دختری که اونطرفِ میزِ کتابخونه نشسته، فیزیک میخونه.
مبحثِ «اتساع زمان» از نسبیتِ خاص آلبرت انیشتین هست.
کتابش نوشته:
«جسمی که حرکت میکند، هر یک ثانیهای را که میگذراند عملاً بیشتر از یک جسم ثابت طول میکشد.»
حس میکنم منظورش همون؛
همّت بلند دار که با همّتِ بلند
هرجا رَوی به توسنِ گردون سوارهای ِ
صائبِ ما ادبیاتیهاست!
دوست دارم خیلی Steam بشینیم در این باره با هم صحبت کنیم.
#العلمُ_سلطانٌ
این دانشآموزِ جدیده. خیلی هم شاخ تشریف داره! سرِ امتحان تقلب کرد و فکر کرد ندیدم. ماجرای «تقلب به مثابهی دزدی» رو هم کشک گرفت.
امتحان که تموم شد صداش زدم و گفتم بیاد جای میزم.
ازش پرسیدم لازمه دربارهی امتحانت چیزی به من بگی؟
کمی نگام کرد و گفت ببخشید... تقلب نکردم... میخواستم ببینم اوضاع برای بقیه چطوره...
گفتم مشکلی نیست. چون بار اوله با من امتحان میدی و با هم آشنا نیستیم، اینبار نصفِ نمره رو ازت میگیرم، از دفعات بعدی اگر اتفاق افتاد همون صفر.
جلوی خودش گوشهی برگهش نصف نمره رو گرفتم. آب دهن قورت داد و رفت نشست.
حالا نمرهش کم شده و به من نمره بدهکار شد!
همونجور که نمراتِ ذخیرهی پارسالِ دخترا رو که با تلاش جمع کردن، امسال هرجا لازمشون شه طلبشون و میدم، تا یک صدمِ آخرِ طلبم رو هم میگیرم😁
این محاسباتِ دقیق، هشتگ #تلاش رو برای دخترا معنا میکنه!
#نمره_حلال
سربهراه
از دوشنبهی هفتهی پیش صدام افتاده؛ وقتی بدنم خسته میشه اینطوری میشم. خشدار شده صدام. دیروز پاها
تمومِ کلاسای امروز، انشای گروهیِ پاتختهای گرفتم. مسابقهای برگزار کردم و فقط به گروهِ برنده نمره دادم.
اینقدر رقابتی انشا نوشتن که همهمون نفسنفس میزدیم😂
خیلی خوش گذشت😍
من دیوانهی روزاییام که قراره ازشون گروهی و رقابتی کار بکشم😁
واقعا به همهمون خوش میگذره😍😍😍
من زنگ تفریح به هیچ وجه بچهها رو نگه نمیدارم، هرجای تدریسم باشم، زنگ میخوره قطعش میکنم که برن نفس بکشن، امروز نهما مگه میذاشتن من از کلاس بیام بیرون😂
اینقدر که کِیف کردیم☺️
نهما میپرسن Inside Out 2 رو دیدین؟
میگم آره، خیلی هم چسبید، من اگه فیلمی رو نپسندم، از هر دقیقهای باشه ادامه نمیدم، هیچی وسوسهم نمیکنه تا آخرش برم. این اواخر هیچ فیلمی رو تا آخر ندیده بودم، این و بدونِ رد کردن و تا آخر دیدم.
ذووووق میکنن و میگن خانوم انیمیشن شانس رو هم ببینید. میپرسم اینم محتوا داره؟ قشنگه؟
خیلی منطقی و دوستانه میگن به قشنگی درون و بیرون نیست، ولی یه جزئیاتی داره که شما رو جذب میکنه.
قبول میکنم و درون و بیرون و با هم کمی نقد میکنیم.
یکی از این جدیدا میپرسه آهنگ هم گوش میدین خانوم؟
تا میام جواب بدم، از دخترای قبلیم میگه خانوم فقط مداحی گوش میده و بیکلام.
حالا من تا حالا مداحی برای اینا نذاشتم😂
اون یکی میگه خیلی هم سلیقهی بیکلامشون خفنه، بذار باز برای انشا برامون موسیقی بذارن، میبینی.
یکم میگذره و من بحث رو از روی همین موسیقیِ بیکلام میبرم روی سینمایی «چ».
