سربهراه
امروز هم من هیچچیز و به شما تحمیل نکردم، پرسیدم وَ شما گفتی بله!
حالا بگه پشیمون شدم، بیست دقیقه عمرِ گرانمایهی ما برمیگرده؟! وقتِ کلاس برمیگرده؟!
داشت با گریه میگفت خانم خواهش میکنم...
دوباره پرسیدم برمیگرده زمانی که با نق زدن هدرش دادی؟!
گفت نه!
گفتم پس مابقیش و هدر نده.
منتظر مقالهت هستم و هرجا کوتاهی کردی، نمرهی کل فارسی هر دو ترمت و داخل کارنامه صفر رد میکنم.
😁😂😎 وَ من درس دادم و گریه کرد😁😂😎 تمرین حل کردیم و گریه کرد😁😂😎 رفتم کلاسهای بعدیم و گریه کرد😁😂😎زنگای دیگهی خودش گریه کرد😁😂😎خانوم علوم اومدن وساطت گفتم نه عزیزم! ایشون خودشون سطح بالا رو طلب کردن. 😁😂😎
هیچی دیگه! من الآن خیلی باکلاسم🤪 دور شید کور شید که دارم در سطحِ آمریکا کار میکنم😂
وای خدا... کی ما از تفکرِ غربزدگی نجات پیدا میکنیم...
خدا لعنت کنه تقیزادههای تاریخ رو...
احتمالا هم فردا پدری... مادری... لشکرکشیای در راهه😂
ولی من آمریکایی باهاشون برخورد خواهم کرد😉
برگههای انشای نهما رو دادم. یکیشون صداش درومده که چرا چهاردههههههههه؟!
بعد داره برگهش و بررسی میکنه. یهو میگه خااااااانووووووم! نوشتم «آن صحنه وایب خوبی داشت». یک نمره کم کردید نوشتید کلمهی انگلیسی در انشای فارسی نادرست است. چرااااااااااااا؟!
صدام و شبیهِ دماغ عملیهای مژهکاشتهی گونهپروتزی، ناز و ادا دادم و گفتم:
چون کوروشِ کبییییییییییر ناراحت میشه! آخه ما آریایی هستیم، عرب نمیپرستیم! چیز... غربی نمیپرستیم!
بعد با دو انگشتِ اشاره و وسطِ دستام، هشتگ ساختم روبروش و با همون صدا و اَدا گفتم:
هشتگ کوئیدِ تناقض!
کلاس در حالی که داشت ازم حرصصصصصصصص میخورد، از خنده ترکیده بود😂😂😂
یکیشون میگه خانوم خنده خنده آتیشمون میده😂😂😂✌️
فردا درس هفتما میرسه به کویرِ دکتر شریعتی و درس هشتما به نهجالبلاغه. تا بتونم کتابایی که متن و شعر درسا از دلِ اوناست رو براشون میبرم که کتاب رو ببینن. خیلی هم براشون جذابه. خیلی بازخوردهای جالبی دارن. قشنگ میفهمی یا اینا زامبیان و کتابندیده، یا تو زامبیای و عجیب(!)
بعد از مدرسه رفتم کتابخونه عمومی که سیلِ برگههام و امضا کنم. خیلی خسته بودم. پنج برگه امضا کردم و بقیهش و گشتم تو اینترنت. مغزم کشش فکر و تحلیل نداشت. در عین حال مدام در حال نوشتنه. من خیلی دلم میخواد سدّ ذهنم رو بردارم و هرچی مینویسه رو اینجا مکتوب کنم اما موانع داخلی و خارجی برای خودم میبینم.
گاهی فکر میکنم اینجا رو حذف کنم و دیگه عمومی ننویسم. اما نویسندهها دقیقا مینویسن که خونده بشن. این میل رو محاله بتونی ازشون بگیری. و درست با همین میل، خوددرگیرن و بسیاری از نوشتههای ذهنشون رو مکتوب نمیکنن به خاطر همون موانع داخلی و خارجی.
خستهام و میل نوشتن دارم. دارم خودم رو کنترل میکنم. شام و چای نخوردم و این ساعت تو جام دراز کشیدم. خوشخیالانه دوست دارم چهار یا زودتر بیدار شم. چای و هل دم کنم. تخم مرغ روغنی بزنم. بعد از نماز صبح دعای عهد گوش بدم و برم مدرسه.
