امروز یه موقعیتِ گلِ محشر رو، با بیعرضگی آفساید کردم!
امام زمان روحی له الفدا چه شرایطِ خوبی برای آموزشِ عملی دادن و منِ بهدردنخور هدرش دادم هیچ، گندَم زدم بهش!
اینقدر از خودم عصبانیام که... اَه!
جلسهی اولم با نهما بود. قوانینِ کلاسم و مرور میکردم دخترای جدید هم بدونن. در زدن گفتن آقا اومده دیتاپروژکتورامون و بررسی کنه. مثلِ احمقا دستپاچه شدم و فقط مقنعهم و کشیدم جلو و رفتم انتهای کلاس، کنارِ شاگردام پشت نیمکت نشستم.
هنوز اونجا نفهمیدم چه کار کردم... آقاهه اومد و با معاونمون مشغولِ کار شدن که کمکم ذهنم متمرکز شد و با خودم گفتم چرا از یکیشون چادر نگرفتی بپوشی؟!
چادرِ خودم طبقه بالا و دفتر بود، اما بالاخره یه چادری تو اینا پیدا میشد... چرا منزوی رفتی تهِ کلاس؟! چرا چادر نگرفتی، رژت و پاک کنی، مثل شیر وایسی بالاسر کلاست؟! اونجا و اونطوری چادرت درس بود... چادرت حرف برای گفتن داشت...
داشتم خودم و میجویدم...
دخترا دورهم کرده بودن و میگفتن و میخندیدن باهام که مدیرم وارد شدن. دنبالم میگشتن و بچهها گفتن این آخره خانوم. دیدم لطف کردن چادر خودشون و برام آوردن و گفتن ببخشید، چادر شما رو پیدا نکردم (امروز چادرساده پوشیده و زودتر از همه رسیده بودم، ندیده بودن صبح). داشتم تشکر میکردم که دخترام گفتن ما خودمون خانوم و قایم کردیم، پوشش دادیم.
مدیرم بندهخدا خندیدن و برگشتن. اما من موقعیت به این محشری رو سوزونده بودم...
این از ذاتمه... ذاتت که خوب نباشه، هرچقدر اَدای خوبا رو دربیاری، تهش همین بزنگاهها بد بودنت رو میاد و گند میزنی...
اَه!
منِ بهدردنخور.
منِ بیعرضه.
من گاهی دیوار رو میبینم که اگه جایی کاری باشه که بتونم کنار معلمی انجام بدم هم از دست ندم.
هم کار کنم و شلوغ باشم زندهترم،
هم پولِ بیشتر، یعنی دستوبالِ بازتر برای اهدافم.
(امروز نهمام با چنان غروری رو کردن به دخترای تازهورود و بهشون گفتن خانوم برامون همیشه عیدی میاره؛ لواشک، کپل، شکلات، پیکسل... که دلم خواست اینقدر پول دربیارم که تموم عیدای مذهبی رو براشون عیدی ببرم. نفری یه لواشک یا یه لیسکه اما همون ببینید که چطور یادشون میمونه و جلو میندازت کارای دیگه کنی. اصلا هدیه محبت میاره. علاقه میاره.)
یه آگهی دیدم مربی فرهنگی برای نوجوانها میخواد.
من آدم رک و شفافیام. نپرسیدم شرایطتون چطوره یا برنامه زمانیتون چیه. فقط یه سوال پرسیدم که حقوقتون چقدره؟
من مفت برای کسی کار نمیکنم.
طرف یه ویس ده دقیقه و ۳۲ ثانیه فرستاده و همه احادیث و روایات دربارهی خدمت به مردم و کار فرهنگی و جهادی رو قرائت کرده، ارزشمند بودن دغدغههای جهادی رو به نگاه کارمندی گفته، بعد گفته یه کلاس آموزشی هم داریم که اگه رایگان باشه قدر نمیدونید پس پونصد تومن هزینه اونه و بعدم گفته در خدمتتونم، فردا بیاید مصاحبه(!)
براش نوشتم جناب!
پاسخ سوال من و ندادید! کلاستون رایگان باشه من قدر نمیدونم، ولی من رایگان مربیت باشم تو قدر میدونی، ها؟!
