سربهراه
زنداداشم اومده میبینه دارم کوله میبندم. میگه این همه وسیله چرا؟ میگم شبکارم، صبحم میرم مدرسه،
در حالی که زنداداشم داره از شدتِ تناسب و جزئیاتِ کیف و کفش و مانتوم با تحیّر برای مادرم حرف میزنه که وااااای شاگردا چه ذوووووقی کنن😂 اینم نشونش دادم و گفتم با هر مانتو، یه پنسِ متناسبش😂😂😂
زنداداشم داره کف بالا میاره😂😁
فکر کرده عروسیش نرفتم قِر بدم، یه سره به روضه و گریهام😂😂😂😂😂
سربهراه
۱. همکارای شبکارم همهجوره هوام و داشتن که صبح پرانرژی به مدرسه برم. صبح ۴۵ دقیقه زودتر کار و تحویل دادم تا به آراویرای مدرسه برسم و همکارام لطف کردن جورم و کشیدن و با کلی دعاهای خوب راهیم کردن❣
۲. خیابونا، خیابونای اولِ مهر نبود. شلوغ نبود. بچه کلاساولی ندیدم. شاید هم من خیلی کلهسحر رفتم و مثل همیشه اولین معلمی بودم که رسیده!
۳. همهی همکارام، همهی شاگردام از پوششِ جدید و جزئیاتِ تناسبش حظّ هوشی و بصری برده بودن و مدام میگفتن و منم هی زیر لب ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله میگفتم که چپه نشم. حتی مدیرم وسطِ اون سرشلوغیِ روز اول، قبل از به کلاس رفتن صدام زدن و چنان با ذوق بهم گفتن انتخاب رنگ و دقت به جزئیات و حفظ تناسب و نماد فلسطینم چقدر از نظرشون محشره که خودم دوباره از همهچی ذوق کردم😍 مِن فضل ربّی.
امروز با نهما نداشتم، وَ دخترام اومده بودن دورهم کرده بودن که حتما روز اونا هم همینا رو براشون بپوشم😂😍 همکارام ازم آدرس محل خریدم و پرسیدن و منم میگفتم این از فلانجا، این از بهمانجا... میگفتن یعنی همینقدر راحت و پراکنده خرید میکنی و باز همهچی انقد متناسبه؟😂
آخه خودشون دهانِ بِرَندها رو آسفالت کردن و تهش هیچی! من ولی حوصله خرید ندارم و از هرجا و هر قیمت شد میخرم، فقط جنسی که راحت باشم و بنا به سلیقهم باشه، نه مُد!
۴. همه همکار جدیدا رو انداختن با من. فقط ساعت سوم به بعد دو تا از همکارای قبلیم اومدن. برای من خوبه و من زود با همه دوست میشم (اگه بخوام) وَ طفلیا راحت سؤالی داشتن ازم میپرسیدن، اما خب من معلمِ شلوغیام، ممکن بود از نظر روحی اذیت بشن که میتونم فقط امیدوار باشم نشده باشن.
۵. ساعت اول که دخترا بعد از آشنایی با من، کرکوپرشون ریخته بود، اما بعد از اولین زنگ تفریح و تبادل اطلاعات بچهها، هر کلاسی میرفتم دیگه صدای نفس کشیدن درنمیومد چون بچههای قبل، آمار داده بودن چطور معلمیام😂 یعنی هفتما چنان سر کلاسم مضطرب بودن که هرچی میگفتم میخندیدم فایده نداشت! گذاشتم زمان و آشنایی بیشتر مشکل رو حل کنه.
۶. رفتم پای تخته و احکام تکلیفی رو نوشتم. بچهها میگن مگه دینی داریم با شما؟ لبخند میزنم و میگن واااااااای😂 باورشون شده بود و منم جدی داشتم حرام و واجب و اینا رو توضیح میدادم😂 مثلا میگفتم واجب یعنی کاری که واجبه انجامش بدید، وگرنه خدا حتما از خجالتتون درمیاد! مثل حجاب! مثل نماز! مثل امر به معروف و نهی از منکر!😎
پنج تا رو که گفتم، زیرشون شروع کردم قوانینِ کلاسم و نوشتن😂
گفتم مثلا مکروه چی بود؟ کارایی که از دستتون در رفت انجام دادید، من کاری به کارتون ندارم، اما حواسم هست کی انجام نداده! وَ حتما از خجالتش درمیام😊 مثلِ خروج از کلاس! شما میری سرویس بهداشتی، منم کاریت ندارماااااا، اما حواسم به نمرهی مستمرِ اونی که از کلاسم پاش و بیرون نذاشته هست! یا حرام ینی چی؟ ینی اسمش و نبر! ینی خدا نیاره اون روز و! ینی زبونم لال! استغفرالله! مثلِ چی؟ تقلب!
