سربهراه
داشتم مینوشتم که رسیدم دورِ حرم و دیدم مدرسه عباسقلی خان بازهههههه😍
اینجا مردونه است و همیشه دوست داشتم داخلش و ببینم و نمیشد. اول راهم و گرفتم برم چون دیرم شده و شبکارم. اما با خودم گفتم دیگه کی بشه این در برای همه باز باشه!
رزق و رو هوا زدم و رفتم داخل و چای حوزه هم خوردم😍
برم که دیر شد...
در بدوبدوی رسیدن به کارگاهم، این لعنتی از پشتِ ویترین دلم و بُرد.
نسیمِ دلنشینِ حقوقِ مهر میوزه و با امیدواری رفتم قیمت بگیرم.
قیمت رو که گفت اولین چیزی که تو ذهنم اومد این بود که این مقدار پول، چقدر ممکنه در سفرِ نیمهشعبانم اثر بذاره؟!
از مغازه بیرون اومدم و دوباره نگاش کردم؛
دلم و برده اما ایمانم و نه.
بیابونگردِ حسین علیه السلام بودن رو به شیک بودن ترجیح میدم❣
سربهراه
شام دعوت شدم😍😁😎
ناهار وقت نکردم بخورم،
کارگاهم طول کشید،
تا میرسیدم خونه و آیا شام بود یا نبود، آیا خسته بودم و بیهوش میشدم یا نه، معلوم نبود...
اما حالا یه شامِ خفن مهمانم😍😍😍
سربهراه
امروز ناهار مهمانِ باکلاسترین، گرونترین، بِرَندترین و خفنترین رستورانِ مشهد که نه، بلکه کلللللللل
خفنترین رستورانِ ایران هستم؛
دعوت به شامِ یهویی😍
گفتم امروز طالعم بلنده❣
سربهراه
خفنترین رستورانِ ایران هستم؛ دعوت به شامِ یهویی😍 گفتم امروز طالعم بلنده❣
احساس میکنم سلول سلولم جنسش نور شده...
احساس میکنم هر دونه برنج، تو گلدونِ هر سلولم کاشته میشه...
اگه مراقبت کنم؛ از نور، دور نشم، سیرابش کنم از معرفت، بهش تاریکی نتابونم، جَوونه میزنن... ریشه میدَوونن... رشد میکنم... گلستون میشم...
این بذر حلاله... طاهره... پاکیزهست... پاسخِ أَوْفِ لَنَا الْكَيْله که نگفتم... وَ تَصَدَّقْ عَلَيْناست که سَجیّهی این خاندانه...
احساس میکنم ابراهیم شدم؛ آتشِ اسرافم بر خویشتن، گلستان شده؛ بَرْداً وَ سَلاما...
رقیق شدم... شفاف شدم... نازک شدم... رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمی...
نور ازم عبور میکنه...
مثلِ ظهری که واردِ مُضیفِ امام حسین علیه السلام شدم و پشتِ سرمون درها رو بستن و اون بیرونموندهها هرچی در زدن، درها دیگه باز نشد...
وَ ما بودیم و ما...
احساس میکنم دعای قنوتم مستجاب شده:
من را به جبر هم که شده سربهراه کن!
وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا آقا! باشه؟
خیری ندیدهام از این اختیارها!
أَوْفِ لَنَا الْكَيْل آقا! خب؟
مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّر یابن فاطمه...
یابن فاطمه!
من شأنِ نزولِ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِم؛
شما شأن نزولِ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا؛
ببین آقا!
دل بسته این پیاده به لطفِ سوارها!
باشه آقا؟
ای ایّها العزیزِ تمامِ ندارها...
در حالی که بقیهی همکارانِ جدیدم کنارم نشسته بودن، معاون اداریمون فرمودن امسال هم شما رو رابط پژوهش مدرسه معرفی میکنیم، هم رتبه آوردید پارسال، هم بهتر از شما نداریم برای پژوهش.
وَ قبل از اینکه نظری بدم، مشغولِ ثبتِ فرمم شدن😁
از بینِ نگاههای غضبناک و اونهمه احساسات منفی که از همکارام بهم میرسید، بلند شدم پای میزشون رفتم و گفتم میخواید از همکارای جدید بذارید؟ بالاخره یه فرصته. شاید بهتر از من عمل کنن؟
من با صدای آروم گفتم و ایشون با صدای بلند😂 که نه بابا! رزومهها دست منه دیگه، هیچکس پژوهشی نیست. یه رتبه ندارن، کار اجرایی نکردن، به من بود رابط دبیرها، رابط آزمایشگاه، رابط فرهنگی، هرچی بود و شما رو معرفی میکردم😂
هیچی دیگه! چایم و برداشتم و رفتم بیرون از دفتر کنار تراس بخورم که تو چشم نباشم😄
کووووووه کار و برنامه دارم و باز آهوکیفم یک تابلوی کامل مدرسه تحت اختیارمه و دخترا هم✌️
بریم برای فتحِ این معدنِ رزق و فرصت❣
الحمدلله رب العالمین
ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله.
اولین بهروزرسانی تابلوی پژوهش رو به دخترا گفتم کار کنن:
تبریک روز دانشآموز به دانشآموزهای فلسطینی.
خیلی کلیشه و تکرار و شعار تو ذهنشونه. ایدهها خوبن ولی محتوا افتضاح...
سی دقیقه است در حال تایپ و بررسیام...
پارسال که حتی یه کارشون به اونی که تو ذهن من بود نزدیک نشد... تحمل کردم چون باید سعی کنم دیکتاتور نباشم و ایدهها و شوقشون رو نکُشم و بذارم خطا کنن تا تجربه کسب کنن.
ولی امسال یا اولشه یا صبرم کم شده...
تقریبا خسته و ناامید شاد رو بستم...
پیشاپیش میدونم حتی یک درصد به سلیقه و ذهنم نزدیک نیستن...
بیسلیقگی و پلشت کار کردن خاص این سن نیست،
شده خاص زمانه(!)
همه در قشر و سن و دین و مذهب و فرهنگ و درآمد و جنس و طبقه و سوادی
بیسلیقه
هردمبیل
پلشت
اهمالکار
وَ پربهانه و توجیهگر شدن(!)
سربهراه
اولین بهروزرسانی تابلوی پژوهش رو به دخترا گفتم کار کنن: تبریک روز دانشآموز به دانشآموزهای فلسطینی
این پروفایلِ گروهِ پژوهشِ اداره است(!)
یه گروه رسمی با اعضای فرهنگی و صاحب ادّعا(!)
وقتی از پلشتی حرف میزنم، دردهام خیلی عمیقتره...
دو تا مسأله هرگز نمیذاره هیچ توجیهی رو دربارهی پلشت کار کردن بپذیرم:
قبر چیدن پیامبر...
وصیتِ قبل از مرگِ امیرالمؤمنین...