eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا! که زندگی و مرگ توأمان برسد بیا! که عطفِ غم‌انگیزِ داستان برسد من و تو کوه شدیم و نمی‌رسیم به هم مگر جهانِ موازی به دادمان برسد...
سیدابراهیم رئیسی دو سالِ پیش چنین روزهایی عکسِ حاج‌قاسم و پشتِ تریبونِ سازمان ملل بالا برد... پارسال قرآن رو... وَ اگه چند ساعتِ دیگه بود مطمئنم پرچمِ فلسطین رو... اما چند ساعتِ دیگه منتخبِ مردم(!) پشتِ تریبونِ سازمان ملله... با پیامِ صلح و دوستی برای برادرش؛ آمریکا... خیلی حرف‌ها بود اما... ازت متشکرم🌿 هدیه‌ت بهم رسید... گرچه دلم خواست واقعا می‌شد این نشان کتاب رو چنین شبی هدیه بگیرم... اما همینم بهم رسید و باید باز هم بخونم «از نبردی نابرابر بازمی‌گردم، دریغ! دیر فهمیدم که دنیا عرصه‌ی جنگِ من است... مرگ پیروزی‌ست وقتی کلِ دنیا دشمن است مرگ پیروزی‌ست اما مایه‌ی ننگِ من است...» پیغام دریافت شد. ازت متشکرم🌱
امروز یه موقعیتِ گلِ محشر رو، با بی‌عرضگی آفساید کردم! امام زمان روحی له الفدا چه شرایطِ خوبی برای آموزشِ عملی دادن و منِ به‌دردنخور هدرش دادم هیچ، گندَم زدم بهش! این‌قدر از خودم عصبانی‌ام که... اَه! جلسه‌ی اولم با نهما بود. قوانینِ کلاسم و مرور می‌کردم دخترای جدید هم بدونن. در زدن گفتن آقا اومده دیتاپروژکتورامون و بررسی کنه. مثلِ احمقا دست‌پاچه شدم و فقط مقنعه‌م و کشیدم جلو و رفتم انتهای کلاس، کنارِ شاگردام پشت نیمکت نشستم. هنوز اونجا نفهمیدم چه کار کردم... آقاهه اومد و با معاون‌مون مشغولِ کار شدن که کم‌کم ذهنم متمرکز شد و با خودم گفتم چرا از یکی‌شون چادر نگرفتی بپوشی؟! چادرِ خودم طبقه بالا و دفتر بود، اما بالاخره یه چادری تو اینا پیدا می‌شد... چرا منزوی رفتی تهِ کلاس؟! چرا چادر نگرفتی، رژت و پاک کنی، مثل شیر وایسی بالاسر کلاست؟! اونجا و اون‌طوری چادرت درس بود... چادرت حرف برای گفتن داشت... داشتم خودم و می‌جویدم... دخترا دوره‌م کرده بودن و می‌گفتن و می‌خندیدن باهام که مدیرم وارد شدن. دنبالم می‌گشتن و بچه‌ها گفتن این آخره خانوم‌. دیدم لطف کردن چادر خودشون و برام آوردن و گفتن ببخشید، چادر شما رو پیدا نکردم (امروز چادرساده پوشیده و زودتر از همه رسیده بودم، ندیده بودن صبح). داشتم تشکر می‌کردم که دخترام گفتن ما خودمون خانوم و قایم کردیم، پوشش دادیم. مدیرم بنده‌خدا خندیدن و برگشتن. اما من موقعیت به این محشری رو سوزونده بودم... این از ذاتمه... ذاتت که خوب نباشه، هرچقدر اَدای خوبا رو دربیاری، تهش همین بزنگاه‌ها بد بودنت رو میاد و گند می‌زنی... اَه! منِ به‌دردنخور. منِ بی‌عرضه.