بعد جملهی مشهورم و گفتم:
تقلب به مثابهی دزدی هست.
همونطور که پلیس قلمِ پای دزد رو میشکنه،
معلم هم قلمِ متقلب رو میشکنه!
اگه ندیدم نوش جونتون! گوارای وجودتون! اما خدا نیاره روزی که ببینم...
گرفتین که؟
اینا نفس تو سینههاشون حبس شده بود😂😂😂
من خیلی لطیف و بانمک قوانینم و گفتم، ولی اونا خیلی حساب کار اومد دستشون😎
۷. جز کلاس اول که هدیههاشون و برنامههای کلاسی و لیستا رو دادن و فرصت نشد، بقیهی کلاسام و درس دادم، قرار پرسش هم گذاشتم و جلسهی بعد درس میپرسم.
۸. گفتم مدیرم جهادی شدن... 😍 هفتهی پیش ازم خواستن براشون یه متن بنویسم برای دخترا و شروع تحصیل.
امروز دیدم متنم و برای کللللللل مدرسه دستنویس نوشتن و بهشون هدیه دادن...
دستنویس... نه چاپ!
برای کل دانشآموزای مدرسه!
به دخترا گفتم تو این ۱۲ سال معلمی چنین چیزی ندیده بودم و قدرِ این مدیر و بدونین...
فهمیدن یا نفهمیدن من وظیفهم روشنگری بود.
۹. مدرسه بی نهم ۲ سوت و کوره... وَ من به هییییییییییچکدوم از این هیاهو و شیطنتهای امروز نمیگم شرارت و شلوغی...
در کلاسی که راحتتر بودم با اندوه بهشون گفتم لطفا والیبال یاد بگیرید که امسال زنگای تفریح جای خالی نهما رو حس نکنم... لطفا بامرام باشید... لطفا با همهی شیطنتهاتون اهل احترام باشید...
۱۰. به هشتما در بدوِ ورود میگم خب! میفرمودین! معلمِ پارسالتون چی رو بهتون یاد نداده؟😂
بچهها خودشون و شرحهشرحه میکردن که معلمِ پارسالمون خون به جگرمون کرد! تا ادبیاتِ دوازدهم و یادمون داد و تو امتحانم میاورد😂😂😂
بعد رو کردن به جدیدا و با حرص میگن: امتحان ادبیات، ادبیات نیست ها! فیزیک کوانتومه😂😂😂
سربهراه
۱۱. یادم نمیره کوثر پارسال همون هفتهی اول باباش و برام آورد... باباش جلوی همکارام سرم داد زد... با تحقیر گفت همین ادبیاتِ مزخرف و نمیدونم کی جزو دروس کرده... با تأکید گفت من و دخترم از ادبیات متنفریم... با تهدید گفت اگه روش تدریسم و عوض نکنم و کمی شل نگیرم پیگیر میشه ازم شکایت کنه...
من به تار موهای سفیدشدهمم نبود! امروز به بچهها گفتم. دستم و گذاشتم روی گردنم و گفتم من گردنم کلفته بچهها! لشکرکشیِ عالم و بکنین، برنامه و حرفم عوض نمیشه! شما خودتون و عوض کنید.
همون کوثری که مهر ۱۳ شد، آبان شد شونزده... آذر هجده... دی نوزده... بهمن بیست... وَ از اسفند بالاتر از بیست و همیشه در صندوق ذخیرهی نمرهش پُر از نمرهی اضافه بود...
همون کوثر امروز چشمام و از پشت گرفته بود و وقتی باز کرد، پرید بغلم... جیغ میزد تو سالن که فارسی با خانومه... هورااااا... فارسی با خانومه...😍
۱۲. هفتمای جدید خیلی مشکل زبانی و بیانی دارن...
توکزبونی... مُقطّع صحبت کردن... مخارجِ حروفِ مشکلدار... لکنت...
در برخورد با این دخترا باید خیلی صبور بود... بی ترحم باید حرفشون و گوش داد... اما گوش داد.
پریدن وسط حرفشون یا ادامهی کلمهشون و گفتن که زودتر حرف بزنن اذیتشون میکنه... خیلی وقت از کلاس میره اما باید بهشون اجازهی بروز مثل بقیه رو داد.
۱۳. زنگِ آخر مدیرم اومدن درِ کلاسم. خواهش کردن اگه تدریس ندارم چند دقیقه برم بیرون. همیشه دلیل رو میپرسم و اگه موجّه باشه از کلاسم میزنم. گفتن شگفتانه است.
رفتم بیرون و چی شد؟
آه خدای من...
بچههای نهم ۲ پارسال پریدن بغلم...
از مدرسهشون اومده بودن دیدنم...
