eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مطمئنم هرچقدر تا حالا از نهم دویی‌های پارسال بهتون گفتم، خیال می‌کردید اغراقه! اما امروز و که بگم ایمان میارید که نهم دویی‌ها چه موجودات خطرناکی هستن! امروز زنگ سوم شخص مؤسس، خودشون اومدن مدرسه. نه مدیر فرستادن، نه تماس گرفتن؛ بلکه خودشون شخصا اومدن مدرسه و در حالی که زنگ تفریح، بعد از کلاسم، بین دخترا گیر کرده بودم و هرکی یه کارم داشت، به همراه مدیرم اومدن و جلوی بچه‌ها بهم گفتن با شما کار دارم، لطفا بیاید بالا. دخترای نهمم بلایی کردن و گفتن اوووووووووو خانوم جلسه‌ها مهم دارن😂 من راستش فکر کردم اون شاگردم که نق زده و دارم آمریکایی باهاش برخورد می‌کنم چالش ایجاد کرده. تو دلم گفتم باز شروع شد... رفتم بالا و زنگ کلاس و زدن و دبیرا رفتن و من و مدیرم و مؤسس تو دفتر موندیم. ایشون هم تعریف کردن که نهم دویی‌های پارسال و دهم‌های امسال، کاری کردن که دبیر ادبیات شعبه‌ی دبیرستان با کلی سابقه و سالْ تجربه و سن، قید تعهد و قراردادش و زده و بدون این‌که چیزی بگه رفته و تلفن هم پاسخ نمی‌ده... ماجرا فقط همینه؟ نه! بلکه با یازدهم‌ها و دوازدهم‌های همه‌ی رشته‌ها کاری کردن که اونام کاری کنن که دبیرِ دیگه‌ی ادبیات هم بره و رفته... حالا از اولِ هفته تمومِ پایه‌های اون شعبه بی‌دبیرِ ادبیاتن و جز من هم کسی رو قبول نمی‌کنن! بله! صادقانه ذوق کردم... خوشحال شدم... تو دلم کلی قربون‌صدقه‌شون رفتم و به این کله‌شقی‌شون خندیدم... اما راستش من و خیلی معذب کردن... عملا نمی‌تونم نه بیارم... نمی‌تونم کاری کنم... چطور بگم؟ من تا از نظر مالی در مضیقه نباشم، سالی یه مدرسه برمی‌دارم و بقیه‌ش و خصوصی. مدرسه خیلی خیلی خیلی خوش می‌گذره اما این‌قدر حواشی ژوری و جلسه و برگه و نمره و ماهانه و طرح درس و گزارش کیفی و شورا و بخشنامه و کارگاه و کوفت و زهرمار داره که جونم و می‌گیره. شکر خدا من یه فارسی‌ام برای همه و بقیه همکارام دو تا سه تان، اما حجم کاری من هم از همه بیشتره و کارم تا تو خونه هم میاد... صادقانه از من تنِ خسته‌ای به خونه می‌رسه که هیچ کار دیگه‌ای ازش برنمیاد جز خوردن و خوابیدن... متوسطه دوم یعنی سال نهایی و کنکور... حجم کارم وحشتناک می‌شه... از طرفی من مدیر اون‌ور و دیدم... دبیراش و... اونا با من به چالش می‌خورن... پس همین و به مؤسس گفتم. گفتم من با این اخلاق و روشم اون‌ور براتون چالش جدید میارم... گفت به مدیر اون‌ور گفتم، گفتم این یه دختر جوانه که تو اداره شارلاتان تهدیدش کرد... اما نمره نداد... مؤسس گفت خانوم فارسی! پیه همه‌چی و به تنم زدم... قرارداد هم هرچقدر بگی قبول می‌کنم... فقط پاشو بیا! ته دلم قرص نبود... بهانه‌ی زمان رو آوردم... گفت یک‌شنبه‌تون؟ گفتم این‌ورم. گفت پس صبر کن زمان رو می‌گم جابجا کنن... گفتم تا زمان حتمی شه من برم کلاس. وَ وقتی ایشون با اون شعبه تماس می‌گرفتن من از دفتر زدم بیرون... حتما خیرمه... حتما خیرمه... نگرانم چون نوشتم این چند روز بدنم کفافِ کارام و نداده... امروز همه‌چیز و جاهای مختلف جا می‌ذاشتم و دخترا برام میاوردن... البته سر برگزاریِ جشن کتاب واقعا تو مدرسه سرم شلوغه و حتی یک زنگ تفریح فرصت نشستن ندارم... وسطش بچه‌ها میان باهام صحبت کنن و حواسم متمرکز نیست... نهمام این‌قدر حواسشون به منه که واقعا امروز دوست داشتم بغلشون کنم... عین پروانه دورم می‌چرخیدن و هی می‌گفتن خانوم آلزایمر گرفتین و می‌خندیدن و وسایلم و از این‌ور اون‌ور جمع می‌کردن... تو این گیرودار یکی اومده می‌گه خانوم دعوام نکنی، با یه مردی دوست بودم حالا بلاکم کرده حالم بده... اون یکی اومده می‌گه بابام ول کرده رفته چهار روزه نیومده... اون‌یکی اومده می‌گه خانوم دو تومن دستی دادم دوست پسرم دیگه غیبش زده... بچه‌های پژوهش حرفام و نصفه و نیمه فهمیدن... لیوان چایم و زیر نیمکت حیاط جا گذاشتم... فلشم و تو نهم یک... دفترنمره‌م و تو هفتم دو... کیفم و تو دفتر... ماژیکم هفتم یک... دیروز تو دفتر برنامه‌ریزی جدیدم که دخترم داده، برنامه‌ریزی کردم و خیلی روی کاغذ همه‌چی مرتبه، اما در عمل خدا داره من و راه می‌بره و من از حجم شلوغی دارم آب می‌شم... البته این وسط دست‌های غیب رو هم باید شاکر باشم... مثلا این‌که حقوقم و خیلی بیشتر ریختن... فکر کردم اشتباه حساب کردن..‌. اما مدیرم گفتن جلسه گذاشتم و گفتم خانوم فارسی دارن بیش از چیزی که باید تو این مدرسه کار می‌کنن... شکر خدا حقوقم بیشتر شده بی اون‌که من حتی بهش فکر کنم... خدا رو شکر... خدا رو شکر... اما از توان کم خودم عصبانی‌ام و ترسیدم...
متوسطه دوم یعنی درسای تخصصی... ینی اصلِ ادبیات و زبان فارسی... ینی دخترایی جوان‌تر و شور و هیجان و چالش‌های بیشتر... کِیف بیشتر... ینی فنون ادبی... وای خدا عروض و قافیه‌ی قشنگم... ینی گروه اسمی در گروه اسمی... جمله‌های چندجزئی... تست‌های کنکور... متوسطه‌ی دوم یعنی اوووووووج تخصص و ادبیات... دستور زبان... ویرایش... لذت... عشق... هیجان... سرعت... دقت... اما... اما... من خیلی خسته‌ام😭 خدایا ازم سلب نعمت نکن... هرچی تو بخوای خیره... فقط به من توان بده... من و خرج کاری کن که تو راضی‌ای... من نیاز دارم من و غرقِ برکت کنی... نیاز دارم به جبر من و بندازی تو چیزی که خیرمه و من نمی‌فهمم... من نیاز دارم روی ماهت رو ببوسم و در آغوشت اون‌قدر گریه کنم که خوابم ببره... الحمدلله علی کل حال. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
یکی از این خانومایی که به لبنان کمک میلیونی کرده و طلاهاش و داده، می‌گفت مکه نرفتم، مکه‌ی من الآن لبنانه... احتمال می‌دم حرفم و متوجه نشید یا حتی اعتراض کنید، اما من وظیفه‌م تبیینه. ماستا رو ریخته تو قیمه‌ها! من فکر می‌کنم مکه رو حدیث و روایت‌ها و احکامش و نخوندید... برای همین همه شُل می‌گیرن... حالا یه سفریه که قبل از مرگ باید رفت دیگه(!) نگاه‌شون اینه... یه بحثی داشتم که مستحب جذاب‌تر از واجبه. یادتونه؟ مستحب دلبخواهه؛ واجب اجبار! مستحب رحمت داره؛ واجب زحمت! مستحب اعتبار و آبرو میاره؛ واجب فحش و طرد! الآنم لبنان وجدان‌درد رو می‌خوابونه؛ مکه حرف مردم داره! اما عزیزم! اونی که اون‌قدر طلا داشته که حج بهش واجب شده و نرفته، خروار خروار کار مستحب هم بکنه، واجبِ زمین‌مونده‌ش اَدا نمی‌شه! مکه واجبه؛ مثل نماز! احکامش و‌ بخونید. با احکام پیش بریم الآن خیلیا مستطیع هستن اما... جدی نمی‌گیرن...