بعد رزومهم و براش فرستادم و گفتم کل شهر جاهل و بیخبر نیست :) بیخیال! ممکنه گاهی هم به تور فهمیدهها بخوری!
بعد براش چند حدیث از کار اقتصادی فرستادم و گفتم این رزومه بهم یاد داده اونی که کار خودش و رایگان نمیده با بهانههای فرهنگی، اما کار نیروش و با توجیهات مذهبی رایگان میخواد، قطعا کارش ضدفرهنگه! بشین تا برات اسکولایی مثل خودت بیان :)
ینی شهر پر شده از دزد در لباسِ حاکمِ شرع(!)
اومدم اداره!
نه بابتِ شارلاتان و توبیخ شدن که چرا نمرهی مفت نمیدم، بلکه به خاطر رتبه آوردن در بین رابطینِ پژوهش😎
صبر کنین! صبر کنین!
تا اینجا کِیف و خوشحالی نداره!
ینی برای من نداره😁
کجاش کِیف و خوشحالی داره؟
اونجاش که امضای کی زیرِ این تقدیرنامه است؟😎
مسؤولِ رسیدگی به پروندهی شارلاتان که بهم گفت کوتاه بیا وگرنه...😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍
با خدا باش، پادشاهی کن✌️✌️✌️🤪
با سردرِ اداره عکس گرفتم، گذاشتم پروفایل شاد، شارلاتان و اعوان و انصارش از خشم دیوار گاز بزنن😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️
خدایا شکرتتتتتتتت❣❣❣
امام زمان ممنوووووووووون❤️❤️❤️
دلم میخواد شاگردِ مؤدب، عمیق و کتابخونی میداشتم که تکبیستِ اولین امتحانِ هماهنگم در کلِ مدرسه باشه.
بعد براش کتاب دختر پرتقال رو هدیه میگرفتم. بین صفحات براش کارتپستالی میذاشتم که نقاشیِ درختِ پرتقال داشته باشه. با یه کاغذکادوی کاهیطورِ نارنجی کادوش میکردم. دورش نخِ کنفیِ سبز میبستم. حتما کنارِ کادوش، یه پاکت کاغذکاهیطورِنارنجی پرتقال میذاشتم. موقعِ هدیه دادن بهش، میگفتم از بلندگوهای مدرسه سونات مهتاب بتهوون پخش کنن که تو کتاب اسمش اومده.
یادم باشه یه عکس از تلسکوپِ هابل هم بذارم لای صفحهای که بهش مربوطه.
خدا کنه خیالپرداز باشه... چون خیالپردازها خوشسلیقهان و چنین هدیه دادنی رو درک میکنن...
من چقدر از بیسلیقه هدیه دادن متنفرم... از هدیههای زورکی و تاریخی... کادوهای روز تولد که آدما از سر اجبار میدن و در نهایت بیسلیقگی...
+وقتی این چیزا رو تخیل میکردم و مینوشتم، بسیار یادِ ستایش بودم...
++ تو این دوازده سال معلمی، هرگز دانشآموزِ ایدهآلم رو نداشتم. ستایش نزدیکترین فرد به ایدهآلم بود...
سربهراه
دبیر ادبیاتِ دبیرستانم که در تغییرِ مسیرِ زندگیم فوقالعاده مؤثر بودن، بهم پیام دادن و نوشتن تو تکرارنشدنی بودی و دیگه در کلاسهام پیدا نشدی...
اگه معلم نبودم درکشون نمیکردم. اما معلمم و میدونم چی فرمودن...
من به ایشون علاقهمند شدم. آویزونشون نبودم و تا مدرسه بودم هرگز به ایشون پیام ندادم. زنگهای تفریح مزاحمشون نشدم. با ایشون حرف نزدم. اما سرِ کلاس همهچیز رو مطابقِ میلِ ایشون آماده میکردم.
مولوی دوست داشتن و قبل از اومدنشون روی تخته مولوی مینوشتم.
اولین امتحانشون رو شدم ۱۶. وقتِ برگه دادن بهم گفتن از شما توقع نداشتم... همین کافی بود که من از خجالت بمیرم... بهشون گفتم دیگه جز ۲۰ از من نمیبینید. خیلیا از این حرفا میزنن. من ولی عمل کردم. سه سال دبیرم بودن و دیگه از من جز ۲۰ ندیدن.
