eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اینم بنویسم و برم قرآن روزانه‌م و بخونم و بشینم پای سؤالای سه‌شنبه‌م؛ امروز صف که بستن، یکی از نهما اومد دفتر صدام زد. رفتم بیرون گفت خانوم دستم به دامنت! می‌خوان برم گردونن خونه. خیره‌سر مانتوش و کوتاه کرده قدّ بلوز😐 من تا بتونم وساطتِ گندکاریاشون و می‌کنم دفتر. اینم رفتم و با مدیر صحبت کردم. بنده‌خدا به این شرط که کل امروز با چادر تو مدرسه تردد کنه رضایت دادن بمونه و فردا با لباس درست و ولی‌ش بیاد. رفتم بیرون بهش می‌گم، می‌گه جز خودتون از کی چادر بگیرم؟!😂 چادرم و براش آوردم و رفته. از پنجره حیاط رو نگاه می‌کنم و می‌بینم چادربه‌سر تو صفه. تو ذهنم می‌گشتم ببینم با این چادرم کربلا رفتم یا نه. یادم نیومد. تردید دارم و پنجاه_پنجاه فکر می‌کنم نیمه‌شعبانِ پارسال این چادرم باهام بود. داشتم افسوس می‌خوردم که کاش چادرِ کربلام بود این دختر سرش می‌کرد، به برکتِ کربلا روش اثر می‌ذاشت که یهو یادم اومد با این چادرم قم و جمکران رفتم😍 قشنگ خاطرم اومد که چون قم و جمکرانِ آذرِ پارسال رو لاکچری و بی کاروان رفتم، همه لباس نوهام و برداشتم و این چادرم. خیلی خوشحال شدم😍 امید دارم خاکی از قم که به چادرم گرفته، تقدیرِ دخترم رو آسمونی کنه... حضرتِ معصومه سلام الله علیها تربیتش رو به عهده بگیرن... می‌شه یه صلواتم هدیه کنین به خانوم، لاکچری‌تر از پارسال، امسال هم فاطمیه من و رفیقم و بطلبن؟😭🖤
اگه کتابی مثل نامه‌های بلوغ یا چهل نامه کوتاه به همسرم می‌شناسید که مناسب دخترام باشه و همین‌قدر خوب و به‌دردبخور، بهم معرفی کنید لطفا. غریبه که نیستید؛ قیمتشم مد نظر بگیرید بی‌زحمت😒
می‌شد بیام کتابخونه عمومی و یه کتاب از بنت‌الهدی صدر بگیرم و بخونم، اما اومدم که انشا امضا کنم! از این بابت خدا رو حمد و ثنا می‌گم. چون در کار کردن برکاتی دیدم که در بیکاری و حتی بی‌خیال کتاب خوندن ندیدم! اصلا همه‌ی شیرینیِ بنت‌الهدی صدری که نخوندم برای همین زیرِ زبونم مونده که یا وقت نکردم یا وسطِ کارهای دیگه‌م بهش رسیدم. برگه‌های امروز تموم بشه یا نشه، فردا با برگه‌های فارسی برمی‌گردم خونه. زندگی‌م و باید از بینِ برگه‌ها بیرون بکشم. با صدای بلند بخونم و حواسم باشه نفس هم بگیرم. من عاشقِ معلمی‌ام با همه‌ی چالش‌هاش، اما از برگه امضا کردن و نمره دادن و ژوری و شاخص متنفرم. چطور از خودم کار بکشم پس؟ میام کتابخونه‌ی عمومیِ دوست‌داشتنیم که نه اون‌قدر ساکته که بمیری، نه اون‌قدر شلوغ که بزنی! می‌شینم پشتِ میزِ دوست‌داشتنیم که چسبیده به پریز برقه و گوشه‌ی دیوار. با خودم مرور می‌کنم که سال قبل نمردم. از پسش براومدم. همه‌ی کارهام و رسوندم. باکیفیت هم رسوندم. پس امسال هم می‌تونم. حتی بهتر. بعد رمزِ موفقیت رو اعلام می‌کنم: یا صاحب‌الزمان! از شما مدد. وَ انجامش می‌دم. با یاد و خاطره‌ی ؛ بنت‌الهدی صدر.
