سربهراه
یادمه یکیتون پرسیده بود چرا از مسخره شدن یا عجیبغریب بودن از نظر دیگران ناراحت نمیشم؟ بچه بودم ی
تا رسیدم خونه و در و باز کردم، کسی حالم و نپرسید و لنگ زدنِ پام و ندید، بلکه درجا با ذوق گفتن دیدی اسرائیل زده؟
وَ بهم پوزخند زدن!
چرا از امر به معروف و نهی از منکر و ایستادگی برابر آموزش و پرورش و شارلاتان و از دست دادنِ مدرکم و اخراج و هیچکس نمیترسم؟
چون امثالِ من اینقدر تو خونه زخم خوردیم که زخمای بیرون برامون شوخیه😂😂😂
استراحت و مرهم و همدلی کشک! میرم که تا قبلِ خواب و بیهوش شدن، اینجا هم تبیین کنم و اگر لازم شد بجنگم😂😂😂
سربهراه
از کجا شروع شد؟ یکی دربارهی زبانِ عربی یچی گفت که اون یکی جواب داد اصلا همین عربی به چه دردِ ما می
از همون روزِ واقعه تا امروز، دربهدرِ موضوع بود. هرچی آورد گفتم کار شده، تکراریه. گفت کمکم کنین، پیشنهاد کلی یه موضوع دادم و گفتم جزئی رو خودت استخراج کن.
بهش زمانبندی دادم. ایمیلم و دادم و گفتم روندِ نوشتنِ مقاله رو هر هفته شنبه به من گزارش میدی، فقط با ایمیل. گفت ایمیل ندارم. پرسیدم یعنی اینستاگرام نداری؟ گفت چرا. گفتم ایمیل هم زدی. بگرد پیداش کن. حالا اولین ایمیل رو بهم زده و نوشته:
خانوم! من شکر خوردم ایرانی رو زیر سؤال بردم.
امروز به نهمام گفتم ایران عقبمونده نیست، دانشآموزاش عقبموندهان!
کِی گفتم؟ وقتی برای علوم تحقیق آورده بودن و من چون مسؤولِ پژوهشم همهی تحقیقها آخر میرسه دستِ من.
چند برگهی کثیف و بهدردنخور و بیسلیقه و کپیشده(!)
پرسیدم بابتِ این چند نمره گرفتین؟ گفتن ده نمره(!)
گفتم اگه قرار بود این و به من بدید، منفیِ ده بهتون میدادم!
بعد گفتم ایران عقبمونده نیست، معلمهاش عقبموندهان!
پای همهی تبعاتِ حرفم هستم و مطمئنم همکارام حتی جرأت ندارن به روم بیارن! مرد میخوام که بیاد ازم بپرسه چرا چنین چیزی گفتی!
خیلی دانشگاهی و با سطحِ بالایی روی اون کاغذپارهها، مقاله رو با زبان انگلیسی براشون توضیح دادم.
عصبانی بودم و بیلبخند، یعنی در شرایطی بودم که ازم حسابی حساب میبرن و جرأت ندارن نفس بکشن، اما بعد از اتمامِ بحث برام کفِ جانانهای زدن. برای کی؟ برای تنها معلمِ سوسولِ مدرسه که نماز میخونه و همهچیز رو به فلسطین و لبنان ربط میده و زنگِ آخر اول رژ لبش رو پاک میکنه و مقنعهش و میکشه جلو و چادرِ پوشیدهای میپوشه و بعد میزنه بیرون!
آبان شده و من از آبان دیگه خودم تدریس نمیکنم؛ با روشهای مختلف از بچهها ارائه میگیرم.
امروز ارائهها افتضاح بود؛ نزدیکِ ده نفر رو منفی پنج دادم، سه نفر رو منفی پانزده و فارسیِ آبان رو انداختم، وَ گریه بود که درآوردم! جرأتِ غایب شدن هم ندارن چون میندازمشون و دو_سه نفر از استرس حالشون بد بود.
امروز به دخترام نشون دادم توانمندی و عرضهای ندارن و اگر پول باباشون نباشه، هیچن!
آدمای بیعرضه و بیمهارت هم حقِ نقد کردن ندارن! چه برسه به نِق زدن(!)