دوباره همهی کارهام تلنبار شده و سیل سیل برگه اتاقم رو برداشته. من خسته رسوب کردم و میل نوشتن دارم.
امروز حدیثه به مناسبت بزرگداشت حافظ برام شعر خوند.
داشتم فکر میکردم من چه دبیر ادبیات بی ذوقیام. جز مختصری، شعر حفظ نیستم. با شعر حرف نمیزنم. شبیه دبیرهای ادبیات نیستم. و فقط بینهایت از دستور زبان لذت میبرم و خیلی عالی تدریسش میکنم...
و این یه جوریه
هفتهی پیش زنگِ آخرِ خودم،
وَ چهارشنبه که خودم نیستم،
وَ امروز صبحِ زود،
نهم دوییهای پارسالم که شعبهی متوسطهی دومِ همین مؤسس هستن، اومدن من و بدزدن ببرن برای خودشون وَ معلمِ متوسطه دوم رو بندازن اینجا😂😂😂
قطعا خودم از مخالفینِ این طرحم و مدیر و معاون و مامانِ مدرسه هم نمیگفتن نه، من نمیرفتم متوسطه دوممون،
اما اعتراف میکنم از اینکه هر هفته اونا مدرسهان و پیگیرن من تا دوازدهم دبیرشون باشم، آهوکِیفم😁😍
سربهراه
هفتهی پیش زنگِ آخرِ خودم، وَ چهارشنبه که خودم نیستم، وَ امروز صبحِ زود، نهم دوییهای پارسالم که شعب
من عاشقِ تدریسِ دروسِ تخصصیتر، پیچیدهتر، سختتر وَ چالشیترم. وای اصلا میمیرم برای تدریسِ عروض و قافیه😍 من واقعا اهل شعر و شمع و شراب و شیرینی نیستم😂 ارشد، آموزش زبان فارسی خوندم، یعنی دستور زبان، بلیغ کاربردی، ویراستاری... هرچه تخصصیتر، برای من جذابتر.
اما اینجا مدیر همراهمه و متوسطه دوم مدیر برابرم!
اینجا علاوه بر تدریس، دستم برای کارهای دیگه هم بازه، اونجا فقط میتونم تدریس کنم.
اونور به این راحتیا دم به تله نمیدم😂
سربهراه
من عاشقِ تدریسِ دروسِ تخصصیتر، پیچیدهتر، سختتر وَ چالشیترم. وای اصلا میمیرم برای تدریسِ عروض و
بچههایی که اینور مدیرم مثلِ دخترِ محترمِ خودشون، تو شیشه حفظشون کردن،
تو همین سه هفته که رفتن اون یکی شعبه، پیرسینگ زدن... ابروهاشون و دست زدن... انگشتاشون پر از تاتو و انگشتر و عجقوجق شده...
کلهی صبح با یه لایه آرایش میان دیدنم و همونجوری میرن مدرسه...
انگار نه انگار اینا همون یاغیهای معصومِ منان...
مدیرِ یه مدرسه، رهبرِ جامعهی کوچیکِ مدرسه است...
الناس علی دین ملوکهم...
سهشنبه امتحانِ ماهمه. اولین امتحان جدی و سراسریِ فارسیِ مدرسه.
پارسالیا شناخت دارن، روضهش و از دیروز شروع کردن. امروز کلاس به کلاس التماس دعا داشتن ازم!
یه کلاس گفتن خانوم! تو رو خدا به خاطر دخترای جدید که اندازهی ما بلد نیستن کمی آسونتر بگیرید.
بعد یکیشون گفت یا حداقل مثلِ خانم قرآن نمره بدید.
پرسیدم یعنی چطوری؟
گفتن خانم قرآن میگن:
به شما نمره میبخشم که خدا به خودم ببخشه!
به همون قرآن قسم اگه اون لحظه یا زنگِ تفریحش معلم قرآن رو میدیدم، همون کاری رو باهاش میکردم که امیرالمؤمنین علیه السلام با خوارج کردن.
سربهراه
سهشنبه امتحانِ ماهمه. اولین امتحان جدی و سراسریِ فارسیِ مدرسه. پارسالیا شناخت دارن، روضهش و از دی
یه بار تو حرم، صحن انقلاب، روبروی پنجره فولاد، یه زنِ آرایشکردهی بدحجاب، چادرش و درآورد تا پسری که باهاش بود و طبقِ نشانههای غیر قابلِ ذکری، شوهر وَ مَحرمش نبود، ازش عکس بگیره.
