eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
هفت جلد آتش بدون دود رو تو یه هفته خوندم و خیلی چسبید، اما می‌خوام بگم خوندنِ پونصد صفحه علی علیه ال
من مبارزه‌ی ارشدم رو باختم... اما هنوز دنبال راهی‌ام که به مبارزه‌ی تحصیل برگردم... حتی شده با حوزه که از آدماش متنفرم! من مبارزه‌ی عدالت رو باختم و دانش‌آموزِ تلاشگرم به خاطر پول تبعید شد به مدرسه‌ی دولتی و دختر شارلاتان بی هیچ شایستگی، با نامه‌ی یقه‌بسته‌ها نشست پشتِ نیمکتِ تیزهوشان... اما هنوز سر ۰/۲۵ نمره لازم باشه دنیا رو به هم بریزم، این کار رو می‌کنم... من مبارزه‌ی استخدامی رو با ۰/۷۵ کسرِ نمره باختم... خرید خدمات رو با اعتراض به نادرستی باختم... اما هنوز از فعالینِ جلسات و پژوهش‌ها و مسابقاتِ آموزش و پرورشم که برای منِ نیروی آزاد هیچ برآورده‌ای نداره... من مبارزه‌ی انتخابات رو باختم و... هنوز محاله بذارم کسی به حرم جمهوری اسلامی ایران، رهبرم، رئیس‌جمهور شهیدم وَ یک ذره از خاک و یک قطره از آبم چپ نگاه کنه... من مبارزه‌ی مادر شدن و واسطه‌ی خلقت شدن رو باختم... اما هنوز به تشکیل خانواده جز با کسی که برای ظهور نفس بکشه، تن نمی‌دم... پس صدام از جای گرم درنمیاد😊 شعار نمی‌دم☺️ من از پسِ حیاتی‌ترین باخت‌های غیر قابلِ بازگشتِ قله‌های جوانیم، سرخوشانه دعوت‌تون می‌کنم به چشیدنِ کِیفِ عظیمِ زندگی در مبارزه🌿
این پنج_شش تای اخیر رو خودم از اینجا حذف کردم. اما هنوز مخاطبِ فیک و توخالی داریم و این بده که دیگه نمی‌تونم تشخیص بدم کیه که حذفش کنم...
سؤال سومِ صفحه‌ی ۲۰ ِ فارسیِ هشتم رسیدیم. دخترا جواب می‌دادن که بزرگیِ خدا رو بفهمیم، که عبادتش کنیم، که قدر بدونیم، که شکر کنیم، از این حرفا... از نگاهِ کتابنامه‌ها درست می‌گفتن ولی از نگاهِ توحیدی نه! گفتم چه ازخودمتشکرید😂 خدا به معرفت و شکر و ثنای ما نیاز نداره! فرشته‌هاش صبح تا شب، شب تا صبح دارن همین کارا رو می‌کنن! بی‌نق‌وناله و منت و درخواست(!) دخترا بیشتر فکر کردن. یکی گفت به خودمون ربط داره؟ گفتم نزدیک شدی. بعد گفتم بذارید راهنمایی‌تون کنم. ببندید چشماتون و هرچی گفتم تصور کنید. چشماشون و بستن. گفتم صبح شده. پاییزه. همین‌که پاتون از پتو می‌زنه بیرون، سوزِ دلچسبی از سرما به تن‌تون می‌خوره. چشماتون و باز می‌کنین. ولی دیگه جایی رو نمی‌بینین! اتاقتون و نمی‌بینین! پنجره‌تون و! وسایلتون و! موبایلتون و! چشماتون دیگه نمی‌بینه! بازم نق می‌زنین اَه چرا باید برم مدرسه؟! دخترا ترسیده بودن و می‌گفتن وای خانوم! چه وحشتناک... گفتم صبح بیدار شدن و مدرسه اومدن سخته. اما پتو رو می‌زنین کنار و می‌خواین پاشین بیاین مدرسه که پاهاتون تکون نمی‌خوره... فلج شدین... دخترا وای وای می‌کردن و من به تصورشون ادامه می‌دادم: از اتاق میاین بیرون و دور از جون با قاب عکس مادرتون روبه‌رو می‌شین و یادتون میاد مامان مرده... بازخوردهای دخترا خیلی شدید بود... گفتم باز کنین چشماتون و. باز کردن و گفتم ما غرقِ نعمتیم و باز ناشکر... وقتی مامان نق‌نق می‌کنه و ما داریم عصبانی می‌شیم و هیچی آروم‌مون نمی‌کنه، شده به این فکر کنین که یه صبح از خواب بیدار شین و دیگه مامان نداشته