eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
ینی هر سلولم داره بندری می‌رقصه😂 کی بخوابه امشب؟😂 کی صبح پاشه بره جلسه؟😂 کی کوهِ برگه‌ها رو امضا کنه؟😂 شماره ظریف رو ندارین بدین؟ حیفه بهش تبریک نگم😂😁✌️
آقا امام زمان❣ چشم‌تون روشن❣ دلتون شاد❣ سرتون سلامت❣ ظهورتون نزدیک❣
اگه خوابم نبرد میام چند تا مطلبِ به نظرم مهم رو که ممکنه ازتون بپرسن و شبهه‌پراکنی کنن جغدهای کورِ عقده‌ای، بگم که بتونین جواب بدین. فردا خیلی این‌ور اون‌ور برین. خیلی هم زبون بریزین😁 یادتون نره، بهمون واجب شده یاری‌شون کنیم! هرکی با امکاناتِ خودش. اگه دست‌تون می‌رسه فردا شادباش بدید. شده قد همسایه‌هاتون، کوچه‌تون، محل کارتون، محل تحصیل‌تون. کسی حرفی زد، سینه سپر کنین و با تفاخر جواب بدید، با سرِ بلند. یادتون نره؛ هیییییییییچ‌کس جز ما تا حالا جرأت نکرده اسرائیل رو بزنه😍 ما ینی کی؟ بچه‌های آقا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام❣ بچه‌های خیبر و احزاب✌️ علی علی✌️😎
همه‌ی سلول‌های من الآن در این وضعن😂 خوابم نمی‌بره اما مغزم برای تحلیل و سخنرانی خسته است😁 پس پیش به سوی تخمه و چای و فیلم؛ نهمام امروز گفتن درون و بیرون ۲ رو ببینم. برم ببینم که پس‌فردا فیلمی رو گفتم ببینن، با اشتیاق عمل کنن😎
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف بگیره و نتونست. تا نشستم شروع کرده می‌گه همکارا فراتر از پایه‌تون درس ندید! چرا هشتم باید استعاره بلد باشه؟!😂 به من می‌گه مثلا😁 نگفتم حاجی امسال جلسه دوم به هفتمام اضافه استعاری هم یاد دادم😂😁😎
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
به یای بدل از کسره می‌گه همزه😐 مراعات نظیر و تناسب رو یکی می‌دونه😶 دست بلند کردم گفتم همزه نیست، یای بدل از کسره است. نشنیده بود اصلا😫 بحث و عوض کرد محلم نداد😩 فرزانگان تدریس می‌کنه و بر ما امیر است🤥
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
سَفر و صَفر رو گرفت جناس ناقص اختلافی. دست بلند کردم گفتم اختلافی نیست، خطیه‌. گفت نه اختلافیه. گفتم انواع جناس اینه و این خطی. قبول نکرد. بقیه‌شونم قبول نکردن😂 رفیق می‌گه دیوونه‌ای با آموزش پرورشیا کل‌کل می‌کنی ولی احتمالا براش با منبع بفرستم😂 سرم درد می‌کنه برای چالش😂😂😂
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
لپ‌تاپ و نتونست به دیتا وصل کنه... به‌جای پاور، پی‌دی‌اف آورده... پی‌دی‌افش رو نتونست با نرم‌افزار باز کنه... خدایا شما شاهدی دیگه؟
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
دو تا از دبیرا که خیلی مُسن هستن اومدن ازم شماره بگیرن. می‌گم چرا؟ می‌گن بگو چه خاکی به سرمون کنیم؟ چی یاد بدیم؟ می‌گم مگه ادبیات نخوندین؟ می‌گن نه ما آزمون دبیری دینی دادیم، قبول شدیم، نیرو کم دارن ما رو گذاشتن ادبیات... آه خدا... می‌بینی نه؟
