سربهراه
دوست داشتم مثلِ زائرا از چای چایخونه ذوووووق کنم، اما هیییییییییییییچ ذوقی برام نداره چون آقایی که با عشق، لباسِ خدمتِ مستحب پوشیده دستِ من چای بده، با عشق خدمتِ واجبِ امر به معروف و نهی از منکر نمیکنه و به چادر و مو و آرایش و دستای برهنه و گردنِ بازِ زائرا کاری نداره(!)
چای دادن به زائر کلاس داره؛ فلانی خادمه تو حرم! معلومه خواستنیه!
ولی امر به معروف و نهی از منکر هزینه داره! فحش و کتک داره! بهبه و چهچه نداره!
مستحب معروف میشه و واجب مطرود...
چای گرفتن از دستشون و نه تبرّک میدونم، نه براش ذوق دارم!
اومدم دارالتفسیرِ مزار آقای طبرسی بلکه نشونی از حقایقِ اسلامی ببینم و بیاسایم(!)
کنار چایخونه صندوق نذورات دارن، یادم اومد تو مشّایه و کلا عراق خیلی روی این مطلب حساس بودم که موکبای ایرانی صندوق نذورات و کمک به موکب داشتن و حتی میگفتن به موکب کمک کنید، اما عراقیا چنین چیزی نداشتن و من چقدر این رو دوست داشتم.
شهادت امام رضاجان هم رفته بودیم پیادهروی، یکی شربت میداد. رفتم برداشتم لیوان و گفت یه کمکی هم بکنید(!)
شربت و خالی کردم تو جوی و نخوردم.
شما در مشّایه عزتمندی. در ظهور همه عزتمندن. مادامی که باور نکنی داری به یه فردِ باعزت خدمت میکنی، خادم نمیشی!
مدل ایرانیِ خدمت کردنمون و دوست ندارم.
نامهی آقا به موکبدارای عراق و خوندید؟ عزت... عزت ازش میبارید... من جای موکبدارا هزار بار از ذوق مُردم😍
یک. تو جلسهی مدرسه هممممه همکارا سر تا پا نو و شیک اومدن. من و خانم مطالعات ساده اومدیم و پوششِ نو رو گذاشتیم اولِ مهر. خانم مطالعات نشسته کنارم و بهم میگه باید امروز شیک میکردیم، دیگه هر روز که با هم نیستیم همه ما رو ببینن. میبینم داره غصه میخوره بهش میگم بیا یه کاری کنیم؛ من روزای فردم، تو روزای زوج. روزایی که منم برای بقیه از تیپ و قیافهی تو تعریف میکنم، روزایی که تویی، از تیپ و قیافهی من تعریف کن.
اینقدر خندید و راضی بود از ایدهم که شدیم شیطونای جلسه و تذکرِ سکوت دریافت کردیم😂
دو. سه شاگردِ جدید داریم که خیلی گردنشون کلفته و نژادشون برتره😶 مدیرم با ترسولرز فقط به من گفتن چون سختگیره منم😂 لبخند زدم گفتم خوش اومدن، انشاءالله کنارِ مابقیِ دخترا خوب تلاش کنن😁
این ینی کاری ازم برنمیاد، همهچی به خودشون بستگی داره😎
سه. مشاورمون از مدرسه رفته😍😁 👏
چهار. همکارایی که آموزش پرورش قبول نشدن، دوباره چادرا رو برداشتن، ابروها و ناخونا رو به حالت قبل برگردوندن، شیکان پیکان تشریف آوردن مدرسه(!)
وظیفهم بود ریا رو به رخشون بکشم؛ گفتم عههههههه! اییییییییینهمه سالوس و ریا به خرج دادید و خرقهی اسلام به تن کردید، نگرفت برید زیرِ لِوای جمهوری اسلامی؟! آخِییییی😂😂😂😂😂
پنج. حتی اگه یه نفرید، بر درست استقامت کنید!
