سربهراه
نه قدوقوارهش به تیرِ برق میخوره، نه جنسِ لطیفش حریفِ سختیِ سیمان میشه... اما تیرِ برقی که برای هم
khosro shakibaibe baghe hamsafarn57029.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
سربهراه
نه قدوقوارهش به تیرِ برق میخوره، نه جنسِ لطیفش حریفِ سختیِ سیمان میشه... اما تیرِ برقی که برای هم
تیرِ برق:
من از سطحِ سیمانی قرن میترسم.
گیاه:
وَ آن وقت من، مثل ایمانی از تابشِ استوا گرم،
تو را در سرآغازِ یک باغ خواهم نشانید.
سربهراه
نه قدوقوارهش به تیرِ برق میخوره، نه جنسِ لطیفش حریفِ سختیِ سیمان میشه... اما تیرِ برقی که برای هم
یه یاغیِ جسورِ لطیف
که خلافِ مسیرِ باغچه رفته...
وَ عاشقِ یه بلندبالای سنگدلِ خطرناک شده...
🌿
دلم میخواد مثل قبل آیدی کانالم و پایینِ پستام بذارم، خیلی شیک و باکلاس بود.
ولی حوصله ندارم😶
سه پایه انشا امضا کردم. نمراتِ ۱۹ و ۱۸ هم دادم، اما نه چون شایسته بودن، چون من الآن دبیرِ انشام نه یه نویسنده یا مدرّسِ نویسندگی! پس استانداردها متفاوته و اگرنه صفر هم برای دخترام زیاد بود و بیعدالتی! گرچه در نویسندگی هم اوضاع همینقدر بحرانیه...
سالهاست نوشتهای من و به وجد نمیاره... گاهی برخی جملات چرا، اما نوشته نه! به هیچوجه نه!
من فکر میکنم تخیّل رو در همه از بین بردن... تخیّل نه اون چیزیه که برابر با منطق قرار بگیره و عقل، ابدا! بلکه تخیّل به مثابهی ابزاری برای سرعت بخشیدن به عقل و منطق.
چطور؟
مثلا شما فراتر از دعای فرجِ زبانی نمیرید چون حکومتِ امام رو در ذهن تخیّل نمیکنید! شده تا حالا بشینید و برای مرقدِ حضرت زهرا سلام الله علیها طرح بریزید؟ شده فکر کنید ورودیِ قُبّهی امام حسن علیه السلام چه شعری رو باید نوشت؟ شده تخیّل کنید قراره چقدر بین شهرتون و سهله زمانِ ظهور در رفتوآمد باشید؟ به سفر کردن در نیمهی شب وقتی جهان در امنیتِ ظهوره فکر کردید؟ چند بار اون سخنرانیِ وعدهدادهشده در سهله رو تصوّر کردید و از شوق اشک ریختید؟ چند بار مکانهای دیدنی غزّه رو سرچ کردید؟ چقدر دنبالِ تورِ مناسب برای تابستان و سفر به فلسطین گشتید؟ تا حالا جامعهی کبیره رو با معنایی که تخیّلش کنید خوندید؟
باشه! سطح و بیاریم در دسترستر؛
بعد از مشّایهی اربعین، تا اربعینِ بعدی چقدر تخیّل کردید؟ شده به جادهی خالی فکر کنید و تخیّل کنید عمودها یکصدا در فراقِ زوّارِ حسین علیه السلام، نوحه میخونن و دست در گردنِ هم اشک میریزن؟ به استکانی که گوشهی موکب جا مونده و تا اربعینِ بعد اینقدر به جاده زل میزنه و غصه میخوره تا تَرَک برمیداره فکر کردید؟ چند بار برای موکبِ گمشدگانِ عمودِ ۶۰۲ نامه نوشتید؟
[آه]
شده به جملاتِ کتابی که میخونید، فکر کنید و اون و در ذهن بپرورونید؟
اصلا کتاب میخونید؟
آه خدای من!
شما کتاب نمیخونید!
شما غرق در رسانههای بصری هستید و جایی برای تخیّل در ذهن ندارید!
بله! مشکل حل شد.
شما به زندگی تصویر نمیدید؛ بلکه این تصویره که به شما زندگی میده!
وَ تخیّل میمیره!
کاری کنید!
دنیا بدونِ تخیّل در انتظارِ ظهور خواهد موند!
این تخیّلِ حقیقته که شما رو شوقِ حرکت میده به سمتِ وقوعش!
لطفا آدمهای خیالپردازی باشید!
حتی در سطحِ پستِ اومانیست،
خیالپردازها جذابتر و کاریزماتیکترن!
اما لطفا پَست نباشید!
#نویسندگی
یکی از تخیّلهای غالبِ من
برگشتن به شبهای دوکوهه است...
به عصرِ رو به غروبِ قاصدکیِ پاسگاهِ زید...
نشستم دورِ مزارِ شهدای گمنام و یاسین میخونم...