من گاهی دیوار رو می‌بینم که اگه جایی کاری باشه که بتونم کنار معلمی انجام بدم هم از دست ندم. هم کار کنم و شلوغ باشم زنده‌ترم، هم پولِ بیشتر، یعنی دست‌وبالِ بازتر برای اهدافم. (امروز نهمام با چنان غروری رو کردن به دخترای تازه‌ورود و بهشون گفتن خانوم برامون همیشه عیدی میاره؛ لواشک، کپل، شکلات، پیکسل... که دلم خواست این‌قدر پول دربیارم که تموم عیدای مذهبی رو براشون عیدی ببرم. نفری یه لواشک یا یه لیسکه اما همون ببینید که چطور یادشون می‌مونه و جلو می‌ندازت کارای دیگه کنی. اصلا هدیه محبت میاره. علاقه میاره.) یه آگهی دیدم مربی فرهنگی برای نوجوان‌ها می‌خواد. من آدم رک و شفافی‌ام. نپرسیدم شرایط‌تون چطوره یا برنامه زمانی‌تون چیه. فقط یه سوال پرسیدم که حقوقتون چقدره؟ من مفت برای کسی کار نمی‌کنم. طرف یه ویس ده دقیقه‌ و ۳۲ ثانیه فرستاده و همه احادیث و روایات درباره‌ی خدمت به مردم و کار فرهنگی و جهادی رو قرائت کرده، ارزشمند بودن دغدغه‌های جهادی رو به نگاه کارمندی گفته، بعد گفته یه کلاس آموزشی هم داریم که اگه رایگان باشه قدر نمی‌دونید پس پونصد تومن هزینه اونه و بعدم گفته در خدمت‌تونم، فردا بیاید مصاحبه(!) براش نوشتم جناب! پاسخ سوال من و ندادید! کلاستون رایگان باشه من قدر نمی‌دونم، ولی من رایگان مربیت باشم تو قدر می‌دونی، ها؟! بعد رزومه‌م و براش فرستادم و گفتم کل شهر جاهل و بی‌خبر نیست :) بی‌خیال! ممکنه گاهی هم به تور فهمیده‌ها بخوری! بعد براش چند حدیث از کار اقتصادی فرستادم و گفتم این رزومه بهم یاد داده اونی که کار خودش و رایگان نمی‌ده با بهانه‌های فرهنگی، اما کار نیروش و با توجیهات مذهبی رایگان می‌خواد، قطعا کارش ضدفرهنگه! بشین تا برات اسکولایی مثل خودت بیان :) ینی شهر پر شده از دزد در لباسِ حاکمِ شرع(!)
آقای شهاب مرادی؛ کلاس مجردها: کاری که ازش پول درنیاری، سرکاریه!
اومدم اداره! نه بابتِ شارلاتان و توبیخ شدن که چرا نمره‌ی مفت نمی‌دم، بلکه به خاطر رتبه آوردن در بین رابطینِ پژوهش😎 صبر کنین! صبر کنین! تا اینجا کِیف و خوشحالی نداره! ینی برای من نداره😁 کجاش کِیف و خوشحالی داره؟ اونجاش که امضای کی زیرِ این تقدیرنامه است؟😎 مسؤولِ رسیدگی به پرونده‌ی شارلاتان که بهم گفت کوتاه بیا وگرنه...😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍 با خدا باش، پادشاهی کن✌️✌️✌️🤪 با سردرِ اداره عکس گرفتم، گذاشتم پروفایل شاد، شارلاتان و اعوان و انصارش از خشم دیوار گاز بزنن😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️ خدایا شکرتتتتتتتت❣❣❣ امام زمان ممنوووووووووون❤️❤️❤️
دلم می‌خواد شاگردِ مؤدب، عمیق و کتاب‌خونی می‌داشتم که تک‌بیستِ اولین امتحانِ هماهنگم در کلِ مدرسه باشه. بعد براش کتاب دختر پرتقال رو هدیه می‌گرفتم. بین صفحات براش کارت‌پستالی می‌ذاشتم که نقاشیِ درختِ پرتقال داشته باشه. با یه کاغذکادوی کاهی‌طورِ نارنجی کادوش می‌کردم. دورش نخِ کنفیِ سبز می‌بستم. حتما کنارِ کادوش، یه پاکت کاغذکاهی‌طورِنارنجی پرتقال می‌ذاشتم. موقعِ هدیه دادن بهش، می‌گفتم از بلندگوهای مدرسه سونات مهتاب بتهوون پخش کنن که تو کتاب اسمش اومده. یادم باشه یه عکس از تلسکوپِ هابل هم بذارم لای صفحه‌ای که بهش مربوطه. خدا کنه خیال‌پرداز باشه... چون خیال‌پردازها خوش‌سلیقه‌ان و چنین هدیه دادنی رو درک می‌کنن... من چقدر از بی‌سلیقه هدیه دادن متنفرم... از هدیه‌های زورکی و تاریخی... کادوهای روز تولد که آدما از سر اجبار می‌دن و در نهایت بی‌سلیقگی... +وقتی این چیزا رو تخیل می‌کردم و می‌نوشتم، بسیار یادِ ستایش بودم... ++ تو این دوازده سال معلمی، هرگز دانش‌آموزِ ایده‌آلم رو نداشتم. ستایش نزدیک‌ترین فرد به ایده‌آلم بود...