فقط من وارد گروه تلگرام مدرسه نشدم و گفتم شاد هست و دلیلی بر استفاده از اپلیکیشن غیرایرانی برای این مورد نیست.
به عنایت امام زمان روحی له الفدا، مدیرم لطف کردن گروه شاد رو مجدد فعال کردن😍✌️
شش. شبِ اولِ مهر، شبکارم😶 با رنگوروی زاروزرد و خوابالو میرم مدرسه😵💫
سربهراه
یک. تو جلسهی مدرسه هممممه همکارا سر تا پا نو و شیک اومدن. من و خانم مطالعات ساده اومدیم و پوششِ نو
هفت. مدیرم خیلی فرق کردن... خیلی... خیلی زیاد...
خیلی خیلی خیلی جهادی شدن😍
خدا کنه امسال بهشون سخت نگذره... من خودم پوستکلفتم و تبعاتِ انتخابام و میدونم، ایشون پارسال کنارم موند، خیلی خیلی اذیت شد... من نمیتونستم از درست دست بکشم و مقابلِ باطل سر خم کنم، اما راضی به اذیت شدنِ ایشون نبودم...
مثلِ یه رفیق پابهپام ادارهها رو نوردیدن... با ایشون کاری نداشتن و کم پیش میومد تو اتاقای بحثمون راهشون بدن، اما میومدن و تو سالنا منتظرم مینشستن... اینقدرم مظلوم و باشخصیتن و روحیهشون لطیف که تابِ اونهمه تنش رو نداشتن اما من و تنها نذاشتن...
امسال یه کارایی کردن و یه برنامههایی ریختن که واقعا فقط از کلهخرهای جهادیروحیهی تندرو برمیاد😍 خیلی عوض شدن... وَ من خیلی براشون دعا میکنم در مسیرِ تازهشون ثابتقدم و استوار بمونن... خیلی دعا میکنم امام زمان ارواحنا فداه کمکشون کنن و عزتشون بدن🌿 یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که امسال، سالِ عزت و عاقبتبخیری و سربلندیشون باشه❣
هشت. تو جلسه، دبیر ریاضی هشتما که همکار جدیدن، گفتن یه برنامهای بریزید که میخوایم امتحان بذاریم، بقیهی همکارا بدونن اون روز امتحان نذارن(!)
دقیقا داشتم زیر لب غرغر میکردم که یعنی چی؟! خب من هر جلسه میپرسم، بعد همین و بچهها عَلَم میکنن که درس نخونن!
ولی چیزی نگفتم چون قبلش مؤسس و مدیر از رتبهی خوارزمیم تعریف میکردن و تو چشم بودم و نخواستم ساز مخالف بزنم همکارا حساس شن.
اما مؤسس خندیدن و عدل اشاره کردن به من و گفتن پیشنهادتون برای هرکی عملی باشه، برای خانم فارسی عملی نیست! خانم فارسی هر جلسه درس میپرسه، پرسیدناشم از امتحان بدتره و بچهها حساب میبرن و درسِ ایشون و میخونن😂😂😂
مدیرم هم خیلی خیلی جدی گفتن؛ بچهها وظیفهشونه درس بخونن! سخت بگیرید! من پشتتونم!
دبیر ریاضی هشتما داشت با خشم نگام میکرد که من خیلی نرم و ریلکس چایم رو نوشیدم😂
نه. تنها تکدبیرِ همهی پایهها، بازم منم😂 البته با سه درس و سه نمرهدهی و سه ریزنمراتِ فارسی و نگارش و املای هر سه پایه، قشنگ دچارِ شکافتِ سلولی میشم، اما اعتراف میکنم خیلی هم کِیف میکنم😍😁
ده. یا صاحبالزمان!