وسطِ درس دادن خسته میشدن و مینشستن پشتِ میز و میگفتن شعر خستگیم و در میبره. من دست بلند میکردم و براشون شعر میخوندم. از مولوی شعر حفظ کرده بودم و براشون با نهایتِ احساس و خوانشی دقیق میخوندم. ترجیعبندِ بلند و طویلِ هاتف اصفهانی رو در یک هفته حفظ کردم و عصرِ تاریخادبیات براشون خوندم؛
ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو چون تویی دلبر
جان نثار تو چون تویی جانان...
وقتِ خوندنش چشمام و بسته و تو عالَم دیگهای بودم. چشمام و که باز کردم دیدم مثلِ ابر بهار گریه میکنن... از من خواسته بودن چون صدای باصلابتی دارم زمستانِ اخوان رو هم براشون بخونم و وقتی خوندم بهم گفتن صدای اخوان رو گوش دادی؟ تو درست شبیه خودش شعر و خوندی...
برای همین چند قلم شعر، برام هدیه گرفته بودن... مدیر رو آوردن کلاس... جلوی ایشون از درس من، تلاش من و هنر ادبیم تعریف کردن و هدیهم و دادن مدیر که ایشون به من بدن. حواسشون بود با این کار بهم تشخّص بدن.
دیوانِ حافظِ زیبا و شکیلِ کتابخونهم همون هدیه است که بین صفحاتش یه کارتپستال زیبا از اخوان بود و یه کارتپستال زیباتر از سهراب سپهری که روش تحقیقِ کاملی انجام داده بودم و برای ایشون فوقالعاده بود. روی کتاب یه جعبهی کوچیک و داخلش یه پلاک طلا که قرآن بود.
چقدر دوستش داشتم و چیزی رو که دوست داشتم، فدای کسی کردم که از همهی عالَم بیشتر و عمیقتر دوستش دارم.
سالی پول برای اربعین کم آوردم. پدر و مادرم معتقد بودن کربلا یک بار بسّه و من دارم ولخرجی میکنم. پس نمیشد ازشون قرض بگیرم. پلاکِ نازنینم و فروختم و به حقیقیترین نازنینِ عالَم رسیدم؛
آقا امام حسین❣
جان نثار تو چون تویی جانان...
بعد از دیپلم گرفتن و دور شدن ازشون، روز معلم بهشون پیام دادم و خواهش کردم زمانی تعیین کنن ببینمشون. میخواستم بهشون هدیه بدم. چی گرفتم؟
یه جعبهی خاتمکاری که داخلش مخملِ قرمز بود. وسطش یه منشورِ شیشهای گذاشتم که عمقش اسمِ الله بود و از مغازههای عتیقهفروشیِ زیستخاور پیداش کرده بودم. چون عاشقِ کعبه بودن و هروقت احساساتی میشدن این جمله رو میگفتن که «بعد از دیدنِ کعبه، حس کردم منشورم و باید الله رو در جهان بپراکنم.»
دورِ منشور یه تسبیحِ شیشهای به رنگِ آبیِ آسمونی گذاشتم و دورِ همهشون چند تا قاصدک.
وقتی درِ جعبه رو باز کردن یادمه که اول صورتشون شکُفت... بعد عمیق نگاه کردن... بعد چشماشون برق زد و خیس شد... بعد با گریه و لبخند زل زدن به من...
بهم گفته بودن کاخی که از ادبیاتِ فردوسی براتون گفتن، کوخه... ایشون صادقانه بهم گفته بودن فردوسی چه جاییه و انگار سرنوشتِ تحصیلم رو میدونستن... اما همایشون بهم گفتن:
ادبیات بدونِ تو حتما چیزی کم خواهد داشت...
سربهراه
دبیر ادبیاتِ دبیرستانم که در تغییرِ مسیرِ زندگیم فوقالعاده مؤثر بودن، بهم پیام دادن و نوشتن تو تکر
جز برای ایشون، برای هیچکس شعر حفظ نمیکردم و با تمامِ وجودم نمیخوندم تا اینکه...
با امام حسین علیه السلام آشنا شدم❣