مهدیه تو بغلم اشک میریخت و قربونصدقهم میرفت و من مثلِ کوه، همهی بغضا رو فروخورده بودم که پا به اشکاشون ندم و فقط محکم تو بغلم گرفته بودمش...
پارههای تنم بودن، دور از من...
چه شگفتانهی محشری بود خانوم مدیر❤️❣😍😭
۱۴. یه خبرِ بد هم شنیدم. یه خبرِ فاجعه. یه خبرِ گند...
از صبح هی منتظر بودم بیاد دفتر... بیاد در کلاسم... بیاد پِیام...
نیومد و من خیال میکردم باز خجالت کشیده...
وقتی تیمِ پژوهشم اومدن دیدنم، بازم بینشون نبود...
دیگه تحمل نکردم. پرسیدم پس ستایش کو؟
گفتن از این مدرسه رفته...
مبهوت مونده بودم!
محال بود از این مدرسه بره... فوقالعاده به من علاقه داشت و محال بود ازم دل بکنه...
پرسیدم چرا و گفتن نمیدونن...
وقتی زنگ خورد و میرفتم که برم کلاس بعدی، زهرا من و کنار کشید و گفت باباش نتونسته پول مدرسه رو بده...
آه...
آه که میتونستم اون لحظه همون گوشه بشینم و به هقهق اشک بریزم...
من بهترین... منظمترین... مؤدبترین... پرتلاشترین... مهربانترین... کتابخونترین... نازنینترین... دقیقترین... باشخصیتترین دانشآموزم و از دست دادم به خاطر پول...
آه ای امام زمان!
ظهور کنید و بنیان مدارس غیرانتفاعی رو از ریشه بکنید...
کاش همهی مدارس، دولتی بود و هر عاشقی مثل من میتونست برای تدریس بره...
کاش ثروتمند بودم... کاش خدیجه سلام الله علیها بودم... کاش میتونستم بابالنگدرازِ ستایش بشم و بیاونکه بدونه هزینهی تحصیلش رو میدادم... کاش اون مؤسس محترم میفهمید همهچی پول نیست... کاش برای این دانشآموز بورسیهای مد نظر میگرفت...
داره چه رنجی رو تحمل میکنه... چقدر روحیهش حساسه و چقدر اذیته الآن...
چقدر خوب که از امام زمان باهاش گفتم... چقدر خوب که در آخرین دیدار به سیم آخر زدم و از ظهور براش گفتم...
امیدوارم رنجهاش و به آقا بگه و زندگیش و به آقا بسپاره و بهشون اعتماد کنه...
باید برم شاد. بهش پیام بدم. اشکهام و براش پاک کنم و با صلابت بنویسم هرجا که هست، آسمون سهمِ خودشه... پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین سهمِ خودشه...
چه اهمیت دارد؟ گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟
عزیزم...
عزیزِ من...
نازنینِ من...
لعنت به دنیای سرمایهدارها...
لعنت به بنیانگذارِ همهی تفرقهها... همهی غیرانتفاعیها... همهی مراکزِ بورژوازی...
لعنت به اومانیسم... به همهی انسانمحوریها...
لعنت به من که دبیرِ دولتیها نیستم... دبیر روستاها... دبیرِ همهی استعدادهای محروم و مطرود...
آه ای امام زمان!
به خاطر اندوهِ زلالِ ستایش، ظهور کنید...
بیرونِ پنجره بارون میاد. کمبودِ خواب دارم و خستهام، اما اندوهناکم و فکرم مشغول. خوابم نمیبره.
غمگینم و چقدر خوبه که لازم نیست بهتون بگم علتِ غمهام لزوما عاشقانه نیست وَ زندگی اینقدر مسائلِ پیچیده داره که بود و نبودِ عشق فقط یه گزینهی ممکن برای غصه خوردنه.
غمگینم و احساس میکنم کوههای عالَم روی دلمه و هوای نفس کشیدن کم...
غمگینم و احساس میکنم جایی برای رسیدن نیست... رمقی برای رفتن... امیدی برای ادامه دادن...
غمگینم و برای کار کردن زیادی خسته... برای کار نکردن زیادی فقیر... برای عقبنشینی زیادی جوان...
غمگینم و نیاز دارم برگردم مشّایه... پشتِ دستهی عزاداریِ عِراقیها قدم بردارم و به روضهای که میخونن و نمیفهمم، بیمحابا و با هقهق گریه کنم...
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی شما دارید به خونهی خفنش فکر میکنید و حسرتِ امکانات و شیکی لوازم و دکورش و میخورید،
من به سادگیِ چهره و پوشش این زن جلوی دوربین فکر میکنم و مقایسه میکنم با خانومای خودمون اگه تو چنین خونهای بودن(!)
این کلیپا رو برای زنگای انشا خیلی لازم دارم... خیلی حرفا از دلش درمیاد...
