eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
موسیقی گذاشتم که انشا بنویسن. یکی از شاگردام زد زیر گریه... قطع کردم موسیقی رو. گفتم بره یه هوایی بخوره. در نبودش انشاش و خوندم. اولِ صبحی فکر نمی‌کردم از دلِ موضوعم (بزرگترین امیدِ من...) چنین اندوهی استخراج شه...
سربه‌راه
موسیقی گذاشتم که انشا بنویسن. یکی از شاگردام زد زیر گریه... قطع کردم موسیقی رو. گفتم بره یه هوایی بخ
در برابرِ مشکلاتِ خودم چقدر حقیرم؛ وَ مشکلاتم برابرِ مشکلاتِ شاگردهام چقدر ناچیز...
سربه‌راه
موسیقی گذاشتم که انشا بنویسن. یکی از شاگردام زد زیر گریه... قطع کردم موسیقی رو. گفتم بره یه هوایی بخ
کلاسِ بعدی موضوعِ انشای دیگه دادم: بزرگترین ترسِ من... یکی رو صدا می‌زنم بیاد بخونه و قبلش می‌پرسم مشکلی نداری ترست و بخونی؟ این موضوعیه که ممکنه دستاویز تمسخر و تحقیر دیگران بشن. پس مراعات می‌کنم. فکر می‌کنه و می‌گه نه، مشکلی ندارم. میاد و شروع می‌کنه به خوندن. انشای خوبی نبود، نمره‌ی جالبی نگرفت، اما محتوا... خودش زد زیرِ گریه... اونی که آخرِ کلاس می‌شینه زد زیرِ گریه... بقیه با خودشون می‌جنگیدن؛ چشم‌های سرخ، اشکای یواشکی، فین‌فینِ دماغ، بازی کردن با انگشتا، مچاله و پنهان نشستن... من معلمم. معلم که گریه نمی‌کنه! معلمِ دلسوز چرا، اما معلمِ عاقل نه. من همیشه تلاش کردم معلمِ عاقلی باشم. مادرا و پدرا و معلما و مربیای دلسوز گند می‌زنن به بچه... به مسیرِ رشدش. استوار و هشیار نشستم سرِ جام و با این‌که تاروپودِ روحم به لبه‌های تیزِ انشاهای دخترام گرفته و روانم ریش‌ریش شده، حواسم به همه‌ی نکاتِ انشاها، زیر‌وزِبَرِ محتوا، کلاس و نمرات هست. می‌شینه و نمره‌ی ناجالبش رو هم می‌دم و دارم می‌رم سراغِ نفرِ بعدی که یکی از دخترام می‌گه: خانوم خوش به حالِ شوهرتون! شما خیلی قوی و محکمید! اون‌یکی می‌گه: شیرزن! درسته کلمه‌ش خانوم؟ شیرزن‌ید! شوهرتون کِیف می‌کنه! با طمأنینه لبخند می‌زنم و می‌گم: ولی مردها شیرزن دوست ندارن! آهو دوست دارن؛ قابلِ شکار! رام! مظلوم! وَ گِریوک! شیر باشین می‌مونین ورِ دلِ مامان و بابا! خیلی جدی نگام می‌کنن. یکی‌شون می‌گه به چه دردشون می‌خوره؟! تا سرِ زبونم اومد بگم به این درد که خرشون کنه و عقده‌های قدرت‌طلبی‌شون و پاسخ بده... ولی دیدم فضا سنگینه... اینا اندوهگین... جاش نیست از حقایق حرف بزنم. گفتم بچه‌شون شبیه آهو قشنگ و ناز می‌شه، نه شبیه شیر، وحشی و درّنده! خندیدن! از تهِ دل! دیگه تا کِی بفهمن و بگریند(!)
نه قدوقواره‌ش به تیرِ برق می‌خوره، نه جنسِ لطیفش حریفِ سختیِ سیمان می‌شه... اما تیرِ برقی که برای همه خطر داره رو بغل زده... به پاش نشسته... سبز شده... از دلِ سنگش نترسیده... سبحان‌الله🌱
سربه‌راه
نه قدوقواره‌ش به تیرِ برق می‌خوره، نه جنسِ لطیفش حریفِ سختیِ سیمان می‌شه... اما تیرِ برقی که برای هم
تیرِ برق: من از سطحِ سیمانی قرن می‌ترسم. گیاه: وَ آن وقت من، مثل ایمانی از تابشِ استوا گرم، تو را در سرآغازِ یک باغ خواهم نشانید.
