eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
اولین به‌روزرسانی تابلوی پژوهش رو به دخترا گفتم کار کنن: تبریک روز دانش‌آموز به دانش‌آموزهای فلسطینی
این پروفایلِ گروهِ پژوهشِ اداره است(!) یه گروه رسمی با اعضای فرهنگی و صاحب ادّعا(!) وقتی از پلشتی حرف می‌زنم، دردهام خیلی عمیق‌تره... دو تا مسأله هرگز نمی‌ذاره هیچ توجیهی رو درباره‌ی پلشت کار کردن بپذیرم: قبر چیدن پیامبر... وصیتِ قبل از مرگِ امیرالمؤمنین...
36.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این و دیدم و نیم ساعت گریه کردم... دوباره دیدم و یک ساعت ذوق کردم... ذخیره‌ش کردم و سه‌باره دیدم و کلی حالم خوب شد... درگیرم کرد و جستجو کردم و فهمیدم تیک‌تاکه و من اپلیکیشن‌های نامفید ندارم... دوباره جستجو کردم و تو آپارات پیداش کردم... چند تا دیگه از این ولاگا داشت... چند تا نگاه کردم و دوباره گریه کردم... به رفیق نشون دادم... رفیق هم دوست داشت... جفت‌مون شاگرداولای دانشگاه فردوسی‌ایم... می‌شه از سخت خوندن و عمیق خوندن و با پشتکار خوندن لذت نبریم؟! از چند تا ولاگش شات گرفتم و تو لنز ترجمه‌ش و خوندم... تو یکی حالِ دختره بد بود... می‌گفت گریه می‌کنم و دلم گرفته، اما باید درس بخونم... باز گریه کردم... عمیق گریه کردم... چون یادم اومد شبِ امتحانِ استاد زرقانی حالم بد بود... حالم خیلی بد بود... اما گریه می‌کردم و درس می‌خوندم... بالاترین و بهترین نمره‌ی استاد زرقانی رو گرفتم... استادِ مغروری که به خاطر عقایدم از من خوشش نمیومد و من بالاترین نمره‌ی کلاس و ازش گرفتم و روش و کم کردم... به رفیق می‌گم این دخترِ لعنتی میانگین ساعتِ درس خوندنِ روزانه‌ش ۱۵ ساعته! رفیق می‌گه خودت روزی ۱۷ ساعت می‌خوندی خرخون! تو از اینم خرخون‌تر بودی! باز گریه می‌کنم... دارم به راه چندشناکی فکر می‌کنم؛ شاید یواشکی و بی اون‌که کسی بفهمه برم دوباره ارشد بخونم اما پیام نور... اَه... نمی‌تونم دیگه دولتی بخونم... سهمم سوخته... پول آزاد و غیرانتفاعی هم ندارم... تنها چاره‌ش پیام نوره... خیلی چندشه می‌دونم... اما بعد از گرفتن مدرک می‌تونم به دکترای فردوسی فکر کنم... گرچه استادام در مصاحبه قبولم نمی‌کنن...............
mano-doost-dari.mp3
زمان: حجم: 5.4M
فقط به محتواش دقت کنید. فقط متن.
سربه‌راه
سیدابراهیم رئیسی دو سالِ پیش چنین روزهایی عکسِ حاج‌قاسم و پشتِ تریبونِ سازمان ملل بالا برد... پارسال
شمایی که «آتش بدون دود» رو خوندی و برام با ذوق و حوصله پیام نوشتی؛ اول این‌که اون نشان‌ کتاب رو هنوز از پروفایل شادم برنداشتم، چون هم ادبیاته، هم عقیده‌م، وَ بهترین گزینه برای پروفایل معلم ادبیات😍 دوم این‌که پیامت و تو شلوغی جواب ندادم، گذاشتم واسه یه گرگ‌ومیشِ صبحگاهی... وقتی قبل از مدرسه، تو سرمای بستنی‌‌طعمِ کله‌ی صبحِ پاییز پیاده‌روی می‌کنم... برای اون وقتی که خیلی کِیفورم... آخه پیامت خیلی بابِ دل بود🌿
برای ناهار هوسِ اُملتِ رُبی کردم، اما مجنون از کارِ فکری و تصحیحِ انشا پشتِ انشا، وقتی دیدم در یخچال گوجه نداریم، فقط دو عدد تخم‌مرغ برداشتم و رُب به چشمم نیامد! کره نداشتیم. روغن را تا مجبور نباشم، محل نمی‌دهم. تخم مرغ‌ها را در ماهیتابه‌ی داغ‌شده‌ی بی‌روغن ریختم و هنوز در آب خیسانده شده تا بلایی که سرش آمده راحت‌تر پاک شود، گرچه ردّ زخمِ کاری که من با او کردم بر تنش خواهد ماند! برای شام، آب جوش آوردم. یک تکه قره‌قروت را داخلش حل کردم. یک لیموی تازه را روی آن آب گرفتم. دو قاشق رُب انار هم علاوه کردم. پیازی را حلقه حلقه بُریدم و اضافه شد. سیر به مقدارِ فراوان. آبلیمو تا دلم بخواهد. وَ یک تکه ماهی را داخلِ این محلول خواباندم. مادر رسید و ماهیتابه‌ی دل‌سوخته‌ی خیس‌خورده را دید. محلولِ ماهی‌ام را چشید. ماهی‌ام را داخلِ پودر سوخاری غلتاند و گفت: آشپزخانه‌ام را به گند کشیدی! من یادم آمد این آشپزخانه، آشپزخانه‌ی من نیست. در حالی که من از خانه‌ها، آشپزخانه‌هایشان را دوست‌تر دارم. راستش یادم آمد من اصلا خانه‌ای ندارم. نه اهلِ جایی‌ام، نه جزوِ کسی. ماهیِ بی‌مزه‌ی سوخاری‌ام را خوردم و رفتم که به کوله‌ی سفرم سری بزنم. یادم آمد کوله‌ی سفرم را هم بعد از اربعین دور انداختم. کهنه شده بود. حالا کوله هم ندارم. یادِ لولیِ بربط‌زنِ شعرِ مولوی افتادم. نشستم گوشه‌ی دنیا و برای خودم خواندمش.
شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد، بدتر از آن، بال و پرم را باد برد * نیاز دارم دبیر ادبیاتم برگرده به زندگیم و بهم شوقِ خوندنِ شعر بده... من شعر رو برای هر کسی نمی‌خونم؛ حتی شاگردام! من یه ادبیاتیِ اَدا اصولی نیستم... شعر رو باید برای اهلش خوند. برای اهلش.
سربه‌راه
شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک ک
دلم می‌خواست شعر بخونم؛ با احساس، واقعی، با صدای رسا، چشمام و ببندم و معنیِ شعر رو زندگی کنم و از بُنِ جان بخونم. برای کی ولی؟... یهو صدام کرد... زنگ زدم به ۱۶۴۰ همین چند دقیقه‌ی پیش... براش شعر خوندم😍 برای اهلش❣.
می‌پرسه چرا برای سردار سلیمانی و اسماعیل هنیه و سیدحسن و یحیی سنوار، مثلِ ابراهیم رئیسی به هم نریختی و هی داغشون و تازه نمی‌کنی؟! می‌گم همه‌ی اینا که اسم بُردی، مردِ جبهه و جنگ بودن. شهادت براشون متصور بود. داغ دیدیم اما انگشت‌به‌دهان نشدیم. ولی پاستور امن بود! امن بود چون کثیف بود! لجن بود! سبزِ لجنی! نه سازندگیِ رفسنجانی شهیدش کرد... نه سیادتِ خاتمی... نه مردم‌مداریِ احمدی‌نژاد... نه برجامِ روحانی..‌. چون همه‌شون آلوده بودن... نجاست پاستور رو برداشته بود... به فکرِ هیچ‌کس نمی‌رسید شهادت حتی از خیابونِ پاستور گذری عبور کنه... چطوری بگم؟ امیرالمؤمنین در جنگ‌های صدر اسلام قابل تصور بود شهید بشن... در عقده‌های سقیفه هم... در جنگ‌های دوره‌ی ابوبکر و عمر و عثمان هم... تو جنگِ جمل قابل تصور بود شهید شن... تو صفّین... تو نهروان... اما در محرابِ مسجدِ کوفه نه... در حکومت و قدرت نه... سیدابراهیم پاستور و تطهیر کرد... به آب وضو نجاست رو ازش شُست... سیاست رو قداست داد... با سیاست، خدمت کرد، نه خیانت... ابراهیم رئیسی همه رو غافل‌گیر کرد... متحیّر کرد... دو دو تا چهار تای همه رو به هم ریخت... وزیر خارجه‌ش همه‌مون و به هم ریخت؛ یکی که انگلیسی حرف می‌زد... کشورای خارجی می‌رفت... قدبلند و رشید و شیک بود... سواد بدنش هزار از صد بود... شهید شد! امیرعبداللهیان عقل‌های سالم رو به پرسش واداشت؛ چطور ظریف شهید نشد؟! ما از یحیی سنوار جز شهادت توقع نداشتیم، اما کی فکرش و می‌کرد یکی از پاستور شهید شه؟! اونم نه رفسنجانی و نه خاتمی و نه احمدی‌نژاد و نه روحانی! همون شش‌کلاسه‌هه شهید شه؟!
سربه‌راه
می‌پرسه چرا برای سردار سلیمانی و اسماعیل هنیه و سیدحسن و یحیی سنوار، مثلِ ابراهیم رئیسی به هم نریختی
شما بعد از ابراهیم رئیسی تونستید بگید سیاست پدر و مادر نداره؟! حرامِ سیاست رو حلال کرد!
به ابراهیم رئیسی می‌گفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم می‌گفتن قصّاب خان‌یونس... رو‌ گردنم مونده که بگم اگه یحیی سنوار رو می‌شناختید، براش آه و ناله نمی‌کردید، بهش می‌گفتید تندرو و افراطی(!) رو گردنم مونده بود که توخالی بودنِ بعضیا رو به رخ‌شون بکشم(!) فریبِ هر آه و ناله‌ای رو نخورید! دلش نسوخته، فقط هشتگِ داغِ الآن شده(!) وگرنه یحیی سنوارهای خودمون رو به اسمِ افراطی و دوقطبی‌ساز گوشه‌نشین کرده(!) @sarbehrah
سربه‌راه
به ابراهیم رئیسی می‌گفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم می‌گفتن قصّاب خان‌یونس... رو‌ گردنم مونده
با امضا حرفم و زدم. بس که از صورتی‌جماعت حالم به هم می‌خوره! مذهبی‌بی‌بخارهای پفیوزِ صورتیِ نون‌به‌نرخِ روزخور!