eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچی اندازه‌ی این حدیث تا حالا نتونسته بود من و ترغیب کنه وقتِ عصبانیت سعی کنم خودم و کنترل کنم!
سربه‌راه
این دانش‌آموزِ جدیده. خیلی هم شاخ تشریف داره! سرِ امتحان تقلب کرد و فکر کرد ندیدم. ماجرای «تقلب به م
من همیشه طراحیِ صفحه‌ی سؤالای امتحانیم و تنوع می‌دم. هم دوست دارم به بچه‌هام نشون بدم خلاقیت داشتن در هر کاری شدنیه، هم از تکرار و یک‌نواختی پرهیز می‌کنم، هم برخی نکات و اهداف رو می‌تونم از این طریق القا کنم. فقط دی و خرداد مجبورم با استاندارد اداره طرح بریزم. کلی هم برای تنوع دادنام تو این سال‌ها توبیخ شدم چون خلاف استانداردهای آموزش و پرورشه، که به تفاله‌های چایم😎 اینجا فقط مدیر و معاونامون و حتی مامانِ مدرسه هستن که از دیدنِ برگه‌هام ذوق می‌کنن؛ البته همکارام که هنوز چون عهدِ قلم‌پَر و نوشتن روی پوستِ گاو، حتی تایپ‌نشده سؤال امتحانی رو با دست‌خط کپی می‌گیرن و با عمل کردنِ دماغ و کامپوزیتِ دندون و آروغِ روشن‌فکری زدن سعی دارن بگن امروزی هستن، خیلی از کارای من اذیت می‌شن و بارها دیدم یکی‌شون یواشکی مشغولِ بررسیِ ژوری‌های من یا برگه‌های منه، ولی اونا هم به بندِ بازشده‌ی کفشم😎 کارِ درست و باید انجام داد: نادرست‌ها تحقیرت کردن یا شِبه‌درست‌ها گفتن ریاکاری، مهم نیست. کارِ درست بااااااااااااید انجام شه. خلاصه تنوع در برگه‌های امتحانیم زیاده و این هم برای دخترا جذابه، هم ترسناک😁 هشتم و نهم که شناخت داشتن و عادت، کمتر زخمی داشتیم (فقط جدیدا)، ولی هفتمای کوچولوی من😂 جای معمولیِ برگه رو برای اسم نذاشتم، پشتِ برگه و آخرِ سؤالا نوشتم: شما کدام دانش‌آموزِ پرتلاشِ من هستی؟ هرکس فقط همون‌جا اسمش و نوشته (نه هم جای همیشگی، هم اونجا) بهش یک نمره‌ی دقت اضافه کردم. این‌طوری دقیق و جزئی‌نگر بار میان (البته فقط با من...😒 وَ می‌دونم بعد اثرات کارم محو می‌شه در گفتمان‌های هردمبیلِ غالبِ دیگه). سرِ امتحان هم هییییییییییییچ سؤالی رو جواب نمی‌دم؛ حتی خانوم اینجا چاپ نشده نمی‌دونم چیه! خودم از پشتِ کوه نیومدم که! دانش‌آموز بودم! می‌دونم درس و خوب بخونی خودت متن و می‌دونی. امتحانای من در سکوتِ محض برگزار می‌شه. بی‌هیچ حرفی. امروز یکی از هفتما با غصه و گریه و از تهِ دل (اما نه از سرِ بی‌ادبی و بی‌احترامی یا حتی اعتراض، حرف دلش و زد و همه‌مون خندیدیم و خودشم وسط گریه خندید😁) گفت خانوم! این چه روشِ شمرپسندانه‌ایه خب؟! من چشمام گرد شد، ابروهام رفت بالا، لبِ پایینم و گاز گرفتم و به کلاس که از خنده رو هوا بود نگاه کردم😂 بعد پا شدم بغلش کردم و نوازش و گفتم عزیزممممم... درک می‌کنم سخته... اما کاری ازم برنمیاد، باید تحمل کنی و پوست‌کلفتی بشی که براش راهِ حلی پیدا می‌کنه😂😎😁