سربه‌راه
یکی از این خانومایی که به لبنان کمک میلیونی کرده و طلاهاش و داده، می‌گفت مکه نرفتم، مکه‌ی من الآن لب
چرا اغلب شهدامون حاجی‌ان؟ چرا وسط جنگ می‌رفتن حج؟ عقل‌شون نمی‌رسیده الآن چه وقت حجه؟ آقا حاجی‌ان. شهید رئیسی حاجی بودن. حاج قاسم سلیمانی. حاج احمد کاظمی. حاج محمدابراهیم همت. اصلا حج رفتن امام خمینی رو بخونید! دم هرکی داره میلیونی طلا کمک می‌کنه به لبنان گرم، ولی اگه حج نرفته یه واجب گنده و بی چک‌وچونه گردنشه که لبنان و فلسطین هم آباد کنه اَدا نمی‌شه!
بیهقی مرد شجاع و راستگویی بوده. آگاه به زمانه وَ باتفاوت.
سربه‌راه
بیهقی مرد شجاع و راستگویی بوده. آگاه به زمانه وَ باتفاوت.
پوستر پر از مشکل ویرایشیه! وقتی با تخصص و تعهد کاری انجام نشه...
وقتی دخترا پاسخی رو اشتباه می‌دن، یا سؤال بیهوده می‌پرسن، شیطنت می‌کنن، نمره‌ی کم می‌گیرن، با لحن و قیافه‌ی مریم امیرجلالی، خیلی حرص‌آلود می‌گم خدا مرگ بده نتانیاهو رو! خدا لعنت کنه اسرائیل و! الهی محو شه اسرائیل! خبر مرگ نتانیاهو! خدا لعنت کنه آمریکا رو! هر بار یکی_ دو مورد رو می‌گم. بچه‌ها از لحن و اَدای من خوششون میاد و می‌خندن و حواسشون جمع می‌شه. از اول مهر این بودم. امروز تو کلاس نهما بودم، آخر کلاس با هم کل‌کل داشتن. وسط دعوا دیدم این یکی به اون یکی با حرص می‌گه خدا لعنت کنه اسرائیل و! اون یکی هم با حرص جواب می‌داد خدا مرگ بده نتانیاهو رو! 😂😂😂 هیچی دیگه! بدون هیچ زحمتی، فقط با رعایتِ گفتمان کلامی، شد ناخودآگاهِ مغزشون😁 هم‌زمان فحش از دهن‌شون افتاد، مستقیم دعوا نمی‌شن، حین تنبیه می‌خندن، بر کثافتِ عالَم هم لعن می‌فرستن، شستشوی مغزی‌شونم شفا می‌گیره😂✌️
تابلو خطاطی نیست ها! کاغذ کادویه😍
۳۴ سالم شد؛ بدون امام زمان...
