میخوانْد؛ بیآنکه نگاهها سردش کنند.
میخوانْد؛ بیآنکه پِچپِچهها او را بترسانند.
میخوانْد؛ بیآنکه فکرها دلش را خالی کنند.
من زنده کردنِ مُرده و شکافتنِ دریا و ردّالشمس ندیدهام؛ اما با چشمهای خودم دیدم پیرمردی میانهی تاریکی نشسته بود و دانهدانه نور به نخ میکشید... خدای غریبِ قریبِ آیههاش ما مُردگانِ حوالیاش را مستجاب میکرد. حتی همو که در دلش زباله بر سرش ریخت و دندانش را خُرد کرد...
میدانست پیامبر است؟
نمیدانم!
اما اتوبوس از طنینِ نوایش مکّه بود؛ خیابان به خیابان در طوافِ خدایی نزدیک... خیلی نزدیک...
شبم را ساخت؟
نه!
شبمان را ساخت... بیآنکه بداند!
من خدیجه نبودم...
سلام الله علیها...
این شبیخونِ شُکوه را طاقت نداشتم...
پیاده شدم...
وَ گریستم...
تمامِ شبِ خیابان را گریستم...
که چند پیغمبرِ موسپیدِ دیگر برای شبهای این شهر مانده است؟
که چند بارِ دیگر پیغمبری قرآنبهدست، در اتوبوسی متورّم، «بَشِیراً وَ نَذِیراً» نازل میشود و ما را اِحیا میکند؟
«آه مسيحای جوانمردِ من!
ای ترسای پيرِ پيرهنچركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آآآآآی!
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی!
در بگشای!»
هرکی دربارهی یحیی سنوار نوشته این چند روز، خیلی رو اعصابم بوده. چون سنوار و نمیشناسن! تأکید میکنم سنوار و نمیشناسید!
اگه میشناختید، مثلِ دکتر جلیلی طردش میکردید!
مذهبیگوگولیهای مُقلّدِ بیسواد! سنوار رو اگه میشناختید بهش میگفتید تندرو! دوقطبیساز! غیرمنعطف! ضد کار فرهنگی!
یه جوری از جمعه کانالا و پیجا و وبلاگها محتویاتِ جیبهای سنوار رو ستایش میکنن که انگار اگه بود هم براشون همینقدر قدّیس بود😂
معاند که معانده و تکلیفش روشن،
اما توی مذهبیبیسواد، یه مذهبیبیسوادِ دیگه رو خِفت کن بگو از سنوار جز اونی که تو ویکیپدیا نوشته برات بگه😎
استاداش و میشناسه؟ عبدالعزیز رنتیسی رو میشناسه؟ اصلا تا قبل از جمعه میدونست مبتکر طوفان الأقصی کیه؟
عمرا😁
بردههای هشتگها!
مذهبیونِ بیتفکرِ کانالی!
کنارِ تفسیرهای مطابقِ میلتون که آه تسبیحش... آه ادعیهش... آه سلاح کمریای که قرار بود باهاش ترور شه... به محتوا هم دقت دارید؟!
من آدمِ ناخالصیام😊
میخوام دربارهی پولهای جیبِ سنوار بنویسم!
دو هزار شِکِل!
شِکِل واحد پول کیه؟
رژیم صهیونیستی!
تو غزّه الآن بخوای بری چیزی بخری با چه پولی میشه؟
همین شِکِل!
واحدِ پولِ رژیمِ صهیونیستی!
کی شهید شده؟
مردی که تو کشورِ خودش حقِ داشتنِ واحدِ پولیِ خودش رو نداشت!
خیلی ابله و احمقید اگه ماجرا براتون ملیتی باشه😂
سنوار با قدرت میجنگید که واحد پول کشورای اسلامی، اسرائیلی نشه...
راستش همینم احمقانه است!
بچههای روانشناسی کجای جمع نشستن؟
پاشین پروژه کنین چطور یکی سالها زندونیه و تو پروندهش ثبت شده منظم و مقتدر؟
سنوار برای واحد پولی امام زمان میجنگید!
برام مهمه اگه ازونایی هستی که پا میشی، میشینی از آقا مایه میذاری اما سخنرانیهاش و گوش نمیدی؛
با هشتگا مینویسی و پروفایل عوض میکنی اما خودت هیچی نمیدونی؛
وَ سجاده آب میکشی اما عرضهی یه امر به معروف ساده نداری؛
حتما بدونی که من از امثال تو با اعتقاد قلبی و به شدتِ لعنهای زیارت عاشورا، بیزارم وَ از مهمترین اهدافِ عقیدتیم رو مبارزه با امثالِ تو میدونم و با افتخار همیشه در تحقیرِ امثالِ توی لبودهن موفق بودم✌️😎
از دوشنبهی هفتهی پیش صدام افتاده؛ وقتی بدنم خسته میشه اینطوری میشم. خشدار شده صدام.
دیروز پاهام خسته شدن و زنگِ آخر نشسته تدریس میکردم و طفلی دخترای انتهای کلاس، برای دیدنم اومدن دورِ میز نشستن روی زمین و درس گوش دادن و نوشتن.
امروز زنگِ آخر چشمام از شدتِ خستگی رو به بیهوشی بود.
الآن فقط میخوام بخوابم در حالی که جدولِ کارهای فوری و ضروریم به قدری پُره که نمیدونم باید چه کار کنم...
پارسال اینطوری نبودم...