سربهراه
دارم به پهنای صورت اشک میریزم...
ستایش پیامم و خونده... انگار منتظرِ یه تلنگر بوده... یه اشاره... صوت پشتِ صوت فرستاده و صوتِ اولش بغض داره... صوتِ دومش مکثهای طولانی... وَ صوتِ سوم بغضش ترکیده...
پولِ مدرسه خیلی خیلی بیشتر از پارسال شده... من چیزی نپرسیدم. انگار که دلیلِ نیومدنش رو نمیدونم. فقط براش آرزوی موفقیت کرده بودم. خودش منتظر تلنگر بوده... گفتم خجالتیه... نمیتونسته بهم پیام بده... میگه حتی شمارهم و گرفته بهم زنگ بزنه اما خجالت کشیده... میگه تمومِ دیروز و امروز و گریه کرده... اینقدر که باباش امروز گفته هرجور شده پول مدرسه رو جور میکنه و برش میگردونه... میگه ولی پول مدرسه سنگینه و از بابام خجالت میکشم... آه دخترکِ فهمیدهی من...
رقمِ هزینهی مدرسه رو که گفت شوکه شدم... نمیدونستم اینقدر آوردن روی هزینه... معلومه که باباش نمیتونه بده و من نمیدونم باباهای دیگه چطوری این پول رو دادن... وَ چقدر بیلیاقتن دختراشون اگه قدّ این هزینهی سرسامآور تلاش نکنن...
همهچیزِ زشتِ دنیا رو زیبا نشون دادم و سعی کردم متمرکزش کنم روی شگفتانههای شیرینِ تغییر. اجازه دادم روی ایتا هم بهم پیام بده. اینقدر تو مدرسه شلوغم و جنازهم به خونه میرسه که همیشه صوت میفرستم برای همهشون، اما اینبار فقط نوشتم که صدای گریهآلودم و نشنوه... به پهنای صورت اشک میریختم و کلماتم لبریز از خنده و شوخی و امید بود... از بُنِ جان از همهچیزِ این دنیا ناامیدم و سیر، اما کلماتم پر از روشنی و بشارت بود...
صوتِ آخرش داشت میخندید... گفت آروم شدم... سبک شدم... چشم... میرم که روزنههای نور رو پیدا کنم... بهتون خبر میدم... ممنونم که بهم پیام دادید...
یه پیام... منتظر یه پیام بوده... وَ دارم فکر میکنم اگه این پیام و نمیدادم چی میشد... خدایا شکرت...
میترسیدم پیام بدم... میترسیدم چون میشناسمش... چون نگران بودم وابسته شه... نگران بودم مانعِ کنار اومدنش با تغییر بشم... راستش هنوزم نگرانم و نمیدونم کارم درست بوده یا نه... اما داشت منفجر میشد... وَ صوتهای اولش زجرِ مطلق بود...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
پول...
جنگ...
معدن...
رئیسجمهوری که دغدغهش رفع حصره و برگشتنِ اراذل و اوباش به دانشگاه...
رازِ موفقیتتون چیه که میتونید این دنیا رو تحمل کنید؟! شبا چطوری میخوابید؟! من تا میام بخندم، این دنیا رو از دماغام بالا میارم... خندههام کبود میشن... وَ میبینم هنوز ظهور نشده... کسی تکیه نزده به دیوارِ کعبه... کسی صدا نکرده الا یا اهل العالم انّی جدی الحسین... پرتلاشترین دانشآموزم به خاطر پول تبعید شده به مدارس دولتیِ دولتهایی که معلماش با ریا و دروغ واردِ چرخهش میشن و مشتی پیامنوری و خنگِ دانشگاه آزادی با رانت و پارتی مدیر و معاون میشن و از زیرِ دماغ دنیا رو میبینن و پولِ کاری رو میگیرن که یکسومش و انجام نمیدن...
دانشآموزای غزّه مدرسهای ندارن که اصلا بخوان غصهی هزینهش و بخورن...
وَ دخترای طبس روز اول مدرسه داغدارِ باباهایی شدن که از دلِ تاریکی و سیاهی نون بیرون میکشن و تهش شغلشون و از نظر سختی و دشواری میذارن کنار بازیگریِ مترسکایی که «ایران تسلیت»های استوریهاشونم از سرِ درد نیست بلکه برای فالوور بیشتره(!)
چرا ظهور نمیخواید؟! چرا برای دیدنِ یک لحظهی امام زمان چله برمیدارید اما اون و در حکومت دعا نمیکنید؟! چرا برای حاجتهاتون صداش میزنین اما از ترسِ تکلیف، ظهور و حکومتش و نمیخواین؟!
چطور این دنیا رو تحمل میکنید و شبها بیخوابی رنجتون نمیده؟!
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...