eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف بگیره و نتونست. تا نشستم شروع کرده می‌گه همکارا فراتر از پایه‌تون درس ندید! چرا هشتم باید استعاره بلد باشه؟!😂 به من می‌گه مثلا😁 نگفتم حاجی امسال جلسه دوم به هفتمام اضافه استعاری هم یاد دادم😂😁😎
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
به یای بدل از کسره می‌گه همزه😐 مراعات نظیر و تناسب رو یکی می‌دونه😶 دست بلند کردم گفتم همزه نیست، یای بدل از کسره است. نشنیده بود اصلا😫 بحث و عوض کرد محلم نداد😩 فرزانگان تدریس می‌کنه و بر ما امیر است🤥
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
سَفر و صَفر رو گرفت جناس ناقص اختلافی. دست بلند کردم گفتم اختلافی نیست، خطیه‌. گفت نه اختلافیه. گفتم انواع جناس اینه و این خطی. قبول نکرد. بقیه‌شونم قبول نکردن😂 رفیق می‌گه دیوونه‌ای با آموزش پرورشیا کل‌کل می‌کنی ولی احتمالا براش با منبع بفرستم😂 سرم درد می‌کنه برای چالش😂😂😂
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
لپ‌تاپ و نتونست به دیتا وصل کنه... به‌جای پاور، پی‌دی‌اف آورده... پی‌دی‌افش رو نتونست با نرم‌افزار باز کنه... خدایا شما شاهدی دیگه؟
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
دو تا از دبیرا که خیلی مُسن هستن اومدن ازم شماره بگیرن. می‌گم چرا؟ می‌گن بگو چه خاکی به سرمون کنیم؟ چی یاد بدیم؟ می‌گم مگه ادبیات نخوندین؟ می‌گن نه ما آزمون دبیری دینی دادیم، قبول شدیم، نیرو کم دارن ما رو گذاشتن ادبیات... آه خدا... می‌بینی نه؟
سربه‌راه
اولین کارگاه ادبیات اداره است. مسؤولش، بازرسیه که پارسال اومده بود کلاسم سر ماجرای شارلاتان ازم گاف
اگه اینجا معلمی داریم باید بدونید من سطح و بالا می‌برم، اما خودمم پوستم کنده می‌شه. یعنی خوب توضیح می‌دم، از روش‌های مختلف توضیح می‌دم، چندباره توضیح می‌دم، حواسم هست در هر درسی نمونه‌ش و دیدم یادآوری کنم، نمونه سؤال پشت نمونه سؤال میدم، تا بچه‌ها براشون جا نیفتاده تو امتحان نمیارم، ینی بچه‌ها رو زجرکش نمی‌کنم، لقمه لقمه سیرشون می‌کنم. نرین جلسه اول کنکوری درس بدین و تمام! دیدم این نکته خطریه و اگه ازش بد برداشت شه بچه‌ها آسیب می‌بینن، لازم دونستم بیام توضیح بدم. معلمِ صبور و در استمراری باشید. موارد این‌طوری اگه گذاشتم و شبهه‌ناک بود بیاید ازم بپرسید لطفا‌. بلایی سر بچه‌ها بیارید سر نیمه متوجه شدن، گردن من فلک‌زده است😢
سربه‌راه
دو تا از دبیرا که خیلی مُسن هستن اومدن ازم شماره بگیرن. می‌گم چرا؟ می‌گن بگو چه خاکی به سرمون کنیم؟
سال ۹۷ مدیرِ دبیرستانی که اونجا بودم، من رو معرفی کردن طرحِ خریدِ خدمات. اون موقع این‌قدر آزمون استخدامی نبود و معمولا همین افرادی که طرحِ خریدِ خدمات بودن رو بعد از پنج سال استخدام می‌کردن. خیلی خوشحال شدم. برای مدیرم شیرینی بردم، گلدون بردم. خیلی تشکر کردم. قشنگ بستم که واردِ مدارسِ دولتی شدم. من و فرستادن هنرستانِ عرفانی. دقیقا پایین‌شهر بود با دخترای مشکل‌دار. خب خیلی خوشحال شدم. می‌شه منطقه محروم‌. به‌واسطه‌ی جهادی‌ها می‌دونم بچه‌های محروم چه بمبِ استعدادی‌ان و رهاشده. هنوزم هیچ‌کس نتونسته شبیهِ اون دخترا به من انشا تحویل بده، حتی بچه‌های کارگاه‌های نویسندگیم با اون‌همه تلاش و قمپز! یادم نمی‌ره که روز معلم بچه‌های کلاسِ گیاه‌شناسی، رفته بودن تموووووووومِ گل‌محمدی‌های باغچه مدرسه رو کنده بودن که از درِ کلاس تا پای صندلیم برام جاده درست کنن... بابای مدرسه و مدیرِ مدرسه بازخواستم کردن که چرا دعواشون نکردین؟ اینا حیاط و کچل کردن، زشت کردن. من هیچی نگفتم چون وقتی یه برف شادی رو که پولش و همه‌شون با هم جمع کرده بودن رو سرم خالی کردن، یکی‌شون با چشمایی که هر لحظه ممکن بود بباره و سخت داشت خودش رو کنترل می‌کرد، گفت خانوم! ببخشید... پولِ هدیه نداشتیم... اما شما رو خیلی دوست داریم... بچه‌هایی که حتی اگه کتک‌شون می‌زدی پدر و مادرشون نمیومدن پیشت، چون پدره سر کار بود و مادره این‌قدر بچه و مشکل داشت یا خونه مردم کار می‌کرد که فرصتِ رسیدگی به این یکی و نداشت(!) همینم که گذاشته بود دخترش درس بخونه کلی بود(!) من دبیر فارسی و نگارش‌شون بودم. با هم خیلی خوش گذروندیم. اما هفته‌ی دومِ مهر مدیر بهم گفت زیست هم شما درس بدید. من با چشمای گرد گفتم زیست؟! اشتباه شده؟ حواستون نیست؟ من ادبیات خوندم. دبیر ادبیاتم. مدیر خندید گفت می‌دونم! زیست‌شون سخت نیست. دبیر پیدا نشده. شما تدریس کنید. من گفتم ولی این درست نیست... خب اداره دبیر پیدا نکرده، شما خودتون دبیر پیدا کنید معرفی کنید. می‌دونید چقدر زیست‌خونده‌ی بیکار داریم؟ گفت تجربه ندارن. بلد نیستن کار کنن. گفتم من و شما هم از اول بلد نبودیم که! خطا کردیم، اصلاح کردیم، یاد گرفتیم! گفت نمی‌شه. خارج از رسمی‌ها نمی‌تونیم. گفتم من چی‌ام پس؟ گفت شما معرفی شدید. گفتم من پیدا کنم، معرفی کنم حله؟ گفت نه! گفتم پیدا کنم، مدیرم معرفی کنن حله؟ گفت نمی‌شه. خلاصه یک هفته زیر بار نرفتم و این طفلیا بی‌دبیر موندن. رفتم پیش مدیر و گفتم قبول. خوشحاااال شد و نفهمید به خاطر دخترا کوتاه اومدم. به درک. رفتم سر کلاس و گفتم می‌دونین دیگه؛ من ادبیات خوندم. زیست فقط یک بار تو سال اول دبیرستان داشتم، یک کتاب. بیست گرفتم اما هیچی ازش یادم نیست. شما باید معترض باشید که من زیست بهتون یاد بدم. باید برید بست بشینید جلوی دفتر، جلوی اداره که براتون دبیر متخصص بیارن. این حقتونه. حتما این کار و بکنید. گفتن هیچ‌کس محلمون نمیده. من هی شیرشون کردم و اونا این‌قدر توسری خورده بودن و تحقیر شده بودن که باور نکردن مستحقِ متخصصن... الآن مادرِ یکی از نهما اومده بود دستور می‌داد که دخترش باید روی فلان صندلی بشینه و هی پولش و به سر ما می‌زد... اما اون طفلیا... یک ماه براشون سخنرانی کردم و شد نیمه‌ی آبان و اینا کوتاه نیومدن... راضی هم بودن من دبیرشونم... حرفام به گوش مدیر رسیده بود و صدام کرد و گفت چرا کلاس به کلاس رفتی گفتی زیست نخوندی؟ گفتم مگه خوندم؟ نشست با معاون برام سه ساعت سخنرانی کرد... بچه‌هام که شیر نمی‌شدن حق‌شون و بگیرن، پس دیگه حوصله نداشتم با مدیره حرف بزنم. سه ساعت فقط شنیدم و بدون چشم گفتن زدم بیرون. نیمه‌ی آبان رفتم کلاس و گفتم خدا رو شاهد می‌گیرم هر کاری بلد بودم کردم و شما نخواستید. خدا رو شاهد می‌گیرم به این حقوق دلم رضا نیست. خدا رو شاهد می‌گیرم درسی رو که بلد نیستم می‌خوام تدریس کنم چون دارم از بی‌دبیری و بی‌تفاوتی شما می‌سوزم. تا به زبون نگید حقوقم حلالمه درس نمی‌دم. با تعجب گفتن حلاله خانوم. گفتم چه فایده؟ شما هم حلال کنید اونی که زیست خونده، مدرک داره، تخصص داره، بیکاره و من جاش و گرفتم ولی حلال نمی‌کنه... بهشون گفتم پابه‌پای هم درس می‌خونیم. هرجا رو نفهمیدم باید کمکم کنید بفهمم. خدا شاهده کوتاه بیاین، کم بذارید، ادبیات‌تونم ول می‌کنم می‌رم. باور نمی‌کنید اما بهترین روزهای تدریسم شد کلاس‌های زیست... بچه‌ها چنان با عشق می‌خوندن و همراهی می‌کردن که حد نداشت... من چنان در تکاپو بودم و تلاش که انگار کنکوری‌ام... یادم نمی‌ره مبحثی مرتبط با یاخته‌ها رو نفهمیدم. اومدم کلاس گفتم من این و نفهمیدم که توضیح بدم براتون. کلیپ و فیلم هم پیدا نکردم.
بچه‌ها با هم شروع کردن خوندن. هرکدوم اومد پای تخته و شروع کرد به توضیح. اون یکی می‌گفت نه اینجاش این‌طوریه. خدای من! وقتی دسته‌جمعی مطلب رو باز کردن، برای هم دست زدیم و من دونه‌دونه بغلشون کردم... خیلی همراه بودن... بچه‌هایی که تو کیفاشون پنجه‌بوکس داشتن..‌. نامه‌های دوست‌پسر... روابط ناسالم..‌. اعتیاد... اما کسی بهشون بها نداده بود... اهلِ زندگی بودن... اهلِ سازندگی... الهی هرجا هستن عاقبت‌بخیر شن... منِ معلم ازشون راضی‌ام، خدا هم ازشون راضی باشه❣ سال تموم شد اما دیگه اداره و اون هنرستان با من تمدید نکردن... من از طرح خرید خدمات هم رونده شدم... درواقع یکی از راه‌های رسمی‌شدنم بسته شد.
سربه‌راه
سال ۹۷ مدیرِ دبیرستانی که اونجا بودم، من رو معرفی کردن طرحِ خریدِ خدمات. اون موقع این‌قدر آزمون است
دوستی دارم که مثلا مؤمنه(!) خادم حرمه(!) حجابش بیسته(!) ولایتش بیسته(!) خانوم جلسه‌ایه(!) همه‌چی تمومه(!) وقتی هم و دیدم و از کار و بارِ هم پرسیدیم، گفت دبیرِ فلسفه و تاریخ و دینی و ادبیات و همه‌چی هست! خندید و گفت آچار فرانسه‌ام و جهادی! من روی قداستِ کلمه‌ی جهادی حساسم. گفتم جهادی بودی با تخصصت، متعهد کار می‌کردی. وقتی با این‌همه کمالات به بی‌تخصص کار کردن و تعهد نداشتن می‌گی جهادی، یعنی خیلی کارت گیره! خنده رو لبش ماسید و با اعتراض گفت وقتی کسی و پیدا نکردن من چه کار کنم؟ به خاطر بچه‌ها رفتم! گفتم یعنی برای اییییین‌همه درس هییییچ‌کس نبود که تو فقط به فلسفه‌ت بچسبی؟! چه بهانه‌های شرعیِ قشنگی! اما حقوقت حتی اگه حلال هم باشه، طیب و طاهر نیست. لقمه آدم و یه جایی زمین می‌زنه. داااااغ کرد که تو سخت‌گیری، تو تندرویی، تو فلانی. گفتم همممممه‌ی اینا هستم، اما دو دو تا چهارتاش منطقیه و هوشِ سرشاری نمی‌خواد: اگه همه از جایی که متعلق بهش نیستن، عقب بکشن، اون جایگاه‌ها خالی بشه، مسؤولین چاره‌ای ندارن جز این‌که آدمش و پیدا کنن. من و تو تا با این بهانه‌ها، جایی که مالِ من و تو نیست اِشغال کردیم، ظهور، عدالت، دولت کریمه اتفاق نمیفته! خانوم جهادی! بهتر بود بگی جای اشتباهی‌ام تا این‌که با دین... با شرع... خودت و موجّه کنی! تو توازنِ جامعه‌ی اسلامی رو به هم زدی!