سربه‌راه
نه قدوقواره‌ش به تیرِ برق می‌خوره، نه جنسِ لطیفش حریفِ سختیِ سیمان می‌شه... اما تیرِ برقی که برای هم
یه یاغیِ جسورِ لطیف که خلافِ مسیرِ باغچه رفته... وَ عاشقِ یه بلندبالای سنگ‌دلِ خطرناک شده... 🌿
دلم می‌خواد مثل قبل آیدی کانالم و پایینِ پستام بذارم، خیلی شیک و باکلاس بود. ولی حوصله ندارم😶
سه پایه انشا امضا کردم. نمراتِ ۱۹ و ۱۸ هم دادم، اما نه چون شایسته بودن، چون من الآن دبیرِ انشام نه یه نویسنده یا مدرّسِ نویسندگی! پس استانداردها متفاوته و اگرنه صفر هم برای دخترام زیاد بود و بی‌عدالتی! گرچه در نویسندگی هم اوضاع همین‌قدر بحرانیه... سال‌هاست نوشته‌ای من و به وجد نمیاره... گاهی برخی جملات چرا، اما نوشته نه! به هیچ‌وجه نه! من فکر می‌کنم تخیّل رو در همه از بین بردن... تخیّل نه اون چیزیه که برابر با منطق قرار بگیره و عقل، ابدا! بلکه تخیّل به مثابه‌ی ابزاری برای سرعت بخشیدن به عقل و منطق. چطور؟ مثلا شما فراتر از دعای فرجِ زبانی نمی‌رید چون حکومتِ امام رو در ذهن تخیّل نمی‌کنید! شده تا حالا بشینید و برای مرقدِ حضرت زهرا سلام الله علیها طرح بریزید؟ شده فکر کنید ورودیِ قُبّه‌ی امام حسن علیه السلام چه شعری رو باید نوشت؟ شده تخیّل کنید قراره چقدر بین شهرتون و سهله زمانِ ظهور در رفت‌وآمد باشید؟ به سفر کردن در نیمه‌ی شب وقتی جهان در امنیتِ ظهوره فکر کردید؟ چند بار اون سخنرانیِ وعده‌داده‌شده در سهله رو تصوّر کردید و از شوق اشک ریختید؟ چند بار مکان‌های دیدنی غزّه رو سرچ کردید؟ چقدر دنبالِ تورِ مناسب برای تابستان و سفر به فلسطین گشتید؟ تا حالا جامعه‌ی کبیره رو با معنایی که تخیّلش کنید خوندید؟ باشه! سطح و بیاریم در دسترس‌تر؛ بعد از مشّایه‌ی اربعین، تا اربعینِ بعدی چقدر تخیّل کردید؟ شده به جاده‌ی خالی فکر کنید و تخیّل کنید عمودها یک‌صدا در فراقِ زوّارِ حسین علیه السلام، نوحه می‌خونن و دست در گردنِ هم اشک می‌ریزن؟ به استکانی که گوشه‌‌ی موکب جا مونده و تا اربعینِ بعد این‌قدر به جاده زل می‌زنه و غصه می‌خوره تا تَرَک برمی‌داره فکر کردید؟ چند بار برای موکبِ گمشدگانِ عمودِ ۶۰۲ نامه نوشتید؟ [آه] شده به جملاتِ کتابی که می‌خونید، فکر کنید و اون و در ذهن بپرورونید؟ اصلا کتاب می‌خونید؟ آه خدای من! شما کتاب نمی‌خونید! شما غرق در رسانه‌های بصری هستید و جایی برای تخیّل در ذهن ندارید! بله! مشکل حل شد. شما به زندگی تصویر نمی‌دید؛ بلکه این تصویره که به شما زندگی می‌ده! وَ تخیّل می‌میره! کاری کنید! دنیا بدونِ تخیّل در انتظارِ ظهور خواهد موند! این تخیّلِ حقیقته که شما رو شوقِ حرکت می‌ده به سمتِ وقوعش! لطفا آدم‌های خیال‌پردازی باشید! حتی در سطحِ پستِ اومانیست، خیال‌پردازها جذاب‌تر و کاریزماتیک‌ترن! اما لطفا پَست نباشید!
یکی از تخیّل‌های غالبِ من برگشتن به شب‌های دوکوهه است... به عصرِ رو به غروبِ قاصدکیِ پاسگاهِ زید... نشستم دورِ مزارِ شهدای گمنام و یاسین می‌خونم‌... می‌رم لبِ جاده‌ای که از نیزار می‌گذره و انتهاش عِراقه؛ شهرِ محبوب...
سلام🌿 اینجا چیزی برای غارت نیست؛ نه پولی دارم که دزد ببرد، نه ایمانی که شیطان.