eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از جشن‌ِ تولدها، خانوادگی و همکارها و دوستان را کنار می‌گذارم و تنها با خاطراتِ همان جشنی لبخند می‌
آسمانِ قبرستان بوی «اِنّا لِله و اِنّا الیه راجعون» می‌دهد؛ اما چه رجعتی؟ رجعتی به وسعتِ «عند ربّهم یُرزقون»... رجعتی همراهِ «حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفيقًا»... مقصد، ملجأ است؛ مزارِ شهید... ه! بینِ شهدا می‌گردد و شهیده‌ای سی‌وهفت ساله پیدا می‌کند. مرا می‌نشاند کنارش و با لبخند می‌گوید: «هنوز سه سال وقت داری، تلاش کن!» کنارِ شهیده هدیه می‌گیرم؛ کنارِ شهیده کیکِ دستپختِ خودش را می‌خورم؛ کنارِ شهیده کاپوچینو می‌نوشم؛ کنارِ شهیده با بادکنک‌ها می‌خندم؛ کنارِ شهیده ناهارِ از سرما یخ‌زده‌ی خوشمزه‌مان را می‌خوریم؛ کنارِ شهیده شمع را فوت که نه؛ که روشن می‌کنم... شمعی که خودش ساخته؛ یک طرفش را مُزیّن به نامِ آقا امام زمان ارواحنا فداه کرده و طرفِ دیگرش را عکسِ خودمان چاپ کرده وقتی دو تایی خندان و سرخوش، در حیاطِ مسجدِ جمکران کنارِ هم ایستاده‌ایم و نیمه‌شبی ظهوری را با دوربینِ موبایل، ابدی می‌کنیم... این شمع فوت‌کردنی نیست... روشن‌کردنی‌ست! دانه‌ دانه شمع‌های عمرم بی امام زمان فوت شد و دیگر برای تاریکی نایی نمانده... این‌بار آغاز می‌شوم به روشنای نامش... تا بیاید و این عمر و میلادِ بی‌برکت را مبارک کند... حالا وقتش رسیده مرا جایی که دوست دارم ببرد. می‌رویم. می‌رویم. می‌رویم. به خیابان‌هایی که سربالایی‌ست. بالا. بالا. بالاتر. سرد. سرد. سردتر. دیگر بینِ کوه‌های طرقبه و جاغرقیم؛ مرتفع. سرسبز. سرد. لبخندهایم، خنده می‌شود؛ شورم، شیطنت؛ پوستم از خنکای هوا تازه. روی تختی، بر لبِ جویی، زیرِدرختانی نشسته‌ایم که حوالی‌اش دخترانِ برهنه با پسرانی نامحرم مشغولِ قلیان کشیدن‌اند. ما آنجا آدم فضاییِ آنهاییم؛ من خسته از کفش‌های فقط شیک و نامهربانِ مدرسه، کفش‌های نازیبا و مهربانِ مشّایه را پوشیدم! من فراری از مقنعه‌ی مدرسه، چفیه‌ی فلسطینیِ مشّایه‌ام را سر کردم! من دل‌زده از دیسیپلینِ پوششیِ مدرسه، چفیه‌ام را مثلِ بی‌بی‌ها ساده گیره زدم! من بیزار از مانتوپوشیِ مدرسه، چادرِ محجبه و پوشیده‌‌ی مشّایه‌ای را سر کردم! وَ در حالی که آقای بَلال‌زن، آدم‌ندیده و باحیرت من را و رفیق را در آن ساعتِ شب نگاه می‌کرد، ما با خنده‌های از تهِ دل، بلالِ تنوری و هفت‌میوه‌ی تُرش‌مان را خوردن که نه... که به چشم می‌کشیدیم! زیارتِ برادرانِ امام رضا علیه السلام؛ آقازاده‌ها یاسر و ناصر علیهما السلام، اختتامیه‌ی جشن‌مان است که «ما شیعیانِ کشورِ موسی بن جعفریم». بعد از پیدا کردنِ دفترِ تولیتِ امامزاده و نهی از منکرِ آقای مسؤول بابتِ بدعت و انحرافی که در ورودیِ امامزاده دیدیم، چایِ امام‌زاده می‌نوشیم و راهیِ سالی نزدیک‌تر به ظهور می‌شویم. یک سال پیرتر؟ نه! یک سال به مرگ نزدیک‌تر؟ نه! یک سال نزدیک‌تر به ظهور... ان‌شاءالله ان‌شاءالله ان‌شاءالله. گرچه مُقرّ و مُعترف هستم: «می‌خواستم که وقفِ تو باشم تمامِ عمر دنیا خلافِ آن‌چه که می‌خواستم گذشت...»
سربه‌راه
آسمانِ قبرستان بوی «اِنّا لِله و اِنّا الیه راجعون» می‌دهد؛ اما چه رجعتی؟ رجعتی به وسعتِ «عند ربّهم
ساعاتِ عمرِ من همگی غرقِ غم گذشت  دستِ مرا بگیر که آب از سرم گذشت... مانندِ مرده‌ای متحرک شدم، بیا! بی تو تمامِ زندگی‌ام در عدم گذشت... می‌خواستم که وقفِ تو باشم تمام عمر دنیا خلافِ آن‌چه که می‌خواستم گذشت دنیا که هیچ، جرعه‌ی آبی که خورده‌ام از راهِ حلقِ تشنه‌ی من، مثلِ سم گذشت بعد از تو هیچ رنگِ تغزّل ندیده‌ایم از خیرِ شعر گفتن، حتی قلم گذشت! تا کی غروبِ جمعه ببینم که مادرم یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت مولا! شمارِ دردِ دلم بی‌نهایت است تعدادِ دردِ من به خدا از رقم گذشت! حالا برای لحظه‌ای آرام می‌شوم ساعاتِ خوبِ زندگی‌ام در حرم گذشت❣
سربه‌راه
۳۴ سالم شد؛ بدون امام زمان...
