eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
نهمای اون یکی کلاس ازم پرسیدن خانوم چرا ازدواج نکردین؟ گفتم چون هنوز اونی که می‌خوام و پیدا نکردم. گفتن شما چطور آدمی رو می‌خواین؟ منم شبیهِ دخترای نوجوانِ رؤیایی، چشمام و دوختم به افق و با صدای همراه با عشوه گفتم: یکی که بامعرفت باشه... بامرام... باوفا... پرتلاش... پررو به معنیِ خستگی‌ناپذیر و ناامیدنشو... یکی که دنیا براش بن‌بست نداره و همیشه بن‌بازه... خوش‌قدوقامت... استایلِ بدنیش قاطع و پرجَذبه... خوش‌تیپ و جنتلمن... منظم... مقتدر... کله‌شق... کله‌خر... نترس... پایه... عاشق... یکی شبیهِ... شبیهِ... آب از لب‌ولوچه‌ی دخترا راه افتاده وَ من مثلا در حالِ فکر کردنم و یهو می‌فهمم: یکی شبیهِ... مثلا یحیی سنوار! بعد خیلی دخترونه و با ذوق چشم تو چشم‌شون شدم و گفتم: یحیی سنوار واقعا اگه کپی داشت، مثلِ حضرتِ خدیجه سلام الله علیها، خودم واسطه می‌فرستادم ازش خواستگاری کنه. وَ لبخندبه‌لب نگاه‌شون می‌کنم. یکی می‌گه یحیی سنوار کیه؟ اون‌یکی جواب می‌ده من تو اینستا دیدم ترند شده... فلسطینیه... تازه «مُرده»... بلند می‌شم می‌رم پای تخته که نکته‌ی نگارشی بگم. فقط به اندازه‌ای گفتم که تشنه شن و خودشون پی‌ش رو بگیرن. نکته رو که درس می‌دم، یکی می‌گه خانوم سؤال غیردرسی دارم، بپرسم؟ می‌گم بپرس. می‌گه اینی که شما دوست دارید خب، به درد شما نمی‌خوره که... خوبه چیزایی که گفتین ولی خب... عاشق‌تون نیست که! من ذووووووق می‌کنم و پای تخته با صورتی می‌نویسم: عشق! رو به دخترا می‌کنم و با لبخند و ناز و ادا می‌خونم: یک قصه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب از هر زبان که می‌شنوم نامکرّر است... می‌گم اگه شما یک هفته از اتاقتون بیرون نیاید، تو همون اتاق غذا بخورید، بنوشید، بخوابید، درس بخونید، با همه‌ی امکانات، با موبایل، با هرچی دوست دارید، بازم دوست دارید تا ابد تو اتاق بمونید؟ می‌گن نه! «می‌پوسیم» خانوم! می‌گم یکی بیست و چند سال تو زندان بوده... با شکنجه... با انفرادی... با بدترین شرایطی که فکرش و بکنین... به نظرتون چی می‌شه این آدم؟ می‌گن می‌میره... می‌پوسه... افسرده می‌شه... می‌گم هیچ‌کدوم! می‌نویسه... زندگی می‌کنه... مبارزه می‌کنه... هم‌چنان منظمه... هم‌چنان در تلاشه... باور می‌کنین؟ می‌گن مگه فیلمه؟ می‌گم واقعیه! یکی بیست و چند سال تو زندان بوده با همین شرایط، وَ مصمم ادامه داده! می‌پرسم چی سرِ پا نگهش داشته؟ مبهوت نگاهم می‌کنن و من با ماژیک آروم می‌زنم روی تخته، زیر کلمه‌ی عشق! می‌گم عشقِ به عقیده... عشقِ به باور... به هدف... چیزی که گفتم زندگیِ واقعیه یحیی سنوار هست که اسرائیلِ خاک‌برسر «شهید»ش کرد... فریبِ بیشترِ اینایی که برای سنوار آه و ناله کردن نخورین ها، کلاس الآن تو از سنوار گفتنه(!) اینا زندگیاشون پر از خلأ و کاستیِ ناشی از سستیه که با بهانه‌های صدمن‌یه‌غاز توجیه‌ش کردن؛ حالم خوب نبود... روحم فلان بود... قضاوتم نکن... تو با پاهای من قدم نزدی... جای من نبودی... درس نخوندم چون کسی درکم نکرد... شکست خوردم چون پشتیبان نداشتم... ماها عاشق نیستیم، برای همین علیلِ مغزی‌ایم و فلجِ فکری(!) بعد خیلی جدی ادامه