یکی از این خانومایی که به لبنان کمک میلیونی کرده و طلاهاش و داده، میگفت مکه نرفتم، مکهی من الآن لبنانه...
احتمال میدم حرفم و متوجه نشید یا حتی اعتراض کنید، اما من وظیفهم تبیینه.
ماستا رو ریخته تو قیمهها!
من فکر میکنم مکه رو حدیث و روایتها و احکامش و نخوندید... برای همین همه شُل میگیرن... حالا یه سفریه که قبل از مرگ باید رفت دیگه(!) نگاهشون اینه...
یه بحثی داشتم که مستحب جذابتر از واجبه.
یادتونه؟
مستحب دلبخواهه؛
واجب اجبار!
مستحب رحمت داره؛
واجب زحمت!
مستحب اعتبار و آبرو میاره؛
واجب فحش و طرد!
الآنم لبنان وجداندرد رو میخوابونه؛
مکه حرف مردم داره!
اما عزیزم!
اونی که اونقدر طلا داشته که حج بهش واجب شده و نرفته، خروار خروار کار مستحب هم بکنه، واجبِ زمینموندهش اَدا نمیشه!
مکه واجبه؛ مثل نماز! احکامش و بخونید. با احکام پیش بریم الآن خیلیا مستطیع هستن اما... جدی نمیگیرن...
سربهراه
یکی از این خانومایی که به لبنان کمک میلیونی کرده و طلاهاش و داده، میگفت مکه نرفتم، مکهی من الآن لب
چرا اغلب شهدامون حاجیان؟
چرا وسط جنگ میرفتن حج؟
عقلشون نمیرسیده الآن چه وقت حجه؟
آقا حاجیان. شهید رئیسی حاجی بودن. حاج قاسم سلیمانی. حاج احمد کاظمی. حاج محمدابراهیم همت. اصلا حج رفتن امام خمینی رو بخونید!
دم هرکی داره میلیونی طلا کمک میکنه به لبنان گرم، ولی اگه حج نرفته یه واجب گنده و بی چکوچونه گردنشه که لبنان و فلسطین هم آباد کنه اَدا نمیشه!
سربهراه
بیهقی مرد شجاع و راستگویی بوده. آگاه به زمانه وَ باتفاوت.
پوستر پر از مشکل ویرایشیه!
وقتی با تخصص و تعهد کاری انجام نشه...
وقتی دخترا پاسخی رو اشتباه میدن، یا سؤال بیهوده میپرسن، شیطنت میکنن، نمرهی کم میگیرن،
با لحن و قیافهی مریم امیرجلالی، خیلی حرصآلود میگم خدا مرگ بده نتانیاهو رو! خدا لعنت کنه اسرائیل و! الهی محو شه اسرائیل! خبر مرگ نتانیاهو! خدا لعنت کنه آمریکا رو!
هر بار یکی_ دو مورد رو میگم.
بچهها از لحن و اَدای من خوششون میاد و میخندن و حواسشون جمع میشه.
از اول مهر این بودم.
امروز تو کلاس نهما بودم، آخر کلاس با هم کلکل داشتن. وسط دعوا دیدم این یکی به اون یکی با حرص میگه خدا لعنت کنه اسرائیل و!
اون یکی هم با حرص جواب میداد خدا مرگ بده نتانیاهو رو!
😂😂😂
هیچی دیگه! بدون هیچ زحمتی، فقط با رعایتِ گفتمان کلامی، شد ناخودآگاهِ مغزشون😁
همزمان فحش از دهنشون افتاد، مستقیم دعوا نمیشن، حین تنبیه میخندن، بر کثافتِ عالَم هم لعن میفرستن، شستشوی مغزیشونم شفا میگیره😂✌️
#وَ_تقبّلْ_مِنّا
از جشنِ تولدها،
خانوادگی و همکارها و دوستان را کنار میگذارم و تنها با خاطراتِ همان جشنی لبخند میزنم که من را امیرِ زمان میکند، نه بردهی آن!