گفتم وقتی بهجای مطالعه، درس خوندن، کسب مهارت، کسب تخصص، اصلاحِ خود، مشغولِ قِر دادنید، ابدا حقِ غُر زدن ندارید!
همون غُر_نزن_قِر_بده ی معروفانه.
سووشون برده بودم. گفتم زن، زندگی، آزادی ولی یه سووشونِ تازه نداریم، چون سیمین دانشور بود که بهجای کاشتِ مژه و ناخن، دنبالِ ماندگاری در تاریخ بود، حالا سطحِ شما و مادر و خواهر و خاله و همسایهتون چیه؟! موندن تو ذهنِ پسرِ همساده(!)
امروز یه رحیمپور ازغدیِ بیاعصاب بودم. صریح عیوب رو به صورتهاشون کوبوندم و نشونشون دادم مُشتی طبلِ توخالیان!
لازم دونستم امروز این باشم. لازم دونستم موضع بالام و مستدل بیان کنم. بعد از هر پنج جمله هم میگفتم اگه کسی مستدل مخالفت داره دست بلند کنه و مباحثه کنیم.
حتی به سرشون زدم که شما ته تهش جرأت ابراز وجود هم ندارید و سر یه نمره بردگیِ هر فکری رو میکنید!
هر چقدر پیامبر با اونهمه عزت و محبت، حرفش رو فهمیدن، حرفِ منم میفهمن،
اما بادِ خیلی از دماغا خوابید!
سربهراه
از همون روزِ واقعه تا امروز، دربهدرِ موضوع بود. هرچی آورد گفتم کار شده، تکراریه. گفت کمکم کنین، پیش
یه ویتامینی، عنصری، چیزی تو بدنم کم و زیاد شده...
خستگی، خوابآلودگی وَ بیحوصلگی در من بیداد میکنه.
امروز آگاهانه بود و بهوقت. تا این حد آگاهانه که چون حواسم بود این هفته تیپ و پوششم سوسولتره و بهچشمشون خاصترم، این حجم از تلخی رو بروز دادم. اینکه تلخی رو تو چه شرایطی، با چه حالی، چطوری بهشون بگی خیلی مهمه. پس حواسم به همهچیز بوده.
اما حالا وقت کنترله. این تلخی با دخترام دیگه نباید تا موعد بعدیش، بیدلیل باشه، وگرنه اثر حرف و کارم و میبره.
پس باید مراقبِ حالم باشم.
بهشدت بیاعصابم این روزها. همهی نهی از منکرام تو خیابون جواب میده چون طرف میگه این بیاعصابه الآن یچی بگم میزنه من و😂
دیشب دو ساعت زودتر خوابیدم و تمومِ امروز سرم گیج بود.
از چهار و نیم حالت تهوع دارم و جنازهم و رسوندم مدرسه و هرچی مادرم گفت زنگ بزن مرخصی بگیر، قبول نکردم. درسشون عقب میفته و به تعطیلیهای برودت هوا و آلودگی هوا و مرگ و دردِ هوا نزدیکیم.
روی جملات و کلمات حساس شدم و بهشدت منفینگر.
از همون روز که نوشتم زود خسته میشم، دارم خودم و بررسی میکنم.
من آدمی نیستم خودم و بندازم و به خودم اهمیت ندم. مگر پول نداشته باشم! وگرنه تلاش میکنم سرِ پا باشم که برای ظهور توانایی داشته باشم.
برای همین دارم علایمم رو جمع میکنم که یا برم دکتر، یا تو گوگل بزنم چه مرگم شده و باید چه کنم.
اما اصلیترین و جدیترین مراقبتم باید مدرسه باشه. اونجا حسابی باید حواسم به حوصله و اعصابم باشه. معلمای دیگه مدام تو چالشن چون مدرسه لبریز از بهانه برای اعصابخردیه، باید برای تبدیلشون به فرصت خیلی حواسجمع و ماهر بود.
صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه حالم روبهراه شه که خیلی بامرامین.
دیروز نهم دوییهای پارسال اومده بودن دیدنم. این پوشش و تیپ این هفتهم و نداشتن پارسال. خیلی بهچشمشون اومد. امروز که حالندار بودم و مدیرم فهمیدن، گفتن دیروز نهم دوییها چشمتون کردن.