دو قدم کنارش یه خادم بود. من ایستادم ببینم تذکر میده یا نه. دیدم نه... تکون نخورد...
خودم جُنبیدم و تا پسره دوربینِ موبایل رو حاضر کنه، رفتم جلوی خانومه و پشت به پسره جوری ایستادم که نتونه عکس بگیره. به زنه گفتم اینجا حرمه عزیزم. چادرتون باید سرتون باشه. آرایش نداشته باشید. پوشیده باشید. زیارتتون قبول اما امامی که زیارتش اومدید مادر و خواهرشون به حیا و عفّت شُهرهان... هرچه بیشتر شبیهشون باشید، در این درگاه مقرّبترین.
(شمرده شمرده اما بی وقفه حرف زدم چون این از اون مواردی بود که احتمال میدادم به جیغجیغ بزنه. تو خیابون بود میگفتم و میرفتم و اینم جیغجیغش و میکرد. اما تو حرم دوست نداشتم حرمتی بشکنه. البته جیغجیغم میکرد دیگه دست من نبود و مانعِ نهی از منکرم نبود، اما تلاشم و کردم به اونجا نکشه و نکشید الحمدلله.) با بیوقفه سخنرانی کردنم، مجالِ حرف زدن رو ازش گرفتم. حوصلهش سر رفت و بی اونکه حرفی بزنه، با اخم و اکراه چادرش و سرش کرد و عکسنگرفته رفتن.
رفتم پیشِ خادمه. اول سریع اسمِ روی کُتش رو قبلِ اینکه بهش برسم خوندم و بعد زنگ زدم ۱۳۸ و اسمش و گفتم و ساعت و صحن رو اطلاع دادم و درخواست پیگیری کردم بهش امر به معروف و نهی از منکر یاد بدن یا از خدمت عزلش کنن.
تا رسیدم بهش، مردکِ خائن چوبپر رو گرفت روی اسمش(!)
من هم با اسم و فامیلِ دقیق صداش کردم که بگم باختی داداش! من مثلِ تو کودن نیستم!
گفتم آقای فلانی! این خانمِ بدحجاب جلوی چشمِ شما چادر از سر برداشت. ندیدم تذکری بدید! این لباس چیه تنتون؟!
از راهِ خندهداری وارد شد:
گفت من مرد هستم! بهتره من تذکر ندم(!) (بلانسبتِ مرد)
خندیدم گفتم در مرحلهی اول بله! بهتره تا خانم هست، یه خانم تذکر بده.
دور و بر و نگاه کردم و خادمهای زنِ حرم مُرده بودن و اونجا کسی نبود.
نگاش کردم و گفتم: کسی نیست!
با انگشتام بهش دو نشون دادم و گفتم: مرحلهی بعد تقاضا از یه زائرِ خانم برای تذکر دادن بود که خیلی هم فرهنگیتره و ایجادِ تشکیلاتِ امر به معروف و نهی از منکر.
دور و بر و نگاه کردم و اونهمه خانمِ زائر رو نشون دادم و گفتم که الحمدلله امام رضا جان همیشه دورشون شلوغه!
با انگشتام سه نشون دادم و گفتم اگه به عقلتون نرسید، باید همون کاری که ازتون برمیومد میکردین. یعنی خودتون تذکر میدادید. بی نگاه کردن به چهره و شمایلِ اون زن که مردانگیتون به گناه نیفته(!)
اومد جواب بده دستم و گرفتم جلوی صورتش و گفتم صبر کن آقای فلان! شما به بهانهی مرد بودنت میگی جلو نیومدی، ولی من ایستاده بودم و میدیدمت! تو زوم بودی روی زنه! چطور نگاهش میکردی اما تذکر ندادی که به گناه نیفتی؟!
حالا که به هول و ولا افتاده بود، گفت از بالا گفتن تذکر ندیم(!)
گفتم پس غلط کردی این لباس و پوشیدی! چون ما به امثالِ تو میگیم خادمِ امام رضا، نمیگیم خادمِ بالاییها! غلط کردی با پوشیدنِ این لباسِ مقدس یک ملت رو فریب دادی! خادم امام رضا بودی شبیه امام رضا رفتار میکردی، امام رضا همین الآن همینجا بودن، مثلِ توی مترسک با لبخندِ ژوکوند میایستادن اینجا و به گناه... اونم گناه علنی رئوفانه چشم میدوختن؟!
