eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
خفن‌ترین رستورانِ ایران هستم؛ دعوت به شامِ یهویی😍 گفتم امروز طالعم بلنده❣
احساس می‌کنم سلول سلولم جنسش نور شده... احساس می‌کنم هر دونه برنج، تو گلدونِ هر سلولم کاشته می‌شه... اگه مراقبت کنم؛ از نور، دور نشم، سیرابش کنم از معرفت، بهش تاریکی نتابونم، جَوونه می‌زنن... ریشه می‌دَوونن... رشد می‌کنم... گلستون می‌شم... این بذر حلاله... طاهره... پاکیزه‌ست... پاسخِ أَوْفِ لَنَا الْكَيْله که نگفتم... وَ تَصَدَّقْ عَلَيْناست که سَجیّه‌ی این خاندانه... احساس می‌کنم ابراهیم شدم؛ آتشِ اسرافم بر خویشتن، گلستان شده؛ بَرْداً وَ سَلاما... رقیق شدم... شفاف شدم... نازک شدم... رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمی... نور ازم عبور می‌کنه... مثلِ ظهری که واردِ مُضیفِ امام حسین علیه السلام شدم و پشتِ سرمون درها رو بستن و اون بیرون‌مونده‌ها هرچی در زدن، درها دیگه باز نشد... وَ ما بودیم و ما... احساس می‌کنم دعای قنوتم مستجاب شده: من را به جبر هم که شده سربه‌راه کن! وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا آقا! باشه؟ خیری ندیده‌ام از این اختیارها! أَوْفِ لَنَا الْكَيْل آقا! خب؟ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّر یابن فاطمه... یابن فاطمه! من شأنِ نزولِ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِم؛ شما شأن نزولِ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا؛ ببین آقا! دل بسته این پیاده به لطفِ سوارها! باشه آقا؟ ای ایّها العزیزِ تمامِ ندارها...
در حالی که بقیه‌ی همکارانِ جدیدم کنارم نشسته بودن، معاون اداری‌مون فرمودن امسال هم شما رو رابط پژوهش مدرسه معرفی می‌کنیم، هم رتبه آوردید پارسال، هم بهتر از شما نداریم برای پژوهش. وَ قبل از این‌که نظری بدم، مشغولِ ثبتِ فرمم شدن😁 از بینِ نگاه‌های غضبناک و اون‌همه احساسات منفی که از همکارام بهم می‌رسید، بلند شدم پای میزشون رفتم و گفتم می‌خواید از همکارای جدید بذارید؟ بالاخره یه فرصته. شاید بهتر از من عمل کنن؟ من با صدای آروم گفتم و ایشون با صدای بلند😂 که نه بابا! رزومه‌ها دست منه دیگه، هیچ‌کس پژوهشی نیست. یه رتبه ندارن، کار اجرایی نکردن، به من بود رابط دبیرها، رابط آزمایشگاه، رابط فرهنگی، هرچی بود و شما رو معرفی می‌کردم😂 هیچی دیگه! چایم و برداشتم و رفتم بیرون از دفتر کنار تراس بخورم که تو چشم نباشم😄 کووووووه کار و برنامه دارم و باز آهوکیفم یک تابلوی کامل مدرسه تحت اختیارمه و دخترا هم✌️ بریم برای فتحِ این معدنِ رزق و فرصت❣ الحمدلله رب العالمین ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله.
اولین به‌روزرسانی تابلوی پژوهش رو به دخترا گفتم کار کنن: تبریک روز دانش‌آموز به دانش‌آموزهای فلسطینی. خیلی کلیشه و تکرار و شعار تو ذهن‌شونه. ایده‌ها خوبن ولی محتوا افتضاح... سی دقیقه است در حال تایپ و بررسی‌ام... پارسال که حتی یه کارشون به اونی که تو ذهن من بود نزدیک نشد... تحمل کردم چون باید سعی کنم دیکتاتور نباشم و ایده‌ها و شوق‌شون رو نکُشم و بذارم خطا کنن تا تجربه کسب کنن. ولی امسال یا اولشه یا صبرم کم شده... تقریبا خسته و ناامید شاد رو بستم... پیشاپیش می‌دونم حتی یک درصد به سلیقه و ذهنم نزدیک نیستن... بی‌سلیقگی و پلشت کار کردن خاص این سن نیست، شده خاص زمانه(!) همه در قشر و سن و دین و مذهب و فرهنگ و درآمد و جنس و طبقه و سوادی بی‌سلیقه هردمبیل پلشت اهمال‌کار وَ پربهانه و توجیه‌گر شدن(!)
سربه‌راه
اولین به‌روزرسانی تابلوی پژوهش رو به دخترا گفتم کار کنن: تبریک روز دانش‌آموز به دانش‌آموزهای فلسطینی
این پروفایلِ گروهِ پژوهشِ اداره است(!) یه گروه رسمی با اعضای فرهنگی و صاحب ادّعا(!) وقتی از پلشتی حرف می‌زنم، دردهام خیلی عمیق‌تره... دو تا مسأله هرگز نمی‌ذاره هیچ توجیهی رو درباره‌ی پلشت کار کردن بپذیرم: قبر چیدن پیامبر... وصیتِ قبل از مرگِ امیرالمؤمنین...