مامانم هر زنگ تماس گرفت و حالم و پرسید. بخیر گذشت شکر خدا. الآن تهوعم خوب شده اما خستهام. خستهای که انگار کوه کنده. وَ این در حالیه که کوهِ کار دارم و فقط میلِ خواب!
تو راه صلوات فرستادم خدا نیرو بهم بده، خستگیم و رفع کنه، به جسم و اعصابم برکت بده و کمکم کنه به کارام برسم.
این وسط یه اتفاقای ریزی برام خیلی ارزشمنده؛
صبح به هیچکس نگفتم حالم بده. از اینکه مرکز توجه باشم وقتِ بیماری، عصبی میشم، چون هرکس یه تجویزی میده و این برای منِ علمگرا و منطقی خیلی غیرقابل تحمله.
فقط چون همه دلورودهم تو دهنم بود، شارژ و پرانرژی مثل هر روز صحبت نمیکردم. نشستم انتهای دفتر و تا کلاس، ژوریهام و نوشتم.
مامانِ مدرسه متوجه شدن و پرسیدن امروز سرِ حال نیستین. باز کامل نگفتم. گفتم کمی معدهم به هم ریخته.
همین.
زنگِ اول یکی از بچهها دلدرد بود. گفتم بره چاینبات بگیره. اینقدر حالم بد بود که وقتی با چاینبات برگشت کلاس، تو دلم گفتم کاش میشد منم زنگ تفریح برم چاینبات بگیرم.
زنگ تفریح اومدم دفتر کیف بذارم، دیدم مدیرم گفتن خانوم فارسی، مامان برای شما چاینبات جدا آوردن روی میز منه. بردارید میل کنید.
وَ از اونجا فهمیدن ناخوشم.
اون چاینباته و اینکه تو سرشلوغی حواسشون به من بوده اینقدر برام ارزشمنده که حد نداره🌿
اونشب سرِ کارِ شبکاریم هم یهو و بدونِ هیچ پیشگفتگویی، همکارم تو ساعتِ کاریِ من، کوبیده بود از خوابگاه که از اتاقِ کارم دوره، اومده بود پیشم که یه لیوان قهوه بهم بده.
گفتم چرا صبر نکردی ساعتِ تعویض شیفت خودم بیام؟ گفت امشب اومدی معلوم بود خستهای، برات قهوه آوردم شارژ شی.
من دو سالی میشه نمیتونم قهوهی نازنینم رو بخورم، قندم و میندازه و سِرُملازم میشم. اما اصلا نگفتم و وقتی رفت یه جرعه از محبتش نوشیدم و متأسفانه مجبور بودم بقیه رو دور بریزم.
اما این محبتِ بدون حرفش چقدر برام لذتبخش بود...🌿
به آدما فرتوفرت نگید من دوستت دارم، برات میمیرم، تو جون بخواه،... واقعی طرف و دوست داشته باشید، تو عملتون میاد. وَ اینه که رابطهها رو حفظ میکنه.
من اگه واقعی دخترام و دوست نداشتم و این و تو عملم نمیدیدن و به سرِ بقیه معلما نمیزدن، امروز نمیتونستم اینقدر باهاشون تلخ باشم! چون اینا همون دختراییان که هفتهی پیش با یک کلمهی خانم مطالعات، شستنش... پهنش کردن... علیهش شورش کردن... وَ الآن حرفشون و به کرسی نشوندن و دبیر رو هم سرِ جاش!
از علایق جدیدم:
زاویه دید چرخشی و چندصدایی بودنِ داستان😍😍😍
تابستون یادم بندازید روش کار کنم و «حرکت در مه» رو شخم بزنم.
باااااااااید یه داستانِ این مدلی بنویسم. بااااااااااید.
#وِل_مَعطَلی (اوقات فراغت)
#نویسندگی
سربهراه
من سه بار صحبتهای پسرِ معصومه کرباسی رو با آقا شنیدم. اون «الحمدلله الحمدلله» گفتنش برای شهادتِ پدر
«هرچی رهبر بگه»ی باورِ ما؛
عاقبتمون و مشخص میکنه.
سربهراه
سبک زندگیم که شبیه شهدا نیست، اما قند تو دلم آب شد که چهرهم شبیه تنها خانمِ ایرانیِ شهیدِ راه قدسه.
عکس رو گذاشتم پروفایلم و همکارم این پیام رو فرستاده...