باشین؟! شده وقتی از سروصدای داداش کوچیکه عصبانی‌این و بلند می‌شین بزنیدش، فکر کنید اگه ناشنوا بودید سروصداش و نمی‌شنوید... وَ آیا انتخاب‌تون شنیدن صداشه یا ناشنوا بودن؟! همین‌طور از زندگیِ روزمره ادامه دادم. یکی بالاخره گفت پس وقتی به خلقت فکر کنیم خودمون رشد می‌کنیم! اون یکی گفت پس خدا رشد ما رو می‌خواد! وَ سومی برای خدا گفت: عزیزمممممم... من اما از خوندنِ این‌همه روضه هدفم همین نبود. پس با احساس و قوتِ بیشتر ادامه دادم: گفتم صبح که پتو رو کنار زدید... پس پتو دارید... پتو داریم... یه جایی نه‌چندان دور از دنیا دخترای هم‌سنِ شما که از خواب بیدار می‌شن، پتویی ندارن کنار بزنن... چون رخت‌خواب و تخت‌خوابی ندارن که روش پتو بندازن... اتاقی ندارن توش رخت‌خواب باشه... خونه‌ای ندارن که اتاق داشته باشه... یه روزی که من و تو... غرقِ نعمت، داشتیم نق می‌زدیم، دو تُن بمبِ آمریکایی رو انداختن رو زندگیش... آویزِ فلسطینم رو که وصلِ به کیفم بود لمس کردم و ادامه دادم: یا مثلِ الآنِ من و تو مدرسه بود... یا تو خونه داشت ناخوناش و لاک می‌زد... یهو بمب! وَ دیگه حتی خیابونی نداشت که خونه‌ توش باشه... حتی به تصمیمِ خودش نخوابیده که صبح پا شه، مثلا تو شوکِ ویران شدنِ اتاقش بوده... یا وسطِ گریه‌هاش برای جنازه‌ی خونینِ مادرش... یا پایی که از خودش قطع شده... یا موهای قشنگش که سوخته... وَ از شدتِ غصه بیهوش شده... دخترا صبح بیدار شدید صبحونه خوردید؟! سرِ سفره؟ بابا رو دیدید؟ مامان راهی‌تون کرد؟ درِ خونه رو باز کردید اومدید بیرون؟ ظهر برگردید خونه دارید دیگه؟ تو غزه و فلسطین و لبنان، دخترا که بیدار می‌شن، از این خبرا نیست... اصلا به میلِ خودشون بیدار نمی‌شن... یا از سرما... یا از گرسنگی... یا از درد... یا از کابوس... یا از صدای بمب‌های جدید... یا از... یکی از دخترا زد زیر گریه و اون یکی با هق‌هق گفت بسّه خانوم... تو رو خدا بسّه... این‌بار کسی دشمنی نکرد... فطرت‌ها همه سالم و خداییه هنوز... من بس نکردم! ادامه دادم...
سربه‌راه
داشتم می‌نوشتم که رسیدم دورِ حرم و دیدم مدرسه عباسقلی خان بازهههههه😍 اینجا مردونه است و همیشه دوست داشتم داخلش و ببینم و نمی‌شد. اول راهم و گرفتم برم چون دیرم شده و شب‌کارم. اما با خودم گفتم دیگه کی بشه این در برای همه باز باشه! رزق و رو هوا زدم و رفتم داخل و چای حوزه هم خوردم😍 برم که دیر شد...
روز و شبایی که مسیرهام و محل‌های کاری‌م هی من رو از حوالیِ حرم می‌گذرونه و گنبد می‌بینم؛ طالعم بلنده❣
در بدوبدوی رسیدن به کارگاهم، این لعنتی از پشتِ ویترین دلم و بُرد. نسیمِ دلنشینِ حقوقِ مهر می‌وزه و با امیدواری رفتم قیمت بگیرم. قیمت رو که گفت اولین چیزی که تو ذهنم اومد این بود که این مقدار پول، چقدر ممکنه در سفرِ نیمه‌شعبانم اثر بذاره؟! از مغازه بیرون اومدم و دوباره نگاش کردم؛ دلم و برده اما ایمانم و نه. بیابون‌گردِ حسین علیه السلام بودن رو به شیک بودن ترجیح می‌دم❣
سربه‌راه
شام دعوت شدم😍😁😎
ناهار وقت نکردم بخورم، کارگاهم طول کشید، تا می‌رسیدم خونه و آیا شام بود یا نبود، آیا خسته بودم و بیهوش می‌شدم یا نه، معلوم نبود... اما حالا یه شامِ خفن مهمانم😍😍😍