eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از وقتی خوندم امام حسین علیه السلام به لشکر عمر بن سعدِ ملعون فرمودن: مُلِئَت بُطونُکُم منَ الحَرام!
هزاران سفره وا کردند در دنیا، مراقب باش! نگیرد لقمه‌‌اش از تو امیرالمؤمنینت را...
تو اتوبوسم و مقصد بس بعید! پس تصمیم گرفتم یه ماجرای تکراریِ تازه رو در قالبِ «روضه‌ی عدالت» شبِ جمعه‌ای تقدیم‌تون کنم! شارلاتان رو که دیگه می‌شناسید؟ این آقا در بدو ورود به مدرسه گفته بود دخترِ من دوست نداره فرم مدرسه رو بپوشه. مدرسه این بی‌عدالتی رو پذیرفته بود و در حالی که هممممممه‌ی دخترای دیگه پولِ فرم دادن، پوشیدن وَ بابتِ کوچک‌ترین دستکاریش توبیخ شدن، دخترِ شارلاتان با مانتو و مقنعه‌ای غیر از فرم اومد مدرسه! جلوی ظلم سر خم کردن که اولِ مهری داستان نشه براشون، به خیال‌شون مانعِ شر شدن! اما ظالم جَری شد و یک قدم اومد جلو! گامِ دوم چی بود؟ قرآن خوندن سرِ صف! شارلاتان اومد مدرسه و گفت من و دخترم بی‌دین هستیم. دوست ندارم مجبور باشه بیاد سر صف و قرآن گوش بده! دیگه قرآن نخونید! مدرسه کمی مقاومت کرد، اما دید این شارلاتان هر روز به این بهانه مدرسه است و روی اعصاب‌شون. پس برای این‌که شرّش کم شه، بازم کوتاه اومدن... اما ظالم جَری‌تر شد! یک گامِ دیگه اومد جلو! این‌بار چی بود؟ مشاوره! مشاوره‌مون که برای ما سخنرانی می‌کرد و از شایسته‌سالاری و عدالت شعار می‌داد، نمره‌ی فناوری این دختر رو شونزده داده بود. شارلاتان اومد گفت باید بیست باشه! مشاور گفت برگه‌ی دخترت شونزدهه... شارلاتان گفت باااااااید بیست باشه! مشاورمون با اولین تشرِ شارلاتان کوتاه اومد و شونزده شد بیست! حالا شارلاتان این‌قدر گام برداشته که دیگه پاش روی خرخره‌ی مدرسه بود و راهِ تنفس رو بسته! نه تنها شرّش کم نشد که هر روز... هر ساعت... بی اطلاع قبلی... تو مدرسه‌ی دخترانه بود... سرش و می‌نداخت و میومد تو دفتر... تا رسید به نیمه‌های مهر... اولین نمره‌ی کتبیِ نگارش... وَ نمره‌ی ۱۴... شارلاتان اومد مدرسه و به مدیر دستور داد نمره‌ی دخترش بشه بیست... مدیرم اون‌موقع به ظلم‌پذیری عادت کرده بودن... مؤسس می‌پذیرفت، معاون می‌پذیرفت، مشاور می‌پذیرفت، پس حتما همه می‌پذیرن! به من گفتن و دیدن نپذیرفتم! شارلاتان سرش و انداخت و اومد سراغِ من! به قولِ خودش دید یه الف بچه نگهش داشته که چادر سرش کنه و بعد باهاش حرف بزنه! دید کفِ گوشیِ دختره سیدعلی خامنه‌ایه! به قول خودش دید یه الف دختربچه‌ی حکومتی به دخترش داده ۱۴! به خودش اجازه داد به دختره بگه تو... وَ بی‌اجازه به موبایلش زنگ بزنه! دختره برابرِ توش ایستاد و گفت اگر ضمیرِ شما رو بلد نیستید، ادامه‌ی صحبت منتفیه! برابرِ تماسش ایستاد و گفت اگه یک بار دیگه به شماره‌م زنگ بزنید دخترتون از کلاس اخراجه! وَ ۱۴ دخترش رو نشونش دادم و گفت نقایصِ نوشتاری زیاده، تلاش کنه، اصلاح کنه، حتما به نمراتِ خوب می‌رسه! شارلاتان که همیشه چَشم شنیده بود، خیلی خشمگین شد! رفت و فرداش اومد که دوباره دخترک و ببینه. دخترک ولی نه مشاور بود، نه موسس. گفت نیازی به دیدار مجدد نیست، حرف روشنه. شارلاتان که همه برابرش سر خم می‌کردن، کم‌کم داشت وحشی می‌شد! هار می‌شد! صدای زوزه‌هاش بلند و بلندتر می‌شد! مؤسس ترسید. مدیر ترسید. مشاور ترسید. معاون ترسید. همه ترسیدن. اما دختره نترسید! ۱۴ همون ۱۴ موند! شارلاتان