از شما مدد❣
خیلی خوشحالم دارم میرم مدرسه😍 حالا همهتون پیشرفت میکنین و هی میرین مراحلِ بالاتر و من یازده ساله هی میرم مدرسه😂 ولی روی ابرام😍
شمایی که عمرتون و اینجا آتیش میزنین، پیشاپیش بابتِ دیر و زود شدنِ جوابِ پیاماتون در ایامِ مدرسه عذرخواهم و ممنون که درکم میکنید🌿
اما بابتِ وقتتون همچنان هیچی و گردن نمیگیرم وَ تأکید دارم اینجا برنامهی خاصی ندارم و روزمرگیهامه که به خاطرِ روحیهی نویسندگیم و میلِ به خونده شدن عمومیش کردم.
در نوشتن تنها مراقبم کسی رو ناامید نکنم، چون به فرمودهی مرجع و ولی فقیهم، اولین جهادِ یه جهادگر، کاشتنِ بذرِ امید هست.
اگه خیری ازم بهتون رسیده، برای سالِ تحصیلیِ پیشِ روم دعا کنید عاقبت بخیر شم، معلمیم امام زمانپسند باشه، مغرور نشم و امسال دخترام که بهم اعتماد کردن، تواضع و خیرِ بیشتری ازم ببینن و با همهی ناتوانیم بتونم یارجمعکنِ ظهور باشم.
برام در مقابلِ خلق خدا، عزت و سربلندی بخواید و آبرومندی در آزمونهای پیشِ رو🌿
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم عباپوشای خوشآرایشِ داخلِ حرم و زوّارِ بیتفاوت و خدّامِ خائن رو نگاه میکردم و تو دلم دعا میکردم قبل از اینکه با چشمای خودم ببینم یکی تو صحن با مینیژوپ نشسته و خییییییلی متصل داره امینالله میخونه و آقای مروی بیاد بهش التماس دعا بگه، کاش ظهور شه... که خدا زیبایی برام فرستاد؛
ایشون پاش و کرده تو کفشِ مادرش و داره حرم رو فتح میکنه😍❣
وَ این هم تکمیلی اولِ مهر😊
خیلی پیگیر بودم نمادی از فلسطین باهام باشه، اما نمیخواستم پیکسل بگیرم، دنبالِ چیز متفاوتی بودم که مدام جلب توجه کنه.
تو یه کانال چنین چیزی دیدم با سبزِ روشنتر، ولی زده بود ۹۵ تومن(!) من اهلِ پولِ الکی دادن به چیزی نیستم، هرچی باید قیمتش با خودش متناسب باشه. تازه هزینه پستشم ۴۵ تومن بود(!)
خودم متأسفانه از هر انگشتم بیهنری میباره! بنابراین به رفیق ارجاع دادم و اونم به همسایهی ماهشون که کتابخونن و بافتنیشون حرف نداره.
بندهخدا فقط سبزِ روشن نداشتن و با سبز تیره بافتن که عیبی نداره، بازم نماد رو میرسونه. لطف کردن بی اونکه هزینهای بگیرن، برای من و رفیق بافتن😍 باید براشون کتاب جدید ببریم خوشحال شن، لطفشون جبران شه.
این و دیگه آویز میکنم به هر مدل کیفی که مدرسه میبرم و همیشه جلو چشمِ دخترام❣
کاش کاری بیشتر ازم برمیومد برای غزّهی مظلومِ مقتدر...
سربهراه
3⃣سؤال جدید: الکی و با پیشفرض جواب ندید! قشنگ بشینید فکر کنید، تصور کنید بعد راست حسینی جواب بدید!
4⃣سؤال:
بنیامیّه به اسلام بیشتر آسیب رسوند یا بنیعبّاس؟
با ذکر دلیل و مصداق بگید.
#خاکستری_سفید_نیست
سربهراه
خانه در وضعِ آشفتهای به سر میبرد؛ یک ماهِ پیش پیشنهادِ رنگ کردنِ دیوارهای یکی از اتاقهای خانه را دادم با شستنِ فرش. یک ماهِ پیش بیکار بودم و مشتاقِ کمک. مادر اما ربالنوعِ خشکاندنِ ایدههاست! قبول نکرد و حالا که پرکارم و در هیاهوی جمعبندیِ کلاسهای خصوصی و شروعِ مدرسه، هر دوی این امور را شروع کرده!