امسال زنگای تفریحم استراحت ندارم و بعد از هر کلاس، دخترا خودشون و به من میرسونن و یا فردی یا گروهی با من صحبت دارن، گروه پژوهش هم هست و اصرار دارم روز کتاب جشن بگیرم، خودخواسته است البته، لذت میبرم که از صبح یکنفس با دخترام. همکارام کمی روم زوم هستن که برام مهم نیست. تو این کار نیومدم که از نگاههای دیگران بترسم یا مراعاتِ بزرگا رو کنم.
اما از اینکه بدنم یاری نمیکنه نگرانم و عصبانی.
دیروز یکی از نهم دوییها اومده بود از لای درِ نهم یک زل زده بود به من. مشغولِ تدریسِ گروه اسمی بودم. یکی گفت خانوم الناز یه ربعه پشت در نگاهتون میکنه. نگاهش کردم و پرسیدم چرا کلاست نیستی؟ گفت با فلانی داریم و حال نمیکنم، پیچوندمش. دعواش کردم و راضیش کردم بره کلاسش. قبلِ رفتن گفت خانوم! خیلی خودتون و خسته نکنید، خستهتون میاد سرِ کلاسِ ما، من غصه میخورم...
این جمله خیلی اذیتم کرد...
خیلی ناراحت شدم...
من واقعا بازیگرِ قهّاریام. شد دوازده سال که معلمم و هیچوقت کسی تو مدرسه حتی نفهمیده شبِ گذشتهش مثلا تا صبح خون گریه کردم. اینکه دخترم گفت از خستگیم غصه خورده و اصلا فهمیده، خیلی خیلی به همم ریخت...
امروز واقعا از صبح خسته بودم... بینا... فقط از خودم کشیدم... اما مطمئنم دخترام فهمیدن...
رفته بودم دفتر کیفم و بذارم و چایم و بردارم که بیام سالن جوابِ پژوهشیها رو بدم، دورم حلقه زده بودن و وقتی ایدههاشون و گوش میدادم، یکی از هفتما هی بهم شیرینی میداد. گفتم یکی با چاییم خوردم، ممنون. گفت خانوم بازم بخورین همهش سرِ پایین، ضعف میکنین...
یعنی هفتمی که فقط یه ماهه با من آشنا شده هم متوجه شده یا من از حرف دیروز الناز حساس شدم؟...
کرمتون بود چند تا صلوات هدیه کنید آقا امام زمان ارواحنا فداه که جونم پُر شه... هنوز ماه اول رو پشت سر گذاشتم... بعیده از من این ضعف... من پارسال زنگای تفریح بازی میکردم و ورجهوورجه و خسته نبودم...😭
دختری که اونطرفِ میزِ کتابخونه نشسته، فیزیک میخونه.
مبحثِ «اتساع زمان» از نسبیتِ خاص آلبرت انیشتین هست.
کتابش نوشته:
«جسمی که حرکت میکند، هر یک ثانیهای را که میگذراند عملاً بیشتر از یک جسم ثابت طول میکشد.»
حس میکنم منظورش همون؛
همّت بلند دار که با همّتِ بلند
هرجا رَوی به توسنِ گردون سوارهای ِ
صائبِ ما ادبیاتیهاست!
دوست دارم خیلی Steam بشینیم در این باره با هم صحبت کنیم.
#العلمُ_سلطانٌ
این دانشآموزِ جدیده. خیلی هم شاخ تشریف داره! سرِ امتحان تقلب کرد و فکر کرد ندیدم. ماجرای «تقلب به مثابهی دزدی» رو هم کشک گرفت.
امتحان که تموم شد صداش زدم و گفتم بیاد جای میزم.
ازش پرسیدم لازمه دربارهی امتحانت چیزی به من بگی؟
کمی نگام کرد و گفت ببخشید... تقلب نکردم... میخواستم ببینم اوضاع برای بقیه چطوره...
گفتم مشکلی نیست. چون بار اوله با من امتحان میدی و با هم آشنا نیستیم، اینبار نصفِ نمره رو ازت میگیرم، از دفعات بعدی اگر اتفاق افتاد همون صفر.
جلوی خودش گوشهی برگهش نصف نمره رو گرفتم. آب دهن قورت داد و رفت نشست.
حالا نمرهش کم شده و به من نمره بدهکار شد!
همونجور که نمراتِ ذخیرهی پارسالِ دخترا رو که با تلاش جمع کردن، امسال هرجا لازمشون شه طلبشون و میدم، تا یک صدمِ آخرِ طلبم رو هم میگیرم😁
این محاسباتِ دقیق، هشتگ #تلاش رو برای دخترا معنا میکنه!
#نمره_حلال
سربهراه
از دوشنبهی هفتهی پیش صدام افتاده؛ وقتی بدنم خسته میشه اینطوری میشم. خشدار شده صدام. دیروز پاها
تمومِ کلاسای امروز، انشای گروهیِ پاتختهای گرفتم. مسابقهای برگزار کردم و فقط به گروهِ برنده نمره دادم.
اینقدر رقابتی انشا نوشتن که همهمون نفسنفس میزدیم😂
خیلی خوش گذشت😍
من دیوانهی روزاییام که قراره ازشون گروهی و رقابتی کار بکشم😁
واقعا به همهمون خوش میگذره😍😍😍
من زنگ تفریح به هیچ وجه بچهها رو نگه نمیدارم، هرجای تدریسم باشم، زنگ میخوره قطعش میکنم که برن نفس بکشن، امروز نهما مگه میذاشتن من از کلاس بیام بیرون😂
اینقدر که کِیف کردیم☺️