با همه‌ی قوا حمله کرد؛ همه ترسیدن و رفتن به تعظیمش... مؤسس... معاون... مشاور... اداره... حراست اداره... نظارت اداره... معاونت اداره... مدیریت اداره... مدیر اما زنِ روشنی بود. ایستاد و هی به معرکه نگاه کرد. هی سبک‌سنگین کرد. هی بررسی کرد. دید همه کنارِ شارلاتان هستن و هیچ‌کس کنار دختره نیست... شک کرد؛ نکنه حق با دختره نیست؟! چرا تنهاست؟! کمی زمان برد اما... بالاخره انتخاب کرد. اومد سمتِ خلوت و غریبِ ماجرا! اومد مقابلِ لشکرِ باطل‌های به حق‌ زیور شده! از شارلاتان می‌ترسیدن چون منافع‌شون به خطر می‌افتاد! شارلاتان تهدید کرده بود به فلان سازمان شکایت می‌کنه... پس اداره برای این‌که امتیازش کم نشه، سر خم کرد! اسمشم گذاشت: انعطاف(!) موسس برای این‌که تو اداره امتیازش کم نشه، سر خم کرد! اسمشم گذاشت: مردم‌داری دینی(!) اما مدیر... امتیازش کم شد... اما سر خم نکرد! اومد کنار دختره! شدن دو تا... برابر لشکر لشکر آدمِ حق‌به‌جانب! تا این‌جا نگه دارید که ببینم کجای دنیا رسیدم و برگردم بقیه‌ش و براتون بگم!
۱۹۴۸ مُشتی زورگوی آواره، ریختن سرِ فلسطین و گفتن خونه‌ی شما، خونه‌ی ماست! یا برید یا بیرونتون می‌کنیم! فلسطینیا خونه‌هاشون رو رها نکردن... تعدادِ کمی‌شون ترسیدن و خونه‌هاشون و دادن... هم‌نژادهاشون ترسیدن و عقب‌نشینی کردن... کشورهای عربی از ترسِ این‌که خونه‌های خودشون رو از دست ندن، سکوت کردن... زورگوهای آواره خونه‌ها رو که گرفتن و دیدن هیییییییییچ‌کس مقابل‌شون نایستاد، وحشی‌تر شدن و یه گام دیگه برداشتن! گفتن اینا رو چرا بیرون کنیم؟! می‌کُشیم که راحت بشیم! کشتن و بازم صدا از کسی درنیومد... همه منفعتاشون به خطر می‌افتاد! پس سکوت کردن و برای این‌که تو دنیا طرد نشن، هر از گاهی بیانیه دادن و محکوم کردن و کمک‌های مالی و مادی فرستادن و دنیا هم گول خورد و فلسطینی‌ها شهید شدن و شهید شدن و شهید شدن و... نیمه‌های مهر پارسال بود که فلسطینی‌ها تصمیم گرفتن دیگه نصفه و نیمه نجنگن و سکوت کنن... طوفان کردن! دنیا رو به هم ریختن! صداشون تا قلبِ آمریکا رو لرزوند! زورگوی آواره‌ی وحشی‌شده، بیشتر و بیشتر اونا رو کُشت... اما این‌بار غزّه‌ی کوچک با تمامِ جانش ایستاد... حتی با دخترانش... حتی با نوزادانش... حتی با بیمارستان‌هاش... مدرسه‌هاش... با هر جایی که نباید و نباید قاطیِ جنگ می‌شد... یک دنیا بمب و موشک و تفنگ، برابرِ یه بندِ انگشت تو کلِ نقشه‌ی دنیا!
سربه‌راه
تو اتوبوسم و مقصد بس بعید! پس تصمیم گرفتم یه ماجرای تکراریِ تازه رو در قالبِ «روضه‌ی عدالت» شبِ جمعه
شارلاتان رفت و اومد... رفت و اومد... رفت و اومد... یک سااااااالِ تحصیلی رفت و اومد که از دختره چَشم بگیره... اون‌قدر که همه خسته شدن... ترسیدن... از تهدیداش وحشت کردن... حمله کردن به دختره... اون و زیر سؤال بردن... وَ از دختره می‌پرسیدن یه نمره می‌دادی دیگه! می‌ارزید به این‌همه دردسر و توهین و تحقیر و تهدید؟!
سربه‌راه
۱۹۴۸ مُشتی زورگوی آواره، ریختن سرِ فلسطین و گفتن خونه‌ی شما، خونه‌ی ماست! یا برید یا بیرونتون می‌کنی
یک سااااااااال از طوفان الأقصی می‌گذره و خون روی خون... ویرانی روی ویرانی... وَ مسلمان‌ها خسته شدن و ترسیدن و به‌جای کمک، از فلسطینی و فلسطین‌فکر پرسیدن خب کنار میومدی با اسرائیل! می‌ارزید این‌همه شهید دادی و شهری برات نموند و هیچی برات نمونده؟!