36.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این و دیدم و نیم ساعت گریه کردم... دوباره دیدم و یک ساعت ذوق کردم... ذخیره‌ش کردم و سه‌باره دیدم و کلی حالم خوب شد... درگیرم کرد و جستجو کردم و فهمیدم تیک‌تاکه و من اپلیکیشن‌های نامفید ندارم... دوباره جستجو کردم و تو آپارات پیداش کردم... چند تا دیگه از این ولاگا داشت... چند تا نگاه کردم و دوباره گریه کردم... به رفیق نشون دادم... رفیق هم دوست داشت... جفت‌مون شاگرداولای دانشگاه فردوسی‌ایم... می‌شه از سخت خوندن و عمیق خوندن و با پشتکار خوندن لذت نبریم؟! از چند تا ولاگش شات گرفتم و تو لنز ترجمه‌ش و خوندم... تو یکی حالِ دختره بد بود... می‌گفت گریه می‌کنم و دلم گرفته، اما باید درس بخونم... باز گریه کردم... عمیق گریه کردم... چون یادم اومد شبِ امتحانِ استاد زرقانی حالم بد بود... حالم خیلی بد بود... اما گریه می‌کردم و درس می‌خوندم... بالاترین و بهترین نمره‌ی استاد زرقانی رو گرفتم... استادِ مغروری که به خاطر عقایدم از من خوشش نمیومد و من بالاترین نمره‌ی کلاس و ازش گرفتم و روش و کم کردم... به رفیق می‌گم این دخترِ لعنتی میانگین ساعتِ درس خوندنِ روزانه‌ش ۱۵ ساعته! رفیق می‌گه خودت روزی ۱۷ ساعت می‌خوندی خرخون! تو از اینم خرخون‌تر بودی! باز گریه می‌کنم... دارم به راه چندشناکی فکر می‌کنم؛ شاید یواشکی و بی اون‌که کسی بفهمه برم دوباره ارشد بخونم اما پیام نور... اَه... نمی‌تونم دیگه دولتی بخونم... سهمم سوخته... پول آزاد و غیرانتفاعی هم ندارم... تنها چاره‌ش پیام نوره... خیلی چندشه می‌دونم... اما بعد از گرفتن مدرک می‌تونم به دکترای فردوسی فکر کنم... گرچه استادام در مصاحبه قبولم نمی‌کنن...............
mano-doost-dari.mp3
زمان: حجم: 5.4M
فقط به محتواش دقت کنید. فقط متن.
سربه‌راه
سیدابراهیم رئیسی دو سالِ پیش چنین روزهایی عکسِ حاج‌قاسم و پشتِ تریبونِ سازمان ملل بالا برد... پارسال
شمایی که «آتش بدون دود» رو خوندی و برام با ذوق و حوصله پیام نوشتی؛ اول این‌که اون نشان‌ کتاب رو هنوز از پروفایل شادم برنداشتم، چون هم ادبیاته، هم عقیده‌م، وَ بهترین گزینه برای پروفایل معلم ادبیات😍 دوم این‌که پیامت و تو شلوغی جواب ندادم، گذاشتم واسه یه گرگ‌ومیشِ صبحگاهی... وقتی قبل از مدرسه، تو سرمای بستنی‌‌طعمِ کله‌ی صبحِ پاییز پیاده‌روی می‌کنم... برای اون وقتی که خیلی کِیفورم... آخه پیامت خیلی بابِ دل بود🌿
برای ناهار هوسِ اُملتِ رُبی کردم، اما مجنون از کارِ فکری و تصحیحِ انشا پشتِ انشا، وقتی دیدم در یخچال گوجه نداریم، فقط دو عدد تخم‌مرغ برداشتم و رُب به چشمم نیامد! کره نداشتیم. روغن را تا مجبور نباشم، محل نمی‌دهم. تخم مرغ‌ها را در ماهیتابه‌ی داغ‌شده‌ی بی‌روغن ریختم و هنوز در آب خیسانده شده تا بلایی که سرش آمده راحت‌تر پاک شود، گرچه ردّ زخمِ کاری که من با او کردم بر تنش خواهد ماند! برای شام، آب جوش آوردم. یک تکه قره‌قروت را داخلش حل کردم. یک لیموی تازه را روی آن آب گرفتم. دو قاشق رُب انار هم علاوه کردم. پیازی را حلقه حلقه بُریدم و اضافه شد. سیر به مقدارِ فراوان. آبلیمو تا دلم بخواهد. وَ یک تکه ماهی را داخلِ این محلول خواباندم. مادر رسید و ماهیتابه‌ی دل‌سوخته‌ی خیس‌خورده را دید. محلولِ ماهی‌ام را چشید. ماهی‌ام را داخلِ پودر سوخاری غلتاند و گفت: آشپزخانه‌ام را به گند کشیدی! من یادم آمد این آشپزخانه، آشپزخانه‌ی من نیست. در حالی که من از خانه‌ها، آشپزخانه‌هایشان را دوست‌تر دارم. راستش یادم آمد من اصلا خانه‌ای ندارم. نه اهلِ جایی‌ام، نه جزوِ کسی. ماهیِ بی‌مزه‌ی سوخاری‌ام را خوردم و رفتم که به کوله‌ی سفرم سری بزنم. یادم آمد کوله‌ی سفرم را هم بعد از اربعین دور انداختم. کهنه شده بود. حالا کوله هم ندارم. یادِ لولیِ بربط‌زنِ شعرِ مولوی افتادم. نشستم گوشه‌ی دنیا و برای خودم خواندمش.
شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد، بدتر از آن، بال و پرم را باد برد * نیاز دارم دبیر ادبیاتم برگرده به زندگیم و بهم شوقِ خوندنِ شعر بده... من شعر رو برای هر کسی نمی‌خونم؛ حتی شاگردام! من یه ادبیاتیِ اَدا اصولی نیستم... شعر رو باید برای اهلش خوند. برای اهلش.