بی آنکه کلاسی را جابهجا کنم، به تعارف و معذوریت بیفتم، ناگزیر باشم،
ساعتها را به بند میکشد و مرا بی هیچ اطلاعی به حرم میکِشاند.
حرم؛ دقیقترین نقطه برای هر آغازیست.
از حرم؛ دقیقترین زمان و مکانِ تولد، نمازِ جماعت را برایم انتخاب میکند و جشنِ تولدم بینِ صفوفِ نمازِ ظهر و عصرِ صحنِ آزادی شروع میشود.
اولین عکسِ تولدم را وقتی میگیرد که نزدیکِ ضریح و مزارِ شهید رئیسی ایستادهام و دعای ظهور میکنم...
من را درست همانجا میبوسد؛ در محضرِ امام، همو که رفاقت را خودش رزقِ ما کرد.
امام، همو که باید آغاز و فرجام باشد.
دعای تولدم را در همان بارگاه و محضرِ همان سلطان زیرِ گوشَم زمزمه میکند:
«انشاءالله ظهور رو ببینیم رفیق»
بعد من را برمیدارد و میبَرَد قبرستان. با پلیلیستِ تولدت مبارکی که «کلاه قرمزی» میخواند و «عموپورنگ»، نه اَندی و مهستی!
شاخه گلی ساده و پرخلوص که بی هیچ زرقوبرقی، نشسته در بطری آبی از مشّایه چشمبهراهم نشسته...
ببخشید که جشن تولد خانوادگی و همکارها و دوستانِ دیگر به چشمم نمیآید، که آنها رنگوبویی از مشّایه ندارند... وَ من دخترِ پاییز و آبان و نهم نیستم؛
من؛
دخترِ زمستان و دی و شبهای مشّایهام در اولین اربعین و اولین کربلا و اولین مشّایهی عمرم!
سربهراه
از جشنِ تولدها، خانوادگی و همکارها و دوستان را کنار میگذارم و تنها با خاطراتِ همان جشنی لبخند می
آسمانِ قبرستان بوی «اِنّا لِله و اِنّا الیه راجعون» میدهد؛ اما چه رجعتی؟
رجعتی به وسعتِ «عند ربّهم یُرزقون»...
رجعتی همراهِ «حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفيقًا»...
مقصد، ملجأ است؛
مزارِ شهید... ه!
بینِ شهدا میگردد و شهیدهای سیوهفت ساله پیدا میکند. مرا مینشاند کنارش و با لبخند میگوید:
«هنوز سه سال وقت داری، تلاش کن!»
کنارِ شهیده هدیه میگیرم؛
کنارِ شهیده کیکِ دستپختِ خودش را میخورم؛
کنارِ شهیده کاپوچینو مینوشم؛
کنارِ شهیده با بادکنکها میخندم؛
کنارِ شهیده ناهارِ از سرما یخزدهی خوشمزهمان را میخوریم؛
کنارِ شهیده شمع را فوت که نه؛ که روشن میکنم...
شمعی که خودش ساخته؛ یک طرفش را مُزیّن به نامِ آقا امام زمان ارواحنا فداه کرده و طرفِ دیگرش را عکسِ خودمان چاپ کرده وقتی دو تایی خندان و سرخوش، در حیاطِ مسجدِ جمکران کنارِ هم ایستادهایم و نیمهشبی ظهوری را با دوربینِ موبایل، ابدی میکنیم...
این شمع فوتکردنی نیست... روشنکردنیست!
دانه دانه شمعهای عمرم بی امام زمان فوت شد و دیگر برای تاریکی نایی نمانده...
اینبار آغاز میشوم به روشنای نامش...
تا بیاید و این عمر و میلادِ بیبرکت را مبارک کند...
حالا وقتش رسیده مرا جایی که دوست دارم ببرد.
میرویم.
میرویم.
میرویم.
به خیابانهایی که سربالاییست.
بالا.
بالا.
بالاتر.
سرد.
سرد.
سردتر.
دیگر بینِ کوههای طرقبه و جاغرقیم؛
مرتفع. سرسبز. سرد.
لبخندهایم، خنده میشود؛ شورم، شیطنت؛ پوستم از خنکای هوا تازه.