باید بشینم یه دل سیر گریه کنم...
سربهراه
عکس رو گذاشتم پروفایلم و همکارم این پیام رو فرستاده... باید بشینم یه دل سیر گریه کنم...
خدایا با من از این شوخیا بکن!
برا تو که کاری نداره...
فقط ظهور و ببینم... سخنرانیِ آقا تو سهله رو ببینم...
نمیدونم چطور؛ میخوای قبلش شهیدم کن و بعد رجعت کنم... میخوای ظهور و آقا رو ببینم و بعد شهید شم... نمیدونم! اما من ظهور رو میخوام ببینم... اینهمه خون شده به دلِ تاریخ که آخرین عادل بیاد و عدالت رو بر جهان امیر کنه... من تشنهی دیدنِ اون عادلم بر مسندِ عدالت...
خدایا حُرّم کن؛
پناهبَرَنده بر امام؛
عذرخواهِ امام؛
توبهکننده محضرِ امام؛
پاکشده به گوشهنگاهِ امام؛
هممسیرِ امام...
همپای امام...
پیشمرگِ امام...
سر بر عبای امام...
با رضایتِ امام...
با لبخندِ امام...
روسفیدِ امام...
عاقبتبخیرِ دعای امام...
والمستشهدین بین یدینِ امام...
خدایا با من از این شوخیا بکن!
[اشک]
مطمئنم هرچقدر تا حالا از نهم دوییهای پارسال بهتون گفتم، خیال میکردید اغراقه! اما امروز و که بگم ایمان میارید که نهم دوییها چه موجودات خطرناکی هستن!
امروز زنگ سوم شخص مؤسس، خودشون اومدن مدرسه. نه مدیر فرستادن، نه تماس گرفتن؛ بلکه خودشون شخصا اومدن مدرسه و در حالی که زنگ تفریح، بعد از کلاسم، بین دخترا گیر کرده بودم و هرکی یه کارم داشت، به همراه مدیرم اومدن و جلوی بچهها بهم گفتن با شما کار دارم، لطفا بیاید بالا.
دخترای نهمم بلایی کردن و گفتن اوووووووووو خانوم جلسهها مهم دارن😂
من راستش فکر کردم اون شاگردم که نق زده و دارم آمریکایی باهاش برخورد میکنم چالش ایجاد کرده. تو دلم گفتم باز شروع شد...
رفتم بالا و زنگ کلاس و زدن و دبیرا رفتن و من و مدیرم و مؤسس تو دفتر موندیم.
ایشون هم تعریف کردن که نهم دوییهای پارسال و دهمهای امسال، کاری کردن که دبیر ادبیات شعبهی دبیرستان با کلی سابقه و سالْ تجربه و سن، قید تعهد و قراردادش و زده و بدون اینکه چیزی بگه رفته و تلفن هم پاسخ نمیده...
ماجرا فقط همینه؟ نه! بلکه با یازدهمها و دوازدهمهای همهی رشتهها کاری کردن که اونام کاری کنن که دبیرِ دیگهی ادبیات هم بره و رفته...
حالا از اولِ هفته تمومِ پایههای اون شعبه بیدبیرِ ادبیاتن و جز من هم کسی رو قبول نمیکنن!
بله! صادقانه ذوق کردم... خوشحال شدم... تو دلم کلی قربونصدقهشون رفتم و به این کلهشقیشون خندیدم...
اما راستش من و خیلی معذب کردن...
عملا نمیتونم نه بیارم... نمیتونم کاری کنم... چطور بگم؟
من تا از نظر مالی در مضیقه نباشم، سالی یه مدرسه برمیدارم و بقیهش و خصوصی.
مدرسه خیلی خیلی خیلی خوش میگذره اما اینقدر حواشی ژوری و جلسه و برگه و نمره و ماهانه و طرح درس و گزارش کیفی و شورا و بخشنامه و کارگاه و کوفت و زهرمار داره که جونم و میگیره.
شکر خدا من یه فارسیام برای همه و بقیه همکارام دو تا سه تان، اما حجم کاری من هم از همه بیشتره و کارم تا تو خونه هم میاد...
صادقانه از من تنِ خستهای به خونه میرسه که هیچ کار دیگهای ازش برنمیاد جز خوردن و خوابیدن...