سربه‌راه
می‌شد بیام کتابخونه عمومی و یه کتاب از بنت‌الهدی صدر بگیرم و بخونم، اما اومدم که انشا امضا کنم! از ا
این دخترم بعد از مدرسه می‌ره کنارِ «پنرچره» و روی صندلیِ راک می‌شینه و در حالی که کنارِ «باخاری» هست، یک پتو هم به خودش «پیشیده»! وَ من که معلم‌شم نمی‌دونستم اسمِ صندلی‌هایی که تاب می‌خوره و پایه‌ش گِرده، راک هست(!) چه هشتگی برای این فرسته بذارم؟!
سربه‌راه
هفته‌ی پیش زنگِ آخرِ خودم، وَ چهارشنبه که خودم نیستم، وَ امروز صبحِ زود، نهم دویی‌های پارسالم که شعب
نهم دویی‌های پارسال فردا لشکرکشی دارن😂😁 اگه بگم آهوکِیف نیستم دروغ گفتم😅 اما اگه بگم از این‌که به این بهانه هر روز می‌بینم‌شون هزار هزار بار خوشحال‌تر و خوشبخت‌ترم، راستِ حسینی گفتم😍😍😍 فردا همه‌شون و می‌بینم... یک‌جا... فردا پس روز خوبیه❣ کاش می‌شد باهاشون دوباره برم سر کلاس😭😍
سربه‌راه
می‌شد بیام کتابخونه عمومی و یه کتاب از بنت‌الهدی صدر بگیرم و بخونم، اما اومدم که انشا امضا کنم! از ا
هفت جلد آتش بدون دود رو تو یه هفته خوندم و خیلی چسبید، اما می‌خوام بگم خوندنِ پونصد صفحه علی علیه السلام تو دو ماه، از قرارِ شبی دو صفحه یا کم‌وبیش بینِ رفتن و اومدن و کار کردن و طراحی تست و برگه و شلوغی و چشمایی که داره از حال می‌ره هم خیلی کِیف داد! آتش بدون دود، در یُسر به جونم اضافه شد اما علی علیه السلام در عُسر رزقم می‌شد... این‌که پوست‌کلفتانه و با چموشی می‌خوندمش و از مغز و چشم و دستِ خسته‌م، مطالعه‌ی پویا می‌کشیدم لذت می‌بردم... به نظرم فریب خوردیم که منتظریم برای کتاب خوندن، تفریح کردن، سفر، شادی، دورهمی، طبیعت، منتظر یه فرصتیم. کِیفِ زندگی، درست تو دلِ شلوغیاشه... خوندنِ عاشقونه‌ترین اشعار وقتی دخترات دارن امتحان می‌دن و سؤالای صد من یه غاز می‌پرسن و تو داری دو حسِ متضاد رو در خودت، هم‌زمان مدیریت می‌کنی... خوندن همون روزی هجده دقیقه‌ای که بهتون توصیه کردم، تحت هر شرایطی! به نظر من کِیف، تو مبارزه است :) از همه بیشتر با خودت :) مبارزه به زندگی، زندگی می‌بخشه. بهترین سال‌های تدریسم، پرمبارزه‌ترین‌هاشون بودن... ارشدی که باختمش رو هزااااااار برابر دوست‌تر دارم از لیسانسم... از قشنگ‌ترین خاطراتم سال کنکورمه که روزی هفده ساعت درس می‌خوندم و باهام که مصاحبه کردن و گفتم باور نمی‌کردن... البته برای من بُرد هم مهمه! من اصلا شکست رو حتی تو بازی دوست ندارم! اصلا هم باور نمی‌کنم مهم حرکته و تلاشم و کردم و چیزی از ارزشام کم نمی‌شه! چرا حاجی وقتی ببازی از ارزشات کم می‌شه! چاخان نباشیم! اما از ترسِ باخت، محاله کِیف مبارزه رو رها کنم! خصوصا مبارزه با خودم؛ به جبر هم که شده😎
سربه‌راه