رسیدم خونه. اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطه‌ی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛ اتاقم. بنّاییِ همسایه‌پشتی تموم شده. تَرَکِ زشتِ دیوار به تنِ اتاقم مونده. وَ حالا نوبتِ زخم برداشتنِ روحمه؛ صدای آهنگ تمومِ اتاقم رو برداشته... صدای ظلم به روحِ همسایه، به روحِ منم ظلم می‌کنه... منی که سال‌هاست تونستم صدای آهنگ رو از خونه‌مون حذف کنم، حالا تمومِ اتاقم شده صدای آهنگ... قبل از بنّایی‌شون مدتی اذیت بودم. بی‌تفاوت نبودم. زورم و زدم. اول به خونواده گفتم. خواستم برن بهش بگن. عملی نشد. زنگ زدم پلیس. خواستم برن تذکر بدن. سه بار زنگ زدم. گفتن رفتن. تذکر دادن. اما نشد. زنگ زدم ۱۹۷ و از کاری نکردنِ پلیس برای غالبِ مشکلاتم از بدحجابیِ جامعه تا صدای آهنگِ همسایه تو اتاقم شکایت کردم. ثبت شد اما نشد. یه روز توکل کردم به خدا و برای اولین‌بار تو محله، چادر سرم کردم و رفتم درِ خونه‌شون... آدمِ بی‌تقوایی اومد دمِ در... مشکل رو گفتم. گفت باشه. اما نشد. دیگه چه کاری مونده که بکنم؟! با زمانه‌ای که حتی اتاقم رو... تنها جای امنِ دنیام و دور از مشّایه ازم گرفته... چه کنم؟! با اتوبوس‌هایی که زن و مردش داره مخلوط می‌شه و من بعد از نهی از منکر و ایستادگی بینِ گلّه‌ی بی‌تفاوت‌هایی که به من عجیب‌غریب نگاه کردن و دردِ اون نگاه‌ها رو میاوردم گوشه‌ی اتاقم مرهم می‌ذاشتم و حالا اتاقم هم تو این جنگ ویران شده چه کنم؟! چه کنم با این سپاهِ یک‌نفره در قلبِ لشکرِ مخالف که تنها اتاقش سنگرِ تجدید قوا بود و حالا اونجا رو هم دشمن فتح کرده؟! با سنگ و چوب و مُشت‌های گره‌کرده‌م که حریفِ های‌وهوی باطل نشد و تنها گوشه‌ی اتاقش زمین گذاشته می‌شد تا نفسی تازه کنه و حالا همون پناهگاه منهدم شده، چه کنم؟! ترسان و لرزان از سرِ سوزن ایمانی که دیر به دست اومده و سخت بر استواریِ خودش می‌ترسه، در این طوفانِ بلا چه کنم؟! مسأله تنهاییِ عاطفی نیست. تنهاییِ جسمی نیست. تنهایی مادی نیست. عشق بهانه‌ی خوبی برای گریستن بر تنهایی‌ست، اما همه‌ی دردهای عالَم از عشق نیست... تنهاییِ فکری زخمی‌کننده‌ترین دردِ چشیده‌ی منه... درد اینه که نمی‌تونی پات و از اتاقِ اِشغال‌شده‌ت بذاری بیرون، چون اون بیرون هیچ‌کس با تو هم‌عقیده نیست... چون اون بیرون ازت می‌خوان کاری به کارِ عقیده‌شون نداشته باشی اما بعد از سال‌ها هنوز تلاش دارن تو رو شبیهِ خودشون کنن... چون اون بیرون به ازای هر ده دقیقه زیست، قدرِ ده روز قُوا از دست می‌دی... توی اتوبوس دعا کردم قبل از این‌که زمانه به نقطه‌ای برسه که همون یه میله‌ی تفکیک‌کننده‌ی زن و مرد از اتوبوس‌ها برداشته شه و قرار باشه سوارِ اتوبوسی بشم که زن و مردش قاطیه... یا ظهور شه یا من ماشین‌دار و پولدار... حالا برای اتاقِ اِشغال‌شده‌م چه دعایی کنم؟! خدایا...........