میرم لبِ جادهای که از نیزار میگذره و انتهاش عِراقه؛
شهرِ محبوب...
#بهتوازدوووووووووووورسلام❣
سربهراه
۱. همیشه به گرگومیشِ هوا از خانه بیرون میزدم، اینبار اما در روشنی. خواب نماندهام. اصلا خوابم نبرده که خواب بمانم(!) دیرتر حرکت کردم، از پیادهرویِ صبحگاهم گذشتم، اتوبوسهای خلوتی که کفشهایت را کثیف نمیکنند رها کردم تا با آدمی که مسیرِ کارش با من یکی است و ساعتِ کارش هم با من یکی شده، همکلام نشوم!
آدمِ بدی نیست؛ چه بسا بهتر از من هم باشد، خط فکریِ مشابه دارد، اما آدمی الکیست!
من اهلِ معاشرتهای الکی نیستم! اهلِ خندههای الکی، حرفهای الکی، خاطرههای الکی، احوالپرسیهای الکی، خوشوبشهای الکی، من آدمِ حقیقیام! حرفهای شیرینِ حقیقی، حرفهای تلخِ حقیقی، دستمریزادهای حقیقی، توپوتشرهای حقیقی.
حاضر شدم اضطرابِ دیر رسیدن به مدرسه و کفشهای لگدمالشده و محروم شدن از پیادهروی را به جان بخرم که اولِ صبحم الکی شروع نشود!
۲. چادرم را با سافتلنطلایی شستم. دورِ ماشین را کم تنظیم کردم. از سر آویزان کردم که خشک شود. اتو نکشیدم. تا زدم و داخلِ نایلون در یخچال گذاشتم. صبح که پوشیدم، به ایستگاهِ دوم نرسیده، باز مو گرفته بود!
۳. پاییز فصلِ جسارت است. فصلِ طغیان. فصلِ غرورهای عزّتمند.
برگها آویزان نمیمانند. یکدله میشوند و جدا. آویزان نمیمانند. حتی اگر شده به زیرِ پا افتند.
برگها از شاخه میافتند، اما از اصالت نه!
۴. از سردیِ چادرِ تازه از یخچال خارجشدهام، لذت میبرم. به تمامِ روابطم سافتلنطلایی زدهام که عمرم را مو برندارد. اما قاعده بِفَسخَ العَزائِم است! انتخاب میکنم آویزان نباشم، حتی به التهابِ دل کندن...
صعود میکنم به زیرِ پا... تا خودم باشم بی معلق بودن.
۵. نوشته بود: چای، نان وَ عشق، تازه میچسبد.
وَ من فکر کردم معلمِ انشا بودن چه شغلِ اندوهناکیست... خواندن، چه کارِ وحشتناکیست... وَ نمره دادن به رنجها... اندوهها... غمها... اضطرابها... بیدادیها... بیتابیها... که کلماتِ بدقوارهی دخترانم به تنِ وسیعشان نمینشیند، چه جانکاه و فرسایشیست...
من پای هر انشا، هزار بار تمام میشوم.
۶. برای قبول کردنِ کلاس خصوصی، زیادی خستهام. بعد از مدرسه، ناهار میخواهم کنارِ سفره، چای میخواهم کنارِ تلویزیون، وَ خواب میخواهم کنارِ بخاری. اما وقتی برنامههای جدید برایم ارسال میشود، بی فوتِ وقت قبول میکنم.
پول وَ مشغله؛ برای عمری که مو برداشته، ضروریست!
۷. درجا زدن بد نیست، اگر رشد داشته باشد.
عقبگرد فاجعه نیست، اگر اصلاح داشته باشد.
آنچه درد است؛ آدم نشدن است!
۸. بزرگترین ترسِ من:
«اِذا بَلَغَ الرَّجُلُ اَرْبَعينَ سَنَةً
وَ لَمْ يَغْلِبْ خَيْرُهُ شَرَّهُ
قَبَّلَ الشَّيْطانُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ
وَ قالَ:
هذا وَجْهٌ لا يُفْلِحُ»...
۹. بزرگترین امیدِ من:
«أَحَبَّ اَللَّهُ
مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً»...
۱۰. به گریههای بلند، اعتراف میگویند...
۱۱. خدایا!
اندوهِ دخترانم را چنان اندوههای من مختصر و محوِ رحمتت بفرما،
وَ بزرگیِ طاقت و صبرِ دخترانم را به قلبِ نازپرودهی من هم عطا کن!
به موازات اتفاقات چند روز اخیر، آقای همتی بسترهای مورد نیاز برای پیوستن ایران به FATF رو محضر آقای پزشکیان بردن و ایشون هم دستور فوری دادن برای پیگیری هر چه سریعتر(!)
وَ خب طبیعتا ارتباط بین شفافیت کامل مالی و مسیر حمایت از جبههی مقاومت رو هم میدونید!
گفتم از جرّاحِ مَشتیمونم خبر داشته باشید وسط شادیهای زدنِ اسرائیل...