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
اگه اینجا معلمی داریم باید بدونید من سطح و بالا می‌برم، اما خودمم پوستم کنده می‌شه. یعنی خوب توضیح می‌دم، از روش‌های مختلف توضیح می‌دم، چندباره توضیح می‌دم، حواسم هست در هر درسی نمونه‌ش و دیدم یادآوری کنم، نمونه سؤال پشت نمونه سؤال میدم، تا بچه‌ها براشون جا نیفتاده تو امتحان نمیارم، ینی بچه‌ها رو زجرکش نمی‌کنم، لقمه لقمه سیرشون می‌کنم. نرین جلسه اول کنکوری درس بدین و تمام! دیدم این نکته خطریه و اگه ازش بد برداشت شه بچه‌ها آسیب می‌بینن، لازم دونستم بیام توضیح بدم. معلمِ صبور و در استمراری باشید. موارد این‌طوری اگه گذاشتم و شبهه‌ناک بود بیاید ازم بپرسید لطفا‌. بلایی سر بچه‌ها بیارید سر نیمه متوجه شدن، گردن من فلک‌زده است😢
سربه‌راه
دو تا از دبیرا که خیلی مُسن هستن اومدن ازم شماره بگیرن. می‌گم چرا؟ می‌گن بگو چه خاکی به سرمون کنیم؟
سال ۹۷ مدیرِ دبیرستانی که اونجا بودم، من رو معرفی کردن طرحِ خریدِ خدمات. اون موقع این‌قدر آزمون استخدامی نبود و معمولا همین افرادی که طرحِ خریدِ خدمات بودن رو بعد از پنج سال استخدام می‌کردن. خیلی خوشحال شدم. برای مدیرم شیرینی بردم، گلدون بردم. خیلی تشکر کردم. قشنگ بستم که واردِ مدارسِ دولتی شدم. من و فرستادن هنرستانِ عرفانی. دقیقا پایین‌شهر بود با دخترای مشکل‌دار. خب خیلی خوشحال شدم. می‌شه منطقه محروم‌. به‌واسطه‌ی جهادی‌ها می‌دونم بچه‌های محروم چه بمبِ استعدادی‌ان و رهاشده. هنوزم هیچ‌کس نتونسته شبیهِ اون دخترا به من انشا تحویل بده، حتی بچه‌های کارگاه‌های نویسندگیم با اون‌همه تلاش و قمپز! یادم نمی‌ره که روز معلم بچه‌های کلاسِ گیاه‌شناسی، رفته بودن تموووووووومِ گل‌محمدی‌های باغچه مدرسه رو کنده بودن که از درِ کلاس تا پای صندلیم برام جاده درست کنن... بابای مدرسه و مدیرِ مدرسه بازخواستم کردن که چرا دعواشون نکردین؟ اینا حیاط و کچل کردن، زشت کردن. من هیچی نگفتم چون وقتی یه برف شادی رو که پولش و همه‌شون با هم جمع کرده بودن رو سرم خالی کردن، یکی‌شون با چشمایی که هر لحظه ممکن بود بباره و سخت داشت خودش رو کنترل می‌کرد، گفت خانوم! ببخشید... پولِ هدیه نداشتیم... اما شما رو خیلی دوست داریم... بچه‌هایی که حتی اگه کتک‌شون می‌زدی پدر و مادرشون نمیومدن پیشت، چون پدره سر کار بود و مادره این‌قدر بچه و مشکل داشت یا خونه مردم کار می‌کرد که فرصتِ رسیدگی به این یکی و نداشت(!) همینم که گذاشته بود دخترش درس بخونه کلی بود(!) من دبیر فارسی و نگارش‌شون بودم. با هم خیلی خوش گذروندیم. اما هفته‌ی دومِ مهر مدیر بهم گفت زیست هم شما درس بدید. من با چشمای گرد گفتم زیست؟! اشتباه شده؟ حواستون نیست؟ من ادبیات خوندم. دبیر ادبیاتم. مدیر خندید گفت می‌دونم! زیست‌شون سخت نیست. دبیر پیدا نشده. شما تدریس کنید. من گفتم ولی این درست نیست... خب اداره دبیر پیدا نکرده، شما خودتون دبیر پیدا کنید معرفی کنید. می‌دونید چقدر زیست‌خونده‌ی بیکار داریم؟ گفت تجربه ندارن. بلد نیستن کار کنن. گفتم من و شما هم از اول بلد نبودیم که! خطا کردیم، اصلاح کردیم، یاد گرفتیم! گفت نمی‌شه. خارج از رسمی‌ها نمی‌تونیم. گفتم من چی‌ام پس؟ گفت شما معرفی شدید. گفتم من پیدا کنم، معرفی کنم حله؟ گفت نه! گفتم پیدا کنم، مدیرم معرفی کنن حله؟ گفت نمی‌شه. خلاصه یک هفته زیر بار نرفتم و این طفلیا بی‌دبیر موندن. رفتم پیش مدیر و گفتم قبول. خوشحاااال شد و نفهمید به خاطر دخترا کوتاه اومدم. به درک. رفتم سر کلاس و گفتم می‌دونین دیگه؛ من ادبیات خوندم. زیست فقط یک بار تو سال اول دبیرستان داشتم، یک کتاب. بیست گرفتم اما هیچی ازش یادم نیست. شما باید معترض باشید که من زیست بهتون یاد بدم. باید برید بست بشینید جلوی دفتر، جلوی اداره که براتون دبیر متخصص بیارن. این حقتونه. حتما این کار و بکنید. گفتن هیچ‌کس محلمون نمیده. من هی شیرشون کردم و اونا این‌قدر توسری خورده بودن و تحقیر شده بودن که باور نکردن مستحقِ متخصصن... الآن مادرِ یکی از نهما اومده بود دستور می‌داد که دخترش باید روی فلان صندلی بشینه و هی پولش و به سر ما می‌زد... اما اون طفلیا... یک ماه براشون سخنرانی کردم و شد نیمه‌ی آبان و اینا کوتاه نیومدن... راضی هم بودن من دبیرشونم... حرفام به گوش مدیر رسیده بود و صدام کرد و گفت چرا کلاس به کلاس رفتی گفتی زیست نخوندی؟ گفتم مگه خوندم؟ نشست با معاون برام سه ساعت سخنرانی کرد... بچه‌هام که شیر نمی‌شدن حق‌شون و بگیرن، پس دیگه حوصله نداشتم با مدیره حرف بزنم. سه ساعت فقط شنیدم و بدون چشم گفتن زدم بیرون. نیمه‌ی آبان رفتم کلاس و گفتم خدا رو شاهد می‌گیرم هر کاری بلد بودم کردم و شما نخواستید. خدا رو شاهد می‌گیرم به این حقوق دلم رضا نیست. خدا رو شاهد می‌گیرم درسی رو که بلد نیستم می‌خوام تدریس کنم چون دارم از بی‌دبیری و بی‌تفاوتی شما می‌سوزم. تا به زبون نگید حقوقم حلالمه درس نمی‌دم. با تعجب گفتن حلاله خانوم. گفتم چه فایده؟ شما هم حلال کنید اونی که زیست خونده، مدرک داره، تخصص داره، بیکاره و من جاش و گرفتم ولی حلال نمی‌کنه... بهشون گفتم پابه‌پای هم درس می‌خونیم. هرجا رو نفهمیدم باید کمکم کنید بفهمم. خدا شاهده کوتاه بیاین، کم بذارید، ادبیات‌تونم ول می‌کنم می‌رم. باور نمی‌کنید اما بهترین روزهای تدریسم شد کلاس‌های زیست... بچه‌ها چنان با عشق می‌خوندن و همراهی می‌کردن که حد نداشت... من چنان در تکاپو بودم و تلاش که انگار کنکوری‌ام... یادم نمی‌ره مبحثی مرتبط با یاخته‌ها رو نفهمیدم. اومدم کلاس گفتم من این و نفهمیدم که توضیح بدم براتون. کلیپ و فیلم هم پیدا نکردم.