صداش و بلند کرد که تو تندرویی! امثالِ تو این مردم رو از حرم میرونن!
منم اون صدا قشنگهم و انداختم سرم و گفتم برای اونا لبخندبهلب بودی، برای ما که دردِ دین داریم صدات و بلند میکنی بردهی بالاییها😂
صدای بلندم و که شنید و چند نفر از زائرا برگشتن نگاهم کردن، به تتهپته افتاد و در تقلّا بود آرومم کنه😂
اصلِ حرفم از این خاطره اینجاست:
گفتم ببین! دارم روبروی پنجره فولاد و در محضر امام این حرف و میزنم. من مرده تو زنده. قیامت من و بابتِ اخلاق تندم مجازات میکنن اما تو بابتِ تحریفِ دین رسوا و بیآبروی دنیا و آخرتی. این وعدهی قرآنه و حق.
+ ومن الذین هادوا سمعون للکذب سمعون لقوم ءاخرین لم یاتوک یحرفون الکلم من بعد مواضعه یقولون ان اوتیتم هـذا فخذوه وان لم تؤتوه فاحذروا... اولـئک الذین... لهم فی الدنیا خزی.
سربهراه
تو حیاط داشتم نماز میخوندم
(بله ما مدرسهمون خدا تومن شهریه میگیره اما نمازخونه نداریم😊 تو راهروها کلی چراغونی و آبشار و موسیقی داریم اما نمازخونه نداریم😊بالا آزمایشگاه داریم اما نمازخونه نداریم😊 ما هر یک گلدونِ تو دفترمون چهار میلیون تومنه اما نمازخونه نداریم😊 البته برای بستنِ دهانِ بازرسهای دغلتر، یه انباری داریم که توش فرشِ مسجد پهن کردن و در زمستان چهار نفر میتونن توش به نماز بایستن، اما اونجا به اسم، نمازخونه است و به رسم، اتاقِ پرو برای زنگِ ورزشه😊 این مدیرم هستن که از منزل لطف کردن یه زیراندازِ حصیری آوردن و اذان که میدن تو حیاط پهن میکنن که همین دو تا معلم و پنج تا دانشآموزی که اهلِ نمازن، بیان نماز بخونن و دو تای دیگه ببینن حداقل هنوز نمازخونا نمردن😊 بله ما غیرانتفاعی هستیم، در منطقهی خوبی از شهر، با خدا تومن شهریه😊 وَ تو این مدتی که من اینجام حتی یه پدر و مادر نیومدن بگن چرا نمازخونه ندارید؟! اما اومدن گفتن چرا آبسردکنِ حیاط، در فلان تاریخ آبِ سرد به بچهم نداده😊
من چادرنماز میبرم همیشه، جانمازم، عطر حرم امام حسینم، مرتب و منظم، وَ یکی از ذوقای دخترا دیدنِ من با چادرنمازه که هنوزم براشون تکراری نشده😍 رفیق میگه اینا همینقدر نمازندیدهان...)
سرِ نماز بودم که بلاهایی که دیروز سرِ کلاسِ من تولدِ اون یکی بلا رو گرفتن و بعد من و پیدا نکردن که کیک بهم بدن، کنارِ جانمازم کیک برام گذاشتن و بدوبدو رفتن😍
من تنها معلمیام که اجازه میدم سر کلاسم تولداشون و بگیرن، موبایلمم میدم عکساشونم بگیرن، براشونم عکساشون و میفرستم، سربرهنه هم باشن روی صورتشون استیکر میذارم و هر کار دلم خواست روی عکس میکنم و بعد تحویل میدم😂، وَ دقیق تو یازده دقیقه هم تولد رو جمع میکنم. یعنی همهی اتفاقا باید تو یازده دقیقه باشه. قشنگ میان و تا من میام میگن یازده دقیقه شروع شد😂
وَ بی هیچ تذکر و اذیتی خودشون سریع جمع میکنن و متفرق میشن.
نمازم که تموم شد به بچههایی که دورم بودن گفتم احساس میکنم مریم مقدسم😂 نماز میخونم برام مائدههای آسمانی میاد😂
نماز عصرم و خوندم هم کنارِ جانمازم یه ظرف زالزالک بود😍
عزیزای من...
رفیق میگه همکارای دیگهت از پنجره دفتر میبیننت، خطریه، حتما هر روز صدقه بده.
برم صدقه بدم و با چای تازهدم، مائدههای آسمانی بخورم❣