خانهمان معبرِ رفتوآمدهای ناضرورِ همسایهها شده. ناگزیر از درِ معاشرت و همراهی با مادر، کنارشان مینشینم و از دخترکِ همسایه میپرسم کلاس چندمی؟ با ذوق و خنده میگوید سوم. دارم آماده میشوم که بحث را از مدرسه شروع کنم و همصحبت شویم که مادرش میگوید البته نماز بلد نیست! مدرسه یادش میدهد؟!
امانِ پاسخ نمیدهد، میگوید امروز سرِ اینکه روسری سرش نبوده، فلانی دعوایش کرده. من هم وسطِ کوچه موهایم را بیرون ریختم و ادای دخترِ برهنهاش را درآوردم تا یاد بگیرد حجابِ هرکس به خودش مربوط است!
دیدم نه! من برای همسایهها هم، همصحبتِ خوبی نیستم!
تازه از حرم آمده بودم وَ حرم خیلی وقت است دیگر مأمن و ملجأ و پناه نیست! روحم خستهتر از آن بود که درونِ خانه هم، بی یار و یاور، بحث کند و موردِ هجوم قرار گیرد...
میانهی خندههاشان رهایشان میکنم و کتابِ در حالِ خواندنم را که همهجا همراهم است، زیر بغل میزنم و به اتاقم میآیم.
دقیقا وَ درست آنها را میانهی خندههاشان رها کردم. حتی تاب نیاوردم برای رهاسازی، مقدمهچینی کنم؛ بروم برایتان چای بیاورم... دوباره خدمت میرسم... ای وای روی گاز چیزی گذاشتهام...
واردِ اتاق میشوم و اولین چیزی که به چشمم میآید، زخمِ طویل و زشتی است که بر صورتِ دیوار افتاده و اتاقِ امن و زیبایم را رنجور و نازیبا کرده...
همسایه برای خودش برج ساخت و خانهی من را زیرِ پتکهای سنگینِ آهنین ویران کرد...
مامان اضطراب دارد نکند روی سرم خراب شود و من اجازهی بنّایی وقتِ مدرسهها نمیدهم!
مامان فکر میکند از کثیفی بدم میآید اما...
دست میکشم روی شکافِ دیوار؛ زندگیام روی گسل نشسته... ناامن و هراسان. به کوچکترین تکانی از هم میپاشد... این گسلها در مدرسه بیشتر میشود؛ وقتی میانهی میدانم و تن به تن مبارزه میکنم... به خانه که برمیگردم، پناهی برای لَختی آسودن ندارم جز اتاقم! بنّاهای همیشه بدقول، این تنها نقطهی امنِ دور از مشّایه را از من میگیرند...
بیرون از این اتاق، همصحبتی نیست! همهی کلمات و جملات مبارزه است! همهی لبخندها تیز است و همهی نگاهها میگیرد به زندگیات...
بیرون از این اتاق، حتی حق نداری بپرسی کلاس چندمی؟!
بیرون از این اتاق همه با هماند و با تو نیستند!
بیرون از این اتاق یا باید با همه باشی... یا تنها!
دست میکشم روی شکافِ زشتِ دیوارِ اتاقِ زیبایم؛
همهی نظمها به هم ریخته... همهی کلمات و جملات و لبخندها و نگاهها روی گسل است...
همهی روابط ناپایدار...
از این شکاف یا ناقه بیرون میآید و صالحی از اتاق خارج میشود... یا این گسلها زلزله میشود و قومِ ثمود را با خود میبرد...
دست میکشم روی شکافِ زشتِ دیوارِ اتاقِ زیبایم و اشکها سرود میخوانند؛
آسمان با قفسِ تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفسِ پَر زدنِ چلچلههاست
بی تو هر لحظه مرا بیمِ فرو ریختن است
مثلِ شهری که به روی گسلِ زلزله هاست...