نماز خوندم. یک صفحه قرآن و تفسیرِ روزانه‌م و گذاشتم با زمانِ مطالعه‌م یکی کنم. میرزاقاسمی‌ِ خوشمزه‌ای که زن‌داداش برام آورده رو ناهار خوردم. ازش خیلی تشکر کردم و بهش گفتم اگه یه روز ناخن بکاری، من حلالت نمی‌کنم. با تعجب ازم پرسید چرا؟ گفتم چون از دست‌پختِ خوشمزه‌ت محروم می‌شم. از تعریفم ذوق کرد و دوباره متعجب پرسید چرا عزیزم؟ گفتم چون دیگه ناپاکی... غسل نداری و همیشه ناپاکی... هیچی از دستت نمی‌تونم بخورم... وَ نهی از منکرِ زمزمه‌هایی که هفته‌ی پیش شنیدم رو امروز و به‌جاش انجام دادم. بعد از ناهار آشپزخونه رو مرتب کردم. ظرفا رو شستم. لباسای مدرسه و لباسای شب‌کاریِ دیشب و انداختم ماشین. گلدونا رو آب دادم. لباسا رو پهن کردم. اسپند دود کردم. چای گذاشتم. گردگیری و جارو کردم. مرتب و جمع‌وجور کردم. کارای مدرسه و اداره و پژوهش و کارگاه و رفت‌وآمدهام و طراحی سوالای شبه‌سمپاد رو لیست کردم. چای نوشیدم. با رفیق تلفنی حرف زدم و برنامه‌ی تفریح فردا رو با بچه‌ها هماهنگ کردم. یه سیر گذاشتم تو سینی و حولِ محورش، فکرِ شام کردم. دعا کردم این‌بار خوشمزه شه و شبیهِ شامی که دو شب پیش پختم مزه‌ی زردچوبه‌ی خام نده و مجبور نشم برای مُسرف نبودن، سه وعده غذای بدمزه‌‌م و بخورم. وَ تمومِ امشب باید برگه امضا کنم، نمره‌ی مهرماه رو محاسبه کنم، وَ ژوری‌هام و دسته‌بندی. وَ هفته‌ی سنگینِ پیشِ روم و برنامه‌ بریزم. حالم خوبه؟ به هیچ وجه! من سنگرِ امنِ دور از مشّایه‌م و از دست دادم؛ اتاقم سقوط کرد و دشمن فتحش... اما زندگی می‌کنم. با حالِ بد... با اشک‌های روان... با خشمی انبوه... زندگی می‌کنم. الله اکبر.
برگه‌هام تموم شد. هشتم و نهم که دخترای خودم هستن و خودم آموزش‌شون دادم نمره‌ی کامل نداشتن... اما هفتم‌هایی که بهشون هیییییییییچ امیدی نداشتم، یه تک‌‌بیستِ بدونِ ارفاق دارن! هرچی گفته بودم و نوشته بود! حتی آرایه‌ی پارادوکس که باید نهم تدریس شه و من به هفتم هم می‌گم بلد بود! پول‌لازمم و به سختی میفتم ولی براش جایزه می‌خرم و می‌دم سرِ صف مدیر بهش بده😍 خستگی از تنم در رفت😍 این‌قددددددددددددر خوشحال شدم که رو ابرام😍😄
سربه‌راه
رسیدم خونه. اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطه‌ی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛ اتاقم. بنّاییِ همس
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیام‌های ناشناس و باز کردم و این کلیپ رو دیدم... لای تَرَک‌های دیوار و قلبم، نور منفجر شد... متشکرم🌱
سربه‌راه
آرزوی ظهور و‌ شهادت در آخرین نبرد رو‌ دارم، اما سبک زندگی‌م شایسته‌ی مردن زیرِ آوارِ دیواره...!
سربه‌راه
ارتفاع رو دوست دارم چون برای چند دقیقه هم که شده نزدیکِ آسمون می‌شم؛ باید پَست باشی که بفهمی چی می‌گم...