هفت جلد آتش بدون دود رو تو یه هفته خوندم و خیلی چسبید، اما می‌خوام بگم خوندنِ پونصد صفحه علی علیه ال
من مبارزه‌ی ارشدم رو باختم... اما هنوز دنبال راهی‌ام که به مبارزه‌ی تحصیل برگردم... حتی شده با حوزه که از آدماش متنفرم! من مبارزه‌ی عدالت رو باختم و دانش‌آموزِ تلاشگرم به خاطر پول تبعید شد به مدرسه‌ی دولتی و دختر شارلاتان بی هیچ شایستگی، با نامه‌ی یقه‌بسته‌ها نشست پشتِ نیمکتِ تیزهوشان... اما هنوز سر ۰/۲۵ نمره لازم باشه دنیا رو به هم بریزم، این کار رو می‌کنم... من مبارزه‌ی استخدامی رو با ۰/۷۵ کسرِ نمره باختم... خرید خدمات رو با اعتراض به نادرستی باختم... اما هنوز از فعالینِ جلسات و پژوهش‌ها و مسابقاتِ آموزش و پرورشم که برای منِ نیروی آزاد هیچ برآورده‌ای نداره... من مبارزه‌ی انتخابات رو باختم و... هنوز محاله بذارم کسی به حرم جمهوری اسلامی ایران، رهبرم، رئیس‌جمهور شهیدم وَ یک ذره از خاک و یک قطره از آبم چپ نگاه کنه... من مبارزه‌ی مادر شدن و واسطه‌ی خلقت شدن رو باختم... اما هنوز به تشکیل خانواده جز با کسی که برای ظهور نفس بکشه، تن نمی‌دم... پس صدام از جای گرم درنمیاد😊 شعار نمی‌دم☺️ من از پسِ حیاتی‌ترین باخت‌های غیر قابلِ بازگشتِ قله‌های جوانیم، سرخوشانه دعوت‌تون می‌کنم به چشیدنِ کِیفِ عظیمِ زندگی در مبارزه🌿
این پنج_شش تای اخیر رو خودم از اینجا حذف کردم. اما هنوز مخاطبِ فیک و توخالی داریم و این بده که دیگه نمی‌تونم تشخیص بدم کیه که حذفش کنم...
سؤال سومِ صفحه‌ی ۲۰ ِ فارسیِ هشتم رسیدیم. دخترا جواب می‌دادن که بزرگیِ خدا رو بفهمیم، که عبادتش کنیم، که قدر بدونیم، که شکر کنیم، از این حرفا... از نگاهِ کتابنامه‌ها درست می‌گفتن ولی از نگاهِ توحیدی نه! گفتم چه ازخودمتشکرید😂 خدا به معرفت و شکر و ثنای ما نیاز نداره! فرشته‌هاش صبح تا شب، شب تا صبح دارن همین کارا رو می‌کنن! بی‌نق‌وناله و منت و درخواست(!) دخترا بیشتر فکر کردن. یکی گفت به خودمون ربط داره؟ گفتم نزدیک شدی. بعد گفتم بذارید راهنمایی‌تون کنم. ببندید چشماتون و هرچی گفتم تصور کنید. چشماشون و بستن. گفتم صبح شده. پاییزه. همین‌که پاتون از پتو می‌زنه بیرون، سوزِ دلچسبی از سرما به تن‌تون می‌خوره. چشماتون و باز می‌کنین. ولی دیگه جایی رو نمی‌بینین! اتاقتون و نمی‌بینین! پنجره‌تون و! وسایلتون و! موبایلتون و! چشماتون دیگه نمی‌بینه! بازم نق می‌زنین اَه چرا باید برم مدرسه؟! دخترا ترسیده بودن و می‌گفتن وای خانوم! چه وحشتناک... گفتم صبح بیدار شدن و مدرسه اومدن سخته. اما پتو رو می‌زنین کنار و می‌خواین پاشین بیاین مدرسه که پاهاتون تکون نمی‌خوره... فلج شدین... دخترا وای وای می‌کردن و من به تصورشون ادامه می‌دادم: از اتاق میاین بیرون و دور از جون با قاب عکس مادرتون روبه‌رو