم زدن و من به هیچکدوم دست نزدم چون خودش جلب توجه داره😁
موبایلم هم آمادهی تدریسه😎
بریم مرحلهی بعد.
به رفیق میگم اگه اولِ مهر رفتم دیدم دخترِ شارلاتان بازم هست چی؟!
میگه نههههههههههههه😂
میگم چراااااااا! بهش فکر کن! مؤسس که تو مدرسه نیست مثلِ ما اعصابش پودر شه، اون همهچیز براش بر محورِ پوله. هر دانشآموز براش چندین میلیون سوده. به هر چیزی فکر کن!
میگه پس باید صبر کنی تا اولِ مهر...
میگم من آدمِ عقبنشینی نیستمااااا! بعد نگی بیا بیرون با جونت بازی نکن! میمونم و مبارزه میکنم تا اونا اخراجم کنن😎
میگه میشناسمت کپک😂 خدا دیده تو رو رسمیِ آموزش و پرورش نکرده😂😂😂
اگه پدر و مادری هستید که بین بچههاتون کدورتیه و با هم قهر کردن و قهرشون بیشتر از سه روز شده و شما رو کک نگزیده؛
اگه بزرگترِ خاندان و خانوادهای هستین که توش برخی اعضا از هم کدورت دارن و با هم قهرن و قهرشون خیلی طول کشیده و باز شما رو کک نگزیده؛
اگه سرپرستِ خونوادهای هستین که براتون مهم نیست وقتِ سفره پهن کردن، همهی اعضای خونه سرِ سفره باشن؛
اگه معلمِ کلاسی هستین یا مدیرِ شرکتی یا بزرگِ محلهای که قهر بودنِ آدما براتون طبیعی و سوژه غیبته و با بهانههای صد من یه غاز که به من ربطی نداره، سراغش نمیرید و تمایلِ آدمها به آشتی اما غرورشون رو درک نمیکنین؛
اگه تو رفقا و دوستاتون کسی با کسی قهره و دوستی به خرج نمیدین اینا رو به هم وصل کنین؛
خاکِ عالم بر سرتون که از بزرگی فقط سنِ خرس گرفتین و از دوستی فقط بندِ کیف!
اگه مذهبی هستین هم الهی بمیرید.
من تابستون جونم به لبم رسید هر وقت از من مشورت گرفتن بهجای فلانی کی و بیاریم، جز برای درسهای تخصصیتر که مذهبیجماعت خیلی اهل سواد و تخصص نیست و نمرههای مذهبیها غالبا بدترین نمرات کلاسه،
برای درسای عمومیتر بچههای بینهایت رو معرفی کردم، گفتم برید سراغِ اینا، کار با دهه هشتادیها رو بلدن، خودشون جوانن و جوانگرایی دارن، بچهها رو کمتر تخطئه میکنن، بیشتر راهنمایی دارن و کلی قلمبهسلمبه پشتِ اسمشون ردیف کردم! حالا رفتم میبینم از دم، همکارای جدید باز مدلِ خانم ریاضیِ پارسالن!
میپرسم بینهایتیها چی شدن؟! میگن رزومههای سنگین فرستادن و خیلی طاقچهبالا برامون گذاشتن که ما دکترا و ارشد و فلان داریم و وقت نمیکنیم و...
من و میگین؟ چشمام از شدتِ گشودگی داشت از حدقه بیرون میزد(!)
گفتم مطمئنین با بینهایتیها حرف زدید؟!
میگفتن آره!
من باز حیرتزده میگفتم من با اونا کار کردم! اینی که گفتن نیستن...
میدونین مثلِ کِی بودم؟! وقتی که هواپیما اوکراینی رو زده بودن...
هرچی میگفتم تفِ سربالا بود! گل به خودی بود!
میگفتم غالبا درسنخون و بیتخصصن؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا خودشون در بحران و مشکلاتن؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا با خانواده سر نمیکنن؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا سابقهی کاری ندارن و تو همین بینهایت رشد کردن؟! نمیتونستم...
میگفتم اینا یه جزیرهی سر تو لاکِ خودشونن و دور از بطنِ جامعه؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا با عرفان و مذهب سرگرمن و قید تخصص و جبهههای علمی و آموزشی رو زدن و سیاست، بحرانزدهشون میکنه؟! نمیتونستم...
چطور مذهبیها رو در زمینِ غیرخودی بزنم که خودم هم زیرِ آوارش نمونم؟!
با خودم گفتم تهش چهار تا آدم بیان با پوششِ درست... با توصیههای عاقبت بخیر... بهجای اینکه بگن شبا قبلِ خواب یوگا کن، برقص، احمقانه بشین جلو آینه به خودت بگو دنیا بدون تو جهنمه(!) یکی بیاد بهشون بگه بشین برای قدرتی نامه بنویس و حرف بزن که تمومِ دنیا رو مالکه و تکتکِ برگهای درختها به اذنِ اون...
چه میدونستم از دماغِ فیلهای ابرهه افتادن(!)
تلخندی زدم و به مدیرم گفتم این بینهایتیها، بیرونشون همه رو کُشته، توشون خودشون و(!)
بچپین تو غارهای خودسازیتون! ظهور شد و ما و بچههای دور از نورمون که به آقا رسیدیم و تو فلسطین نماز خوندیم، خودمون از غارهاتون بیرونتون میکشیم و اونوقت با هم تسویهحساب میکنیم😎