می‌دم: کسی که از یک وجب خاکش نگذره و بابتش خون و جون بده، چطور ممکنه از زنش بگذره؟! خاک! وطن! کسی که از وطنش نمی‌گذره... اونم نه وطنی مثلِ ایرانِ امن... نه شهری مثلِ مشهدِ بزرگ، تمیز، شیک... ما یه حرم داریم لنگه‌ش تو هیییییییییچ کجای دنیا نیست... ما صبح بیدار شیم ببینیم یه‌جای مشهد آتیش گرفته یا سوخته غصه‌مون می‌شه... اما چطور آدمی از کشور و شهر و خونه‌ای که توش جز غم و غصه و خون و جنگ ندیده، دل نمی‌کنه و ممکنه از زنش، از محبوبش، از معشوقش دل بکنه؟! دست می‌برم به کیفم. یه اسکناس ده هزار تومنی بیرون میارم. می‌گیرم بالا همه ببینن. می‌گم چقدر می‌زنن تو سرِ این پول... این ریال... این نوشته‌های فارسیِ روش... اما این پولِ منه. ریال واحدِ پولیِ کشورِ منه‌. این اسکناس هویتِ منه. مالِ منه. شناسنامه‌ی منه. بی‌ارزش یا باارزش به اسمِ منه. من. منِ ایرانی. برگشتید خونه فیلم محتویاتِ جیبِ «شهید» یحیی سنوار رو از گوگل سرچ کنید و ببینید. دو هزار شِکِل پول تو جیبش بوده. شِکِل پول اسرائیله! یحیی مردِ فلسطینه. این خوش‌تیپِ کله‌شقِ جذابِ تندرو در صراط مستقیمِ نترسِ کله‌خرِ مقتدرِ مظلوم، بیست و چند سال تو زندان با اون شرایط کم نیاورده که روزی رو ببینه که تو خاکِ خودش، پولِ خودش تو جیبش باشه. پولِ خودش! این آدم چطور می‌تونه معنی عشق رو ندونه؟! عشق رو از کجای قصه‌ی این آدم می‌تونید حذف کنید و اون سرِ پا و نترس هم‌چنان ادامه بده؟! کدومِ ما می‌تونیم مثلِ «شهید» یحیی سنوار برای عقیده‌مون... برای هدف‌مون... برای باورمون... جوری از عشق مایه بذاریم که هیییییییییچ‌چیز تو این دنیا نتونه ما رو از پا بندازه؟!
سربه‌راه
عشق رو اگه اینجا و تو این آدم نبینید، دیگه تو کیٖ و کجا می‌بینیدش؟! احساساتی شدن و مبهوت نگاهم می‌کنن... من یه بیت می‌خونم و عشقِ صورتیِ وسطِ تخته رو پاک می‌کنم و می‌شینم: گفتم از قصه‌ی عشقت گِرهی باز کنم به پریشانیِ گیسوی تو سوگند... نشد!
یک ساعته دارن درباره‌ی این صحبت می‌کنن که خیلی سختی کشیدن اما نه آهنگای تالار بابِ دلشون بود، نه رقص‌شون، نه عکاسی و فیلم‌برداری از رقص‌شون، نه سرشونه‌های لباس عروس، نه... من جمعیت و دورهمی دوست دارم، اما بیهودگی رو نه. با ذوق رفتم و خیلی زود و اندوهگین برگشتم... نه من جزوِ اونام... نه اونا جزوِ من. مسیرِ اعتقاد؛ شلوغ از تنهاییه...
سربه‌راه
به ابراهیم رئیسی می‌گفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم می‌گفتن قصّاب خان‌یونس... رو‌ گردنم مونده
اعتراف می‌کنم پی‌دی‌اف این کتاب رو دارم... اما نه به خاطر این‌که نمی‌دونم خوندنِ پی‌دی‌افش حلاله یا نه، هنوز نخوندمش؛ بلکه چون امید دارم کتاب فیزیکی‌ش به دستم برسه و از پی‌دی‌اف خوشم نمیاد صبر کردم😶
کافه رفتن تو مذهبیا مُد شده؟!
من تا حالا نرفتم و با این‌که رفیق خیلی دوست داره بریم، بعید می‌دونم برم. مگر به خاطر رفیق که یک بار حداقل رفته باشه. چون از هر چیز ادا اصولی و مُد و همگانی‌ای بیزارم. فقط جالبه برام که مذهبی‌ها هم دیگه کنترلی بر انتخاب‌هاشون ندارن و اونا هم شدن برده‌ی فکری(!) این‌ خیلی نکات رو می‌رسونه... باور و عقایدت اگه اساسی باشه، باد که هیچی، طوفان هم جابه‌جات نمی‌کنه...