از جشن‌ِ تولدها، خانوادگی و همکارها و دوستان را کنار می‌گذارم و تنها با خاطراتِ همان جشنی لبخند می‌زنم که من را امیرِ زمان می‌کند، نه برده‌ی آن! بی آن‌که کلاسی را جابه‌جا کنم، به تعارف و معذوریت بیفتم، ناگزیر باشم، ساعت‌ها را به بند می‌کشد و مرا بی هیچ اطلاعی به حرم می‌کِشاند. حرم؛ دقیق‌ترین نقطه برای هر آغازی‌ست. از حرم؛ دقیق‌ترین زمان و مکانِ تولد، نمازِ جماعت را برایم انتخاب می‌کند و جشنِ تولدم بینِ صفوفِ نمازِ ظهر و عصرِ صحنِ آزادی شروع می‌شود. اولین عکسِ تولدم را وقتی می‌گیرد که نزدیکِ ضریح و مزارِ شهید رئیسی ایستاده‌‌ام و دعای ظهور می‌کنم... من را درست همان‌جا می‌بوسد؛ در محضرِ امام، همو که رفاقت را خودش رزقِ ما کرد. امام، همو که باید آغاز و فرجام باشد. دعای تولدم را در همان بارگاه و محضرِ همان سلطان زیرِ گوشَم زمزمه می‌کند: «ان‌شاءالله ظهور رو ببینیم رفیق» بعد من را برمی‌دارد و می‌بَرَد قبرستان. با پلی‌لیستِ تولدت مبارکی که «کلاه قرمزی» می‌خواند و «عموپورنگ»، نه اَندی و مهستی! شاخه گلی ساده و پرخلوص که بی هیچ زرق‌و‌برقی، نشسته در بطری آبی از مشّایه چشم‌به‌راهم نشسته... ببخشید که جشن تولد خانوادگی و همکارها و دوستانِ دیگر به چشمم نمی‌آید، که آنها رنگ‌وبویی از مشّایه ندارند... وَ من دخترِ پاییز و آبان و نهم نیستم؛ من؛ دخترِ زمستان و دی و شب‌های مشّایه‌ام در اولین اربعین و اولین کربلا و اولین مشّایه‌ی عمرم!
سربه‌راه
از جشن‌ِ تولدها، خانوادگی و همکارها و دوستان را کنار می‌گذارم و تنها با خاطراتِ همان جشنی لبخند می‌
آسمانِ قبرستان بوی «اِنّا لِله و اِنّا الیه راجعون» می‌دهد؛ اما چه رجعتی؟ رجعتی به وسعتِ «عند ربّهم یُرزقون»... رجعتی همراهِ «حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفيقًا»... مقصد، ملجأ است؛ مزارِ شهید... ه! بینِ شهدا می‌گردد و شهیده‌ای سی‌وهفت ساله پیدا می‌کند. مرا می‌نشاند کنارش و با لبخند می‌گوید: «هنوز سه سال وقت داری، تلاش کن!» کنارِ شهیده هدیه می‌گیرم؛ کنارِ شهیده کیکِ دستپختِ خودش را می‌خورم؛ کنارِ شهیده کاپوچینو می‌نوشم؛ کنارِ شهیده با بادکنک‌ها می‌خندم؛ کنارِ شهیده ناهارِ از سرما یخ‌زده‌ی خوشمزه‌مان را می‌خوریم؛ کنارِ شهیده شمع را فوت که نه؛ که روشن می‌کنم... شمعی که خودش ساخته؛ یک طرفش را مُزیّن به نامِ آقا امام زمان ارواحنا فداه کرده و طرفِ دیگرش را عکسِ خودمان چاپ کرده وقتی دو تایی خندان و سرخوش، در حیاطِ مسجدِ جمکران کنارِ هم ایستاده‌ایم و نیمه‌شبی ظهوری را با دوربینِ موبایل، ابدی می‌کنیم... این شمع فوت‌کردنی نیست... روشن‌کردنی‌ست! دانه‌ دانه شمع‌های عمرم