براشون موسیقی فیلم رو میذارم. از شدتِ خفن بودنش حسابی کِیف کردن. از شاخهای جدیدم میپرسه خارجی بود؟ میگم نه! ایرانیه.
با تعجب نگام میکنن. منم شروع میکنم با هیجان و شبیه یه فیلمبازِ حرفهای، نه یه معلم، از چ حرف میزنم. از چمرانِ عزیزم. مصطفی چمرانِ شمع. (مثل دکتر شریعتیِ شمع... ) این نخبهی کچلِ عظیمالروح.
از اینکه قلبِ آمریکا بوده میگم... چند قدمیِ کاباره و مشروب و دخترای رنگارنگ... با بهترین ماشین... بهترین دانشگاه... بهترین خونه... بهترین درآمد...
از زنِ آمریکاییشم که مذهبیا معمولا سانسور میکنن گفتم😁
از بچههاش که رها میکنه و اینم مذهبیا سانسور میکنن و چمرانِ دلبخواهشون رو نمایش میدن، نه چمران، همونطوری که بود؛ یک انسان! با همهی فرازوفرودها و درست و غلطهاش.
فکر میکنین بحث رو کجا میکشونم؟
بله!
به چمرانِ در لبنان...
به لبنان.
خیلی فیلمبازانه از هنرِ حاتمیکیا حرف میزنم؛ از به وقت شام و خروج.
صحنهی تراکتوری با رانندهی زن رو مقابل مرقدِ بیبیسیدهی فیلم، خیلی زنانه تعریف میکنم.
مثال میزنم به بارگاهِ حضرت معصومه سلام الله علیها که مردها اونجا تا کمر برابرِ ایشون تعظیم میکنن و بزرگمردهایی مثلِ علامههامون، از خاکبوسیِ همین دختر به علم و برکت میرسیدن و قلههای موفقیت رو فتح میکردن.
حالا فیلم چ براشون خیلی خفن شده.
من نمیگم. خودشون میگن:
خانوم! اسمش همین چ هست؟ بزنیم دانلود کنیم همینه؟
آخر هفتهی من شد انیمیشن شانس، آخر هفتهی اونا شد چ و خروج!
فیلمشون و دیدم که فیلمم و ببینن😊 احتمالا خودم هم چ رو دوباره ببینم. 😍
سربهراه
نهمای اون یکی کلاس ازم پرسیدن خانوم چرا ازدواج نکردین؟
گفتم چون هنوز اونی که میخوام و پیدا نکردم.
گفتن شما چطور آدمی رو میخواین؟
منم شبیهِ دخترای نوجوانِ رؤیایی، چشمام و دوختم به افق و با صدای همراه با عشوه گفتم:
یکی که بامعرفت باشه... بامرام... باوفا... پرتلاش... پررو به معنیِ خستگیناپذیر و ناامیدنشو... یکی که دنیا براش بنبست نداره و همیشه بنبازه... خوشقدوقامت... استایلِ بدنیش قاطع و پرجَذبه... خوشتیپ و جنتلمن... منظم... مقتدر... کلهشق... کلهخر... نترس... پایه... عاشق... یکی شبیهِ... شبیهِ...
آب از لبولوچهی دخترا راه افتاده وَ من مثلا در حالِ فکر کردنم و یهو میفهمم:
یکی شبیهِ... مثلا یحیی سنوار!
بعد خیلی دخترونه و با ذوق چشم تو چشمشون شدم و گفتم: یحیی سنوار واقعا اگه کپی داشت، مثلِ حضرتِ خدیجه سلام الله علیها، خودم واسطه میفرستادم ازش خواستگاری کنه.
وَ لبخندبهلب نگاهشون میکنم.
یکی میگه یحیی سنوار کیه؟
اونیکی جواب میده من تو اینستا دیدم ترند شده... فلسطینیه... تازه «مُرده»...
بلند میشم میرم پای تخته که نکتهی نگارشی بگم. فقط به اندازهای گفتم که تشنه شن و خودشون پیش رو بگیرن.
نکته رو که درس میدم، یکی میگه خانوم سؤال غیردرسی دارم، بپرسم؟
میگم بپرس. میگه اینی که شما دوست دارید خب، به درد شما نمیخوره که... خوبه چیزایی که گفتین ولی خب... عاشقتون نیست که!
من ذووووووق میکنم و پای تخته با صورتی مینویسم:
عشق!
رو به دخترا میکنم و با لبخند و ناز و ادا میخونم:
یک قصه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب
از هر زبان که میشنوم نامکرّر است...