سربه‌راه
تو اتوبوسم و مقصد بس بعید! پس تصمیم گرفتم یه ماجرای تکراریِ تازه رو در قالبِ «روضه‌ی عدالت» شبِ جمعه
دختره با مدیرش، یک سااااااااالِ تحصیلی تنها و غریب ایستادگی کردن. برابرِ ظلم سر خم نکردن. فحش خوردن... توهین شنیدن... تحقیر شدن... تهدید شدن... حتی ترسیدن... از کوچه‌های خلوت... از خیابون‌های خلوتِ کله‌ی صبح... از این‌که حتی اداره‌ی آموزش و پرورش پشتشون نیست... از این‌که خانم معاونت اداره که فقط یک بار شارلاتان رو دیده بود، با ترس بهشون گفت این مرد خیلی خراب و مریضه... کوتاه بیاید که فقط دیگه اداره نیاد... اما نگران دختره و مدیرش نشد... یک سال تک‌وتنها تلاش کردن و دست به نمرات نبردن اما... اداره با جهشی خوندنِ دختری که تلاشگر نیست و نمراتِ شایسته‌ای نداره موافقت کرد... دختر شارلاتان در حالی که دخترهای مردم معمولی، باید هفت خان رد کنن و با کسب شایستگی، جهشی وارد نهم بشن، تو تابستون هشتم رو عبور کرد و امسال شد نهم... وَ در حالی که دخترای مردمانِ عادی، بعد از کلی هزینه و کلاس و جون کردن و آزمون و مصاحبه واردِ مدارس فرزانگان می‌شن، دخترِ شارلاتان با نامه‌ی اداره، مجوزِ ورود به مدارس فرزانگان گرفت... تموم شد؟! نه! شارلاتان پنج روز از مهر گذشته، دخترش رو مدرسه نبرده چون می‌خواد حرف، حرف اون باشه! می‌خواد بیاد مدرسه‌ی ما و از من و مدیر چَشم بگیره! اداره همه‌ی امتیازات رو بهش داد، اما ظالم هارتر و وحشی‌تر شد!
سربه‌راه
۱۹۴۸ مُشتی زورگوی آواره، ریختن سرِ فلسطین و گفتن خونه‌ی شما، خونه‌ی ماست! یا برید یا بیرونتون می‌کنی
غزّه‌ی مظلومِ مقتدر یک ساااال مقاومت کرد و خون داد و جون داد و دختربچه و نوزاد داد و چیزی نمونده که کمرِ اسرائیل رو بشکنه... که یکی از تنها کشورِ شیعه‌ی دنیا می‌ره پشتِ میکروفون و می‌گه ما با دنیا سر جنگ نداریم... بیاین صلح کنیم(!) تموم شد؟ نه! لبنان هم به خاک و خون کشیده شد...
رسیده بودم به اینجای ماجرا که بگم یکی باید که نترسه و جماعتی که نترسن... به اینجای ماجرا که آره! می‌ارزه! شاید میوه‌ی عدل رو خودمون نچشیم، اما برای بچه‌هامون می‌مونه! به اینجای ماجرا که دیگران کاشتند و ما خوردیم... ما بکاریم و دیگران بخورند. به اینجای ماجرا که یکی نترسید و ایستاد. نترسیدن و ایستادگی یاد داد. یکی شبیه محمّد صلوات الله علیه... شبیهِ علی علیه السلام... شبیه فاطمه سلام الله علیها... شبیه حسین علیه السلام... یکی شبیه خودش؛ خمینی! ایستاد و نترسید. وَ شد. وَ حکومتِ نزدیک به عدل شد. پس شدنیه... به اینجای ماجرا رسیده بودم و می‌خواستم عمیق‌تر بگم اما رسیدم. باید پیاده شم. وَ شما رو با روضه‌ی عدالت، شبِ جمعه تنها بذارم که ببینید نظر شما چیه؟ می‌ارزید؟ به این‌همه تلخی... می‌ارزید؟
تنها جایی که می‌شه کارِ خونه بکنم😍
من درس خوندم، کار کردم، پدرِ فعالیت اجتماعی رو درآوردم، می‌نویسم، می‌خونم، پول درمیارم، اما کارِ خونه یه چیز دیگه‌ست😍 قبلا همین‌جا نوشتم و اثبات کردم کارِ خونه چه محاسبات و مناسباتِ دقیقی داره و خانواده‌دارها (نه خانه‌دارها) چقدر باهوش و دقیق و خفن‌ان😎 من در کار خونه بی‌هنر و بی‌مهارتم و آزادی عمل برای یادگیری هم ندارم... همین مختصری هم که بلدم صدقه‌سرِ اردوهای جهادیِ حقیقیِ روزگارانِ دوره... تأکید می‌کنم؛ معدود زنانِ خانواده‌دار، قشرِ سالم، استاندارد، معتدل وَ فوق‌العاده باهوش هستن، نه غالبِ خانه‌دارها که جایگزینشون می‌شه ربات و کلفت هم آورد(!)