بی امام زمان فوت شد و دیگر برای تاریکی نایی نمانده... این‌بار آغاز می‌شوم به روشنای نامش... تا بیاید و این عمر و میلادِ بی‌برکت را مبارک کند... حالا وقتش رسیده مرا جایی که دوست دارم ببرد. می‌رویم. می‌رویم. می‌رویم. به خیابان‌هایی که سربالایی‌ست. بالا. بالا. بالاتر. سرد. سرد. سردتر. دیگر بینِ کوه‌های طرقبه و جاغرقیم؛ مرتفع. سرسبز. سرد. لبخندهایم، خنده می‌شود؛ شورم، شیطنت؛ پوستم از خنکای هوا تازه. روی تختی، بر لبِ جویی، زیرِدرختانی نشسته‌ایم که حوالی‌اش دخترانِ برهنه با پسرانی نامحرم مشغولِ قلیان کشیدن‌اند. ما آنجا آدم فضاییِ آنهاییم؛ من خسته از کفش‌های فقط شیک و نامهربانِ مدرسه، کفش‌های نازیبا و مهربانِ مشّایه را پوشیدم! من فراری از مقنعه‌ی مدرسه، چفیه‌ی فلسطینیِ مشّایه‌ام را سر کردم! من دل‌زده از دیسیپلینِ پوششیِ مدرسه، چفیه‌ام را مثلِ بی‌بی‌ها ساده گیره زدم! من بیزار از مانتوپوشیِ مدرسه، چادرِ محجبه و پوشیده‌‌ی مشّایه‌ای را سر کردم! وَ در حالی که آقای بَلال‌زن، آدم‌ندیده و باحیرت من را و رفیق را در آن ساعتِ شب نگاه می‌کرد، ما با خنده‌های از تهِ دل، بلالِ تنوری و هفت‌میوه‌ی تُرش‌مان را خوردن که نه... که به چشم می‌کشیدیم! زیارتِ برادرانِ امام رضا علیه السلام؛ آقازاده‌ها یاسر و ناصر علیهما السلام، اختتامیه‌ی جشن‌مان است که «ما شیعیانِ کشورِ موسی بن جعفریم». بعد از پیدا کردنِ دفترِ تولیتِ امامزاده و نهی از منکرِ آقای مسؤول بابتِ بدعت و انحرافی که در ورودیِ امامزاده دیدیم، چایِ امام‌زاده می‌نوشیم و راهیِ سالی نزدیک‌تر به ظهور می‌شویم. یک سال پیرتر؟ نه! یک سال به مرگ نزدیک‌تر؟ نه! یک سال نزدیک‌تر به ظهور... ان‌شاءالله ان‌شاءالله ان‌شاءالله. گرچه مُقرّ و مُعترف هستم: «می‌خواستم که وقفِ تو باشم تمامِ عمر دنیا خلافِ آن‌چه که می‌خواستم گذشت...»
سربه‌راه
آسمانِ قبرستان بوی «اِنّا لِله و اِنّا الیه راجعون» می‌دهد؛ اما چه رجعتی؟ رجعتی به وسعتِ «عند ربّهم
ساعاتِ عمرِ من همگی غرقِ غم گذشت  دستِ مرا بگیر که آب از سرم گذشت... مانندِ مرده‌ای متحرک شدم، بیا! بی تو تمامِ زندگی‌ام در عدم گذشت... می‌خواستم که وقفِ تو باشم تمام عمر دنیا خلافِ آن‌چه که می‌خواستم گذشت دنیا که هیچ، جرعه‌ی آبی که خورده‌ام از راهِ حلقِ تشنه‌ی من، مثلِ سم گذشت بعد از تو هیچ رنگِ تغزّل ندیده‌ایم از خیرِ شعر گفتن، حتی قلم گذشت! تا کی غروبِ جمعه ببینم که مادرم یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت مولا! شمارِ دردِ دلم بی‌نهایت است تعدادِ دردِ من به خدا از رقم گذشت! حالا برای لحظه‌ای آرام می‌شوم ساعاتِ خوبِ زندگی‌ام در حرم گذشت❣