یخِ هفتما با من باز شده. حالا ازم نمی‌ترسن، بلکه حساب می‌برن. یعنی خوب درس میخونن اما با منم می‌گن و می‌خندن. یکی‌شون وقتی بین نهما بودم اومده ایستاده کنارمون. فکر کردم کاری داره و منتظره صحبتم با نهما تموم شه. گفتم جانم؟ گفت خانوم شما چقدر عشقید. وَ با دست‌هاش برام قلب درست کرد. اون‌یکی اومده دمِ دفتر. صدام زده. رفتم می‌بینم مِنّ و مِن می‌کنه. می‌گم حرفت و بزن. می‌گه سخته... خجالت می‌کشم... می‌ترسم... بهش اطمینان می‌دم حتی اگه ناراحت شدم، چون بار اوله ببخشمش. بعد گفت صبح نهمای پارسال اومده بودن دیدنتون بغلتون کردن، شما هم بوسشون کردید. منم شما رو از جلسه‌ی اول دوست دارم ولی می‌ترسم ازتون... میشه بغلتون کنم؟ بغلش کردم و بوسیدمش. ولی هر روز این کار و نمی‌کنم چون بچه بغلی می‌شه😂 چند روزی هم هست شادم شلوغه و این یه مورد همیشه بهم پیام میده. عمق ماجرا دردناکه ولی فعلا بااحتیاط پیش می‌رم. چون این سطح از نوشتن برای هفتم عجیبه! بسیار محتاط و دوپهلو پاسخ می‌دم که اگه پشتِ این پیام‌ها دخترمه، آروم بشه کمی، یا اگه پشتش پدر و مادریه نتونه چیزی علیه‌م داشته باشه. مجازی خیلی باید مراقب باشید. پیام‌ها رو مبهم پاسخ می‌دم و به بهانه‌ی این‌که بهتر درک کنمت، حواله دادم به صحبت حضوری. با اولین انشای سر کلاس می‌فهمم خودش پیام داده یا نه. صحبت حضوری هم خیلی چیزا رو حل می‌کنه. گرچه قیافه‌شم مثل نوشتارش عجیب و غریبه و تازه فهمیدم چرا اون مدلیه بچه... ببینید بچه هفتم چه زندگی‌ای داره... ما قدرنشناسیم به خدا... پدر و مادرامون گل... ما قدرنشناسا خل!
فهمیدم سوره‌ی قلم روی خوش‌اخلاق شدن اثر داره. یه صلوات هدیه کنید به امام زمان روحی له الفدا که بتونم ثابت بخونم. من فقط با شاگردام خوش‌اخلاقم اونم چون زیر ۲۱ سال هستن، با بقیه اخلاقی دارم که خدا نصیب گرگِ بیابون نکنه😒 تهشم از ظهور جا بمونم (زبونم لال) سرِ همین اخلاقِ گلمه😶 + عکس هم مرتبط هست یا نیست، خوش‌اخلاقه دختره.
هرکی تهرانه و فردا پشتِ سرِ آقا نماز می‌خونه، ازش نمی‌گذرم اگه من و تو قنوتش دعا نکنه. قیامت نگین نگفتم.