میگم اگه شما یک هفته از اتاقتون بیرون نیاید، تو همون اتاق غذا بخورید، بنوشید، بخوابید، درس بخونید، با همهی امکانات، با موبایل، با هرچی دوست دارید، بازم دوست دارید تا ابد تو اتاق بمونید؟
میگن نه! «میپوسیم» خانوم!
میگم یکی بیست و چند سال تو زندان بوده... با شکنجه... با انفرادی... با بدترین شرایطی که فکرش و بکنین... به نظرتون چی میشه این آدم؟
میگن میمیره... میپوسه... افسرده میشه...
میگم هیچکدوم! مینویسه... زندگی میکنه... مبارزه میکنه... همچنان منظمه... همچنان در تلاشه...
باور میکنین؟
میگن مگه فیلمه؟
میگم واقعیه! یکی بیست و چند سال تو زندان بوده با همین شرایط، وَ مصمم ادامه داده!
میپرسم چی سرِ پا نگهش داشته؟
مبهوت نگاهم میکنن و من با ماژیک آروم میزنم روی تخته، زیر کلمهی عشق!
میگم عشقِ به عقیده... عشقِ به باور... به هدف...
چیزی که گفتم زندگیِ واقعیه یحیی سنوار هست که اسرائیلِ خاکبرسر «شهید»ش کرد...
فریبِ بیشترِ اینایی که برای سنوار آه و ناله کردن نخورین ها، کلاس الآن تو از سنوار گفتنه(!) اینا زندگیاشون پر از خلأ و کاستیِ ناشی از سستیه که با بهانههای صدمنیهغاز توجیهش کردن؛ حالم خوب نبود... روحم فلان بود... قضاوتم نکن... تو با پاهای من قدم نزدی... جای من نبودی... درس نخوندم چون کسی درکم نکرد... شکست خوردم چون پشتیبان نداشتم...
ماها عاشق نیستیم، برای همین علیلِ مغزیایم و فلجِ فکری(!)
بعد خیلی جدی ادامه میدم:
کسی که از یک وجب خاکش نگذره و بابتش خون و جون بده، چطور ممکنه از زنش بگذره؟!
خاک! وطن! کسی که از وطنش نمیگذره... اونم نه وطنی مثلِ ایرانِ امن... نه شهری مثلِ مشهدِ بزرگ، تمیز، شیک... ما یه حرم داریم لنگهش تو هیییییییییچ کجای دنیا نیست... ما صبح بیدار شیم ببینیم یهجای مشهد آتیش گرفته یا سوخته غصهمون میشه... اما چطور آدمی از کشور و شهر و خونهای که توش جز غم و غصه و خون و جنگ ندیده، دل نمیکنه و ممکنه از زنش، از محبوبش، از معشوقش دل بکنه؟!
دست میبرم به کیفم. یه اسکناس ده هزار تومنی بیرون میارم. میگیرم بالا همه ببینن.
میگم چقدر میزنن تو سرِ این پول... این ریال... این نوشتههای فارسیِ روش...
اما این پولِ منه. ریال واحدِ پولیِ کشورِ منه. این اسکناس هویتِ منه. مالِ منه. شناسنامهی منه. بیارزش یا باارزش به اسمِ منه. من. منِ ایرانی.
برگشتید خونه فیلم محتویاتِ جیبِ «شهید» یحیی سنوار رو از گوگل سرچ کنید و ببینید.
دو هزار شِکِل پول تو جیبش بوده.
شِکِل پول اسرائیله! یحیی مردِ فلسطینه. این خوشتیپِ کلهشقِ جذابِ تندرو در صراط مستقیمِ نترسِ کلهخرِ مقتدرِ مظلوم، بیست و چند سال تو زندان با اون شرایط کم نیاورده که روزی رو ببینه که تو خاکِ خودش، پولِ خودش تو جیبش باشه. پولِ خودش! این آدم چطور میتونه معنی عشق رو ندونه؟!
عشق رو از کجای قصهی این آدم میتونید حذف کنید و اون سرِ پا و نترس همچنان ادامه بده؟! کدومِ ما میتونیم مثلِ «شهید» یحیی سنوار برای عقیدهمون... برای هدفمون... برای باورمون... جوری از عشق مایه بذاریم که هیییییییییچچیز تو این دنیا نتونه ما رو از پا بندازه؟!