روی تختی، بر لبِ جویی، زیرِدرختانی نشستهایم که حوالیاش دخترانِ برهنه با پسرانی نامحرم مشغولِ قلیان کشیدناند.
ما آنجا آدم فضاییِ آنهاییم؛
من خسته از کفشهای فقط شیک و نامهربانِ مدرسه، کفشهای نازیبا و مهربانِ مشّایه را پوشیدم!
من فراری از مقنعهی مدرسه، چفیهی فلسطینیِ مشّایهام را سر کردم!
من دلزده از دیسیپلینِ پوششیِ مدرسه، چفیهام را مثلِ بیبیها ساده گیره زدم!
من بیزار از مانتوپوشیِ مدرسه، چادرِ محجبه و پوشیدهی مشّایهای را سر کردم!
وَ در حالی که آقای بَلالزن، آدمندیده و باحیرت من را و رفیق را در آن ساعتِ شب نگاه میکرد، ما با خندههای از تهِ دل، بلالِ تنوری و هفتمیوهی تُرشمان را خوردن که نه... که به چشم میکشیدیم!
زیارتِ برادرانِ امام رضا علیه السلام؛ آقازادهها یاسر و ناصر علیهما السلام، اختتامیهی جشنمان است که «ما شیعیانِ کشورِ موسی بن جعفریم».
بعد از پیدا کردنِ دفترِ تولیتِ امامزاده و نهی از منکرِ آقای مسؤول بابتِ بدعت و انحرافی که در ورودیِ امامزاده دیدیم، چایِ امامزاده مینوشیم و راهیِ سالی نزدیکتر به ظهور میشویم.
یک سال پیرتر؟ نه!
یک سال به مرگ نزدیکتر؟ نه!
یک سال نزدیکتر به ظهور...
انشاءالله
انشاءالله
انشاءالله.
گرچه مُقرّ و مُعترف هستم:
«میخواستم که وقفِ تو باشم تمامِ عمر
دنیا خلافِ آنچه که میخواستم گذشت...»
سربهراه
آسمانِ قبرستان بوی «اِنّا لِله و اِنّا الیه راجعون» میدهد؛ اما چه رجعتی؟ رجعتی به وسعتِ «عند ربّهم
ساعاتِ عمرِ من همگی غرقِ غم گذشت
دستِ مرا بگیر که آب از سرم گذشت...
مانندِ مردهای متحرک شدم، بیا!
بی تو تمامِ زندگیام در عدم گذشت...
میخواستم که وقفِ تو باشم تمام عمر
دنیا خلافِ آنچه که میخواستم گذشت
دنیا که هیچ، جرعهی آبی که خوردهام
از راهِ حلقِ تشنهی من، مثلِ سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگِ تغزّل ندیدهایم
از خیرِ شعر گفتن، حتی قلم گذشت!
تا کی غروبِ جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت
مولا!
شمارِ دردِ دلم بینهایت است
تعدادِ دردِ من به خدا از رقم گذشت!
حالا برای لحظهای آرام میشوم
ساعاتِ خوبِ زندگیام در حرم گذشت❣
سربهراه
۳۴ سالم شد؛ بدون امام زمان...
فقط لطفا حتما روی مزارم ننویسید: شهیده!
زبان فارسی مونث و مذکر نداره! معلمه و مهندسه و دکتره نداره!
شهید!
بنویسید شهید سربهراه!
به زبان فارسیِ صحیح.
یکی از رموز موفقیت در معلمی رو «مکتوم بودنِ اطلاعاتِ شخصیِ معلم» میدونم.
دخترای نهمِ من که پارسال با من بودن و با هم صمیمی هستیم، حتی اسم کوچیکِ من و نمیدونن و همین هفتهی پیش از روی ژوریِ روی میزم متوجه شدن و مثل ارشمیدس، یافتم یافتمگویان کللللللللل مدرسه رو با ذوووووووق پُر کردن!
چه برسه به تولد و چیزای دیگه!
من آمار همه، حتی همکارام و دارم، اما هیچکس هیچی از من نمیدونه😎