متوسطه دوم یعنی سال نهایی و کنکور... حجم کارم وحشتناک میشه...
از طرفی من مدیر اونور و دیدم... دبیراش و... اونا با من به چالش میخورن...
پس همین و به مؤسس گفتم. گفتم من با این اخلاق و روشم اونور براتون چالش جدید میارم...
گفت به مدیر اونور گفتم، گفتم این یه دختر جوانه که تو اداره شارلاتان تهدیدش کرد... اما نمره نداد...
مؤسس گفت خانوم فارسی! پیه همهچی و به تنم زدم... قرارداد هم هرچقدر بگی قبول میکنم... فقط پاشو بیا!
ته دلم قرص نبود... بهانهی زمان رو آوردم... گفت یکشنبهتون؟ گفتم اینورم. گفت پس صبر کن زمان رو میگم جابجا کنن...
گفتم تا زمان حتمی شه من برم کلاس. وَ وقتی ایشون با اون شعبه تماس میگرفتن من از دفتر زدم بیرون...
حتما خیرمه... حتما خیرمه...
نگرانم چون نوشتم این چند روز بدنم کفافِ کارام و نداده...
امروز همهچیز و جاهای مختلف جا میذاشتم و دخترا برام میاوردن...
البته سر برگزاریِ جشن کتاب واقعا تو مدرسه سرم شلوغه و حتی یک زنگ تفریح فرصت نشستن ندارم...
وسطش بچهها میان باهام صحبت کنن و حواسم متمرکز نیست...
نهمام اینقدر حواسشون به منه که واقعا امروز دوست داشتم بغلشون کنم...
عین پروانه دورم میچرخیدن و هی میگفتن خانوم آلزایمر گرفتین و میخندیدن و وسایلم و از اینور اونور جمع میکردن...
تو این گیرودار یکی اومده میگه خانوم دعوام نکنی، با یه مردی دوست بودم حالا بلاکم کرده حالم بده... اون یکی اومده میگه بابام ول کرده رفته چهار روزه نیومده... اونیکی اومده میگه خانوم دو تومن دستی دادم دوست پسرم دیگه غیبش زده... بچههای پژوهش حرفام و نصفه و نیمه فهمیدن... لیوان چایم و زیر نیمکت حیاط جا گذاشتم... فلشم و تو نهم یک... دفترنمرهم و تو هفتم دو... کیفم و تو دفتر... ماژیکم هفتم یک...
دیروز تو دفتر برنامهریزی جدیدم که دخترم داده، برنامهریزی کردم و خیلی روی کاغذ همهچی مرتبه، اما در عمل خدا داره من و راه میبره و من از حجم شلوغی دارم آب میشم...
البته این وسط دستهای غیب رو هم باید شاکر باشم... مثلا اینکه حقوقم و خیلی بیشتر ریختن... فکر کردم اشتباه حساب کردن... اما مدیرم گفتن جلسه گذاشتم و گفتم خانوم فارسی دارن بیش از چیزی که باید تو این مدرسه کار میکنن... شکر خدا حقوقم بیشتر شده بی اونکه من حتی بهش فکر کنم... خدا رو شکر... خدا رو شکر...
اما از توان کم خودم عصبانیام و ترسیدم...
متوسطه دوم یعنی درسای تخصصی... ینی اصلِ ادبیات و زبان فارسی... ینی دخترایی جوانتر و شور و هیجان و چالشهای بیشتر... کِیف بیشتر... ینی فنون ادبی... وای خدا عروض و قافیهی قشنگم... ینی گروه اسمی در گروه اسمی... جملههای چندجزئی... تستهای کنکور...
متوسطهی دوم یعنی اوووووووج تخصص و ادبیات... دستور زبان... ویرایش... لذت... عشق... هیجان... سرعت... دقت...
اما...
اما...
من خیلی خستهام😭
خدایا ازم سلب نعمت نکن... هرچی تو بخوای خیره... فقط به من توان بده... من و خرج کاری کن که تو راضیای... من نیاز دارم من و غرقِ برکت کنی... نیاز دارم به جبر من و بندازی تو چیزی که خیرمه و من نمیفهمم...
من نیاز دارم روی ماهت رو ببوسم و در آغوشت اونقدر گریه کنم که خوابم ببره...
الحمدلله علی کل حال.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.