یکی که پوشیه می‌زد و من و نهی از منکر می‌کرد که چرا برای مدرسه ضدّآفتاب می‌زنم و رنگِ صورتم بازتر می‌شه و جذابیت ایجاد می‌شه، عبایی شده با آرایش😂
خدایا در این سرعتِ حوادثِ آخرالزمان و مذهبی‌های توخالی و لامذهب‌های وحشی، من و رفیق رو برای ظهور حفظ، تربیت و مقاوم بفرما🙏
هیچی اندازه‌ی این حدیث تا حالا نتونسته بود من و ترغیب کنه وقتِ عصبانیت سعی کنم خودم و کنترل کنم!
سربه‌راه
این دانش‌آموزِ جدیده. خیلی هم شاخ تشریف داره! سرِ امتحان تقلب کرد و فکر کرد ندیدم. ماجرای «تقلب به م
من همیشه طراحیِ صفحه‌ی سؤالای امتحانیم و تنوع می‌دم. هم دوست دارم به بچه‌هام نشون بدم خلاقیت داشتن در هر کاری شدنیه، هم از تکرار و یک‌نواختی پرهیز می‌کنم، هم برخی نکات و اهداف رو می‌تونم از این طریق القا کنم. فقط دی و خرداد مجبورم با استاندارد اداره طرح بریزم. کلی هم برای تنوع دادنام تو این سال‌ها توبیخ شدم چون خلاف استانداردهای آموزش و پرورشه، که به تفاله‌های چایم😎 اینجا فقط مدیر و معاونامون و حتی مامانِ مدرسه هستن که از دیدنِ برگه‌هام ذوق می‌کنن؛ البته همکارام که هنوز چون عهدِ قلم‌پَر و نوشتن روی پوستِ گاو، حتی تایپ‌نشده سؤال امتحانی رو با دست‌خط کپی می‌گیرن و با عمل کردنِ دماغ و کامپوزیتِ دندون و آروغِ روشن‌فکری زدن سعی دارن بگن امروزی هستن، خیلی از کارای من اذیت می‌شن و بارها دیدم یکی‌شون یواشکی مشغولِ بررسیِ ژوری‌های من یا برگه‌های منه، ولی اونا هم به بندِ بازشده‌ی کفشم😎 کارِ درست و باید انجام داد: نادرست‌ها تحقیرت کردن یا شِبه‌درست‌ها گفتن ریاکاری، مهم نیست. کارِ درست بااااااااااااید انجام شه. خلاصه تنوع در برگه‌های امتحانیم زیاده و این هم برای دخترا جذابه، هم ترسناک😁 هشتم و نهم که شناخت داشتن و عادت، کمتر زخمی داشتیم (فقط جدیدا)، ولی هفتمای کوچولوی من😂 جای معمولیِ برگه رو برای اسم نذاشتم، پشتِ برگه و آخرِ سؤالا نوشتم: شما کدام دانش‌آموزِ پرتلاشِ من هستی؟ هرکس فقط همون‌جا اسمش و نوشته (نه هم جای همیشگی، هم اونجا) بهش یک نمره‌ی دقت اضافه کردم. این‌طوری دقیق و جزئی‌نگر بار میان (البته فقط با من...😒 وَ می‌دونم بعد اثرات کارم محو می‌شه در گفتمان‌های هردمبیلِ غالبِ دیگه). سرِ امتحان هم هییییییییییییچ سؤالی رو جواب نمی‌دم؛ حتی خانوم اینجا چاپ نشده نمی‌دونم چیه! خودم از پشتِ کوه نیومدم که! دانش‌آموز بودم! می‌دونم درس و خوب بخونی خودت متن و می‌دونی. امتحانای من در سکوتِ محض برگزار می‌شه. بی‌هیچ حرفی. امروز یکی از هفتما با غصه و گریه و از تهِ دل (اما نه از سرِ بی‌ادبی و بی‌احترامی یا حتی اعتراض، حرف دلش و زد و همه‌مون خندیدیم و خودشم وسط گریه خندید😁) گفت خانوم! این چه روشِ شمرپسندانه‌ایه خب؟! من چشمام گرد شد، ابروهام رفت بالا، لبِ پایینم و گاز گرفتم و به کلاس که از خنده رو هوا بود نگاه کردم😂 بعد پا شدم بغلش کردم و نوازش و گفتم عزیزممممم... درک می‌کنم سخته... اما کاری ازم برنمیاد، باید تحمل کنی و پوست‌کلفتی بشی که براش راهِ حلی پیدا می‌کنه😂😎😁