فقط لطفا حتما روی مزارم ننویسید: شهیده! زبان فارسی مونث و مذکر نداره! معلمه و مهندسه و دکتره نداره! شهید! بنویسید شهید سربه‌راه! به زبان فارسیِ صحیح.
یکی از رموز موفقیت در معلمی رو «مکتوم بودنِ اطلاعاتِ شخصیِ معلم» می‌دونم. دخترای نهمِ من که پارسال با من بودن و با هم صمیمی هستیم، حتی اسم کوچیکِ من و نمی‌دونن و همین هفته‌ی پیش از روی ژوریِ روی میزم متوجه شدن و مثل ارشمیدس، یافتم یافتم‌گویان کللللللللل مدرسه رو با ذوووووووق پُر کردن! چه برسه به تولد و چیزای دیگه! من آمار همه، حتی همکارام و دارم، اما هیچ‌کس هیچی از من نمی‌دونه😎
العلمُ سلطان! العلمُ سلطان! شاگرد اوّلِ مدرسه و دانشگاه بشید، بعد شهید! رتبه‌ی برترِ کنکور بشید، بعد شهید! بهترین نیروی محیطِ کارتون بشید، بعد شهید! متخصص بشید، بعد شهید! کلاس‌های درسی‌تون رو برید، بعد دفتر بسیج! درستون و خوب بخونید، بعد برید اردو جهادی! در درس موفق و صاحب‌نظر بشید، بعد برید این هیئت و اون یادواره! به شهادت فکر کنید و براش دعا، اما بهترین و کامل‌ترینش و بخواید! چقدر اینا رو نوشتم و گفتم؟ اینم قرآن! حرفِ من نیست... دو دو تا چهار تای عقلی ثابتش می‌کنه... اینم قرآن! مذهبی‌های عزیزم! به نماز و روزه و حجابت نیست چون اینا وظیفته! انجام ندی باید تعجب کنیم! شهادت به ورای وظایف می‌رسه... دانشمند، به همه فکر کرده نه فقط به شغل و درآمدِ خودش! شهید به همه فکر کرده که از خودش مایه گذاشته! نماز و روزه و حجاب که هنر نیست... افتخار نداره... عزیزم وظیفته(!)
برای تک‌بیستِ مدرسه عروسک هدیه گرفتم و با کاغذکادوی ادبیاتی کادو شد و صبحِ صفِ روز دانش‌آموز با سخنرانی، می‌دم مدیر بهش هدیه بده😍 برای روز دانش‌آموز هم فرفره خریدم بهشون هدیه بدم که نمی‌دونم خوشحال می‌شن یا نه🙄 شما دانش‌آموز بودید، معلم ادبیات بهتون فرفره هدیه می‌داد، خوشحال می‌شدید؟ آماده‌ی پاسخ‌های تلخِ صادقانه‌تون هستم...🥲
سلام خواهش می‌کنم چقدر خوبه که هنوز من رو آدمی مغرور نمی‌بینید پس😂 واقعا از این بابت خوشحالم😍 چون همه می‌گن من این‌قدر مغرورم که هیچ‌کس جز خودم برام مهم نیست، اما این‌طور نیست. من چیزی از دیگران نمی‌پرسم نه چون برام مهم نیستن، چون این‌قدر خودم اولویت و ضرورت دارم به بقیه نمی‌رسم. از چهار دوستی که با هم هستیم و کلی سفر با هم رفتیم، من فقط همه‌چیز رفیقم و می‌دونم و دو تای دیگه حتی رشته‌شون و یک بار نتونستم درست بگم😂 خیلی هم از این اخلاقم شاکی‌ان ولی من ذهنم این‌قدر شلوغه که واقعا فرصت پرداختن به کسی رو خارج از دایره‌ی اولویتم ندارم، نه این‌که مغرور باشم😂 بنابراین صادقانه بخوام بگم در محیط کار نیمی به این علت، نیمی به دلیل غرورم که کسی و آدم حساب نمی‌کنم، من سوالی از کسی نمی‌پرسم! حتما باور نمی‌کنید اما حقیقت رو پاسخ می‌دم: هم در محیط مدرسه، هم در محیط شب‌کاریم، هم در محیط بسیج و حوزه و کارهای فرهنگی، هم در محیط سکولار و مدرن دانشگاه، هم در خانواده و فامیل و همسایه، هم در خانم‌ها، هم در آقایون، همه خودشون همه‌چیز خودشون رو می‌گن!🙄 حتی وقتی می‌گی بهش علاقه‌ای به شنیدن نداری😫 عزیزم سه‌شنبه من مشغول امضای بخشنامه‌م بودم و دبیر علوم داشتن عیب تازه‌کشف‌شده‌ی همسرشون رو به همراه ریشه‌یابی در پدرشوهرشون می‌گفتن...! من حتی تو گفتگو نبودم، اما همه‌ش و فهمیدم😁 علاوه کن تیزی و حواس‌جمعی و جزئی‌نگری و تحلیل رو😎 من وقتی برای رسیدگی ندارم، همه خیلی رسوا شدن😁 همکارای شما هم بی اون‌که بپرسی کلی حرف زدن که یا شما نگرفتی... یا چون داشتی از خودت اطلاعات می‌دادی متوجه نشدی😒 الآن شفاف شد برات؟😊