می‌شین و یادتون میاد مامان مرده... بازخوردهای دخترا خیلی شدید بود... گفتم باز کنین چشماتون و. باز کردن و گفتم ما غرقِ نعمتیم و باز ناشکر... وقتی مامان نق‌نق می‌کنه و ما داریم عصبانی می‌شیم و هیچی آروم‌مون نمی‌کنه، شده به این فکر کنین که یه صبح از خواب بیدار شین و دیگه مامان نداشته باشین؟! شده وقتی از سروصدای داداش کوچیکه عصبانی‌این و بلند می‌شین بزنیدش، فکر کنید اگه ناشنوا بودید سروصداش و نمی‌شنوید... وَ آیا انتخاب‌تون شنیدن صداشه یا ناشنوا بودن؟! همین‌طور از زندگیِ روزمره ادامه دادم. یکی بالاخره گفت پس وقتی به خلقت فکر کنیم خودمون رشد می‌کنیم! اون یکی گفت پس خدا رشد ما رو می‌خواد! وَ سومی برای خدا گفت: عزیزمممممم... من اما از خوندنِ این‌همه روضه هدفم همین نبود. پس با احساس و قوتِ بیشتر ادامه دادم: گفتم صبح که پتو رو کنار زدید... پس پتو دارید... پتو داریم... یه جایی نه‌چندان دور از دنیا دخترای هم‌سنِ شما که از خواب بیدار می‌شن، پتویی ندارن کنار بزنن... چون رخت‌خواب و تخت‌خوابی ندارن که روش پتو بندازن... اتاقی ندارن توش رخت‌خواب باشه... خونه‌ای ندارن که اتاق داشته باشه... یه روزی که من و تو... غرقِ نعمت، داشتیم نق می‌زدیم، دو تُن بمبِ آمریکایی رو انداختن رو زندگیش... آویزِ فلسطینم رو که وصلِ به کیفم بود لمس کردم و ادامه دادم: یا مثلِ الآنِ من و تو مدرسه بود... یا تو خونه داشت ناخوناش و لاک می‌زد... یهو بمب! وَ دیگه حتی خیابونی نداشت که خونه‌ توش باشه... حتی به تصمیمِ خودش نخوابیده که صبح پا شه، مثلا تو شوکِ ویران شدنِ اتاقش بوده... یا وسطِ گریه‌هاش برای جنازه‌ی خونینِ مادرش... یا پایی که از خودش قطع شده... یا موهای قشنگش که سوخته... وَ از شدتِ غصه بیهوش شده... دخترا صبح بیدار شدید صبحونه خوردید؟! سرِ سفره؟ بابا رو دیدید؟ مامان راهی‌تون کرد؟ درِ خونه رو باز کردید اومدید بیرون؟ ظهر برگردید خونه دارید دیگه؟ تو غزه و فلسطین و لبنان، دخترا که بیدار می‌شن، از این خبرا نیست... اصلا به میلِ خودشون بیدار نمی‌شن... یا از سرما... یا از گرسنگی... یا از درد... یا از کابوس... یا از صدای بمب‌های جدید... یا از... یکی از دخترا زد زیر گریه و اون یکی با هق‌هق گفت بسّه خانوم... تو رو خدا بسّه... این‌بار کسی دشمنی نکرد... فطرت‌ها همه سالم و خداییه هنوز... من بس نکردم! ادامه دادم...
سربه‌راه
داشتم می‌نوشتم که رسیدم دورِ حرم و دیدم مدرسه عباسقلی خان بازهههههه😍 اینجا مردونه است و همیشه دوست داشتم داخلش و ببینم و نمی‌شد. اول راهم و گرفتم برم چون دیرم شده و شب‌کارم. اما با خودم گفتم دیگه کی بشه این در برای همه باز باشه! رزق و رو هوا زدم و رفتم داخل و چای حوزه هم خوردم😍 برم که دیر شد...